نوزده و هفتادوپنجفامیلش را یادم نیست؛ اما قامت بلند و سبیلهای پرپشتش را خوب بهخاطر دارم. تمام ترم، آموزش «آشنایی با رایانه» را سپرده بود به من؛ کلاسهای فیزیک را هم یکیدرمیان، میآمد. توی مدرسه شبانهروزی پسرانه گیر بود. به من نقش کمکمعلم داده بود.ترم تمام شده بود. سال تحصیلی هم. تماس گرفته بود که: «خانم دلخوش من تعجب کردم شما اشتباه کردین! یه منفی جا گذاشتین. شدین نوزده و هفتادوپنج.» گفتم: «بله، بعد امتحان متوجه شدم. بیدقتی کردم.» جواب داد: «خیلی حیف شد. من نمیدونستم شما دختر خانم قدمگاهی هستین. امروز فهمیدم. اگه مشکلی پیش میاد، میخواین بهتون بیست بدم؟»آن سالها، مامان، با حفظ سمت، خانم قدمگاهیِ مدرسه هم بود؛ معاون محبوب بچهها. خندیدم و تشکر کردم که نه، نیازی نیست. با کمال میل ۱۹.۷۵ را در کارنامهام نگه داشتم و سرزنش «بیدقتی کردی!» مامان و بابا را به جان خریدم؛ اما در اعماق قلبم احساس امنیت داشتم. یک نفر، یک آقا معلمِ یکیبودیکینبود، مرا دیده بود و مراقب دلم بود. قرار بود تابستان، مسابقه برنامهنویسی برگزار شود. مامان، از دانیال، پسر عمویم، که مهندس کامپیوتر بود خواست تا به من آموزش بدهد. توی، دو ساعت آموزش، عاشق دنیای ویژوال و کدنویسی و ایفودن شدم. به لطف دانیال، یاد گرفتم منطق برنامهنویسی چیست و چطور ماشینحساب بسازم. آن مسابقه را هم بردم.سال بعد آقای سکاکی معلم ریاضیمان بود. سوالهای المپیاد را مطرح میکرد و من و چند نفر دیگر از بچهها را به چالش میکشید. توی چشمهایش میدیدم که منتظر است من زودتر از بقیه، جواب را پیدا کنم؛ هیچوقت ناامیدش نمیکردم. آنقدر به ما باور داشت که ما را به مسابقات المپیاد ریاضی عطار برد.خانم عارفخانی هم فیزیک را به شیوه دانشگاه آموزش میداد. لذت عمیقِ حل مسائل فیزیک، درک فرمولها، از آن روزها برایم بهشت ساخته بود. هنوز، جزوه مبحث فشارِ فیزیک را نگه داشتهام؛ انگار که خاطرات آن سال را لابهلای خطوطش امانت گذاشتهام. گاهی روی خطوط جزوه دست میکشم و بوی خوشِ شادابی را به ریههای روحم تزریق میکنم.آن سالها، عاشق زندگی بودم. عاشق ریاضی و کاربردش در حل مسائل فیزیک. عاشق عجایب کامپیوتر و شگفتیهای برنامهنویسی. میخواستم دنیا را کشف کنم؛ فیزیک بخوانم؛ با ریاضی یکقلدوقل بازی کنم و برنامهای بنویسم که کل دنیا را بترکاند؛ ولی خیلی زود، خودم ترکیدم. سال بعد، خانم معلمی جدید به مدرسه آمد. معلمی که قلب مهربان و اطلاعات درسی بالایی داشت اما خرد برخورد با دانشآموزان را نداشت. این که سر هر کسی چه آمد و چه اعتراضهایی به مدرسه شد بماند؛ اما بهطور خاص، مرا زنده بهگور کرد. نه اینکه کاملاً مرده باشم؛ نه! زنده ماندم تا ببینم چطور عزت نفسم کشته شد؛ اعتماد بهنفسم، چمدانش را بست و راهی سفری بیبازگشت شد و از همه مهمتر شوقم برای «شدن» خاموش شد. دیگر نخواستم معلم شوم؛ استاد شوم؛ مهندس شوم. دیگر نخواستم ریاضی بلد شوم و فیزیک بدانم.زندگی، همیشه مسیر خودش را طی میکند. جهان بهخاطر هیچکس منتظر نمانده است. سالها گذشت؛ در شادیهای اندک و غمهای عمیق. در روزهای تسلیم و پذیرش بودم که استاد سلیمانی را شناختم. به گمان خودم با یک تیر دو نشان زده بودم: هم نویسندگی یاد میگرفتم، هم درمان میشدم.اشتباه کردم. دوره نویسندگی مقدماتی دکتر سلیمانی برای من چیزی فراتر از دو نشان بود. دوستهایی پیدا کردم که پیش از اینکه مرا ببینند، مرا خواندند، شناختند و دوست داشتند. استادی که با خطبهخطخوانیِ کلماتمان، باز به من حسِ دیدهشدن، شنیدهشدن و درکشدن داد.در این امنیت روانی، کمکم احساس کردم میل به «شدن»های قلبم زنده شده. حالا شدنهای زیادی توی ذهنم دویدهاند؛ اما از میان تمام آنها یک چیز را بیتردید میخواهم: نویسندهشدن. طی دوران زندگیام تا کنون، معلمهای خوب زیادی همراهم بودند که همیشه یادشان قلبم را ارغوانی میکند. در این میان، حضور استاد سلیمانی برایم عزیزترین حضور است. وقتی از زندگی سیرم و میخواهم کرکره زندگی را پایین بکشم، استاد نمیگذارد. وقتی قلم را زمین میگذارم، استاد بهانه نوشتن میگذارد روی میز. وقتی خودم را باور ندارم، او به من شجاعتِ برداشتنِ یک قدم دیگر را میدهد.وقتی بچههای موژ، توی مسابقات مقام میآورند، او بیشتر از خودشان خوشحال میشود. برای دیدشدنمان بیشتر از ما، هیجان دارد و بیخستگی تلاش میکند. استاد سلیمانی، یک معلم دلسوز تماموقت است که ابتدا رؤیای نویسندهشدن را در ما زنده میکند و سپس قدمبهقدم همراهمان است تا این رؤیا، خاطره شود.استاد عزیزم، دکتر مصطفی سلیمانی، حضورتان را سپاسگزارم. روزتان مبارک.با احترام، از طرف شاگردی که شما از او «عاطفۀ موژ» ساختید.#عاطفه_دلخوش#نوزده_و_هفتادوپنج#روز_معلمبله:@afarinesh_delتلگرام:@afarinesh_delاینستاگرام:@atefe_delkhosh
۱۲۳
۱۸:۰۸
دوستت ندارم
به این فکر میکنم که دوستنداشتن تو چه شکلیست. روزی که دیگر قلبم را از حضور تو خالی کنم، خاطراتت را بِروبم، تمنای بودنت را آتش بزنم و خاکسترش را دور بریزم، آن روز قلبم چگونه خواهد تپید؟ روی یک خط ممتد؟فکر میکنم به روزهایی که قلبم دیگر در شوق دیدنت، ضربآهنگ هزار نخواهد گرفت. به شبهایی که در تردیدِ ماندنت، تا صبح قلبم ریزریز و تندتند نخواهد لرزید. به یقینِ رفتنت، نبودنت و دیگر هرگز مرا دوستنداشتنت. آن روزها چگونه خواهد بود؟ چرا همیشه ته قلبم دلم نمیخواهد از تو جدا شوم؟ دلم نمیخواهد راه برگشتت را ببندم. دلم نمیخواهد پلها را خراب کنم. دلم میخواهد تقلب کنم؛ توی تمام مسیر برایت رد پایی جا بگذارم، که اگر روزی دلت خواست، راه رفته را برگردی؛ حتی اگر دور تا دور قلبم را دیواری به بلندای دیوار چین کشیده بودم؛ حتی اگر با دیواری آهنین قلبم را حصار گرفته بودم. همیشه باید راهی برای تو باشد.میدانم که اگر دنیا من و تو را کنار هم نبیند، چرخش نخواهد چرخید. اصلٱ نمیشود جدا نشویم؟ نمیشود وقتی تیشه برداشتهام به خرابی پلها، از راه برسی، دستم را بگیری و جای تیشه، دستهایت را بگذاری توی دستهایم؟ نمیشود باشی، بمانی، عاشقم شوی، عاشقت بمانم و قلبم بر مدار تکرار دوستت داشته باشد؟میبینی جان دلم؟ من دوست نداشتنت را بلد نخواهم شد.
#عاطفه_دلخوش #دوستت_ندارم
بله:@afarinesh_delتلگرام:@afarinesh_delاینستاگرام:@atefe_delkhosh
به این فکر میکنم که دوستنداشتن تو چه شکلیست. روزی که دیگر قلبم را از حضور تو خالی کنم، خاطراتت را بِروبم، تمنای بودنت را آتش بزنم و خاکسترش را دور بریزم، آن روز قلبم چگونه خواهد تپید؟ روی یک خط ممتد؟فکر میکنم به روزهایی که قلبم دیگر در شوق دیدنت، ضربآهنگ هزار نخواهد گرفت. به شبهایی که در تردیدِ ماندنت، تا صبح قلبم ریزریز و تندتند نخواهد لرزید. به یقینِ رفتنت، نبودنت و دیگر هرگز مرا دوستنداشتنت. آن روزها چگونه خواهد بود؟ چرا همیشه ته قلبم دلم نمیخواهد از تو جدا شوم؟ دلم نمیخواهد راه برگشتت را ببندم. دلم نمیخواهد پلها را خراب کنم. دلم میخواهد تقلب کنم؛ توی تمام مسیر برایت رد پایی جا بگذارم، که اگر روزی دلت خواست، راه رفته را برگردی؛ حتی اگر دور تا دور قلبم را دیواری به بلندای دیوار چین کشیده بودم؛ حتی اگر با دیواری آهنین قلبم را حصار گرفته بودم. همیشه باید راهی برای تو باشد.میدانم که اگر دنیا من و تو را کنار هم نبیند، چرخش نخواهد چرخید. اصلٱ نمیشود جدا نشویم؟ نمیشود وقتی تیشه برداشتهام به خرابی پلها، از راه برسی، دستم را بگیری و جای تیشه، دستهایت را بگذاری توی دستهایم؟ نمیشود باشی، بمانی، عاشقم شوی، عاشقت بمانم و قلبم بر مدار تکرار دوستت داشته باشد؟میبینی جان دلم؟ من دوست نداشتنت را بلد نخواهم شد.
#عاطفه_دلخوش #دوستت_ندارم
بله:@afarinesh_delتلگرام:@afarinesh_delاینستاگرام:@atefe_delkhosh
۱۳۱
۱۱:۲۲
Roozbeh bemani - Shelik (320).mp3
۰۴:۳۹-۴.۵۷ مگابایت
۱۰۷
۱۷:۵۴
آفرینش|عاطفه دلخوش
موسیقی
بزرگترین دروغگفتم:«نمیشود وقتی تیشه برداشتهام به خرابی پلها، از راه برسی، دستم را بگیری و جای تیشه، دستهایت را بگذاری توی دستهایم؟»یک بار هم که شده، بپرس؛ بپرس این تیشه توی دستهای من چه میکند؟ بپرس چرا دارم اتاق کوچک خاطراتمان را به یک ویرانه تبدیل میکنم. بپرس چه چیزی مرا به این ویرانی وا داشته. اصلٱ تعجب کن و بگو چگونه ممکن است نهال نورستهای را که بهجان پروردمش، با دستهای خودم از ریشه در آورم. بپرس چه چیزی مرا مجاب کرده تا ذرهذره خاطراتی را که شاهرگ حیاتم هستند، بِدرم. بپرس تا بگویم همیشه بهخاطر توست؛ همه چیز بهخاطر توست. بپرس تا بگویم نمیخواهم وقتی دارم آخرین نفسهایم را میکشم، خودم را زیر آوار خاطراتمان ببینم. نمیخواهم ببینم همان خاطراتی که روزی جانِ دوباره به من داد؛ حالا در بیرحمی، با بیتفاوتی جانم را میگیرد.نمیپرسی. تو همیشه میدانی قصه چیست. همیشه شاهد رنجم هستی. توی چشمهایت یک بیتفاوتی عمیق هست که قلب مرا به آتش میکشد. میسوزم، پیش چشمهایت آب میشوم؛ ولی سکوت میکنی. یکی از همین روزها، سکوت تو مرا خواهد کشت.وسط اتاق ایستادهام و ستون خاطرات ترک میخورد. دیوارها فریاد میکشند و شکافته میشوند. تابلوهای عکسهای دونفرهای که هیچ وقت هیچ کجا ثبت نکردیم، روی دیوارهای اتاق خاطرهها میلرزند، میخها رهایشان میکنند. تابلوها یکییکی سر میخورند و روی زمین میافتند. تنم در حرارت تب میسوزد. نمیخواهم ببینم، چگونه نابودمان میکنی. نباید این گناه گردن تو باشد. تیشه را برمیدارم، میکوبم؛ میکوبم؛ میکوبم.فردا توی دادگاهِ شکایت دل و قضاوت دلتنگی، محکوم، منم. فردا خواهم گفت مسبب این جدایی منم. من، به ماشدنمان پشت کردم.بگذار محکوم باشم ولی تا همیشه، این بارقهٔ کوچکِ امید را توی قلبم نگه دارم که دوستم داشتی؛ حتی اگر بزرگترین دروغی باشد که گفتهام.
#عاطفه_دلخوش #بزرگ_ترین_دروغبله:@afarinesh_delتلگرام:@afarinesh_delاینستاگرام:@atefe_delkhosh
#عاطفه_دلخوش #بزرگ_ترین_دروغبله:@afarinesh_delتلگرام:@afarinesh_delاینستاگرام:@atefe_delkhosh
۱۳۱
۱۷:۵۴
طلسم تاریکی #عاطفه_دلخوش
حسن آقا که از در خانه رفت بیرون؛ لامپ سرویس بهداشتی شروع کرد به پلکزدن. چندماهی بود که برق نصف دیوار آشپزخانه قطع شده بود. یک روز، وقتی لباسشویی روشن بود، با صدای تپی، دود از پریز بیرون زد و برق دیوار اصلی قطع شد. توی این چند ماه، با اتحاد چندراهیها، برق را رسانده بودیم به یخچال و فریزر و لباسشویی. کارِ ما نبود؛ باید تعمیرکار میآمد. یک روز سکوت کَرکنندۀ دیماه بود؛ یک روز جنگ و بیحوصلگی. نه که سراغ برقکار نرفته باشیم؛ رفتیم. شمارهاش را داده بود و گفته بود برای هماهنگی با او تماس بگیریم. هر بار که زنگ زدیم با یک دهنکجی بزرگ، در آهنگ انتظار شنیدیم: «مشترک مورد نظر در دسترس میباشد؛ ولی پاسخگو نیست.» حتی نمیگفت لطفاً بعداً تماس بگیرید! این شد که الکیالکی چند ماه گذشت و دیوار بیبرق ماند. از عید گذشته بود که زنگ زدم به علیِ فاطمه برای تبریک عید و احوالپرسی. آخر احوالپرسی بیفکری از پیش، سراغ یک برقکار را ازش گرفتم. بهکل یادم رفته بود حسن آقا، شوهر اکرم، برقکار است. اکرم و حسن آقا که آمدند؛ هر چه خرابی ریز و درشت برقی داشتیم را لیست کردم و دست به دامن حسن آقا شدم. همه چیز تعمیر شد؛ حسن آقا که از در خانه رفت بیرون؛ لامپ سرویس بهداشتی شروع کرد به پلکزدن. تا همین چند روز پیش پلک میزد و کمنور میشد؛ آخر سر هم سوخت. این بار خیلی زود وارد عمل شدیم و لامپ جدید خریدیم. لامپ را پیچاندم داخل پاتروم و مطمئن شدم که روشن میشود. در را بستم و آمدم سمت آشپزخانه. پایم را که گذاشتم داخل آشپزخانه، لامپش خاموش و روشن شد. فکر کردم یک اختلالِ برقی از مرکز است؛ نبود. چندروزیست که لامپ آشپزخانهمان هم پلک میزند. میدانم که آخرین بارقههای نورش را، با مهربانی، به تاریکیهای خانهمان میتاباند. میدانم که بهزودی نورش خواهد مُرد. هر بار که پلک میزند یاد مریم میافتم. یاد حرفهای آن روزش که میگفت این همه بدبیاری طبیعی نیست، حتمٱ طلسمت کردهاند. میگفت طلسم نشانه دارد و میپرسید لامپهای خانهتان تندتند نمیسوزد؟ میخندیدم و میگفتم نه! حالا هر بار که لامپ آشپزخانه پلک میزند یاد مریم میافتم و لبخند میزنم. میدانم که عمر مفید این لامپها، چیزی حدود دو هزار ساعت است و این پلکها یعنی عمر مفیدشان گذشته. این را هم میدانم که چیزهایی هست که نمیدانیم چیست؛ این یعنی گاهی لازم است به صدایِ آرام پشتِ قوانین نور و فیزیک و علم پاسخ بدهم که اگر حرفهای مریم درست باشند چه؟همیشه یک پاسخ دارم: من به «لا حول و لا قوّت الّا بالله» یقین دارم و این یعنی حتی اگر نحسی طلسم تاریکی، برکت زندگیمان را آلوده کرده باشد، باز به اذن خداست؛ چون اذن اوست، هر چه شود نیکوست.لامپ آشپزخانهمان پشت سر هم پلک میزند. عمر مفید این لامپها، دو هزار ساعت است.
#عاطفه_دلخوش #طلسم_تاریکی
بله:@afarinesh_delتلگرام:@afarinesh_delاینستاگرام:@atefe_delkhosh
حسن آقا که از در خانه رفت بیرون؛ لامپ سرویس بهداشتی شروع کرد به پلکزدن. چندماهی بود که برق نصف دیوار آشپزخانه قطع شده بود. یک روز، وقتی لباسشویی روشن بود، با صدای تپی، دود از پریز بیرون زد و برق دیوار اصلی قطع شد. توی این چند ماه، با اتحاد چندراهیها، برق را رسانده بودیم به یخچال و فریزر و لباسشویی. کارِ ما نبود؛ باید تعمیرکار میآمد. یک روز سکوت کَرکنندۀ دیماه بود؛ یک روز جنگ و بیحوصلگی. نه که سراغ برقکار نرفته باشیم؛ رفتیم. شمارهاش را داده بود و گفته بود برای هماهنگی با او تماس بگیریم. هر بار که زنگ زدیم با یک دهنکجی بزرگ، در آهنگ انتظار شنیدیم: «مشترک مورد نظر در دسترس میباشد؛ ولی پاسخگو نیست.» حتی نمیگفت لطفاً بعداً تماس بگیرید! این شد که الکیالکی چند ماه گذشت و دیوار بیبرق ماند. از عید گذشته بود که زنگ زدم به علیِ فاطمه برای تبریک عید و احوالپرسی. آخر احوالپرسی بیفکری از پیش، سراغ یک برقکار را ازش گرفتم. بهکل یادم رفته بود حسن آقا، شوهر اکرم، برقکار است. اکرم و حسن آقا که آمدند؛ هر چه خرابی ریز و درشت برقی داشتیم را لیست کردم و دست به دامن حسن آقا شدم. همه چیز تعمیر شد؛ حسن آقا که از در خانه رفت بیرون؛ لامپ سرویس بهداشتی شروع کرد به پلکزدن. تا همین چند روز پیش پلک میزد و کمنور میشد؛ آخر سر هم سوخت. این بار خیلی زود وارد عمل شدیم و لامپ جدید خریدیم. لامپ را پیچاندم داخل پاتروم و مطمئن شدم که روشن میشود. در را بستم و آمدم سمت آشپزخانه. پایم را که گذاشتم داخل آشپزخانه، لامپش خاموش و روشن شد. فکر کردم یک اختلالِ برقی از مرکز است؛ نبود. چندروزیست که لامپ آشپزخانهمان هم پلک میزند. میدانم که آخرین بارقههای نورش را، با مهربانی، به تاریکیهای خانهمان میتاباند. میدانم که بهزودی نورش خواهد مُرد. هر بار که پلک میزند یاد مریم میافتم. یاد حرفهای آن روزش که میگفت این همه بدبیاری طبیعی نیست، حتمٱ طلسمت کردهاند. میگفت طلسم نشانه دارد و میپرسید لامپهای خانهتان تندتند نمیسوزد؟ میخندیدم و میگفتم نه! حالا هر بار که لامپ آشپزخانه پلک میزند یاد مریم میافتم و لبخند میزنم. میدانم که عمر مفید این لامپها، چیزی حدود دو هزار ساعت است و این پلکها یعنی عمر مفیدشان گذشته. این را هم میدانم که چیزهایی هست که نمیدانیم چیست؛ این یعنی گاهی لازم است به صدایِ آرام پشتِ قوانین نور و فیزیک و علم پاسخ بدهم که اگر حرفهای مریم درست باشند چه؟همیشه یک پاسخ دارم: من به «لا حول و لا قوّت الّا بالله» یقین دارم و این یعنی حتی اگر نحسی طلسم تاریکی، برکت زندگیمان را آلوده کرده باشد، باز به اذن خداست؛ چون اذن اوست، هر چه شود نیکوست.لامپ آشپزخانهمان پشت سر هم پلک میزند. عمر مفید این لامپها، دو هزار ساعت است.
#عاطفه_دلخوش #طلسم_تاریکی
بله:@afarinesh_delتلگرام:@afarinesh_delاینستاگرام:@atefe_delkhosh
۱۲۷
۶:۳۷
7844736168846434051_382582475687.mp3
۰۲:۴۴-۶.۳۴ مگابایت
انگار تسلیمِ تسلیمم و دارم از بالا به سرنوشتم نگاه میکنم، بیقضاوت، با یه آغوشِ بازِ پر محبت.
" />
#عاطفه_دلخوشبله:@afarinesh_del
۹۶
۲۱:۲۲
بازارسال شده از کانال انجمن ادبی موژ
دبیر پرتلاش انجمن ادبی موژ، تولدتان مبارک
حضور شما در این جمع، صرفاً حضور یک عضو یا حتی یک دبیر نیست؛ بخشی از جانِ جاری انجمن است. کسی که بیچشمداشت و با دقت و وسواس حرفهای، بارها برای بهبود متنها، نوشتهها و فضای انجمن وقت گذاشته و نقش مهمی در انسجام و رشد این جمع ادبی داشته است.
عاطفه دلخوش، در کنار مسئولیت دبیری، بهعنوان ویراستاری دقیق و نویسندهای خوشقلم شناخته میشود؛ کسی که نسبت به کلمه حساس است و برای جان گرفتن متنها، با صبر و دقت تلاش میکند. چنین همراهی برای هر انجمن ادبی، یک سرمایه واقعی است؛ نه صرفاً یک عنوان.
برای شما در این روز خاص، آرزوی سلامتی، آرامش، الهامهای تازه و نوشتههایی عمیقتر و روشنتر داریم. امیدواریم سال پیش رو برایتان سرشار از متنهایی باشد که هم خودتان را غافلگیر کند و هم مخاطبانتان را
با احترامخانواده انجمن ادبی موژ
۱
۲۰:۵۸
آفرینش|عاطفه دلخوش
سرکار خانم عاطفه دلخوش دبیر پرتلاش انجمن ادبی موژ، تولدتان مبارک
حضور شما در این جمع، صرفاً حضور یک عضو یا حتی یک دبیر نیست؛ بخشی از جانِ جاری انجمن است. کسی که بیچشمداشت و با دقت و وسواس حرفهای، بارها برای بهبود متنها، نوشتهها و فضای انجمن وقت گذاشته و نقش مهمی در انسجام و رشد این جمع ادبی داشته است. عاطفه دلخوش، در کنار مسئولیت دبیری، بهعنوان ویراستاری دقیق و نویسندهای خوشقلم شناخته میشود؛ کسی که نسبت به کلمه حساس است و برای جان گرفتن متنها، با صبر و دقت تلاش میکند. چنین همراهی برای هر انجمن ادبی، یک سرمایه واقعی است؛ نه صرفاً یک عنوان. برای شما در این روز خاص، آرزوی سلامتی، آرامش، الهامهای تازه و نوشتههایی عمیقتر و روشنتر داریم. امیدواریم سال پیش رو برایتان سرشار از متنهایی باشد که هم خودتان را غافلگیر کند و هم مخاطبانتان را
با احترام خانواده انجمن ادبی موژ
https://ble.ir/anjoman_mooozh
بعضی بغضها از سر خوشحالیان؛ مثل بغضهای امشبم.بر این همه لطف خدا رو شاکرم و شرمنده مهر و محبت تکتکتون هستم.
۱۰۴
۲۱:۰۲
درد غریب
باید تمامش میکرد. بندبند وجودش گره خورده بود به او؛ اما چارهای نداشت. مدتها بود که قلبش قرار نداشت. بارها در ذهنش، هزار راهنرفته را با او قدم زده بود؛ اما همه آن هزار راهِ متفاوت، یک پایان مشترک داشت. زندگی با بالاوپایینهایش، آنقدر او را صیقل داده بود که بداند، آدم میتواند یک نفر را تا بینهایت بخواهد، اما هرگز نمیتواند آن یک نفر را مجاب کند، که حتی به قدر دانهی ارزنی به او متمایل شود. این یعنی آدمیزاد، تبعیدیِ زندانِ اختیار است. سهل است که هر کس را که دل امر کند بخواهی و ناممکن است که دل را به اختیار به کامرسانی، زیرا که آن عزیز شدهی دل هم صاحب اختیار است.میتوان ایمان آورد به بهشت؛ اگر در داستان عشق، تو، هم عاشق باشی، هم معشوق؛ اما امان از آن تقدیرِ به خونِ جگر نوشته شده، که دل، اسیرِ کسی باشد که نیست. جهنم مگر معنایی جز این میتواند داشته باشد؟او، مدتها بود که این تیغ برّان را، در اعماق قلبش احساس میکرد. گویی شبی، پُرُومته به بالینش آمده باشد، در گوشش شرح خویش باز گفته و اینگونه او را دچار درد کرده باشد. هر شب، عقابِ حقیقت، میآمد، کنارش بال میبست. از اولین سلام، اولین بوسه، از خاطراتشان میگفت، تا میرسید به آنجا که نخواسته بود، ببیند. عقاب، جگرش را آهسته آهسته میدرید و با بیرحمی تمام، قطرهقطره خونش را فرومیداد. هر شب، در واپسین نفسها، بهخاطر میآورد که او را بیقیدوشرط دوست دارد. زنده میماند تا روز بعد دوباره خورشید بر وجود خسته و آزردهاش بتابد و او با تهماندهی توانش یک روز دیگر تاب بیاورد.یک روز بلاخره جرأت کرده و چشم در چشم تردید شده، پرسیده بود: «در کوی عاشقی، بیمهریهای معشوق، چنان حلوای قند، شیرین است و روح نواز. به من بگو، این تلخکامی برای چیست؟ همه گفتهاند که گاه دلدار، عاشق را به عتابی مینوازد. که توجه تلخ هم، در بطن خود توجه دارد و این است که عاشق را سر شوق میآورد. پایِ لنگِ این رابطه کجاست؟»آنقدر در سیاه چالهی تردیدهای نادیدهگرفتهشدهاش، فرورفته بود تا بفهمد که این رابطه از توجه معشوق عاری بود. بودونبودِ این عاشق، برای او فرقی نداشت. چنان هزاران عابری که هر روز از کنارشان عبور میکنیم و حتی بهخاطر نمیآوریم مرد بودند یا زن، این معشوق، عاشقِدربند را بهخاطر نمیآورد.قلبش مالامال از غمی عمیق بود. تا بینهایت خدا درد میکشید. خاطراتشان را به خاطر میآورد، گوشه به گوشه این خانه با هم خاطره داشتند. در کدامین شب، حضور دلش رفته بود؟ کِی و کجا به هم رسیده بودند؟ چگونه از این همه خاطره مشترک گذشته بود؟ برای او هم سخت بود؟ درد بیدرمانیست، دلتنگبودن برای کسی که رفتن را انتخاب کرده است. او، در تجربه این دردِ دوری تنها بود. تمام ماجرا در یک جمله خلاصه میشد: او رفته بود و کنار دیگری آرام گرفته بود.«آرام»... این کلمه را بر زبانش مزمزه کرد. او، آرام است و چه چیزی مهمتر از آرام و شاد بودن او؟ تلخِ شیرینی را در هر تپش قلب خود تجربه میکرد. بعضی دردها، آنقدر درداند که کلمه نمیشوند. اشکهایش این دردِ غریب را، صبورانه و نجیبانه ترجمه میکردند.
#عاطفه_دلخوش #درد_غریب
بله:@afarinesh_delتلگرام:@afarinesh_delاینستاگرام:@atefe_delkhosh
باید تمامش میکرد. بندبند وجودش گره خورده بود به او؛ اما چارهای نداشت. مدتها بود که قلبش قرار نداشت. بارها در ذهنش، هزار راهنرفته را با او قدم زده بود؛ اما همه آن هزار راهِ متفاوت، یک پایان مشترک داشت. زندگی با بالاوپایینهایش، آنقدر او را صیقل داده بود که بداند، آدم میتواند یک نفر را تا بینهایت بخواهد، اما هرگز نمیتواند آن یک نفر را مجاب کند، که حتی به قدر دانهی ارزنی به او متمایل شود. این یعنی آدمیزاد، تبعیدیِ زندانِ اختیار است. سهل است که هر کس را که دل امر کند بخواهی و ناممکن است که دل را به اختیار به کامرسانی، زیرا که آن عزیز شدهی دل هم صاحب اختیار است.میتوان ایمان آورد به بهشت؛ اگر در داستان عشق، تو، هم عاشق باشی، هم معشوق؛ اما امان از آن تقدیرِ به خونِ جگر نوشته شده، که دل، اسیرِ کسی باشد که نیست. جهنم مگر معنایی جز این میتواند داشته باشد؟او، مدتها بود که این تیغ برّان را، در اعماق قلبش احساس میکرد. گویی شبی، پُرُومته به بالینش آمده باشد، در گوشش شرح خویش باز گفته و اینگونه او را دچار درد کرده باشد. هر شب، عقابِ حقیقت، میآمد، کنارش بال میبست. از اولین سلام، اولین بوسه، از خاطراتشان میگفت، تا میرسید به آنجا که نخواسته بود، ببیند. عقاب، جگرش را آهسته آهسته میدرید و با بیرحمی تمام، قطرهقطره خونش را فرومیداد. هر شب، در واپسین نفسها، بهخاطر میآورد که او را بیقیدوشرط دوست دارد. زنده میماند تا روز بعد دوباره خورشید بر وجود خسته و آزردهاش بتابد و او با تهماندهی توانش یک روز دیگر تاب بیاورد.یک روز بلاخره جرأت کرده و چشم در چشم تردید شده، پرسیده بود: «در کوی عاشقی، بیمهریهای معشوق، چنان حلوای قند، شیرین است و روح نواز. به من بگو، این تلخکامی برای چیست؟ همه گفتهاند که گاه دلدار، عاشق را به عتابی مینوازد. که توجه تلخ هم، در بطن خود توجه دارد و این است که عاشق را سر شوق میآورد. پایِ لنگِ این رابطه کجاست؟»آنقدر در سیاه چالهی تردیدهای نادیدهگرفتهشدهاش، فرورفته بود تا بفهمد که این رابطه از توجه معشوق عاری بود. بودونبودِ این عاشق، برای او فرقی نداشت. چنان هزاران عابری که هر روز از کنارشان عبور میکنیم و حتی بهخاطر نمیآوریم مرد بودند یا زن، این معشوق، عاشقِدربند را بهخاطر نمیآورد.قلبش مالامال از غمی عمیق بود. تا بینهایت خدا درد میکشید. خاطراتشان را به خاطر میآورد، گوشه به گوشه این خانه با هم خاطره داشتند. در کدامین شب، حضور دلش رفته بود؟ کِی و کجا به هم رسیده بودند؟ چگونه از این همه خاطره مشترک گذشته بود؟ برای او هم سخت بود؟ درد بیدرمانیست، دلتنگبودن برای کسی که رفتن را انتخاب کرده است. او، در تجربه این دردِ دوری تنها بود. تمام ماجرا در یک جمله خلاصه میشد: او رفته بود و کنار دیگری آرام گرفته بود.«آرام»... این کلمه را بر زبانش مزمزه کرد. او، آرام است و چه چیزی مهمتر از آرام و شاد بودن او؟ تلخِ شیرینی را در هر تپش قلب خود تجربه میکرد. بعضی دردها، آنقدر درداند که کلمه نمیشوند. اشکهایش این دردِ غریب را، صبورانه و نجیبانه ترجمه میکردند.
#عاطفه_دلخوش #درد_غریب
بله:@afarinesh_delتلگرام:@afarinesh_delاینستاگرام:@atefe_delkhosh
۱۰۳
۱۸:۴۳
جهنم است نبودنت
جنگ همیشه از صدای انفجار شروع نمیشود؛ گاهی از جایی آغاز میشود که آدم، ناگهان احساس میکند دیگر شبیه قبل نیست: مثل این روزهای من.مثل همین روزهایی که از نظر همه همهچیز عادیست ولی من، تنها خود من میفهمم که زیر پوست این آدم، چه جنگِ مرگباری درگرفته است. مثل همین چند روز پیش که در پاسخ به فراموشی تو، فریاد زدم: خواستم که نبینمت، نشنومت، بهانتظار ننشینمت.تو مات و دلافگار شدی که از من چنین انتظار نمیرفت؛ من پریشان و خون بهجگر شدم که بر تو امیدی دیگر بود. تو نمیدانستی، خبر نداشتی که درونم چگونه برقِ شمشیرها تمام وجودم را بهتحقیر میدَرند؛ هنوز هم نمیدانی. این روزها من، نه فقط یک کوه آتشفشان فعال، من یک آتشفشانِ در حالِ فورانم. در رگهایم، جای خون، مایعی مذاب جریان دارد. از شکافِ قلب دریدهام، لاجرم، گدازههای آتش بیرون میپرند. گدازهها هر جا که مینشینند، هرچه هستونیست را به آتش میکشند، میسوزانند و بهخاکستر مینشانند.دست من نبود که این قلب شکافته شد. تو شکافتی، دیگران شکافتند. من سالها، زیرِ زرهِ سکوت و صبر، این آتشفشان را مهار کرده بودم. حالا که این زره شکسته شده، در من توانی برای کنترل مواد مذاب نیست.مایع بالا میآید، سرریز میشود، جانم را میسوزاند و سپس گدازهای میجهد روی دیگریِ مقابلم. میخواهم آرام باشم، میخواهم نسوزانم؛ نمیتوانم، از درون شعله میکشم.مرز باریکیست میان بهشت و جهنم؛ مرز بین بودن و نبودن تو. تو نیستی و در نبودت، من یک جهنم تمام عیارم! عذاب میدهم، میسوزانم، مجازات میکنم، ولی تطهیر نمیشود؛ هیچچیز، توی این آتش، توی این جهنم، پاک نمیشود؛ این عذاب ابدیست و من نمیدانم با این تکرار ابدی چه کنم.
#عاطفه_دلخوش #جهنم_است_نبودنت
بله:@afarinesh_delتلگرام:@afarinesh_delاینستاگرام:@atefe_delkhosh
جنگ همیشه از صدای انفجار شروع نمیشود؛ گاهی از جایی آغاز میشود که آدم، ناگهان احساس میکند دیگر شبیه قبل نیست: مثل این روزهای من.مثل همین روزهایی که از نظر همه همهچیز عادیست ولی من، تنها خود من میفهمم که زیر پوست این آدم، چه جنگِ مرگباری درگرفته است. مثل همین چند روز پیش که در پاسخ به فراموشی تو، فریاد زدم: خواستم که نبینمت، نشنومت، بهانتظار ننشینمت.تو مات و دلافگار شدی که از من چنین انتظار نمیرفت؛ من پریشان و خون بهجگر شدم که بر تو امیدی دیگر بود. تو نمیدانستی، خبر نداشتی که درونم چگونه برقِ شمشیرها تمام وجودم را بهتحقیر میدَرند؛ هنوز هم نمیدانی. این روزها من، نه فقط یک کوه آتشفشان فعال، من یک آتشفشانِ در حالِ فورانم. در رگهایم، جای خون، مایعی مذاب جریان دارد. از شکافِ قلب دریدهام، لاجرم، گدازههای آتش بیرون میپرند. گدازهها هر جا که مینشینند، هرچه هستونیست را به آتش میکشند، میسوزانند و بهخاکستر مینشانند.دست من نبود که این قلب شکافته شد. تو شکافتی، دیگران شکافتند. من سالها، زیرِ زرهِ سکوت و صبر، این آتشفشان را مهار کرده بودم. حالا که این زره شکسته شده، در من توانی برای کنترل مواد مذاب نیست.مایع بالا میآید، سرریز میشود، جانم را میسوزاند و سپس گدازهای میجهد روی دیگریِ مقابلم. میخواهم آرام باشم، میخواهم نسوزانم؛ نمیتوانم، از درون شعله میکشم.مرز باریکیست میان بهشت و جهنم؛ مرز بین بودن و نبودن تو. تو نیستی و در نبودت، من یک جهنم تمام عیارم! عذاب میدهم، میسوزانم، مجازات میکنم، ولی تطهیر نمیشود؛ هیچچیز، توی این آتش، توی این جهنم، پاک نمیشود؛ این عذاب ابدیست و من نمیدانم با این تکرار ابدی چه کنم.
#عاطفه_دلخوش #جهنم_است_نبودنت
بله:@afarinesh_delتلگرام:@afarinesh_delاینستاگرام:@atefe_delkhosh
۷۱
۲۰:۲۲