لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل آغـوش لبـــریـز چشـمانت«رویا شـاعری»آ
۱.۴ هزار عضو

آغـوش لبـــریـز چشـمانت«رویا شـاعری»

نویسنده ۳ رمان چاپی از نشر آئیسا: #قاتل_سفارشی#عاشقانه‌ای_برای_هیچ#حباب‌های_رنگی
رمان کامل شده: #سیم_خاردار#یک‌قدم_تا_هدف
دو رمان آنلاین: #پرسه‌های_پاورچین#آغوش_لبریز_چشمانت
پارتگذاری شب‌های شنبه تا چهارشنبه
مشاهده در وب بله
۱۱ آبان
#آغوش_لبریز_چشمانت ۱۴۳



به صورت نیمه‌پنهانش در باد خنک نگاه کردم؛ پلک‌های خسته‌اش روی هم بود و شیارهای عمیقی از تنِش دور لب‌هایش جا خوش کرده بود. دلم برایش می‌سوخت، نه از سر ترحم تحقیرکننده، بلکه از سر آن غریزه‌ی عمیق مراقبت که همیشه در وجودم بیدار می‌شد؛ همان غریزه‌ای که باعث شده بود سال‌ها پیش این روپوش را به تن کنم.می‌دانستم بعد از این، دیگر نمی‌توانم با جواب‌های تک‌کلمه‌ای و نگاه‌های گریزان روزهایم را در این ویلا بگذرانم. مجبور بودم نزدیکش بمانم، کنارش راه بروم و سنگینی قدم‌های لرزانش را تاب بیاورم؛ نه به خاطر این‌که دلم لرزیده بود، بلکه به خاطر این‌که اگر رهایش می‌کردم، در آن مرداب روغنی چشم‌هایش غرق می‌شد.مهراد بعد از این‌که خیالش از بابت جاگیر شدن مهیار راحت شد و داروهای جدید را روی کانتر چید، با عذرخواهی کوتاهی رفت؛ باید برای کارهای عقب‌افتاده‌‌اش به شهر برمی‌گشت. با رفتن او، ویلا دوباره در آن سکوت فراگیر بعدازظهر فرو رفت، سکوتی که بعد از تشنج مطب، سنگین‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. مهیار را با احتیاط روی تخت‌خواب مستقر کرده بودم. به پهلو خوابیده بود، با همان زاویه‌ی دقیق سر به سمت پایین. اثر آرام‌بخش ملایمی که دکتر تهامی تجویز کرده بود، کم‌کم خطوط پیشانی‌اش را باز می‌کرد، اما حتی توی خواب هم دست‌هایش مشت بودند؛ انگار هنوز در حال مبارزه با تاریکی بود.پاورچین از اتاق بیرون آمدم و در را نیمه‌باز گذاشتم. فضای خانه غرق در سایه‌روشن غروب بود. یک خستگی خردکننده در تمام مفاصلم پیچیده بود، اما بیش از خستگی، یک خلاء عمیق در سینه‌ام چنگ می‌انداخت: دلتنگی. دلتنگ عاطفه بودم و بیشتر از او، دلتنگ صدای خنده‌های ریز و کودکانه‌ی طنین. این روزها هر بار که یاد چشم‌های معصوم طنین می‌افتادم، گلویم تیر می‌کشید. من به این ویلا پناه آورده بودم تا سایه‌ی شوم عماد روی زندگی آن‌ها نیفتد.
undefined۲۲

۲۴۶

۲۱:۳۶

سلام قشنگا undefinedundefined
undefined به اعضای جدیدی ‌که به‌مون اضافه شدن خوشامد میگم. undefinedundefinedدوستای گلم، همگی با بنر واقعی رمان که مربوط به پارت‌های آینده رمانه اینجا دعوت شدید. تاکید می‌کنم که هیچ بنری فیک نیست
undefined شروع قصه مون از اینجاست.undefined undefined
https://ble.ir/post/1083282551/7552726853506119657/1777752650801

با ری‌اکشن‌هاتون نویسنده رو خوشحال کنید.undefined🥰 و با خیال راحت عضو کانال‌مون بمونید و از خوندن پارت‌ها لذت ببرید. undefined

۲۴۱

۲۱:۳۶

undefined️اطلاعیه‌ی مهم برای آغوشی‌ها و پرسه‌ای‌های عزیزundefined️
به دلیل استقبال شما عزیزان
undefinedبه مناسبت تولد نویسنده جان تخفیف ویژه 15% داریم🥳
شما با این تخفیف می‌تونید vip هر دو رمان رو داشته باشید و بدون تبلیغ یا تبادل، زودتر از اینجا بخونید و از کلی اتفاق غیرقابل‌پیش‌‌بینی و جذاب لذت ببرید.undefined🥰
undefined فقط توجه داشته باشید این تخفیف فوق‌العاده تا فردا ادامه دارد undefined
مبلغ رو به شماره کارت‌های زیر واریز کنید:۶۱۰۴ ۳۳۱۱ ۴۴۰۶ ۹۶۴۹۶۲۱۹ ۸۶۱۸ ۴۹۶۷ ۴۴۳۶ رویا شاعری
و فیش رو به این آیدی بفرستیدundefined
@admin_parseha
undefined۱

۲۵۵

۲۱:۳۷

۱۲ آبان
#آغوش_لبریز_چشمانت ۱۴۴



تمام این مدت، گوشیم مثل یک بمب ساعتی، خاموش در اعماق کیفم مدفون بود تا مبادا ردی به جا بماند اما امروز، مقاومت روحی‌ام تمام شده بود. بعد از آن صحنه‌ی درهم‌شکستن مهیار و لمس دردناک واقعیت، نیاز داشتم به ریشه‌هایم وصل شوم. فقط چند دقیقه شنیدن صدایشان کافی بود تا دوباره سر پا بایستم.کیفم را از روی صندلی آشپزخانه برداشتم. زیپ پشتی را باز کردم و گوشی را بیرون کشیدم. دست‌هایم کمی می‌لرزید. دکمه‌ی پاور را نگه داشتم و لحظاتی بعد، لوگوی گوشی که روشن شد. استرسی غریزی به تنم ریخت. بلافاصله شماره‌ی عاطفه را گرفتم.بوق اول... بوق دوم... با بوق سوم صدای نفس‌زنان عاطفه توی گوشم پیچید:
- دیبا؟! خدای من... خودتی دیبا؟!
بغضم را قورت دادم:
- سلام عاطفه... آره منم، آروم باش.
- کجایی تو دختر؟! می‌دونی چند وقته ازت بی‌خبرم؟ مردم از دلشوره! خوبی؟ کارت خوبه؟
صدای شوق‌زده‌اش مثل آب خنک روی سوختگی روحم ریخت. به لبه‌ی میز پذیرایی تکیه دادم:
- خوبم خواهری، باور کن خوبم. فقط گرفتارم... شرایط بیمارم خیلی حساسه، دستم بند بود. طنین چطوره؟ بیداره؟
عاطفه با بغض خندید:
- الهی فدات بشم، الان پیشمه. داشت نقاشی می‌کشید، تا اسمت‌و شنید پرید هوا! بذار بدم بهش... طنین مامان، بیا خاله دیباس...
صدای نازک و کش‌دار طنین توی گوشم پیچید:
- الووو... خاله دیبااا؟ کی میای برام شکلات ستاره‌ای بخری؟ رفتی سر کار خیلی طول کشید!
لبخند بی‌اختیار روی لب‌هایم نشست، اما چشم‌هایم خیس شد:
- سلام پرنسس قشنگ من... زودی میام فدات شم. شکلات ستاره‌ای با جعبه‌ی بزرگ برات می‌گیرم. تو هم مراقب مامان باش، باشه؟
undefined۱۸

۱۳۱

۱۸:۳۲

سلام قشنگا undefinedundefined
undefined به اعضای جدیدی ‌که به‌مون اضافه شدن خوشامد میگم. undefinedundefinedدوستای گلم، همگی با بنر واقعی رمان که مربوط به پارت‌های آینده رمانه اینجا دعوت شدید. تاکید می‌کنم که هیچ بنری فیک نیست
undefined شروع قصه مون از اینجاست.undefined undefined
https://ble.ir/post/1083282551/7552726853506119657/1777752650801

با ری‌اکشن‌هاتون نویسنده رو خوشحال کنید.undefined🥰 و با خیال راحت عضو کانال‌مون بمونید و از خوندن پارت‌ها لذت ببرید. undefined

۱۲۶

۱۸:۳۲

بازارسال شده از arghavan🌳
‍ ‍‍ _چشمات و نبند، نگام کن حلما...با فریاد نگرانش به سختی، میان پلک هایم فاصله انداختم. متوجه بودم که دیوانه وار، رانندگی می کند.بی قراری صدایش، دردم را بیش تر کرد._بهت گفتم نیا...بهت گفتم خطرناکه...ببین چه بلایی سرم آوردی...د نبند اون لامصبارو.میان درد، لبخند زدم. آرزو به دل جانم شنیدنش ماندم._می میرم و آخر نگفتی جانم._هیچیت نمی شه خب؟ تا ده دقیقه ی دیگه رسیدیم بیمارستان. خوب میشی منم تهش آوار می شم سرت بابت این جونی که از تنم بردی.*_چیزیم شد...نری...زن بگیری..باز هم نعره زد، همزمان هم دستش را روی بوق گذاشت تا راه را باز کند. _دهنت رو ببند._مهدیار!با نگرانی جوابم را داد. پر از ترس و وحشت._جانم؟_بالاخره گفتی جانم...حالا راحت‌‌تر می‌شد چشمانم را ببندم...ble.ir/join/9m9zTHnkuNble.ir/join/9m9zTHnkuNنگرانی پسر قصه برای عروس اجباریش🥺undefined

۱

۲۰:۰۸

بازارسال شده از arghavan🌳
thumbnail
#پارت۴۱ پیرمرد عصا به دست وارداتاق شد.اونقدر پیر و فرتوت بود،که از دیدنش، موهای تنم سیخ می‌شد. قراربود زن این پیرمرد بشوم؟دوباره اشکام جوشید.خان گفت: "خطبه را بخوان."انگار به لحظات مرگم نزدیک می‌شدم.من رو چه به این پیرمرد مریض وفرتوت؟ل.ب‌هام از زیر روبند لرزید،گریه می‌کردم و دلم به حال خودم می‌سوخت.ملای آبادی شروع به خوندن خطبه عقد کرد.همه ساکت بودن که بی‌هوا با صدای مردی همه سرها بالا رفت و نگاهمون به مرد افتاد.-دست نگه دار خان! "ارسلان تو کار بزرگترها دخالت نکن." "ولی من راضی نیستم" خان خرناسی کشید. "*ارسلان اگه این وصلت سر نگیره خو*ن به پا میشه. اکبر فرار کرده و هیچ کس نیست تاوانش رو بده*." "نگفتم این وصلت سر نگیره، میخوام خودم عقدش کنم." هاج و واج فقط به مرد رشیدی که میخواست عقدم کنه نگاه میکردم.حتی اشکم هم بند اومده بود و...ble.ir/join/5DpttUnKR7ble.ir/join/5DpttUnKR7

۲

۲۰:۰۸

بازارسال شده از 💫🍂

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

بازارسال شده از 💫🍂
- باید آمپولت رو بزنم.چشمان مانا گشاد شد.- کی؟ تو؟معین عادی گفت:- پس کی؟ خودت مگه بلدی بزنی؟ من میزنم برات.مانا سرش را به چپ و راست تکان داد.- روت زیاد شده ها آقا خرسه، چرا فکر کردی‌ اینقدر باهات صمیمی شدم که شلوارمو جلوت بکشم پایین؟ درسته عقد کردیم. ولی این ازدواج قرارداده؛ همین! معین اخم کرد.- اول این‌که زیاد خوشحال نشو خانم موشه، نیازی نیس بدی پایین، قراره از بازوت بزنم؛ آمپولت عضلانی نیست جوگیر! دوما تو ل.ختم شی جلوم بازم من کاریت ندارم، اعتماد بنفس تورو یونجه داشت سالی پنج کیلو زعفرون می‌داد.رمان آوردم براتون باقلوا
از پارت اولش غش غش خندیدم باهاش...undefinedundefinedundefinedشدیدا توصیه‌ش می‌کنم این روزا...
یه معین داره... آقای دکترundefinedکراش کراش وقتی که عاشق می‌شه... اوووف نگمundefined‍undefinedundefinedble.ir/join/2Zx3bxzKNYble.ir/join/2Zx3bxzKNY#توصیه‌ویژه‌کانالمون❤️‍🔥رمان طنز زینب عامل

۱

۲۰:۰۹

thumbnail
undefined نحوه‌ی عضویت در کانال خصوصی 🩷
آغوشی‌های قشنگم، اگر دوست دارید خیلی زودتر قصه رو تموم کنید و هفتگی دو برابر پارت بخونید می‌تونید عضو کانال VIP بشید که خیییلی جلوتریم و اتفاقات زیادی افتاده🥰 اونجا کانال بدون تبلیغ پیش می‌ره و هر هفته میانگین ده تا پانزده پارت آپ می‌شه.
حق قلم قصه فعلا ۹۰ هزار تومنه. اما به زودی افزایش قیمت خواهیم داشت. جهت عضویت مبلغ رو به کارت زیر واریز کنید و عکس فیش رو برای ادمین بفرستید.
رویا شاعری (بانک ملت):۶۱۰۴ ۳۳۱۱ ۴۴۰۶ ۹۶۴۹آیدی ادمین جهتِ ارسالِ رسیدundefinedundefined@admin_parseha

۵۳

۲۲:۱۸