بمناسبت عید یه شاهکار ادبی بخونیم؟🫠
۹۲
۸:۲۴
شب همان شب که سفر مبداء دوران مي شدخط به خط باور تقويم مسلمان مي شد
شب همان شب که جهاني نگران بود آن شبصحبت از جان پيمبر به ميان بود آن شب
در شب فتنه شب فتنه شب خنجرهاباز هم چاره علي بود نه آن ديگرها
مرد؛ مردي که کمر بسته به پيکار دگربي زره آمده در معرکه يک بار دگر
تا خود صبح خطر دور و برش مي رقصيدتيغ عريان شده بالاي سرش مي رقصيد
مرد آن است که تا لحظه ي آخر ماندهدر شب خوف و خطر جاي پيمبر مانده
گر چه باران به سبو بود و نفهميد کسيو محمد خود او بود و نفهميد کسي
در شب فتنه شب فتنه شب خنجرهاباز هم چاره علي بود نه آن ديگرها
مي رود قصه ي ما سوي سرانجام آرامدفتر قصه ورق مي خورد آرام آرام
چشم وا کن احد آيينه ي عبرت شد و رفتدشمن باخته بر جنگ مسلط شد و رفت
آن که انگيزه اش از جنگ غنيمت باشدبا خبر نيست که طاعت به اطاعت باشد
داد و بيداد که در بطن طلا آهن بودچه بگويم که غنيمت رکب دشمن بود
داد و بيداد برادر که برادر تنهاستجنگ را وا مگذاريد پيمبر تنهاست
يک به يک در ملاء عام و نهاني رفتندهمه دنبال فلاني و فلاني رفتند
همه رفتند غمي نيست علي مي ماندجاي سالم به تنش نيست ولي مي ماند
مرد مولاست که تا لحظه ي آخر ماندهدشمن از کشتن او خسته شده درمانده
در دل جنگ نه هر خار و خسي مي ماندجگر حمزه اگر داشت کسي مي ماند
مرد آن است که سر تا به قدم غرق به خونآن چناني که علي از اُحد آمد بيرون
مي رود قصه ي ما سوي سرانجام آرامدفتر قصه ورق مي خورد آرام آرام
مي رسد قصه به آن جا که علي دل تنگ استمي فروشد زرهي را که رفيق جنگ است
چه نيازي دگر اين مرد به جوشن دارداِن يَکاد از نفس فاطمه بر تن دارد
کوچه آذين شده در همهمه آرام آرامتا قدم رنجه کند فاطمه آرام آرام
فاطمه فاطمه با رايحه ي گل آمدناگهان شعر حماسي به تغزّل آمد
مي رود قصه ي ما سوي سرانجام آرامدفتر قصه ورق مي خورد آرام آرام
مي رسد قصه به آن جا که جهان زيبا شدبا جهاز شتران کوه اُحد بر پا شد
و از آن آينه با آينه بالا مي رفتدست در دست خودش يک تنه بالا مي رفت
تا که از غار حرا بعثت ديگر آردپيش چشم همه از دامنه بالا مي رفت
تا شهادت بدهد عشق ولي الله استپله در پله از آن ماذنه بالا مي رفت
پيش چشم همه دست پسر بنت اسدبين دست پسر آمنه بالا مي رفت
گفت: اين بار به پايان سفر مي گويم«بارها گفته ام و بار دگر مي گويم»
راز خلقت همه پنهان شده در عين علي ستکهکشان ها نخي از وصله ي نعلين علي ست
گفت ساقيِ من اين مرد و سبويم دستشبگذاريد که يک شمّه بگويم، دستش
هر چه در عالم بالاست تصرف کردهشب معراج به من سيب تعارف کرده
گفتني ها همگي گفته شد آن جا اماواژه در واژه شنيدند صدا را اما...
سوخت در آتش و بر آتش خود دامن زدآن که فهميد و خودش را به نفهميدن زد
مي رود قصه ي ما سوي سرانجام آرامدفتر قصه ورق مي خورد آرام آرام
شهر اين بار کمر بسته به انکار عليريسمان هم گره انداخته در کار علي
بگذاريد نگويم که اُحد مي لرزددر و ديوار ازين قصه به خود مي لرزد
مي رود قصه ي ما سوي سرانجام آرامدفتر قصه ورق مي خورد آرام آرام
مي نويسم که "شب تار سحر مي گردد"يک نفر مانده ازين قوم که برمي گردد
#سیدحمیدرضابرقعی
منتظر خوندن شعر های مناسبتی قشنگتون داخل کامنتا هستیم
شب همان شب که جهاني نگران بود آن شبصحبت از جان پيمبر به ميان بود آن شب
در شب فتنه شب فتنه شب خنجرهاباز هم چاره علي بود نه آن ديگرها
مرد؛ مردي که کمر بسته به پيکار دگربي زره آمده در معرکه يک بار دگر
تا خود صبح خطر دور و برش مي رقصيدتيغ عريان شده بالاي سرش مي رقصيد
مرد آن است که تا لحظه ي آخر ماندهدر شب خوف و خطر جاي پيمبر مانده
گر چه باران به سبو بود و نفهميد کسيو محمد خود او بود و نفهميد کسي
در شب فتنه شب فتنه شب خنجرهاباز هم چاره علي بود نه آن ديگرها
مي رود قصه ي ما سوي سرانجام آرامدفتر قصه ورق مي خورد آرام آرام
چشم وا کن احد آيينه ي عبرت شد و رفتدشمن باخته بر جنگ مسلط شد و رفت
آن که انگيزه اش از جنگ غنيمت باشدبا خبر نيست که طاعت به اطاعت باشد
داد و بيداد که در بطن طلا آهن بودچه بگويم که غنيمت رکب دشمن بود
داد و بيداد برادر که برادر تنهاستجنگ را وا مگذاريد پيمبر تنهاست
يک به يک در ملاء عام و نهاني رفتندهمه دنبال فلاني و فلاني رفتند
همه رفتند غمي نيست علي مي ماندجاي سالم به تنش نيست ولي مي ماند
مرد مولاست که تا لحظه ي آخر ماندهدشمن از کشتن او خسته شده درمانده
در دل جنگ نه هر خار و خسي مي ماندجگر حمزه اگر داشت کسي مي ماند
مرد آن است که سر تا به قدم غرق به خونآن چناني که علي از اُحد آمد بيرون
مي رود قصه ي ما سوي سرانجام آرامدفتر قصه ورق مي خورد آرام آرام
مي رسد قصه به آن جا که علي دل تنگ استمي فروشد زرهي را که رفيق جنگ است
چه نيازي دگر اين مرد به جوشن دارداِن يَکاد از نفس فاطمه بر تن دارد
کوچه آذين شده در همهمه آرام آرامتا قدم رنجه کند فاطمه آرام آرام
فاطمه فاطمه با رايحه ي گل آمدناگهان شعر حماسي به تغزّل آمد
مي رود قصه ي ما سوي سرانجام آرامدفتر قصه ورق مي خورد آرام آرام
مي رسد قصه به آن جا که جهان زيبا شدبا جهاز شتران کوه اُحد بر پا شد
و از آن آينه با آينه بالا مي رفتدست در دست خودش يک تنه بالا مي رفت
تا که از غار حرا بعثت ديگر آردپيش چشم همه از دامنه بالا مي رفت
تا شهادت بدهد عشق ولي الله استپله در پله از آن ماذنه بالا مي رفت
پيش چشم همه دست پسر بنت اسدبين دست پسر آمنه بالا مي رفت
گفت: اين بار به پايان سفر مي گويم«بارها گفته ام و بار دگر مي گويم»
راز خلقت همه پنهان شده در عين علي ستکهکشان ها نخي از وصله ي نعلين علي ست
گفت ساقيِ من اين مرد و سبويم دستشبگذاريد که يک شمّه بگويم، دستش
هر چه در عالم بالاست تصرف کردهشب معراج به من سيب تعارف کرده
گفتني ها همگي گفته شد آن جا اماواژه در واژه شنيدند صدا را اما...
سوخت در آتش و بر آتش خود دامن زدآن که فهميد و خودش را به نفهميدن زد
مي رود قصه ي ما سوي سرانجام آرامدفتر قصه ورق مي خورد آرام آرام
شهر اين بار کمر بسته به انکار عليريسمان هم گره انداخته در کار علي
بگذاريد نگويم که اُحد مي لرزددر و ديوار ازين قصه به خود مي لرزد
مي رود قصه ي ما سوي سرانجام آرامدفتر قصه ورق مي خورد آرام آرام
مي نويسم که "شب تار سحر مي گردد"يک نفر مانده ازين قوم که برمي گردد
#سیدحمیدرضابرقعی
منتظر خوندن شعر های مناسبتی قشنگتون داخل کامنتا هستیم
۱۳۳
۸:۲۴
منتظر یه خبر خوب از جنس ادبی باشید

۱۰۴
۱۳:۵۷
کانون ادبی دانشگاه علوم پزشکی کرمانشاه برگزار میکند 
🪽دقایقی در حصار ادبیات با حضور ارزشمند شما
همهی شما نویسندگان و شاعران عزیز دانشگاه دعوتید به
محفل ادبی (( با موضوع آزاد))
چهارشنبه ۲۰ خردادماه
ساعت ۱۴ الی ۱۶
سالن شهدای ساختمان شماره دو
هماهنگی جهت حضور :
@Adabi_kums
@adabikums
🪽دقایقی در حصار ادبیات با حضور ارزشمند شما
محفل ادبی (( با موضوع آزاد))
هماهنگی جهت حضور :
۱۵۶
۴:۳۱
کانون ادبی
کانون ادبی دانشگاه علوم پزشکی کرمانشاه برگزار میکند
🪽دقایقی در حصار ادبیات با حضور ارزشمند شما
همهی شما نویسندگان و شاعران عزیز دانشگاه دعوتید به محفل ادبی (( با موضوع آزاد))
چهارشنبه ۲۰ خردادماه
ساعت ۱۴ الی ۱۶
سالن شهدای ساختمان شماره دو هماهنگی جهت حضور :
@Adabi_kums
@adabikums
جهت یادآوری 
محفل ادبی فردا (ساعت ۱۴ الی ۱۶ سالن شهدای ساختمان شماره دو)
محفل ادبی فردا (ساعت ۱۴ الی ۱۶ سالن شهدای ساختمان شماره دو)
۱۲۷
۱۶:۲۳
#گزارش_ویدیویی 
🪶 دقایقی از لحظات ماندگار محفل کانون ادبی
منتظر شگفتانههای کانون ادبی باشید

@adabikums 
🪶 دقایقی از لحظات ماندگار محفل کانون ادبی
منتظر شگفتانههای کانون ادبی باشید
۱۱۳
۱۵:۳۸
سنایی غزنوی — دیوان اشعار — غزلیات — شماره ۱۳۵
با او دلم به مهر و مودت یگانه بودسیمرغ عشق را دل من آشیانه بود
بر درگهم ز جمع فرشته سپاه بودعرش مجید جاه مرا آستانه بود
در راه من نهاد نهان دام مکر خویشآدم میان حلقهٔ آن دام دانه بود
میخواست تا نشانهٔ لعنت کند مراکرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود
بودم معلم ملکوت اندر آسمانامید من به خلد برین جاودانه بود
هفصد هزار سال به طاعت ببودهاموز طاعتم هزار هزاران خزانه بود
در لوح خواندهام که یکی لعنتی شودبودم گمان به هر کس و بر خود گمان نبود
آدم ز خاک بود من از نور پاک اوگفتم یگانه من بوم و او یگانه بود
گفتند مالکان که نکردی تو سجدهایچون کردمی که با منش این در میانه بود
جانا بیا و تکیه به طاعات خود مکنکاین بیت بهر بینش اهل زمانه بود
دانستم عاقبت که به ما از قضا رسیدصد چشمه آن زمان ز دو چشمم روانه بود
ای عاقلان عشق مرا هم گناه نیستره یافتن به جانبشان بی رضا نبود
#حکیم_سنایی_غزنوی
پینوشت:شعر بالا روایت ماجرای ابلیس است؛ فرشتهای که با وجود کوهی از طاعتها، از عرش به فرش رانده شد. سنایی این دگرگونی را از زبان خود او و در قالب روایتی داستانگونه بیان میکند؛ روایتی که به زیباترین و هنرمندانهترین شکل در دیوان او به نظم درآمده است.
@adabikums
با او دلم به مهر و مودت یگانه بودسیمرغ عشق را دل من آشیانه بود
بر درگهم ز جمع فرشته سپاه بودعرش مجید جاه مرا آستانه بود
در راه من نهاد نهان دام مکر خویشآدم میان حلقهٔ آن دام دانه بود
میخواست تا نشانهٔ لعنت کند مراکرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود
بودم معلم ملکوت اندر آسمانامید من به خلد برین جاودانه بود
هفصد هزار سال به طاعت ببودهاموز طاعتم هزار هزاران خزانه بود
در لوح خواندهام که یکی لعنتی شودبودم گمان به هر کس و بر خود گمان نبود
آدم ز خاک بود من از نور پاک اوگفتم یگانه من بوم و او یگانه بود
گفتند مالکان که نکردی تو سجدهایچون کردمی که با منش این در میانه بود
جانا بیا و تکیه به طاعات خود مکنکاین بیت بهر بینش اهل زمانه بود
دانستم عاقبت که به ما از قضا رسیدصد چشمه آن زمان ز دو چشمم روانه بود
ای عاقلان عشق مرا هم گناه نیستره یافتن به جانبشان بی رضا نبود
#حکیم_سنایی_غزنوی
پینوشت:شعر بالا روایت ماجرای ابلیس است؛ فرشتهای که با وجود کوهی از طاعتها، از عرش به فرش رانده شد. سنایی این دگرگونی را از زبان خود او و در قالب روایتی داستانگونه بیان میکند؛ روایتی که به زیباترین و هنرمندانهترین شکل در دیوان او به نظم درآمده است.
۱۳۶
۱۹:۲۱
بازارسال شده از مفدا کرمانشاه
۷
۱۸:۳۰
پیرم و گاهی دلم ....mp3
۰۳:۳۶-۸.۲۵ مگابایت
کانون ادبی دانشگاه علوم پزشکی کرمانشاه بمناسبت روز شعر و ادب فارسی تقدیم میکند:
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند
همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند
بلبلی در سینه مینالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گلفشانی میکند
ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوزچشم پروین همچنان چشمکپرانی میکند
نای ما خامش ولی این زهرهٔ شیطان هنوزبا همان شور و نوا دارد شبانی میکند
گر زمین دودِ هوا گردد همانا، آسمانبا همین نخوت که دارد آسمانی میکند
سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوزدر درونم زنده است و زندگانی میکند
با همه نسیان تو گویی کز پی آزار منخاطرم با خاطرات خود تبانی میکند
بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولیچون بهاران میرسد با من خزانی میکند
طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختندآنچه گردون میکند با ما نهانی میکند
میرسد قرنی به پایان و سپهر بایگاندفتر دوران ما هم بایگانی میکند
شهریارا گو دل از ما مهربانان نشکنیدورنه قاضی در قضا نامهربانی میکند
@adabikums
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند
همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست
بلبلی در سینه مینالد هنوزم کاین چمن
ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوزچشم پروین همچنان چشمکپرانی میکند
نای ما خامش ولی این زهرهٔ شیطان هنوزبا همان شور و نوا دارد شبانی میکند
گر زمین دودِ هوا گردد همانا، آسمانبا همین نخوت که دارد آسمانی میکند
سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوزدر درونم زنده است و زندگانی میکند
با همه نسیان تو گویی کز پی آزار منخاطرم با خاطرات خود تبانی میکند
بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولیچون بهاران میرسد با من خزانی میکند
طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختندآنچه گردون میکند با ما نهانی میکند
میرسد قرنی به پایان و سپهر بایگاندفتر دوران ما هم بایگانی میکند
شهریارا گو دل از ما مهربانان نشکنیدورنه قاضی در قضا نامهربانی میکند
۱۵۹
۹:۲۳