آواز گنجشکک طلایی

انجمن ادبیات کودک و نوجوان افغانستان دومین جلسه از چرخک سوم طرح کتابخوانی «شهرزاد و شهریار» را در روز ۸ اسفند ۱۴۰۴ با تسهیلگری راضیه سادات حسینی سُها برای گروه «قاصدک» برگزار کرد. در این نشست، اعضای چرخک مجموعه شعر «گنجشکک طلایی» گزیده ترانههای عامیانه کودکان افغانستان به کوشش اسد احتشام را همخوانی کردند.
شعر، یکی از نخستین پنجرههایی است که کودکان از آن به دنیای واژهها قدم میگذارند. بچههای قاصدک با خواندن شعرهای این کتاب، ریتم، موسیقی کلمات و تصویرهای شاعرانه را تجربه کردند و درباره شعرهایی که بیشتر دوست داشتند، با یکدیگر گفتوگو کردند.
در ادامه، بخش هنری برنامه با ساخت کاردستی با صدف برگزار شد. اعضای گروه با کنار هم قرار دادن صدفها، دستسازههایی خلاقانه ساختند و دریافتند که همانگونه که از واژهها میتوان شعر آفرید، از عناصر ساده طبیعت نیز میتوان زیبایی خلق کرد.
در طرح کتابخوانی «شهرزاد و شهریار»، شعر و هنر در کنار هم، فرصتی برای پرورش تخیل، زیباییشناسی و خلاقیت کودکان فراهم میکنند. باور ما این است که کودکانی که با شعر، کتاب و هنر رشد میکنند، جهان را با نگاهی دقیقتر، مهربانتر و خلاقانهتر خواهند دید.
@Afghanistateens
@Afghanistateens
۱۲
۹:۱۴
به مناسبت روز جهانی عکاسی، اینبار قرار است قابهایمان را با کتابها و خیال کودکانه پر کنیم؛در یک دورهمی صمیمی، پای قصه مینشینیم، کتاب میخوانیم و با دنیای «باغ الفبا» همراه میشویم.
با حضور:
گاهی یک کتاب، فقط برای خواندن نیست؛میتواند شروع یک گفتوگو، یک خاطره و حتی یک قاب ماندگار باشد.
منتظرتان هستیم در انجمن ادبیات کودک و نوجوان افغانستان
@Afghanistateens
۱۳
۲۰:۳۴
#روزنوشت
پانزده روز است که مدارس بهخاطر جنگ تعطیل شدند و دانشآموزان به صورت مجازی در کلاسهای آموزشی حاضر میشوند.
کتاب «گنجشکک طلایی» را از میان کتابهایم برمیدارم و به شعرهایش نگاه میکنم. این کتاب را در سومین جلسه از سومین چرخک کتابخوانی با مقبولکها همخوانی کرده بودیم. لهجه، تلفظ و معنای کلمات برای مقبولکها ناآشنا بود. آنروز هاشم به کتابخوانی نرسیده و گفته بود، نمیتواند بیاید. بچهها هر بار که به یک کلمه دری بر میخوردند، جای خالی هاشم را احساس میکردند. با شیطنت میگفتند: "اگر هاشم بود بلد بود و میتوانست شعرها را روان بخواند."
هاشم چند ماه بود که بهخاطر وضعیت ناآرام افغانستان از وطن مهاجر شده و به ایران آمده بود. یکبار که کتابخوانی را به هفته بعدی مؤکول کرده بودیم، هاشم میگفت: "میدانی؟ هفته قبل که زنگ نزده بودی دورهم جمع شویم و کتاب بخوانیم من گریه کردم؟"
هاشم برای جلسات کتابخوانی ذوق و اشتیاق زیادی دارد. جلسه گذشته نیامده بود، جلسهای که در همین ایام جنگ هم برگزار شد، نیامد. حتما برای اینکه جلسات را بعد از افطار گذاشتهبودیم، نتوانسته بود بیاید. باید زنگ میزدم و جویا میشدم چرا نیامده؟
وقتی همسن و سال هاشم و مقبولکها بودم فقط از صدای بالزدن ملخ میترسیدم و چندشم میشد، اما اینروزها که جنگ است حتی صدای اگزوز موتور هم ترسناک به نظر میرسد. وقتی هواگردها از آسمان میگذرند، در و پنجرهها شروع میکنند به لرزیدن. به آسمان نگاه میکنم: ستارهها هنوز در آسماناند و میدرخشند. دلنگران ستارههای چرخک کتابخوانی میشوم. احتمالا با شنیدن این صداهای بلند ترسیدهاند. به هاشم فکر میکنم که هیولای جنگ از افغانستان تا به ایران دنبالش آمده و رهایش نمیکند. حتما از اینکه جنگ پایش به خانه دومش باز شده ناراحت است.
هاشم گفته بود میخواهد پلیس شود، اما نمیداند برای هدفش چطور تلاش کند. میخواهم وقتی دیدمش به او بگویم: برای پلیسشدن باید خوب غذا بخورد، ورزش کند و خوب درس بخواند. اگر پلیسِ قوی و زرنگی شود دیگر از جنگ نمیترسد و میتواند پیروز شود!
اینترنت بینالمللی قطع است. ایتا را باز میکنم و در کانالها جستوجو میکنم که در مورد جنگ به کودکان چه باید گفت؟ باید تعدادی بازی کودکانه هم پیدا کنم. مدرسه تعطیل است. بچهها در خانه محبوس شدهاند. مطمئنم حوصلهشان سررفته. شصت فیلم تئاتری که کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان با یاد و احترام به کودکان قربانی جنگ و شهدای مدرسه میناب، به صورت برخط و رایگان در سایت گذاشته بود را در گروه با مقبولکها به اشتراک میگذارم. چند کتاب هم از قفسه کتابهایم برمیدارم تا به مقبولکهایم امانت بدهم.
کتاب پرواز قاصدک مهاجر را جدا میگذارم. میخواهم به هاشم هدیه بدهم و بگویم باید خاطراتش را بنویسد و نگهدارد تا بعداً در روزهای آرام بخواند. با نوشتن میتواند حواسش را پرت کند تا سر فرصت خاطرات پلیس کتابخوانمان را چاپ کنیم و بخوانیم.
" />
راضیهسادات حسینی سُها
@Afghanistateens
@Afghanistateens
۸
۶:۳۴
معرفی کتاب «شاپرک» 

شاپرک نوشتهی محمدکاظم محقی، کتابی برای کودکان و نوجوانان است که با زبانی ساده و خیالانگیز، مخاطب را به دنیایی سرشار از رؤیا، طبیعت و زیباییهای کودکی میبرد.
در این اثر، خیال و دنیای کودکانه نقش پررنگی دارند و تصاویر و روایتهای آن، فضایی لطیف و دوستداشتنی برای مخاطب جوان میسازند.
نام کتاب: شاپرک
" />
نویسنده: محمدکاظم محقی
ناشر: کودکانه
سال نشر: ۱۳۹۸
اگر به ادبیات کودک و شعرهایی با حالوهوای خیالانگیز علاقه دارید، «شاپرک» میتواند انتخابی دوستداشتنی برای خواندن باشد.
@Afghanistateens
شاپرک نوشتهی محمدکاظم محقی، کتابی برای کودکان و نوجوانان است که با زبانی ساده و خیالانگیز، مخاطب را به دنیایی سرشار از رؤیا، طبیعت و زیباییهای کودکی میبرد.
در این اثر، خیال و دنیای کودکانه نقش پررنگی دارند و تصاویر و روایتهای آن، فضایی لطیف و دوستداشتنی برای مخاطب جوان میسازند.
اگر به ادبیات کودک و شعرهایی با حالوهوای خیالانگیز علاقه دارید، «شاپرک» میتواند انتخابی دوستداشتنی برای خواندن باشد.
@Afghanistateens
۸
۱۶:۴۸
«شاپرک» مجموعهای از شعرهای کودکانه از محمدکاظم محقی، شاعر و نویسنده افغانستانی و متولد هرات است؛ مجموعهای که با زبانی ساده و خیالانگیز، دنیای کودکان را به شعر و خیال پیوند میدهد.
در نوشتهای از محمدکاظم محقی درباره برف میخوانیم:
«خدایا تو را شکر میکنیم که برای ما برف آفریدی.»
این جمله، نگاه ساده و کودکانهای را نشان میدهد که در نوشتههای او به طبیعت و جهان پیرامون دیده میشود.
#انجمن_ادبیات_کودک_و_نوجوان_افغانستان #شاپرک #محمدکاظم_محقّی #ادبیات_کودک #شعر_کودک #کتاب_کودک
@Afghanistateens
۱۰
۲۱:۰۷
«رویای زیبا» مجموعهای از شعرهای کودکانه از حسن نوروزی، شاعر افغانستانی است؛ کتابی که با زبان ساده و خیالانگیز، دنیای کودکانه را به شعر پیوند میزند.
تصویرسازیهای سمیه بیگدلی نیز به فضای لطیف و خیالپردازانهی کتاب جان بخشیدهاند و آن را برای کودکان دیدنیتر و دلنشینتر کردهاند.
«رویای زیبا» میتواند فرصتی باشد برای کودکان تا در میان واژهها، شعر و تصویر، دوباره به دنیای خیال سفر کنند.
#معرفی_کتاب #رویای_زیبا #حسن_نوروزی #ادبیات_کودک #شعر_کودک #کتاب_کودک #ادبیات_کودک_و_نوجوان_افغانستان #کتابخوانی
@Afghanistateens
۱۰
۱۲:۳۹
«رویای زیبا» مجموعهای از شعرهای کودکانه حسن نوروزی، شاعر و پژوهشگر افغانستانی، است؛ مجموعهای که با زبان ساده و خیالانگیز، کودکان را به دنیای شعر و خیال دعوت میکند.
حسن نوروزی متولد بهسود، ولایت میدانوردک افغانستان است و سالها در حوزه ادبیات کودک فعالیت داشته است. از دیگر آثار او میتوان به «ناگهان کلاغ» و «باغ کاغذی» اشاره کرد.
در نقد آثار نوروزی، مصطفی رحماندوست از ویژگیهای مثبت شعرهای او گفته و به استفاده از واژگان بومی افغانستان در شعرهایش اشاره کرده است.
«رویای زیبا» دعوتی است به خواندن، خیالپردازی و کشف دنیایی که در آن شعر، تصویر و کودکی کنار هم قرار میگیرند.
#رویای_زیبا #حسن_نوروزی #کتاب_کودک #شعر_کودک #ادبیات_کودک #ادبیات_کودک_افغانستان #معرفی_کتاب #کتابخوانی
@Afghanistateens
۵
۱۵:۰۸
#روزنوشت
تلویزیون روشن است و اخبار مدام درحال پخش است. پنج روزی است که روی شبکه خبر مانده و کسی سر اینکه کنترل دست چهکسی باشد یا اول فوتبال را ببینیم یا فیلم شبکه سه باهم بحث نمیکند.
تیتر قرمز رنگ شبکه خبر انقدر واضح و شفاف است که از آن اتاق هم بدون عینک میتوانم ببینم. مثل ستاره دریایی به کف زمین چسبیدهام. کم مانده در زمین فرو بروم به سقف خیره میشوم و فکر میکنم چه خواهد شد؟
نه پنجرههارا چسب زدهام، نه توانستهام خانوادهام را قانع کنم که کیف اضطراری آماده کنیم. نه کنسرو خریدیم نه آب ذخیره کردهایم، فقط برای دور شدن از این فضا بعد افطار کتاب میخوانم یا انیمیشن تماشا میکنم. اما امروز هنوز از سرسفره بلند نشده بودم که تلفن همراهم پیدرپی زنگ خورد. با خودم فکر کردم چیشده؟
تماس را وصل کردم و گفتم: کی فرصت کردی افطار کنی که به من زنگ میزنی؟شهبانو طلبکارانه گفت: نباید وقتی بچهها رو جمع میکنی حداقل قبلش به من بگی که بدونم! پرسیدم: بچهها؟؟به تقویم روی میز نگاه کردم چهارشنبه بود خندیدم و گفتم: یادم رفته بود!
بچهها طبق روال همیشگی چهارشنبهها دورهم جمع شده بودند تا باهم کتاب بخوانیم.شهبانو پرسید: به بچهها چی بگم؟ مدام میپرسند راضیه کو؟ میای دیگه؟یک قلوپ از چای نیمه سرد شدهام خوردم و گفتم یه ربع دیگه اونجام. به خواهرم گفتم لباس بپوش برویم بعد به قفسه کتابها نگاه کردم ما همیشه بعد کتابخوانی بازی میکردیم یا کاردستی درست میکردیم.
تصمیم گرفتم اینبار دوتا کتاب بخوانیم.کتاب «شاپرک» و کتاب «رویای زیبا» را از قفسه کتابها برداشتم، به خواهرم دادم و گفتم تو برو تا با مقبولکها احوالپرسی کنی من هم رسیدم.
باید برای تولد تنها اسفندماهیام در چرخک کتابخوانی هدیه میگرفتم. وارد فروشگاه شدم شیرینی و هدیه را گرفتم و با سرعت نور خودم را به چرخک کتابخوانی رساندم. وقتی از در وارد شدم تلویزیون خانه شهبانو هم مدام خبر میگفت، صدای همهمه بچهها آهنگ زیر صدای خبر شده بود. دکمه قطع صدا را زدم و در کنار بچهها نشستم. بچهها خوشحال بودند مثل همیشه پر سروصدا چشمهایشان درخشان و لبهایشان هلالی شکل بود.
کتابها را در دست گرفتم و معرفی کردم با تعجب پرسیدند، یعنی این کتابها از افغانستان آمده؟ یعنی آنجا چاپ شده؟سر تکان دادم و گفتم درست است. همیشه فکر میکردم بچهها فقط با مرد عنکبوتی و لاکپشتهای نینجا به وجد میآیند. این بار مقبولکهایم من را با سوالاتشان درباره افغانستان سوپرایز کردند.
کتابها را خواندیم. دوبار هم خواندیم. هدیه تولد سارا را دادم. باهم شیرینی و چای خوردیم. اما بچهها قصد رفتن نداشتند. گفتم این جلسه قرار بود به مناسبت روز درختکاری با برگ کاردستی درست کنیم اما یادم رفته برگ بیارم درست کردن کاردستی و بذاریم برای جلسه بعد. بچهها مدام سوال میپرسیدند: جلسه بعدی کیه؟ کلاس فنبیان چیشد؟ پَخته که تو شعر اومده بود یعنی پنبه؟ مارو کی میبری کتابخونه؟
دنیای بچهها باعث شد دنیای من پر بشه از خوشی و یادم برود که پنج روز است به خاطر جنگ مثل ستاره دریایی چسبیدهام به کف زمین...
" />
راضیهسادات حسینی سها
@Afghanistateens
@Afghanistateens
۹
۱۵:۰۹
بازارسال شده از باشگاه زنده باد زندگی، زنده باد کتاب (شورای کتاب کودک)
کارگاه عملی ترویج کتابخوانییک جلسه برای شروع مسیر؛ همراه با تمرین عملی با گروه سنی ۶ تا ۱۲
تسهیلگر : علیرضا دهقانی
آنلاین - رایگان- وبینارپلاس
#شورای_کتاب_کودک #باشگاه_مروجان_کتابخوانی #باشگاه_زنده_باد_زندگی_زنده_باد_کتاب #کارگاه_ترویج_خواندن
@shorayeketabekoodakhttps://instagram.com/cbc.1341@cbc_book_club
۱
۳:۴۲
#رحیمه_خاتون
۵۵ شب است که با جمعیت زنان و دختران به میدان شهید حاج قاسم سلیمانی میآیم و با همهی آنهایی که آمدهاند تا از ایستادگی در برابر آمریکا و اسرائیل بگویند، همنوا میشوم.
نرسیده به میدان، وسط خیابان دوستان ایرانیم را میبینم که شعار میدهند، پرچم میچرخانند و نذری پخش میکنند.
زهرا، که قبل از جنگ همیشه از برنامهاش برای تمام کردن تحصیلش در ایران و مهاجرت به آمریکا میگفت، حالا علیه آمریکا شعار میدهد.ریحانه، که قبل از جنگ از گرانی و سخت بودن شرایط شکایت میکرد، حالا میان مردم شربت گلاب پخش میکند.حتی مبینا، که قبلترها از پافشاری فلسطینیها در جنگ با اسرائیل شاکی بود، حالا خودش عضو ثابت تجمعات و راهپیماییهای شبانه است، مرگ بر اسرائیل میگوید و پرچم میچرخاند.
صدای مداحی افغانستانی از توی کیفم بلند میشود. با عجله از خیابان رد میشوم تا زودتر به وسط میدان برسم. میدانم رحیمه خاتون است، پیرزن آران-بیدگلی خوشاخلاق که شب دوم در همین تجمعات شبانه بااو آشنا شدم، مثل هرشب زنگ زده است تا بپرسد چهوقت به او میرسم.میبینمش، مثل همیشه کنار مجسمه در وسط میدان ایستاده تا به مجسمه تکیه دهد. پاهایش توانایی ایستادن طولانی را ندارند. هرچه باشد هفتاد سال، عمر کمی نیست. میداند ایستادن برایش سخت است، اما دوست دارد خودش را قوی نشان بدهد. من را از دور میبیند و با اشاره دست کنار خودش دعوت میکند.
به او که میرسم، مرا در آغوش میکشد.به علی نگاه میکنم. کنار چهارپایه کوچک ایستاده است و با دست دیگر کنج چادر مادربزرگش را گرفته است و سلام میگوید. میخندم و جواب سلامش را میدهم.رحیمه خاتون میگوید: «امشب برای علی چهارپایه آوردهام.» میپرسم: «برای علی؟»جمعیت بیشتر و بیشتر میشود و صدای شعارها بلندتر میشود. همه با هم شعار میدهیم.رحیمه خاتون همچنان ایستاده شعار میدهد.
علی اصرار میکند که مادربزرگش حتی برای چند لحظه کوتاه روی چهارپایه بنشیند.رحیمه خاتون تسلیم نمیشود. چند لحظه بعد علی تصمیمش را عوض میکند و روی چهارپایه میایستد تا همقد مادربزرگ شود.به چشمهای رحیمه خاتون نگاه میکنم که از پشت عینک هم میدرخشد. میخواهم مثل او پیر شوم؛ بااراده، تسلیمناپذیر و وفادار به وطن.
" />
راضیه سادات حسینی سها
@Afghanistateens
@Afghanistateens
۵
۱۹:۵۷