۸۶
۶:۴۲
من برای باقیموندهی غذام ظرفِ بیرون بَر میگیرم.اگه بچه ببینم غش میکنم براش. هنوزم واسه خریدن چیزایی که دلم میخواد پولامو جمع میکنم. نمیتونم رُک باشم، چون برام مهمه ناراحت نشی ازم. اکسپلورم پُر از ویدئوهای خندهداره.کُلی کتاب نخونده دارم اما با فیلم وُ کتابِ خوب از زمین جدا میشم. اگه عاشق بشم نمیتونم جلوی ذوقم رو بگیرم. کُلی اختلاف سلیقه دارم با مامان وُ بابام اما جون میدم براشون. به خاطرات مسخرهت بلند میخندم. یه وقتا لجباز میشم اما دلم نمیاد دل بشکنم. اگه گوشی دم دستم باشه زود جواب پیامتو میدم. خیلی برنامه میریزم اما وقتِ عمل کردن لَنگ میزنم. میتونم ساعتها درباره موضوعات بیخود باهات حرف بزنم. موقع برگشتن از سفر و خداحافظی کردن دلم میگیره. یه وقتا امیدوارم و یه وقتا افسرده! من یه آدمِ معمولیام. همون که ادا نداره! همونی که میتونی پیشش خودت باشی :)
#علی_سلطانی
#علی_سلطانی
۹۴
۱۵:۴۲
بیا؛ دنیا نمیارزد به این پرهیز و این دوری..
- فروغ فرخزاد
- فروغ فرخزاد
۵۰
۹:۰۰
تو همچون سرزمینِ مادری برایم باارزش بودی، و هر رنجی که از جانبت نصیبم میشد، باز هم برایت جان میدادم.
۵۰
۹:۰۲
توی« کتابخانهی نیمه شب»یه جایی نورا به خودش میگه:شاید هدف زندگی، فقط زندگی کردنه؛ نه موفق شدن، نه خاص بودن ، فقط بودن...
۵۱
۹:۰۲
انگار سالهاست جوانی نکردهایم. انگار اصلاً جوان نبودهایم هرگز؛ نه خودمان، نه پدرومادرهایمان، نه کودکانی که پس از ما آمدهاند و حالا قد کشیدهاند و سهمشان را بهحق از زندگی و دنیا میخواهند. هیچکداممان جوانی نکردهایم. جوانیمان به روزهایی در تقویم تبدیل شد، به اتفاقات، به نامها. گاهی در شادترین لحظهها، بغضی بیخ گلویمان را سفت گرفته، بغضی که جوانی از دست رفته است، جوانهای از دست رفته. آیا کسی یا کسانی از شما تابهحال آن شادی را تجربه کرده که آغشته به زَهر هیچ مصیبتی نباشد؟ ما از کودکی ناگهان به پیری پرتاب میشویم، اما هرگز چهرهی شاداب جوانی را با چشمهایی که از شور زندگی میدرخشند و باید توی آینهها ببینیم، از یاد نمیبریم. چهرهای که مال خودمان است، چهرهای که باید از عشق سرخ و از زندگی سبز و از رؤیا آبی میشد، اما دزدیده شد و گم شد و رفت.
"نعیمه بخشی"
"نعیمه بخشی"
۵۶
۹:۰۳