عکس پروفایل اغزالا

اغزال

۲۵۷ عضو
گفت: "بی‌ من بهتر است" امّا دروغی بیش نیستاین‌که بی‌ من بهتر است آیا دروغی بیش نیست؟
روز‌ها در خاطرم هستی که اطمینان کنمگر زِ خاطر می‌روی شب‌ها؛ دروغی بیش نیست
از نهنگی که به شوقِ مرگ تا ساحل دویدتازه فهمیدم که این دریا دروغی بیش نیست
گفت می‌میرم برایت، گفت می‌مانم؛ ولیخنده‌ای کردم فقط، زیرا دروغی بیش نیست
گفت فردا می‌رسد تا عشق را معنا کنیموعده‌هایت را ببر، فردا دروغی بیش نیست
خسته‌ام، ویرانه‌ام، آواره‌ام، بیگانه‌اممرگ، نزدیکم بیا، دنیا دروغی بیش نیست
-مِ‌عْمار

۱۲:۲۵

بخوان به نامِ کسی که ترانه می‌سازدبرایِ ماندنِ در دل بهانه می‌سازد
میانِ همهمه‌ای از جهانِ بی‌معنیکنارِ کوچه‌یِ عشق آشیانه می‌سازد
قلم به دستِ خداوند، می‌زند نقشیو گیسوانِ تو را تازیانه می‌سازد
نشد کنار بیایَم که سرنوشت این است...اگر چه با منِ سرکش، زمانه می‌سازد
چنان شده‌ست گرفتارِ عشقِ "او" معمارکه روزگار زِ عشقش فسانه می‌سازد
-مِ‌عْمار

۱۲:۰۹

thumbnail
و تو ای حادثه‌یِ امن، تو ای روحِ "امین""نامه‌ای خوش خبر از عالمِ اسرار بیار..."

۰:۰۸

هر کجا می‌روم از عشق نشانی داردعشق هم در دلِ ما جان و جهانی دارد
قافله رفته و من ماندم و یک عمر عذابهر کسی قدرِ خودش تاب و توانی دارد
خوب بنگر به منِ خسته که این مرد دگرپیرمرد است؛ ولی، شورِ جوانی دارد...
"تیر" در چله کشیدم که بیندازم عشقحیف! هر عاشقِ این شهر کمانی دارد
"آذر" آمد که به یاد آورم این سال هنوزهر چه هم سبز شَوَد باز خزانی دارد
گفتم: "این عشق سرانجام ندارد؟" گفتا:"اندکی صبر که هر چیز زمانی دارد"
-مِ‌عْمار

۲۰:۳۵

thumbnail
نشسته بینِ حرم، در کنارِ گل‌دستهکه عطرِ لاله و نسرین و نسترن دارد

۰:۰۰

از رفتنت درونِ دلم بس قیامتی‌ستاین عاشقی و این نرسیدن حکایتی‌ست
کو مرگ و قتل و قاتل و مقتول و محکمه؟چون عشق و عاشقیِ چُنین خود جنایتی‌ست
دل می‌بَری زِ سینه‌ام امّا نمی‌رویدر سینه‌ام من بمانی و این هم سیاستی‌ست
رفتی و مانده از تو همین یادگاری‌اَتعمری‌ست از فراقِ تو بر دل جراحتی‌ست
گفتم: "چگونه شد که مرا بُرده‌ای زِ یاد؟"با خنده در جواب، گفتی: "به راحتی‌ست"
-مِ‌عْمار

۱۸:۴۹

نمانده مرهمِ دردی، نمانده آغوشینمانده طاقتِ دوری، شراب می‌نوشی
مباد، باقیِ عمرت، به عیش بنشینیمباد، یوسفِ خود را به سکّه بفروشی
دوباره فکرِ تو بُرد از خیالِ من غم را...مگر من از تو چه خواهم به جز فراموشی؟
صدایِ کتری‌ام آمد، به سر زنان، اماکجاست قند دهانم؟ تو از چه می‌جوشی؟
هوایِ خانه پس از رفتنِ تو دلگیر استو باز می‌بَرَد آخر مرا به خاموشی...
-مِ‌عْمار

۰:۳۰

بازارسال شده از ربات پیام ناشناس
اگه عمار این پیاممو بزار چنل شعرش میشینم درس میخونم

۱۷:۵۶

شکوهِ خلقتِ چَشمت نمی‌رود از یاداز آن زمان که نگاهم به آسمان افتاد
خدا نگاه به من کرد و چَشم بر هم زدکه خنده بر لب و اندوه را به سینه نهاد
خرابه بود از آغازِ خلقتم بی‌تودلی که می‌شود اکنون به حکمِ عشق آباد
زبانِ ساده‌یِ شعرم، سرودِ تازه‌یِ منطلوعِ خنده‌یِ قیصر، فروغِ فرّخ‌زاد
"خدا کند که به دستِ نسیم نامه دهی"مگر که بویِ تو آید شبی به دامنِ باد
-مِ‌عْمار

۱۹:۴۴