الرَّحـیل | میم کریمی
عجیبترین جملهای که از یه همسر شهید شنیدم اینه که شهادت نوع مرگ رو تغییر میده، نه زمانش رو.
این جمله برام جای تأمل داره. قرآن میفرماید هیچکس جز به اذن خدا نمیمیره (آلعمران، ۱۴۵)، اما در روایات شیعه با دو مفهوم «اجل حتمی» و «اجل موقوف» مواجهیم.سؤالم اینه که آیا واقعاً میتونیم بگیم کسی که به دست قاتل کشته شده، اگر به قتل نمیرسید، حتماً در همون لحظه به شکل دیگهای از دنیا میرفت؟ علم خدا به وقوع یک قتل، به معنای مجبور بودن قاتل نیست؛ اون با اختیار خودش مرتکب جنایت شده و مسئول عملشه.از طرف دیگه، آیا هرکسی که ما شهید خطابش میکنیم، لزوماً نزد خدا هم به مقام شهادت رسیده؟ قرآن تعبیر «الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ» رو به کار میبره؛ یعنی صرف کشتهشدن برای رسیدن به مقام شهادت کافی نیست. نیت و هدف هم اهمیت داره و داوری نهایی با خداست.یعنی هرکسی که ما اینجا به عنوان شهید ازش یاد میکنیم، نزد خدا شاید اصلا به مقام شهادت نرسیده باشه.شهادت فقط یک نوع کشتهشدن نیست؛ حقیقت و مرتبهای الهیه. و درباره نسبت زمان مرگ، اختیار انسان و تقدیر خداوند هم نمیشه با یک جمله ساده به نتیجه قطعی رسید.
۴۵
۱۲:۵۶
تا هنوز حرف شهادته تو کانال؛یه سخنرانی از آقای شهید دیدم که فرمودن، شهادت ظاهرش دردناکه... اما باطنش؟! فروختن یه جنسِ ضایعشدنی و خرابشدنی و غیرقابلِ موندن به یه قیمت فوقالعاده بالاست.●|@abootorab7
۳۷
۱۶:۲۵
این چند وقت که بیمارستان میرم و آدمهای درگیرِ بیماری رو میبینم، یه دعا شده ورد زبونم: «خدایا، مرگ ما رو در بستر بیماری قرار نده.» بعدتر که بیشتر به این دعا فکر کردم، دیدم شاید دلیلش فقط ترس از درد و بیماری نیست. من در تمام عمرم جهاد خاصی نکردم؛ تو جنگی نبودم که مبارز باشم، در میدانی حضور نداشتم که دشمن، جانم رو نشانه بگیره، مهره مهمی نبودم که برای حذف کردنم نیاز باشه نقشه بکشن. زندگیم، دستکم از این جهت، خیلی عادی گذشته. و با این حال، فکرِ یک مرگ عادی برام خیلی سنگینه. بعد با خودم میگویم: پس اونها که تمام عمرشان رو در میدان جهاد گذروندن چی؟ همونا که بارها مرگ رو از نزدیک دیدن، از کنارش رد شدن و باز به راهشان ادامه دادن؛ آدمهایی که شاید تمام زندگیشون یک جور آمادهشدن برای رفتن بود…مرگ برای ما که تمام عمر از آن فاصله گرفتیم، لابد ترسناکتر است؛ اما برای کسی که یک عمر به سمتش قدم برداشته، شاید دیگه غریبه نباشد. شهادت، پاداشِ کسیه که تمام عمر برای رسیدن بهش زندگی کرده بود.
●|@abootorab7
●|@abootorab7
۳۸
۲۰:۵۸
چیه این آدمیزاد؟ کافیه یه تغییر کوچیک توی زندگیش ایجاد کنه؛ یه کتاب شروع کنه، بره یه کلاس، دنبال یه علاقهای بره… یا حتی چیزی خلق کنه. یهدفعه میبینه همهی فکرهای تاریک و ناامید کننده، جمع کردهن و از ذهنش رفتهن. حداقل برای یه مدتی.●|@abootorab7
۸۰
۲۱:۰۵
جای خالیِ یک معجزه
تختهای اورژانس پر بود. هر طرف رو نگاه میکردم، یکی بیحال و بیجون روی تخت افتاده بود؛ چشمهاش بسته بود و شاید مثل من منتظر بودن سرمشون تموم بشه و به فکر دردای خودشون بودن. یهدفعه صدای ناله و شیون یه زن جوون از حیاط بیمارستان بلند شد و کل فضا رو گرفت. همه چشمهاشون رو باز کردن. همه حواسها رفت به سمت حیاط . نمیدونم چرا، ولی مطمئن بودم که این صدای یه مادره.. همراهم پیشم نبود. بقیه هم مثل من. هیچکس نمیفهمید چی شده. فقط از گوشهوکنار زمزمههای نگران آدمها میاومد: «خدا به داد دلش برسه...»، «ای وای، چی شده؟»، «الهی بمیرم براش...». مثل همهی وقتهایی که اضطراب میگیرم، شروع کردم زیر لب صلوات حضرت فاطمهزهرا(س) فرستادن؛ که رفع بلا بشه. نمیدونم چقدر گذشت، ولی دیگه صدای زن نمیاومد. راستش دلم میخواست همونطور بیخبر بمونم. اصلاً دلم نمیخواست بفهمم چی شده. چند دقیقه بعد بیمار جدیدی وارد شد. آروم و با احتیاط راه میرفت. مشخص بود حالش خوب نیست. شروع کرد برای پرستار تعریف کردن: «بچهی طفلکی سه سالش بود... افتاده بود تو استخر. دیدمش، سیاه شده بود، اصلاً درد خودم یادم رفت... خدا رو شکر احیاش کردن.». همین یه جمله کافی بود که چشمام پر از اشک بشه. بیاختیار یاد خانوم رباب افتادم... یاد دلهایی که براش نسوخت... لبهایی که برای دلش به جای دعا، هلهله کشیدن... کسی نبود پسرش رو احیاء کنه... فقط یه تیر بود و یه آغوش خالی و گهوارهای که غارت شده بود.سرمم که تموم شد، از اورژانس اومدم بیرون. مادر جوون هنوز روی یکی از نیمکتهای حیاط نشسته بود. انگار پاهاش رمق ایستادن نداشت. رنگ به صورتش نبود. چند تا خانم که معلوم بود آشناش نیستن، دورش جمع شده بودن و دلداریش میدادن: «خداروشکر خانم... بلا رفع شد.»، «خدا به جَوونیت رحم کرد.» و زن، بین گریههاش، فقط میگفت: «معجزه شده... باورم نمیشه...»کربلا... کاش برای طفل رباب هم معجزه میکردی.
●|@abootorab7
تختهای اورژانس پر بود. هر طرف رو نگاه میکردم، یکی بیحال و بیجون روی تخت افتاده بود؛ چشمهاش بسته بود و شاید مثل من منتظر بودن سرمشون تموم بشه و به فکر دردای خودشون بودن. یهدفعه صدای ناله و شیون یه زن جوون از حیاط بیمارستان بلند شد و کل فضا رو گرفت. همه چشمهاشون رو باز کردن. همه حواسها رفت به سمت حیاط . نمیدونم چرا، ولی مطمئن بودم که این صدای یه مادره.. همراهم پیشم نبود. بقیه هم مثل من. هیچکس نمیفهمید چی شده. فقط از گوشهوکنار زمزمههای نگران آدمها میاومد: «خدا به داد دلش برسه...»، «ای وای، چی شده؟»، «الهی بمیرم براش...». مثل همهی وقتهایی که اضطراب میگیرم، شروع کردم زیر لب صلوات حضرت فاطمهزهرا(س) فرستادن؛ که رفع بلا بشه. نمیدونم چقدر گذشت، ولی دیگه صدای زن نمیاومد. راستش دلم میخواست همونطور بیخبر بمونم. اصلاً دلم نمیخواست بفهمم چی شده. چند دقیقه بعد بیمار جدیدی وارد شد. آروم و با احتیاط راه میرفت. مشخص بود حالش خوب نیست. شروع کرد برای پرستار تعریف کردن: «بچهی طفلکی سه سالش بود... افتاده بود تو استخر. دیدمش، سیاه شده بود، اصلاً درد خودم یادم رفت... خدا رو شکر احیاش کردن.». همین یه جمله کافی بود که چشمام پر از اشک بشه. بیاختیار یاد خانوم رباب افتادم... یاد دلهایی که براش نسوخت... لبهایی که برای دلش به جای دعا، هلهله کشیدن... کسی نبود پسرش رو احیاء کنه... فقط یه تیر بود و یه آغوش خالی و گهوارهای که غارت شده بود.سرمم که تموم شد، از اورژانس اومدم بیرون. مادر جوون هنوز روی یکی از نیمکتهای حیاط نشسته بود. انگار پاهاش رمق ایستادن نداشت. رنگ به صورتش نبود. چند تا خانم که معلوم بود آشناش نیستن، دورش جمع شده بودن و دلداریش میدادن: «خداروشکر خانم... بلا رفع شد.»، «خدا به جَوونیت رحم کرد.» و زن، بین گریههاش، فقط میگفت: «معجزه شده... باورم نمیشه...»کربلا... کاش برای طفل رباب هم معجزه میکردی.
●|@abootorab7
۵۶
۲۲:۱۵
+ یعنی بین جنگ و زن و بچهت، جنگ رو انتخاب کردی؟- زنوبچهم رو انتخاب کردم؛ واسه همینه اینجام.
#دیالوگفیلم #بچه_مردم●|@abootorab7
#دیالوگفیلم #بچه_مردم●|@abootorab7
۱۲۷
۲۳:۰۴
مدرسه اردوی پدر و دختری گذاشته و من از همین حالا دلم شورِ اون دو تا دختر کلاس هفتمم رو میزنه؛ یکیشون سهسالگی پدرش رو از دست داده و اون یکی، پدرش توی جنگ دوازدهروزه شهید شده. نمیدونم، شاید من زیادی حساسم؛ ولی از فکر اینکه این دوتا بچه قراره توی همچین روزی چه حالی داشته باشن، دلم میگیره...
●|@abootorab7
●|@abootorab7
۴۳
۱۵:۳۳
بله، به تو احتیاج دارم! زیرا تو تنها کسی هستی که میتوانم در مورد رنگِ یک ابر با او صحبت کنم.
نامههایی به ورا●|@abootorab7
۳۵
۲۲:۳۰

پاکت هدیه
میلاد عمه جانِ امام زمان(عج) مبارکمون 🤍
️
وقتی هنوز نمیتونی در برابر توهین به آدمهایی که قبولشون داری، آروم و منطقی باشی؛ یعنی صرفِ باور داشتن به اندیشهی آدمهای بزرگ، به معنای رسیدن به منش و بلوغ فکری اونها نیست.
رونوشت به خودِ کلافهم.●|@abootorab7
رونوشت به خودِ کلافهم.●|@abootorab7
🥺۱
۱۱
۲۲:۵۹