«…این، موضوع داستانی است که نوشته شده است. ولی همیشه در مکانهای نامکشوف داستانها، وقایعی خارج از منطق داستان شکل میگیرد که با طرح آنها اصل داستان تخریب میشود و چون این داستان روایت وقایع مکانهای نامکشوف داستان است، واقعه قتل ژاله م بهانهای میشود برای نوشتن آن گفتوگوها با وقایعِ ناگفته در مکانهای ناشناخته داستان…»
ابوتراب خسروی؛ داستان مرثیهای برای ژاله و قاتلش از مجموعه داستان دیوان سومنات
@abdollahi_sadeq
ابوتراب خسروی؛ داستان مرثیهای برای ژاله و قاتلش از مجموعه داستان دیوان سومنات
@abdollahi_sadeq
۱۵۲
۵:۲۰
مکان نامکشوف
«…این، موضوع داستانی است که نوشته شده است. ولی همیشه در مکانهای نامکشوف داستانها، وقایعی خارج از منطق داستان شکل میگیرد که با طرح آنها اصل داستان تخریب میشود و چون این داستان روایت وقایع مکانهای نامکشوف داستان است، واقعه قتل ژاله م بهانهای میشود برای نوشتن آن گفتوگوها با وقایعِ ناگفته در مکانهای ناشناخته داستان…» ابوتراب خسروی؛ داستان مرثیهای برای ژاله و قاتلش از مجموعه داستان دیوان سومنات @abdollahi_sadeq
این پاراگراف روزگار درازی، بیانیهای مکتوب برایم شده بود: راهنمایی برای مواجهه با آثار مکتوب.نام این کانال یادآور این بیانیۀ مکتوب است.اگر مجال در دروازۀ امکان محدود نشد، اینجا قاطیگویی میکنم از هرجای روزمرهای که هر روز پشت میز کار بر من میگذرد.
برای سرآغاز و نخستین سخن در این کانال:وقتی بار دیگر به دیوان سومنات بازگشتم تا نام کانال را برگزینم، با یک نقطۀ نامکشوفِ تازه مواجه شدم؛ نقطهای تاریک و ترسناک.بارها این داستان را خواندهام و هربار با اشتیاق کوشیدهام مغناطیس هر کلمه را نیز دریابم، وانگهی آن نقطۀ تاریک و ترسناک این بود: هر بار قتل ژاله را بااشتیاق دنبال کردهام و با دانستن این که «ژاله در شکلهای دیگر چگونه کشته میشود» لذت بردهام.
اعتراف میکنم، هرچند سخت اما اعتراف میکنم:کشتهشدن یک انسان به نام ژاله م که در خیابان جلایر زندگی میکرد، مهم نبود و من در طول همۀ این سالها، هر بار که خواندم ژاله م کشته شد، هیچ اعتراضی به این قتل نکردهام.شاید این هنر ابوتراب خسروی است که داستانی بهغایت سیاسی بنویسد تا پس از سالها در من زنهاری برآید که: «چگونه اصل و نفسِ ستاندن جان آدمی از یاد و اهمیت میرود؟».حتی وقتی که ژاله گفت: تو در کشتن من عجله میکنی، من به «کشتن» اعتراض نکردم. آیا این همان مرثیهای است که در نام داستان آمده است؟ آیا من نیز در مکان نامکشوفی بودهام ...
به مکان نامکشوف | صادق در آن شکلِ دیگرِ گزاره خوش آمدید.@abdollahi_sadeq
برای سرآغاز و نخستین سخن در این کانال:وقتی بار دیگر به دیوان سومنات بازگشتم تا نام کانال را برگزینم، با یک نقطۀ نامکشوفِ تازه مواجه شدم؛ نقطهای تاریک و ترسناک.بارها این داستان را خواندهام و هربار با اشتیاق کوشیدهام مغناطیس هر کلمه را نیز دریابم، وانگهی آن نقطۀ تاریک و ترسناک این بود: هر بار قتل ژاله را بااشتیاق دنبال کردهام و با دانستن این که «ژاله در شکلهای دیگر چگونه کشته میشود» لذت بردهام.
اعتراف میکنم، هرچند سخت اما اعتراف میکنم:کشتهشدن یک انسان به نام ژاله م که در خیابان جلایر زندگی میکرد، مهم نبود و من در طول همۀ این سالها، هر بار که خواندم ژاله م کشته شد، هیچ اعتراضی به این قتل نکردهام.شاید این هنر ابوتراب خسروی است که داستانی بهغایت سیاسی بنویسد تا پس از سالها در من زنهاری برآید که: «چگونه اصل و نفسِ ستاندن جان آدمی از یاد و اهمیت میرود؟».حتی وقتی که ژاله گفت: تو در کشتن من عجله میکنی، من به «کشتن» اعتراض نکردم. آیا این همان مرثیهای است که در نام داستان آمده است؟ آیا من نیز در مکان نامکشوفی بودهام ...
به مکان نامکشوف | صادق در آن شکلِ دیگرِ گزاره خوش آمدید.@abdollahi_sadeq
۱۵۶
۵:۴۹
دعوتم رد شد؛ پاسخ دادم: «امید داشتم که هنوز اهل اندیشه در دسترس باشد و به گفتگو گشوده»
پاسخ شنیدم: «بحث شرایط برابر میخواد، به همدلی ربطی نداره، شرایط برابر داشتن هم سیاسیه نه دلی.شما اول مبارزه کنید برای این شرایط برابر تا بتونید زمینه گفت و گو ایجاد کنید».خودمونیش یعنی: اگه تو چیزی بگی، نمیگیرنت ولی اگه ما بگیم، میگیرن و میبرن.
یکم) چه کسی است که در سمت قدرت ایستاده باشد و تلاش کند قدرت را از دست دهد یا دیگری را قدرتمند کند؟دوم) آیا هنوز هم زمانه، تقیه را حفظ و تقیهکنندگان را ستایش میکند؟سوم) زمانی در دوردست و خیلی وقت پیش از اینها بود که هر دانستنی حقیقت پنداشته نمیشد و البته که برای حقیقت جان داده میشد. آن زمان سقراط زنده بود.چهارم) در جهانی که هرزهدرایی، آشکارا ستایش میشود، چه چیزی را باید حقیقت دانست؟
هرزهدرایی یا وراجی، اصطلاحی از مارتین هیدگر است که در یک معنای سادهسازیشده یعنی: اعتبار سخن بر میزان دستبهدستشدن و تعداد فالوئرها و لایک و کامنتها مبتنی باشد نه براساس استدلال و حجت و برهان.
مکان نامکشوف | صادق در آن شکلِ دیگرِ گزاره@abdollahi_sadeq
پاسخ شنیدم: «بحث شرایط برابر میخواد، به همدلی ربطی نداره، شرایط برابر داشتن هم سیاسیه نه دلی.شما اول مبارزه کنید برای این شرایط برابر تا بتونید زمینه گفت و گو ایجاد کنید».خودمونیش یعنی: اگه تو چیزی بگی، نمیگیرنت ولی اگه ما بگیم، میگیرن و میبرن.
یکم) چه کسی است که در سمت قدرت ایستاده باشد و تلاش کند قدرت را از دست دهد یا دیگری را قدرتمند کند؟دوم) آیا هنوز هم زمانه، تقیه را حفظ و تقیهکنندگان را ستایش میکند؟سوم) زمانی در دوردست و خیلی وقت پیش از اینها بود که هر دانستنی حقیقت پنداشته نمیشد و البته که برای حقیقت جان داده میشد. آن زمان سقراط زنده بود.چهارم) در جهانی که هرزهدرایی، آشکارا ستایش میشود، چه چیزی را باید حقیقت دانست؟
هرزهدرایی یا وراجی، اصطلاحی از مارتین هیدگر است که در یک معنای سادهسازیشده یعنی: اعتبار سخن بر میزان دستبهدستشدن و تعداد فالوئرها و لایک و کامنتها مبتنی باشد نه براساس استدلال و حجت و برهان.
مکان نامکشوف | صادق در آن شکلِ دیگرِ گزاره@abdollahi_sadeq
۱۲۶
۱۰:۵۴
او صادقانه سخن گفت؛ تلاش کرد صادقانه سخن بگوید. حتی برای آن همه صداقت عذاب کشید.اما پاسخ شنید: وقیحانه سخن گفتی.
صداقتی را که آزارمان دهد، چگونه فهم میکنیم؟مرز صداقت و وقاحت کجاست؟ چنانکه مرز شجاعت و حماقت کجاست؟
مکان نامکشوف | صادق در آن شکلِ دیگرِ گزاره@abdollahi_sadeq
صداقتی را که آزارمان دهد، چگونه فهم میکنیم؟مرز صداقت و وقاحت کجاست؟ چنانکه مرز شجاعت و حماقت کجاست؟
مکان نامکشوف | صادق در آن شکلِ دیگرِ گزاره@abdollahi_sadeq
۱۴۵
۱۱:۰۲
به کسی ندارم الفت، ز جهانیان مگر تواگرم تو هم برانی، سرِ بیکسی سلامت
در یکی از معانی بیکس در لغتنامۀ دهخدا آمده است: «که کس در آن نیست؛ که ساکنی ندارد؛ غیر مسکون»همۀ شاهد مثالها به نقل از فرخی سیستانی، به این ترتیب است:
[در مدح سلطان محمود سبکتگین:]وگر گویی ولایتشان بگیرم تا مرا ماندولایتشان بیابانی است خشک و بیکس و ویرانچه خواهی کرد آن ویرانههای ضایع و بیکستو را ایزد ولایتهای خوش داده است و آبادان
[در مدح امیر ابواحمد محمد بن محمود غزنوی:]تیر تو جگر دوزد سهم تو زفر بنددبس خانه کز آن بیکس زین زیر و زبر داری
[در مدح امیر ابواحمد محمد بن محمود بن ناصرالدین:]ز مهمانان او خالی، ز مداحان او بیکسنه اندر شهرها خانه، نه اندر بادیه رحله(رُحْلة بهمعنای مقصد شخص در کوچ است)
پس آن معنای دیگر که رندانه است، چنین میتواند باشد:اگرم تو هم برانی؛ راندن از مکانی یا مرتبهای است.آن مکان و مرتبه پس از اینکه مرا راندی، بیکس و خالی و بیسکنه میشود.به آن بیسکنایی/ به آن غیرمسکونی/ به آن خالیشدگی در فقدانم، تسلیت و تعزیت و سرسلامتی روانه میکنم.گویی «نبودن» چونان «بودن» پدیدار میشود.
اطمینان ندارم شاعر این بیت کیست؛ اگر اطمینان دارید، با بنده در میان بگذارید.
مکان نامکشوف | صادق در آن شکلِ دیگرِ گزاره@abdollahi_sadeq
در یکی از معانی بیکس در لغتنامۀ دهخدا آمده است: «که کس در آن نیست؛ که ساکنی ندارد؛ غیر مسکون»همۀ شاهد مثالها به نقل از فرخی سیستانی، به این ترتیب است:
مکان نامکشوف | صادق در آن شکلِ دیگرِ گزاره@abdollahi_sadeq
۱۵۸
۱۱:۵۸
اما در جنگ، دوستان زیادی را از دست دادهام. مرا زیر آوار رها کردند و رفتند؛ آواری که برای نیروهای امدادی آشنا نیست و اگر باشد، گمان نمیبرند زیرِ آن، کسی مدفون مانده است. پس من برای همیشه اینجا مدفون میمانم و میان یادها بیمار میشوم بی هیچ تیماری و درد میکنم بی هیچ مرهمی.
«دوستی» یک وضعیت خودآگاه نبود که بدانم برای کدام هدف و با کدام محک در بوتۀ آزمونش آمدهام؛ همچنین یک قرارداد اجتماعی نبود که براساس جهانبینی و ایدئولوژی صورتبندی شود و تصمیمهای سیاسیبازان بتواند حدود آن را تعیین کند.«دوستی» آن یگانه مجال اندکی بود که در ورای تمام قراردادها، میتوانستم عریان شوم، فاش سخن گویم و نترسم. وانگهی، جهانی موازی بود که «ملال» را کنار میزد. برای این جمله استعارهای ندارم، شاید چون مستی شراب یا سرخوشی افیون یا صلاة صبح؛ شاید همچون ریختن کلمات معابد در گوش فیلسوف یا گذاشتن پا در خنکای آب جاری یا نسیم و بوی علف در شبهای تابستان؛ شاید چون قدح آب خنک در کنار خواب روی پشتبام.هیچ استعارهای ندارم تا بگویم آن مجال اندک چگونه میتوانست ملال را کنار زند و لحظه را عمق بخشد و مرگ را به تأخیر اندازد و تمنا کند تا زمان متوقف شود.«دوستی» پرسش نبود که چرا اکنون و اینجا این انسان را انتخاب کردهام؟ چراکه نه انتخابی در کار بود و نه زمانی و نه مکانی؛ بلکه «حادثهای» بود که کسی را همچون "«من» بر من" «پدیدار» کرده بود و با آن کس، بیشتر بر سر مِهر بودم تا با خودم و با آن پدیدار بیشتر خو میکردم تا با خودم و از تمامِ خودم میرفتم و تماماً مجال بروز دوست میشدم.حالا میتوانم تمام این کلمات را ادامه دهم تا مغناطیسی در ورای تمام تنها و بدنها و جنسیتها پدید آید؛ آنقدر ادامه دهم تا ابدان از اعناق و ارواح از اجساد جدا شود اما اینجا ماندهام و آن دوست آنجا رفته است: زیر آوار ماندهام و آخرین سخن با حجم این آوار است: «برای دوستی، شما را قرارداد نکرده بودم، هرچند میدانستم آن دوست ابژهای جز قرارداد نداشت و من قرار را...».
کماکان با این آوارها سخن خواهم گفت و در همدلی با پاسبانان بینام و بینشانِ شب میمانم: آنان که بی هیچ سخنی لب را تر میکنند اما سینۀشان میسوزد.سر بیکسی سلامت.
پ.ن: تصویر برای آن لحظهای است که یونس حمامی لالهزار، خاخام اعظم جامعۀ یهودیان ایران، در محل کنیسۀ ویرانشده بر اثر حملات اسرائیل ایستاده است.
مکان نامکشوف | صادق در آن شکلِ دیگرِ گزاره@abdollahi_sadeq
«دوستی» یک وضعیت خودآگاه نبود که بدانم برای کدام هدف و با کدام محک در بوتۀ آزمونش آمدهام؛ همچنین یک قرارداد اجتماعی نبود که براساس جهانبینی و ایدئولوژی صورتبندی شود و تصمیمهای سیاسیبازان بتواند حدود آن را تعیین کند.«دوستی» آن یگانه مجال اندکی بود که در ورای تمام قراردادها، میتوانستم عریان شوم، فاش سخن گویم و نترسم. وانگهی، جهانی موازی بود که «ملال» را کنار میزد. برای این جمله استعارهای ندارم، شاید چون مستی شراب یا سرخوشی افیون یا صلاة صبح؛ شاید همچون ریختن کلمات معابد در گوش فیلسوف یا گذاشتن پا در خنکای آب جاری یا نسیم و بوی علف در شبهای تابستان؛ شاید چون قدح آب خنک در کنار خواب روی پشتبام.هیچ استعارهای ندارم تا بگویم آن مجال اندک چگونه میتوانست ملال را کنار زند و لحظه را عمق بخشد و مرگ را به تأخیر اندازد و تمنا کند تا زمان متوقف شود.«دوستی» پرسش نبود که چرا اکنون و اینجا این انسان را انتخاب کردهام؟ چراکه نه انتخابی در کار بود و نه زمانی و نه مکانی؛ بلکه «حادثهای» بود که کسی را همچون "«من» بر من" «پدیدار» کرده بود و با آن کس، بیشتر بر سر مِهر بودم تا با خودم و با آن پدیدار بیشتر خو میکردم تا با خودم و از تمامِ خودم میرفتم و تماماً مجال بروز دوست میشدم.حالا میتوانم تمام این کلمات را ادامه دهم تا مغناطیسی در ورای تمام تنها و بدنها و جنسیتها پدید آید؛ آنقدر ادامه دهم تا ابدان از اعناق و ارواح از اجساد جدا شود اما اینجا ماندهام و آن دوست آنجا رفته است: زیر آوار ماندهام و آخرین سخن با حجم این آوار است: «برای دوستی، شما را قرارداد نکرده بودم، هرچند میدانستم آن دوست ابژهای جز قرارداد نداشت و من قرار را...».
کماکان با این آوارها سخن خواهم گفت و در همدلی با پاسبانان بینام و بینشانِ شب میمانم: آنان که بی هیچ سخنی لب را تر میکنند اما سینۀشان میسوزد.سر بیکسی سلامت.
پ.ن: تصویر برای آن لحظهای است که یونس حمامی لالهزار، خاخام اعظم جامعۀ یهودیان ایران، در محل کنیسۀ ویرانشده بر اثر حملات اسرائیل ایستاده است.
مکان نامکشوف | صادق در آن شکلِ دیگرِ گزاره@abdollahi_sadeq
۱۳۶
۱۱:۰۰
او نوشتن با خودنویس را بسیار دوست دارد؛ روی سخن با آدابداری است.
مکان نامکشوف | صادق در آن شکلِ دیگرِ گزاره@Abdollahi_sadeq
مکان نامکشوف | صادق در آن شکلِ دیگرِ گزاره@Abdollahi_sadeq
۴۶
۱۱:۲۲