روزمون مبارک دخترا 🥰یادتون باشه همیشه هوای دختر کوچولوی درون تون رو داشته باشید؛ میدونید که دخترا نیمه ی ماهن و نیمه ی دیگه شو میسازن :) آره جانم، ماه بمونید الهی 
#میلاد_خانوم_فاطمه_معصومه_خیلی_مبارک_همه_مون#خدایا_مرسی_که_ما_رو_دختر_آفریدی
#میلاد_خانوم_فاطمه_معصومه_خیلی_مبارک_همه_مون#خدایا_مرسی_که_ما_رو_دختر_آفریدی
۷۰
۷:۲۱
ُ_ كيف يمكن وصفُ أحوالٍ عجزتِ الكلماتُ عن التعبير عنها؟!+ چگونه می توان احوالی را توصیف کرد که کلمات از بیان آن عاجز مانده اند؟!
۶۷
۱۴:۲۵
n_aghaei
#داستان_آنلاین #قسمت_چهارم #جنگ_ناموسی از همان لحظه ی انفجار اولین احساس داغ شدن گوش هایم بود، در کسری از ثانیه حرارتی از گوش راستم وارد شد و گوش چپم را سوزاند، توی چهارچوب در ایستاده بودم، که با تکان شدید ساختمان پرت شدم وسط اتاق. تا روی پهلو چرخیدم که بلند شوم دیوار آوار شد روی بدنم، نمیدانم چقدر گذشته بود که توانستم دوباره چشم باز کنم، منتظر بودم همه ی سالهای عمرم توی نوار فیلمی از جلوی چشمم رد بشود. انتظار چیزی را می کشیدم که خیلی از آن می ترسیدم، اما فقط تاریکی بساطش را روی صورتم پهن کرده بود، شاید هنوز وقتش نشده بود!!! راستش خودم خدا خدا میکردم که هنوز وقتش نشده باشد، شهدا خیلی گنگشان بالاست، من نمی خواهم دست خالی توی جمع شان باشم. با خودم که تعارف ندارم، نمی خواهم آن طرف، کم بیاورم و به خاطر گذشته ام سرافکنده باشم.... تازه داشتم مزه ی زندگی آدم حسابی ها را می چشیدم! این شب و روزهایی که همراه مهسا و بچه ها برای کمک می آمدم، با تمام زندگی ام فرق میکرد، نمیخواستم چیزی از گذشته ام را به یاد بیاورم. اولین بار که مهسا را دیدم، خیلی از او خوشم آمد، با همه ی ظرافت های دخترانه اش، قرص و محکم ایستاده بود و همه جوره کمک میکرد ، توی روحیه دادن حرفه ای بود، یک جوری زخمت را می بست که درد را فراموش میکردی،همه از بودنش انرژی می گرفتند، مهسا برایم نمونه ی یک زن قوی بود که دخترانگی هایش را حفظ کرده، چیزی که من سالها فراموشش کرده بودم. اما این روزها دارد از دختر بودن خودم خوشم می آید. توی اولین ملاقات وقتی مهسا اسمم را پرسید، دستپاچه شده بودم و نمیدانستم چه بگویم! مهسا خیره شد توی چشم هام و گفت : پس اومدی که با گمنامی خدمت کنی، ایول! من کجا و گمنامی کجا!!!! من که همه ی گذشته ی نه چندان دورم پر بود از اسم و القابی که لات بودنم را یدک می کشید، من که زبان بُرنده ام، تیغ می کشید روی هیکل نامردها، منی که... داشتم با خودم میجنگیدم که مهسا دستم را گرفت و گفت : نیلوفر چطوره؟ _ به نظرم خیلی بهت میاد من که نمیدانستم باید چه واکنشی نشان بدهم، با همان قیافه ی گیجم فقط سر تکان دادم و گفتم : چشم! هر چی شما بگید خانوم. مهسا هم خندید و گفت : به نظرم خیلی سخت گرفتی، درسته که اینجا میدون جنگه ولی ما تو گروه مون چشم و اطاعت و قربان نداریمااا... اینجا همه رفیقیم و مثل همدیگه... مهسا که رفت پیش بچه ها، تکیه زدم به دیوار و رفتم توی فکر، باورم نمیشد که یکی دیگر برایم اسم انتخاب کرده و بی چون و چرا آن را پذیرفته ام!!! توي همین چند روز مهسا شده الگو برایم، من چه میدانستم همدلی یعنی چه؟! اما او آن قدر با احساس کنارت می نشیند، دست هایت را توی دستش می گیرد، با جون و دل به حرف هایت گوش می دهد که دلت نمی خواهد زمان سپری شود، واقعاخوش به حال شوهرش آقای سهرابی. چقدر توی همین چند روزه این زن و شوهر مرا مدیون مهربانی خودشان کرده اند. خداکند که برای مهسا اتفاقی نیافتاده باشد! دلم خیلی شور میزند.... کاش گوشی ام را سفت چسبیده بودم! اما چه فایده!!! وقتی اینطور دیوار آوار شده روی بدنم و نمی توانم حتی دست هایم را پیدا کنم!!! همین چند لحظه ی پیش هم که سرم را به زور تکان دادم، شیشه های ترشی و مربا بالای سرم خرد شدند و کم مانده بود سکته کنم...!
نازنین آقایی ادامه دارد،،، @aghaeii https://ble.ir/aghaeii
۴۵
۹:۵۷
#داستان_آنلاین#قسمت_پنجم#جنگ_ناموسی
تا بوده مرام من تیزی کشیدن روی نامردها بوده و بس! آن هم نیم بندِ انگشت که به نرمیِ گوشت می رساندم و کاری به استخوان شان نداشتم. لاشخوری هم توی کارم نداشتم که یکی دیگر را نفله کنند و من کاسه اش را ليس بزنم. توي اين چند سالی که کار می کردم، همه جوره اش را دیده بودم، مشتری ها را می گویم! آدم هایی که فریادشان به جایی نرسیده بود یا پول شان به وکیل و دادگاه نمی رسید، کیس های ناموسی و خیانت و کینه های خونی که وقتی التماس ها و زجه زدن های طرف مقابل را می دیدند، دلشان خنک می شد و همین برایشان کفایت می کرد. من حق الزحمه ام را گرفته بودم و آن ها هم به خیال خودشان حساب صاف کرده بودند!القصه تکلیف مشتري هایم معلوم بود تا همین آخری که نمی دانم سر و کله اش از کدام جهنم درّه ای پیدا شده بود و کدام زبان بریده ای نشانی من را به او داده بود. توی این حالِ جان دادن و بوی سرکه و شیره، یادآوری آن ماجرا ، تنم را بیشتر به درد می آورد. با اینکه نزدیک به یک ماه از آن شب حولناک می گذرد، اما هنوز هم یادآوری اش مو به تنم سیخ میکند. پای آتش نشسته بودم و سیب زمینی ها را زیر و رو می کردم، کلاهم را تا روی ابرو کشیده بودم و یقه کاپشنم را بالا داده بودم، بر خلاف چند شب قبل، سوز می آمد و هوا سرد تر بود. بینی ام را بالا کشیدم و زُل زدم به شعله های آتش که لرزه ای ران پایم را تکان داد ، فحشی نثار آن مزاحم وقت نشناس کردم و گوشی را از جیبم بیرون آوردم، داشت زنگ میخورد اما بدون شماره!ابروهایم بالا پرید و فقط به صفحه ی گوشی نگاه کردم. قرار نبود هر کس و ناکسی، بی وقت توی مُخم برود و من هم جوابش را بدهم. گوشی را روی تنه ی بريدة درخت کنار دستم گذاشتم و به جلز و ولز کردن سیب زمینی ها چشم دوختم.چیزی نگذشته بود که دوباره گوشی ام لرزید و همان پشت خطی بی صاحابِ بی نام و نشان بود.کنجکاوی ام تحریک شده بود اما دستم نمی رفت که جواب بدهم. به فاصله ی نیم ساعت، نُه بار زنگ زد و من جوابش را ندادم. سیب زمینی که بیشتر کبابی شده بود را از آتش بیرون کشیدم، چاقو را زدم وسط سیب زمینی و گذاشتمش توی سینی درب و داغانی که کنار دستم بود. سرم پایین بود و داشتم زغال را روی سیب زمینی های باقی مانده می ریختم که گردبادی توی هوا پیچید و شعله های بر افروخته ی آتش، پیش چشمم به یکباره خاموش شد. خاموشِ خاموش. چشم هایم گرد شده بود که دوباره گوشی ام لرزید، آب دهانم را قورت دادم و ناخودآگاه دست بردم و تماس را وصل کردم. قبل از اینکه حرفی بزنم، صدایی محکم از پشت خط جملاتی را پشت هم گفت و تماس قطع شد...._ تا پنج دقیقه ی دیگه جلوی در باش. پاکت رو تحویل می گیری، مأموریتت کامل نوشته شده، نقشه و آدرس جایی هم که باید بری هست. حواست رو جمع میکنی، نصفی از دستمزدت توی پاکته و مابقیش هم وقتی کیس رو به سولماز تحویل دادی، میزنه به حسابت. یادت باشه بی سر و صدا باید انجامش بدی و اگه دست از پا خطا کنی، انگشت من روی ماشه ست و کارت تمومه!این را گفت و بی هیچ توضیحی تماس قطع شد.اصلا از لحنش خوشم نیامد. اما اگر دُکی سولماز فرستاده بودش، می توانستم یک جوری نادید بگیرم و کارش را راه بیاندازم. به ساعت گوشی ام نگاه کردم و از جایم بلند شدم. هنوز به در نرسیده بودم که ماشینی پشت در کارواش ترمز کرد. دلهره ی غریبی به جانم افتاد، دلهره ای بی سابقه که کاش نادیده اش نگرفته بودم!
نازنین آقایی
ادامه دارد،،،
@aghaeiihttps://ble.ir/aghaeii
تا بوده مرام من تیزی کشیدن روی نامردها بوده و بس! آن هم نیم بندِ انگشت که به نرمیِ گوشت می رساندم و کاری به استخوان شان نداشتم. لاشخوری هم توی کارم نداشتم که یکی دیگر را نفله کنند و من کاسه اش را ليس بزنم. توي اين چند سالی که کار می کردم، همه جوره اش را دیده بودم، مشتری ها را می گویم! آدم هایی که فریادشان به جایی نرسیده بود یا پول شان به وکیل و دادگاه نمی رسید، کیس های ناموسی و خیانت و کینه های خونی که وقتی التماس ها و زجه زدن های طرف مقابل را می دیدند، دلشان خنک می شد و همین برایشان کفایت می کرد. من حق الزحمه ام را گرفته بودم و آن ها هم به خیال خودشان حساب صاف کرده بودند!القصه تکلیف مشتري هایم معلوم بود تا همین آخری که نمی دانم سر و کله اش از کدام جهنم درّه ای پیدا شده بود و کدام زبان بریده ای نشانی من را به او داده بود. توی این حالِ جان دادن و بوی سرکه و شیره، یادآوری آن ماجرا ، تنم را بیشتر به درد می آورد. با اینکه نزدیک به یک ماه از آن شب حولناک می گذرد، اما هنوز هم یادآوری اش مو به تنم سیخ میکند. پای آتش نشسته بودم و سیب زمینی ها را زیر و رو می کردم، کلاهم را تا روی ابرو کشیده بودم و یقه کاپشنم را بالا داده بودم، بر خلاف چند شب قبل، سوز می آمد و هوا سرد تر بود. بینی ام را بالا کشیدم و زُل زدم به شعله های آتش که لرزه ای ران پایم را تکان داد ، فحشی نثار آن مزاحم وقت نشناس کردم و گوشی را از جیبم بیرون آوردم، داشت زنگ میخورد اما بدون شماره!ابروهایم بالا پرید و فقط به صفحه ی گوشی نگاه کردم. قرار نبود هر کس و ناکسی، بی وقت توی مُخم برود و من هم جوابش را بدهم. گوشی را روی تنه ی بريدة درخت کنار دستم گذاشتم و به جلز و ولز کردن سیب زمینی ها چشم دوختم.چیزی نگذشته بود که دوباره گوشی ام لرزید و همان پشت خطی بی صاحابِ بی نام و نشان بود.کنجکاوی ام تحریک شده بود اما دستم نمی رفت که جواب بدهم. به فاصله ی نیم ساعت، نُه بار زنگ زد و من جوابش را ندادم. سیب زمینی که بیشتر کبابی شده بود را از آتش بیرون کشیدم، چاقو را زدم وسط سیب زمینی و گذاشتمش توی سینی درب و داغانی که کنار دستم بود. سرم پایین بود و داشتم زغال را روی سیب زمینی های باقی مانده می ریختم که گردبادی توی هوا پیچید و شعله های بر افروخته ی آتش، پیش چشمم به یکباره خاموش شد. خاموشِ خاموش. چشم هایم گرد شده بود که دوباره گوشی ام لرزید، آب دهانم را قورت دادم و ناخودآگاه دست بردم و تماس را وصل کردم. قبل از اینکه حرفی بزنم، صدایی محکم از پشت خط جملاتی را پشت هم گفت و تماس قطع شد...._ تا پنج دقیقه ی دیگه جلوی در باش. پاکت رو تحویل می گیری، مأموریتت کامل نوشته شده، نقشه و آدرس جایی هم که باید بری هست. حواست رو جمع میکنی، نصفی از دستمزدت توی پاکته و مابقیش هم وقتی کیس رو به سولماز تحویل دادی، میزنه به حسابت. یادت باشه بی سر و صدا باید انجامش بدی و اگه دست از پا خطا کنی، انگشت من روی ماشه ست و کارت تمومه!این را گفت و بی هیچ توضیحی تماس قطع شد.اصلا از لحنش خوشم نیامد. اما اگر دُکی سولماز فرستاده بودش، می توانستم یک جوری نادید بگیرم و کارش را راه بیاندازم. به ساعت گوشی ام نگاه کردم و از جایم بلند شدم. هنوز به در نرسیده بودم که ماشینی پشت در کارواش ترمز کرد. دلهره ی غریبی به جانم افتاد، دلهره ای بی سابقه که کاش نادیده اش نگرفته بودم!
ادامه دارد،،،
@aghaeiihttps://ble.ir/aghaeii
۵۳
۱۰:۱۳
#داستان_آنلاین #قسمت_ششم#جنگ_ناموسی
در را که باز کردم یک پژوپارس شوتی جلوی در نگه داشته بود، سینه ام را جلو دادم و همانجا توی چهارچوب در ایستادم. من که کارم گیر نبود، طرف بايد حساب کار دستش می آمد و از همین حالا برای من سیس نمی گرفت . با اینکه توی ماشین پیدا نبود، اما می توانستم حدس بزنم که راننده اش یک جوجه اردک زشت تازه به دوران رسیده است و حیف این شوتی زیر پایش. این که ندیده می گویم جوجه اردک را بگذارید به حساب تجربه ام توی شناخت ماشین ها و آدم هایشان!شیشه ی سمت شاگرد که پایین آمد، پسرکی با یک سبدِ کلاغِ فِر خورده روی سرش، زُل زد توی صورتم وپاکتی را به سمتم گرفت. دست درازش تا نزدیک شیشه کِش آمده بود. فکّش می جنبید و یک مشت آدامس به دندان هایش چسبیده بود که قیافه ی مسخره اش را مسخره تر می کرد. از این که مثل بُز به من زُل زده بود و آدامس نشخوار می کرد، حرصم درآمده بود، میخواستم درس درست و حسابی به او بدهم که تا عمر دارد سلام کردن را یادش نرود. دست بردم توی جیبم که همان لحظه گوشی ام ویبره شد. به صفحه اش نگاه کردم. فرستنده : همان یاروی بی صاحاب! حالا چه نوشته بود؟! _شاخ بازیات رو بذار برا ماموریت. _پاکت رو بگیر و وقتت رو تلف نکن!متنفّر بودم از اینکه یکی بخواهد دستوری حرف بزند و این مردک بی همه چیز هم دقیقا دستش را روی نقطه ضعف من گذاشته بود.دندان قورچه ای رفتم و همانطور که با چشم هایم دهان پسرک را به فکّش می دوختم، دست انداختم و پاکت را از توی دستش قاپیدم. بیشعور تر از آن بود که به غرورش بر بخورد!مثل بُز سرش را کج کرد و پایش را روی گاز فشار داد.پاکت را توی دستم فشار دادم و برگشتم توی کارواش.حال گیری این شوتی هم باشد به وقتش!در پاکت با چسب محکم شده بود، از قسمت پایین ترش را با دندان خراشیدم و پاره اش کردم.یک کاغذ که نوشته هایش را نخواندم، یک بسته دلار آکبند و یک عکس!ابرو درهم کشیدم و نشستم روی صندلی.دلارها که واقعی بودند، رفتم سراغ اصل کاری و کاغذی که توی پاکت بود. چندین بار پشت و روی کاغذ را خواندم و به دلارها نگاه کردم. کار سختی نبود اما....وقتی به چشم های دخترک توی عکس نگاه می کردم، تردید مثل خوره به جانم می افتاد.صدای قار و قور شکمم بلند شد، سیب زمینی توی سینی که یخ کرده بود و مزه نداشت.سیب زمینی های باقی مانده هم همگی خاکستر شده بودند،،، با آن آتشی که خاموش شده بود، انتظار چنین چیزی را نداشتم!رفتم توی اتاق و در یخچال را باز کردم.دو تا موز برداشتم و تکیه زدم به در یخچال. همین کافی بود تا دل و روده ام اینقدر سر و صدا نکند. پوست موزها را روی سینک ظرفشویی انداختم و برگشتم توی حیاط کارواش.هوا سردتر شده بود. کف دستم را جلوی صورتم گرفتم و هاااا کردم، آنقدر راه رفتم و توی دستم هااا کردم که کف دستم بوی موز گرفته بود و پاهایم ذوق ذوق می کرد. هوا به دمِ گرگ و میش می رفت که برای آخرین بار کاغذ مچاله شده را از جیبم بیرون آوردم، توی آخرین جمله نوشته بود؛ « خط خطی کردنش آزاده، اما کارش رو تموم نکن».اصلا چرا باید کارش را تمام می کردم؟!توی مرام من نبود که بخواهم یک دختر بچه را....نفسم را پر صدا بیرون دادم، نمیدانم وسوسه ی دلارها بود یا چیز دیگر، هر چه که بود تصمیم خودم را گرفتم. فندکم را بیرون آوردم و زیر کاغذ گرفتم، خیلی زود خاکستر شد و روی زمین ریخت.به خودم که آمدم جلوی مدرسه بودم، همان لوکیشن قرار با همان تیزی همیشگی که توی جیبم بود...
نازنین آقایی
ادامه دارد،،،
@aghaeiihttps://ble.ir/aghaeii
در را که باز کردم یک پژوپارس شوتی جلوی در نگه داشته بود، سینه ام را جلو دادم و همانجا توی چهارچوب در ایستادم. من که کارم گیر نبود، طرف بايد حساب کار دستش می آمد و از همین حالا برای من سیس نمی گرفت . با اینکه توی ماشین پیدا نبود، اما می توانستم حدس بزنم که راننده اش یک جوجه اردک زشت تازه به دوران رسیده است و حیف این شوتی زیر پایش. این که ندیده می گویم جوجه اردک را بگذارید به حساب تجربه ام توی شناخت ماشین ها و آدم هایشان!شیشه ی سمت شاگرد که پایین آمد، پسرکی با یک سبدِ کلاغِ فِر خورده روی سرش، زُل زد توی صورتم وپاکتی را به سمتم گرفت. دست درازش تا نزدیک شیشه کِش آمده بود. فکّش می جنبید و یک مشت آدامس به دندان هایش چسبیده بود که قیافه ی مسخره اش را مسخره تر می کرد. از این که مثل بُز به من زُل زده بود و آدامس نشخوار می کرد، حرصم درآمده بود، میخواستم درس درست و حسابی به او بدهم که تا عمر دارد سلام کردن را یادش نرود. دست بردم توی جیبم که همان لحظه گوشی ام ویبره شد. به صفحه اش نگاه کردم. فرستنده : همان یاروی بی صاحاب! حالا چه نوشته بود؟! _شاخ بازیات رو بذار برا ماموریت. _پاکت رو بگیر و وقتت رو تلف نکن!متنفّر بودم از اینکه یکی بخواهد دستوری حرف بزند و این مردک بی همه چیز هم دقیقا دستش را روی نقطه ضعف من گذاشته بود.دندان قورچه ای رفتم و همانطور که با چشم هایم دهان پسرک را به فکّش می دوختم، دست انداختم و پاکت را از توی دستش قاپیدم. بیشعور تر از آن بود که به غرورش بر بخورد!مثل بُز سرش را کج کرد و پایش را روی گاز فشار داد.پاکت را توی دستم فشار دادم و برگشتم توی کارواش.حال گیری این شوتی هم باشد به وقتش!در پاکت با چسب محکم شده بود، از قسمت پایین ترش را با دندان خراشیدم و پاره اش کردم.یک کاغذ که نوشته هایش را نخواندم، یک بسته دلار آکبند و یک عکس!ابرو درهم کشیدم و نشستم روی صندلی.دلارها که واقعی بودند، رفتم سراغ اصل کاری و کاغذی که توی پاکت بود. چندین بار پشت و روی کاغذ را خواندم و به دلارها نگاه کردم. کار سختی نبود اما....وقتی به چشم های دخترک توی عکس نگاه می کردم، تردید مثل خوره به جانم می افتاد.صدای قار و قور شکمم بلند شد، سیب زمینی توی سینی که یخ کرده بود و مزه نداشت.سیب زمینی های باقی مانده هم همگی خاکستر شده بودند،،، با آن آتشی که خاموش شده بود، انتظار چنین چیزی را نداشتم!رفتم توی اتاق و در یخچال را باز کردم.دو تا موز برداشتم و تکیه زدم به در یخچال. همین کافی بود تا دل و روده ام اینقدر سر و صدا نکند. پوست موزها را روی سینک ظرفشویی انداختم و برگشتم توی حیاط کارواش.هوا سردتر شده بود. کف دستم را جلوی صورتم گرفتم و هاااا کردم، آنقدر راه رفتم و توی دستم هااا کردم که کف دستم بوی موز گرفته بود و پاهایم ذوق ذوق می کرد. هوا به دمِ گرگ و میش می رفت که برای آخرین بار کاغذ مچاله شده را از جیبم بیرون آوردم، توی آخرین جمله نوشته بود؛ « خط خطی کردنش آزاده، اما کارش رو تموم نکن».اصلا چرا باید کارش را تمام می کردم؟!توی مرام من نبود که بخواهم یک دختر بچه را....نفسم را پر صدا بیرون دادم، نمیدانم وسوسه ی دلارها بود یا چیز دیگر، هر چه که بود تصمیم خودم را گرفتم. فندکم را بیرون آوردم و زیر کاغذ گرفتم، خیلی زود خاکستر شد و روی زمین ریخت.به خودم که آمدم جلوی مدرسه بودم، همان لوکیشن قرار با همان تیزی همیشگی که توی جیبم بود...
ادامه دارد،،،
@aghaeiihttps://ble.ir/aghaeii
۴۲
۱۲:۱۵
غصه میخورم و کاری از دستم نمی آید... از دیشب تا الان و از الان تا همچنان به این فکر میکنم که مرهمی باید، مرهمی که این بغض و غم های نشسته به گلو را درمان باشد...مرهمی که تجویز مخصوص ست، طبیب الاطباء مهرش کرده که فقط برای خودتان، که درمان روح ست و جان، که بند می زند تکه های شکسته ی دل را، که نور میشود برای نیمه ی تاریک وجود، که لطیف ست و لطافت بخش، که به برگ گل آن را پیچیده و باید بگذاریدش توی گنجه، که تاریخ انقضاء ندارد، که همین بودنش قوت قلب است...
#اردیبهشت_نوشت
#اردیبهشت_نوشت
۴۱
۵:۳۸
به قول شیخ احمد کافی؛ کسی که مهدی(عج) داره، چه غم داره....شب چهارشنبه ست عزیز دل زهرا (س)، ما که هیچ کسی رو جز شما نداریم ولی شما هزار تا بهتر از ما داری....اومدم بگم میشه یه دستی بکشی و این غبار غمی که به دل مردم مون نشسته رو بزنی کنار؟!میشه حال دل اونایی که دوستت دارن رو خوب کنی؟!میشه خودت هوای آدم خوبای دنیامون رو داشته باشی؟!همونایی که حتی اگه ندیدیمشون، حتی اگه بی خبریم از حالشون اما تو این وانفسا دارن بندگی خدا رو میکنن و پای خاک و کشورشون وایستادن... همونایی که خودت تکیه گاهشونی، که تو این روزا دارن تنهایی با همه ی سختی ها دست و پنجه نرم میکنن... میشه خودت روشنی و نور دلشون باشی؟! اصن هر کی امشب تو رو یادش رفته رو هم ببخش، همه مون رو ببخش، ما که دستمون به جایی نمیرسه، خودت دست مون رو بگیر...میشه؟
۳۰
۱۶:۵۴
ما پای این سفره ها نمک گیریم، ما نمک سفره مونو هم حتی، از جوادالائمه می گیریم...
وقتی کریم بودن ارثیه ی مادری این خانواده ست؛ ما هم دلمون گرمه به کرامتشون :)
#یا_جوادالائمه_ادرکنی
وقتی کریم بودن ارثیه ی مادری این خانواده ست؛ ما هم دلمون گرمه به کرامتشون :)
#یا_جوادالائمه_ادرکنی
۲۳
۲۰:۵۸
شاید فکر کنیم وقتی ناراحتیم، بهتره قورتش بدیم تا آدمایی که برامون مهم هستن ناراحت نشن و غصه نخورن، ولی نمیدونیم که قورت دادن احساس مون و تبدیلش به بی حسی و خنثی شدن می تونه خیلی بیشتر اذیت شون کنه :(تو دایره آدمای مختلفی که کنارمون هستن، اونی که اَمنه تو همه ی شرایط کنارمون می مونه و غم و شادی و همه ی احساسات ما براش مهمه و معنا داره.............
۱۰:۵۵
شاید فکر کنیم وقتی ناراحتیم، بهتره قورتش بدیم تا آدمایی که برامون مهم هستن ناراحت نشن و غصه نخورن، ولی نمیدونیم که قورت دادن احساس مون و تبدیلش به بی حسی و خنثی شدن می تونه خیلی بیشتر اذیت شون کنه :(تو دایره آدمای مختلفی که کنارمون هستن، اونی که اَمنه تو همه ی شرایط کنارمون می مونه و غم و شادی و همه ی احساسات ما براش مهمه و معنا داره.............
۶
۱۰:۵۵