بازارسال شده از طلوع ۱۴۰۴-۱۴۰۵
آخرین افطار
دقایقی آنقدر گریه کردم که چشمهایم دیگر سو نداشت. صدای آتش و فریادها دور و دورتر شد. نمیدانم چطور روی همان جدول کنار خیابان نشستم و سرم را روی زانوهایم گذاشتم. فقط میدانم پلکهایم سنگین شد و دیگر نفهمیدم چه شد...
خوابم برد.
رویای کوتاهی دیدم؛ من، کنار مادرم، روی سجادهی سبزِ، و پدر که مثل همیشه خرما در بشقاب میچید و لبخند میزد. صدای انفجاری از دور میآمد، اما او مرا نگاه میکرد و میگفت: «نترس... هر چی خدا بنویسه، همونه... ماپدر و مادر واقعیت نیستیم. تو بدون ماهم میتونی»
با تکان شدیدی بیدار شدم. هوا تاریکتر شده بود، شعلهها فرو نشسته بودند و بوی سوختگی و دود هنوز در مشامم پیچیده بود. احساس کردم دو ساعت، یا شاید بیشتر، گذشته است.
به سختی از زمین بلند شدم. پایم کرخت بود، سرم درد میکرد. خیابان دیگر خلوت نبود؛ چند آمبولانس روشن با درهای باز و چراغهای قرمزِ چشمکزن در اطراف ایستاده بودند. صدای بیسیمها، قدمهای تند امدادگرها، و همهمهی کوتاهی که شبیه نالههای خسته بود، همه جا را پر کرده بود.
اما چیزی توجهام را جلب کرد...
در امتداد خیابان، روی زمین، ردیفی از پیکرها خوابیده بودند. حدود پانزده نفر. روی همهشان پارچههای سفید کشیده شده بود، منظم و کنار هم، انگار خوابیده بودند. باد ملایمی از لای پارچهها رد میشد و گوشههایشان را به حرکت درمیآورد.
نفسم برید.
یخ زدم. قدمهایم نخواستند جلو بروند، اما مغزم فرمان میداد نزدیکتر شوم. آرام راه افتادم سمت ردیف جنازهها، صدای قدمهایم روی زمینِ نرمِ غبار گرفته، در گوشم میپیچید.
به اولین پارچه رسیدم. خودم را خم کردم، دستم لرزید. لحظهای تردید کردم، بعد گوشهی پارچه را کنار زدم. زنی بود، با موهای خاکآلود و چشمان نیمهباز که دیگر هیچ نفس نداشت.
بغضم ترکید. اشک دوباره راه خودش را پیدا کرد و مثل سیل سوزناک، از گونههایم پایین رفت. با نفسهای بریده از یک جنازه به دیگری رفتم، یکییکی پارچهها را کنار زدم. خانوادههای آشنا... همسایهها... دختر کوچکِ طبقهی نهم... مادربزرگِ پیرِ همسایه روبهرویی...
دلم میلرزید و زانوانم دیگر نیرویی نداشتند.
به انتهای صف رسیدم. دو پیکر در کنار هم خوابیده بودند. یکی مرد و یکی زن، انگار پیش از رفتن، هم را پیدا کرده بودند. قلبم تند میزد. دنیا ساکت شده بود. صدای آتش، امداد، گریه، همهمه... همه محو شده بود.
نشستم کنارشان. دست لرزانم را دراز کردم، گوشهی پارچهها را کنار زدم.
چهرهی مادرم نمایان شد. چشمهای بستهاش آرام بودند، مثل وقتهایی که نماز میخواند. با همان مانتو کرمرنگ بود که تازه خریده بود. نفهمیدم چطور فریاد زدم.
کنارِ او، پدرم بود. لباسش خونآلود، چهرهاش سوخته، اما چشمان بستهاش همان آرامش همیشگی را داشت.
نفسم برید. زمین زیر پایم فرو رفت. با صدای شکستن استخوان هایم، روی زانو افتادم و فریاد زدم: «نه... نه... کجا ... چرا ... مگه منتظر جواب کنکورم نبودید... کی میخواد نذر تو ادا کنه مامان...»
دستم را روی سینهشان گذاشتم، انگار منتظر بودم نفسشان را حس کنم. ولی با سردی بدنشان مواجه شدم.
گریههایم دیگر بیصدا نبود. بلند، بریده بریده، و از تهِ جانم فریاد میکشیدم.آسمان را نگاه کردم؛ گرد و خاک هنوز در هوا بود، اما میان آن، رنگ نارنجیِ غروب، مثل نوری از بهشت پایین میتابید. احساس کردم دو فرشته بالای سرشان ایستادهاند. مادرم لبخندِ محوِ آرامی روی لب داشت، انگار در همان لحظه راحت شده بود.عاشقانه زندگی کردند و عاشقانه رفتند.
دستهایم را به سوی آسمان بلند کردم. نفسام لرزید و زیر لب گفتم: «خدایا... چراااا... من نمیخواهم ادامه دهم.»
بعد، سرم را روی شانهی مادرم گذاشتم. میان بوی دود، خون، بوی عطرش را که هنوز به تنش مانده بود، بالا کشیدم و چشم بستم، دیگرجز همان آرامشِ ابدیِ هیچ نمیخواستم.
#نرجس_سعیدی۲۸ و ۲۹ رمضان #رمضان۱۴۴۷
دقایقی آنقدر گریه کردم که چشمهایم دیگر سو نداشت. صدای آتش و فریادها دور و دورتر شد. نمیدانم چطور روی همان جدول کنار خیابان نشستم و سرم را روی زانوهایم گذاشتم. فقط میدانم پلکهایم سنگین شد و دیگر نفهمیدم چه شد...
خوابم برد.
رویای کوتاهی دیدم؛ من، کنار مادرم، روی سجادهی سبزِ، و پدر که مثل همیشه خرما در بشقاب میچید و لبخند میزد. صدای انفجاری از دور میآمد، اما او مرا نگاه میکرد و میگفت: «نترس... هر چی خدا بنویسه، همونه... ماپدر و مادر واقعیت نیستیم. تو بدون ماهم میتونی»
با تکان شدیدی بیدار شدم. هوا تاریکتر شده بود، شعلهها فرو نشسته بودند و بوی سوختگی و دود هنوز در مشامم پیچیده بود. احساس کردم دو ساعت، یا شاید بیشتر، گذشته است.
به سختی از زمین بلند شدم. پایم کرخت بود، سرم درد میکرد. خیابان دیگر خلوت نبود؛ چند آمبولانس روشن با درهای باز و چراغهای قرمزِ چشمکزن در اطراف ایستاده بودند. صدای بیسیمها، قدمهای تند امدادگرها، و همهمهی کوتاهی که شبیه نالههای خسته بود، همه جا را پر کرده بود.
اما چیزی توجهام را جلب کرد...
در امتداد خیابان، روی زمین، ردیفی از پیکرها خوابیده بودند. حدود پانزده نفر. روی همهشان پارچههای سفید کشیده شده بود، منظم و کنار هم، انگار خوابیده بودند. باد ملایمی از لای پارچهها رد میشد و گوشههایشان را به حرکت درمیآورد.
نفسم برید.
یخ زدم. قدمهایم نخواستند جلو بروند، اما مغزم فرمان میداد نزدیکتر شوم. آرام راه افتادم سمت ردیف جنازهها، صدای قدمهایم روی زمینِ نرمِ غبار گرفته، در گوشم میپیچید.
به اولین پارچه رسیدم. خودم را خم کردم، دستم لرزید. لحظهای تردید کردم، بعد گوشهی پارچه را کنار زدم. زنی بود، با موهای خاکآلود و چشمان نیمهباز که دیگر هیچ نفس نداشت.
بغضم ترکید. اشک دوباره راه خودش را پیدا کرد و مثل سیل سوزناک، از گونههایم پایین رفت. با نفسهای بریده از یک جنازه به دیگری رفتم، یکییکی پارچهها را کنار زدم. خانوادههای آشنا... همسایهها... دختر کوچکِ طبقهی نهم... مادربزرگِ پیرِ همسایه روبهرویی...
دلم میلرزید و زانوانم دیگر نیرویی نداشتند.
به انتهای صف رسیدم. دو پیکر در کنار هم خوابیده بودند. یکی مرد و یکی زن، انگار پیش از رفتن، هم را پیدا کرده بودند. قلبم تند میزد. دنیا ساکت شده بود. صدای آتش، امداد، گریه، همهمه... همه محو شده بود.
نشستم کنارشان. دست لرزانم را دراز کردم، گوشهی پارچهها را کنار زدم.
چهرهی مادرم نمایان شد. چشمهای بستهاش آرام بودند، مثل وقتهایی که نماز میخواند. با همان مانتو کرمرنگ بود که تازه خریده بود. نفهمیدم چطور فریاد زدم.
کنارِ او، پدرم بود. لباسش خونآلود، چهرهاش سوخته، اما چشمان بستهاش همان آرامش همیشگی را داشت.
نفسم برید. زمین زیر پایم فرو رفت. با صدای شکستن استخوان هایم، روی زانو افتادم و فریاد زدم: «نه... نه... کجا ... چرا ... مگه منتظر جواب کنکورم نبودید... کی میخواد نذر تو ادا کنه مامان...»
دستم را روی سینهشان گذاشتم، انگار منتظر بودم نفسشان را حس کنم. ولی با سردی بدنشان مواجه شدم.
گریههایم دیگر بیصدا نبود. بلند، بریده بریده، و از تهِ جانم فریاد میکشیدم.آسمان را نگاه کردم؛ گرد و خاک هنوز در هوا بود، اما میان آن، رنگ نارنجیِ غروب، مثل نوری از بهشت پایین میتابید. احساس کردم دو فرشته بالای سرشان ایستادهاند. مادرم لبخندِ محوِ آرامی روی لب داشت، انگار در همان لحظه راحت شده بود.عاشقانه زندگی کردند و عاشقانه رفتند.
دستهایم را به سوی آسمان بلند کردم. نفسام لرزید و زیر لب گفتم: «خدایا... چراااا... من نمیخواهم ادامه دهم.»
بعد، سرم را روی شانهی مادرم گذاشتم. میان بوی دود، خون، بوی عطرش را که هنوز به تنش مانده بود، بالا کشیدم و چشم بستم، دیگرجز همان آرامشِ ابدیِ هیچ نمیخواستم.
#نرجس_سعیدی۲۸ و ۲۹ رمضان #رمضان۱۴۴۷
۱
۱۹:۵۱
بازارسال شده از طلوع ۱۴۰۴-۱۴۰۵
روایت اربعینتان را ماندگار کنید!
فراخوان عمومی مسابقه ادبی اربعیندلنوشته | سفرنامه | داستان کوتاه
آموزش رایگان نویسندگی دریافت کنید و جایزه بگیرید.
بخشهای مسابقه:
بخش عمومیروایت تجربهها، خاطرات و اتفاقات مرتبط با اربعین
️ بخش ویژه | روایت دلدادگی امتروایت جلوههای محبت، همدلی و دلدادگی ملتهای جبهه مقاومت با رهبر شهید انقلاب در مسیر اربعین.
جوایز و امتیازات فراخوان:
اهدای جایزه به ۱۰ برگزیده در هر بخش
مجموعاً ۲۰۰ میلیون ریال جایزه نقدی
آموزش رایگان نویسندگی به ارزش ۱۰ میلیون ریال
راهنمای نویسندگی اربعین
دوره کاربردی آموزش داستانک
جهت دریافت محتوای رایگان اینجا کلیک کنید.
مهلت ثبتنام و ارسال آثار: ۱۵ مرداد
◈ ───────────── ◈
داستانا | داستاننویسی آسان https://eitaa.com/joinchat/2253455521Cfdb4b19f67
فراخوان عمومی مسابقه ادبی اربعیندلنوشته | سفرنامه | داستان کوتاه
◈ ───────────── ◈
۱
۱۹:۵۹
کاش این مردم اندازه ای که دلشون برای فردوسی پور و دایی و هر آدم دیگه ای میسوخت دلشون به حال زندگی خودشون وقت خودشون میسوخت و برای زندگی خودشون تلاش میکردنو خودشون برای خودشون همه چی میشدن …
۳۱
۱۳:۰۸