لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل آغـوش لبـــریـز چشـمانت«رویا شـاعری»آ
۱.۳ هزار عضو

آغـوش لبـــریـز چشـمانت«رویا شـاعری»

نویسنده ۳ رمان چاپی از نشر آئیسا: #قاتل_سفارشی#عاشقانه‌ای_برای_هیچ#حباب‌های_رنگی
رمان کامل شده: #سیم_خاردار#یک‌قدم_تا_هدف
دو رمان آنلاین: #پرسه‌های_پاورچین#آغوش_لبریز_چشمانت
پارتگذاری شب‌های شنبه تا چهارشنبه
مشاهده در وب بله
۲۴ شهریور
سلام، شبتون بخیر قشنگا undefinedundefined
undefined به اعضای جدیدی ‌که به‌مون اضافه شدن خوشامد میگم. undefinedundefinedدوستای گلم، همگی با بنر واقعی رمان که مربوط به پارت‌های آینده رمانه اینجا دعوت شدید. تاکید می‌کنم که هیچ بنری فیک نیست
undefined شروع قصه مون از اینجاست.undefined undefined
https://ble.ir/post/1083282551/7552726853506119657/1777752650801

با ری‌اکشن‌هاتون نویسنده رو خوشحال کنید.undefined🥰 و با خیال راحت عضو کانال‌مون بمونید و از خوندن پارت‌ها لذت ببرید. undefined
رمان دیگهٔ نویسنده «پرسه‌های پاورچین»ble.ir/join/A8FhBevRCR
undefined۱

۶۸۱

۱۹:۴۷

۲۵ شهریور

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

#آغوش_لبریز_چشمانت ۱۰۸



مهراد آه کلافه‌ای کشید و با صدایی که سعی می‌کرد آرام باشد گفت:
- خدا رو شکر... ببینید خانم مرادی، شرایط ما اصلاً عادی نیست. به‌تون گفته بودم که خانواده ایران نیستن. مهیار... برادرم، وضعیت روحی و جسمی افتضاحی داره. دکتر گفته حداقل دو هفته چشم‌هاش باید کاملاً بسته بمونه و بعدش هم تا ماه‌ها با روغن سیلیکونی که توی چشمشه، عملاً دید مفیدی نداره. روزی چندین مدل قطره داره که باید دقیق سر ساعت ریخته بشه. سرش باید مدام رو به پایین باشه و... از همه بدتر، اصلاً همکاری نمی‌کنه و مدام در حال پرخاشه! من واقعاً دست‌تنها کم آوردم.
دیبا با شنیدن این جزئیات، نه‌تنها نترسید، بلکه حس کرد این دقیقاً همان نقطه‌ای است که می‌تواند در آن پنهان شود.
- من با پرونده‌ی پزشکی ایشون و عوارض ترومای شبکیه آشنا هستم، آقای برجسته.
دیبا با تسلط گفت، در حالی که عاطفه با نگرانی دست او را می‌فشرد:
- می‌دونم گلوکوم ثانویه چقدر دردناکه و چرا پرخاشگر شدن. من از پس مراقبت‌های چشمی و کنترل وضعیت‌شون برمیام. اما... من هم یه شرط دارم.
مهراد با عجله گفت:
- هر شرطی باشه قبول می‌کنم. بحث مالیش اصلاً...
- نه، مسئله پول نیست.
دیبا حرفش را قطع کرد. صدایش کمی لرزید، اما سریع خودش را جمع‌وجور کرد:
- من به خاطر شرایط شخصی و خانوادگیم، به یک محیط کاملاً امن و بسته نیاز دارم. من نمی‌تونم روزانه رفت‌وآمد داشته باشم و باید همونجا، در منزل شما مستقر بشم و... و نباید کسی از بیرون بدونه که من اونجا مشغول به کارم، هیچ‌کس؛ حتی نگهبان ساختمون یا همسایه‌ها.
undefined۳۲

۵۳۸

۲۰:۰۲

سلام، شبتون بخیر قشنگا undefinedundefined
undefined به اعضای جدیدی ‌که به‌مون اضافه شدن خوشامد میگم. undefinedundefinedدوستای گلم، همگی با بنر واقعی رمان که مربوط به پارت‌های آینده رمانه اینجا دعوت شدید. تاکید می‌کنم که هیچ بنری فیک نیست
undefined شروع قصه مون از اینجاست.undefined undefined
https://ble.ir/post/1083282551/7552726853506119657/1777752650801

با ری‌اکشن‌هاتون نویسنده رو خوشحال کنید.undefined🥰 و با خیال راحت عضو کانال‌مون بمونید و از خوندن پارت‌ها لذت ببرید. undefined
رمان دیگهٔ نویسنده «پرسه‌های پاورچین»ble.ir/join/A8FhBevRCR

۵۳۷

۲۰:۰۲

۲۸ شهریور
#آغوش_لبریز_چشمانت ۱۰۹



عاطفه با شنیدن این حرف، دستش را روی دهانش گذاشت تا صدای بغضش شنیده نشود. مهراد لحظه‌ای مکث کرد؛ انگار داشت این درخواست عجیب را تحلیل می‌کرد. اما استیصال خودش آن‌قدر زیاد بود که جای سوالی باقی نمی‌گذاشت:
- ما یه ویلای بزرگ و حیاط‌دار توی لواسان داریم، خانم مرادی. به خاطر شرایط مهیار و مزاحمت خبرنگارا و هوادارانش اومدیم اینجا. کاملاً شخصی و امنه و یه سوئیت مجزا هم اینجا هست که در اختیار شما قرار می‌گیره. هیچ‌کس جز من و مهیار اینجا رفت‌وآمدی نداره. اگه این تنها شرط‌تونه... از کی می‌تونید بیاید؟ مهیار همین الان هم به خاطر فشار چشمش داره از درد به خودش می‌پیچه.
دیبا پلک‌هایش را بست. تصویر عماد که مقابل خانه تکیه داده بود، از ذهنش محو شد و جایش را به تاریکی مبهم لواسان داد.
- فردا صبح زود. وسایلم رو جمع می‌کنم و میام.*صدای کشیده شدن در سنگین و آهنی ویلای لواسان، شبیه بسته شدن در یک گاوصندوق بزرگ بود. نفس حبس‌شده‌ام را بیرون دادم. اینجا، در انتهای یک کوچه‌ی باغی بن‌بست، نه خبری از ماشین عماد بود و نه نگاه‌های خیره. مهراد، با تی‌شرتی چروک و چشم‌هایی که از بی‌خوابی کاسه‌ی خون شده بود، چمدان کوچکم را از دستم گرفت.
- خوش اومدید خانم مرادی. ببخشید که نتونستم بیام دنبال‌تون. جرئت نمی‌کنم حتی ده دقیقه تنهاش بذارم.
فضای داخل ویلا برخلاف معماری مدرن و لوکسش، به طرز خفه‌کننده‌ای تاریک و دلگیر بود. تمام پرده‌های ضخیم کشیده شده بودند. هنوز کاپشنم را درنیاورده بودم که صدای برخورد خشن چیزی با دیوار و به دنبالش فریاد بم و دردآلودی از طبقه بالا، سکوت خانه را در هم شکست. مهراد دستش را روی پیشانی‌اش کشید:
- دوباره شروع شد... لیوان آب رو پرت کرد. از دیروز که اثر داروها و مسکن‌های بیمارستان رفته، داره دیوار رو چنگ می‌زنه.
undefined۵

۷۲

۲۰:۲۷

سلام، شبتون بخیر قشنگا undefinedundefined
undefined به اعضای جدیدی ‌که به‌مون اضافه شدن خوشامد میگم. undefinedundefinedدوستای گلم، همگی با بنر واقعی رمان که مربوط به پارت‌های آینده رمانه اینجا دعوت شدید. تاکید می‌کنم که هیچ بنری فیک نیست
undefined شروع قصه مون از اینجاست.undefined undefined
https://ble.ir/post/1083282551/7552726853506119657/1777752650801

با ری‌اکشن‌هاتون نویسنده رو خوشحال کنید.undefined🥰 و با خیال راحت عضو کانال‌مون بمونید و از خوندن پارت‌ها لذت ببرید. undefined
رمان دیگهٔ نویسنده «پرسه‌های پاورچین»ble.ir/join/A8FhBevRCR

۶۹

۲۰:۲۷

بازارسال شده از 💫🍂
خانم اکرم حسین‌زاده نویسنده ۱۲ رمان چاپیه لینک دو رمانش رو پیدا کردم براتون undefinedاولیundefinedمن بودم و چشمان توجاویدم، مردی که تو بدترین روزهای مالیم دختری با چشمان محشرش اومد و با تهمتش زندگیم رو نابود کرد. الان سالها گذشته و دختری با رنگ پریده روی صندلی مطبم نشسته که فراموش کرده یک روز با تهمت و چشمانش چه بلایی سرم آورده! اما من یادمه و کلی باهاش کار دارم.undefined ble.ir/join/6HLjsAzR7V
دومیundefinedتمدن ممنوعه آرتان، پسر ائلدار از منطقه مرموزی که کسی حق ورود به اونجا رو نداره. سرد، تلخ و عجیب باهوش! اعضای این منطقه حق ازدواج با بیرون رو ندارن، ولی یه دختر شیطون و سمج که عاشق عکاسی از طبیعته خندان تو جنگل پرسه می‌زنه و برای اینکه بفهمه تو اون منطقه چه خبره یه کوادکوپتر دوربین‌دار می‌فرسته بالای منطقه ممنوعه! آرتان هم یه گ.لوله حرومش می‌کنه...اما کیف دخترمون موقع فرار جا می‌مونه با تموم مدارک، عکس و کلیدهای خونه‌شون... الان آرتان هم آدرس دختر رو داره و هم کلیدهاشون رو...undefinedundefinedble.ir/join/C6iBZL2Ud3

۱

۲۰:۲۸

بازارسال شده از 💫🍂
thumbnail
من ولیعهد ایدن ویپرامundefinedتک فرزند یک خاندان و آلفا و پادشاه قدرتمند آینده #اژدها‌ها هستم...کسی که جرات مقابله با قدرت و نفوذ من رو نداشت ، سالهای زیادی گذشت و بین انسان‌ها زندگی کردم تا اینکه دلم بند دختری شد که از نسل #انسان‌ها...دختری که بطور تصادفی یا تقدیر طبیعت اون رو بعنوان جفت حقیقی من برگزیده بود اون کسی نبود جزء…undefinedundefined
خوووب خوووبب یه رمان فوق‌العاده این سری براتون اوردم...بچه ها من خودم خوندم این رمان و در جا عاشقش شدم به شما هم حسابی توصیه میکنم تا از خوندنش عشق کنیدble.ir/join/4X8qwEighyظرفیت ۲۰۰#تمام_پارت‌های_هیجانی_و_عاشقانه

۱

۲۰:۲۸

بازارسال شده از 💫🍂

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

بازارسال شده از 💫🍂
_جانم بهار ؟ صدای آروم دختر کوچولوم تو گوشی پیچید _بابا الوند منم، یَباشکی زنگ زدم undefined_نورگلم کی یاد گرفتی ؟ با بغض گفت: زدم رو عکست undefined_چی شدی بابایی ناراحتی ؟ _مامان بهار گاتی کرده undefined_نورگل! این مدل حرف زدن مناسب دختر ماه من نیست _منو دوبار برده حموم _حتما لازم بوده گل دختر _عمو آرمانم ک.تک زد انداخت بیرون _چرا ؟ _نمیدونم بهش گفت بوی سگ میدی !undefinedble.ir/join/HsFSZVZgaAاین رمان خیلی دلبره undefinedعمو ارمان از پارت اول داره ک.تک میخورهundefined*

۱

۲۰:۲۸