۷۴۷
۱۷:۵۶
۷۴۸
۱۵:۲۹
۷۵۵
۱۵:۳۱
همین کرونا اولش فقط یه سرماخوردگی ساده بود؛
ولی با تلاش و کوشش تونست پوست ۷ میلیارد ادمو بکنه
امیدتو از دست نده :/
لَیسَ الاِنسان اِلّا ما سعی
#الله#امید#تلاش
@abiaseman
ولی با تلاش و کوشش تونست پوست ۷ میلیارد ادمو بکنه
امیدتو از دست نده :/
لَیسَ الاِنسان اِلّا ما سعی
#الله#امید#تلاش
@abiaseman
۷۴۳
۱:۴۰
ضرب المثل روز








صنار جگرک سفره قلمکار نمی خواد!
ماجرای ضرب المثل








هر گاه امری کوچک را بزرگ جلوده دهند و پیرامون آن سخن پردازی و قلمفرسایی کنند عبارت بالا از باب تعریض و کنایه گفته می شود.
آقا محمد خان چیزی نداشت و هنگام خروج از شیراز به قدری تنگدست بود که به پول آن زمان یعنی دویست سال قبل فقط دو پول موجودی او را تشکیل می داد که کمترین واحد پول آن روزگار و معال دویست دینار (یک عباسی) امروزی بوده است.
چون به نخستین منزل رسیدند برای آنکه در پول صرفه جویی کرده بتواند خود را به اصفهان برساند تدبیری اندیشید به این شرح که از دکان نانوایی یک عددنان سنگک به مبلغ یک پول خرید و بر دکان جگرک فروشی رفت و یک پول جگرک خواست .
همین که فروشنده جگرک را در میان نان گذاشت و نان اندکی چرب شد به بهانه اینکه جگر تازه نیست و مانده است آن را پس داد و بدین وسیله نان سنکگ را که اندکی چرب شده بود با جلو دارش خورد و سد جوع کردند.
ماجرای ضرب المثل
آقا محمد خان چیزی نداشت و هنگام خروج از شیراز به قدری تنگدست بود که به پول آن زمان یعنی دویست سال قبل فقط دو پول موجودی او را تشکیل می داد که کمترین واحد پول آن روزگار و معال دویست دینار (یک عباسی) امروزی بوده است.
چون به نخستین منزل رسیدند برای آنکه در پول صرفه جویی کرده بتواند خود را به اصفهان برساند تدبیری اندیشید به این شرح که از دکان نانوایی یک عددنان سنگک به مبلغ یک پول خرید و بر دکان جگرک فروشی رفت و یک پول جگرک خواست .
همین که فروشنده جگرک را در میان نان گذاشت و نان اندکی چرب شد به بهانه اینکه جگر تازه نیست و مانده است آن را پس داد و بدین وسیله نان سنکگ را که اندکی چرب شده بود با جلو دارش خورد و سد جوع کردند.
۷۴۱
۱۶:۳۹
ضرب المثل روز








سگ داند و پینهدوز در انبان چیست
ماجرای ضرب المثل








ینهدوزی از کسی طلبکار بود و بدهکار بدحسابی میکرد و طلب او را نمیداد. پینهدوز عاقبت خسته شد و یک روز مشتهای ( آلتی فلزی برای کار کفش دوزی ) داخل انبان گذاشت و به سراغ بدهکار رفت تا طلبش را وصول کند و کار یکسره بشود. وقتی به در خانه بدهکار رسید، سگش به او حمله کرد. پینهدوز انبان را بر سر سگ زد و سگ را کشت.
یا رب سبب مرگ سگ سلطان چیست
برچیدن پینه دوز را دکان چیست
انبان که به سگ خورد و سگ افتاد و بمرد
سگ داند و پینه دوز در انبان چیست
ماجرای ضرب المثل
یا رب سبب مرگ سگ سلطان چیست
برچیدن پینه دوز را دکان چیست
انبان که به سگ خورد و سگ افتاد و بمرد
سگ داند و پینه دوز در انبان چیست
۷۴۶
۴:۳۶
ضرب المثل روز








هفت شهر عشق را عطار گشت
ماجرای ضرب المثل








ضرب المثل منظوم بالا هنگامی به کار می رود که از باب تواضع و ادب بخواهند از شخصیتی تجلیل کنند و مقام و مرتبتش را برتر و بالاتر از مقام خویش جلوه دهند. فی المثل از شما سوال شود که فلانی را چگونه می بینید و شخصیت علمی یا ادبی او در چه پایه و مرتبه ای قرار دارد؟ اگر شخص مورد بحث حقاً اهل دانش و فضیلت باشد و مزیت و برتری او محل تامل و تردید نباشد پیداست پاسخ شما جز این نخواهد بود که: هفت شهر عشق را عطا گشتما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
راه کمال رنجهای فراوان دارد و مرد جوینده و بربار خواهد تا این مقامات هفتگانه را طی کند: وادی طلب:نخستین مقام در طریق سیر و سلوک مقام جستجو و طلب است یعنی سالک تا نخواهد نمی تواند در راه کمال گام بردارد. جوینده یابنده است به شرط آنکه در راه مقصود کوشش و فداکاری نماید.
وادی معرفت:مقام معرفت از مهمترین مقامات عرفانی است. مقصود از معرفت این است که هر کس به قدر شایستگی و دانش و بینش خود راهی بر می گزیند. صدر هر کس مطابق قدر، و مقام هرکس به اندازه معرفت اوست. یکی محراب و دیگری بت را انتخاب می کند و در این راه از صد هزار، یک تن اسرار بین و مجذوب و متصل می گردد.در این وادی، گوهر علم و دانش چنان است که اگر برگیری پشیمانی، و اگر برنگیری هم پشیمان باشی.وادی استغفاء:عارف دانا و بینا در این مقام از همه چیز بی نیاز می شود و اسیر هوسهای طفلانه نمی گردد. جیفه و حطام دنیوی را به هیچ می گیرد و مشتهات نفسانی را به سر پنجه استغفاء در درون خود می کشد.وادی توحید:عارف سالک در مقام توحید، خدا را هستی محض، و ماسوی الله را جلوه ای از هستی او می بیند. خدا را بود و سایر کائنات را نمود می شمارد. در کمون این کثرت وحدت می بیند که آن وجود معشوق ازلی است.وادی حیرت:مقام حیرت مقام آوارگی و آشفتگی است. مقام بهت و اقرار به جهل و نادانی است. مقامی است که سالک احساس می کند چیزی نمی داند و دانستنی های او جمله محدود بوده است...
ماجرای ضرب المثل
راه کمال رنجهای فراوان دارد و مرد جوینده و بربار خواهد تا این مقامات هفتگانه را طی کند: وادی طلب:نخستین مقام در طریق سیر و سلوک مقام جستجو و طلب است یعنی سالک تا نخواهد نمی تواند در راه کمال گام بردارد. جوینده یابنده است به شرط آنکه در راه مقصود کوشش و فداکاری نماید.
وادی معرفت:مقام معرفت از مهمترین مقامات عرفانی است. مقصود از معرفت این است که هر کس به قدر شایستگی و دانش و بینش خود راهی بر می گزیند. صدر هر کس مطابق قدر، و مقام هرکس به اندازه معرفت اوست. یکی محراب و دیگری بت را انتخاب می کند و در این راه از صد هزار، یک تن اسرار بین و مجذوب و متصل می گردد.در این وادی، گوهر علم و دانش چنان است که اگر برگیری پشیمانی، و اگر برنگیری هم پشیمان باشی.وادی استغفاء:عارف دانا و بینا در این مقام از همه چیز بی نیاز می شود و اسیر هوسهای طفلانه نمی گردد. جیفه و حطام دنیوی را به هیچ می گیرد و مشتهات نفسانی را به سر پنجه استغفاء در درون خود می کشد.وادی توحید:عارف سالک در مقام توحید، خدا را هستی محض، و ماسوی الله را جلوه ای از هستی او می بیند. خدا را بود و سایر کائنات را نمود می شمارد. در کمون این کثرت وحدت می بیند که آن وجود معشوق ازلی است.وادی حیرت:مقام حیرت مقام آوارگی و آشفتگی است. مقام بهت و اقرار به جهل و نادانی است. مقامی است که سالک احساس می کند چیزی نمی داند و دانستنی های او جمله محدود بوده است...
۷۷۳
۱۱:۳۱
ضرب المثل روز








سه دزد بیصدا دارم الهی! حاجی و مشهدی و کربلایی
ماجرای ضرب المثل








در زمان سابق سه نفر، حاجی و مشهدی و کربلایی همسفر شدند. روز گذرشان از کنار شهری افتاد چون خسته بودند بیرون شهر کنار باغی زیر سایه درخت سیبی اتراق کردند. شاخه سیب از دیوار باغ بیرون بود آنها چشمشان که به درخت سیب افتاد هوس خوردن سیب کردند. حاجی و کربلایی و مشهدی گفتند: «چند تا سیب بچین تا بخوریم». مشهدی شاخه درخت را گرفت و تکان داد. باغبان از داخل باغ صدا زد: «های مشتی، نکن» ربع ساعتی گذشت حاجی و مشهدی به کربلایی گفتند: «کربلایی! خبری از باغبان نیست، نوبت شماست بلند شو و سیب بچین» کربلایی هم چند بار درخت را تکان داد. باغبان دوباره از داخل باغ صدا زد: «آی کربلایی نکن، بسه» پس از یکی دو ساعت دیگر که آن سه نفر میخواستند حرکت کنند مشهدی و کربلایی گفتند: «حاجی! میخواهیم حرکت کنیم برای بین راه مقداری سیب بچین، این بار نوبت شماست».حاجی از دیوار باغ به بالای درخت رفت و آنقدر به شاخه لگد زد که شاخه سیب خرد شد و صدای شکستن شاخه باغبان را از خواب پراند. باغبان این بار صدا زد: «های حاجی مگه بس نبود که درخت را شکستی؟» آن سه نفر به باغبان گفتند: «ای باغبان باید تو به ما بگی از کجا ما را شناختی؟» باغبان پشت دیوار باغ آمد و گفت: «نفر اولی که درخت را تکان داد چون طمعش کم بود مشهدی بود، من جار زدم مشتی نکن، برای بار دوم که صدای درخت آمد فهمیدم که طمع این یکی به کربلاییها میرود صدا زدم کربلایی نکن، بسه، خلاصه پس از آن من به خواب رفتم یک مرتبه در بین خواب صدای شکسته شدن شاخه درخت مرا از خواب پراند نگاه کردم دیدم یک نفر با ریش و عبا و ظاهر آراسته بالای درخت سیب رفته، فهمیدم که این حتماً حاجی هست که حرصش تمامی ندارد».
ماجرای ضرب المثل
۸۱۱
۱۶:۳۶
ما در زندگی، همه تنگاتنگ هم افتادهایم.
فکر میکنم هنر اصلی، هنر فاصله ها باشد...
زیاد نزدیک به هم، میسوزیم...
زیاد دور از هم، یخ میزنیم....
۲.۹K
۱۸:۰۱
۲.۸K
۱۲:۲۱