بازارسال شده از تبلیغات
هم اکنون خبر مهمی بدستمان رسید...
ترامپ همین الان
ble.ir/join/CPFfyoALK1
ble.ir/join/CPFfyoALK1
ble.ir/join/CPFfyoALK1
اوه ...
۱
۱۵:۲۳
بازارسال شده از تـبـلـیـغـات گـسـتـرده شـاپـرک 🦋|
گیف
۰۰:۰۱
تپیکال دکهای...

میگه باز این...
ble.ir/join/5s9w3kA5o6
ble.ir/join/5s9w3kA5o6
کاملش تو چنل بالا سنجاقه
فقط آخرش...🫢
میگه باز این...
ble.ir/join/5s9w3kA5o6
ble.ir/join/5s9w3kA5o6
کاملش تو چنل بالا سنجاقه
فقط آخرش...🫢
۳
۱۵:۲۳
بازارسال شده از گسترده تبلیغاتی ترابایت
۱
۱۵:۲۶
سـلـام دوسـتان
شبـتـون بخیـࢪ باشہ
️
۱۹۵
۱۸:۱۵
#سالیوانمن🧸✨#پارت15
دیگه منتظر حرف دیگه ای از سمت کاظمی نشد و بدون خداحافظی انگشت شصت منو روی کلید قرمز گذاشت و با یکم فشار تماس و قطع کرد!!!
گوشی و سمتش گرفتم و اومدم چیزی بگم که اون زودتر جوابمو داد:
-فعلا دست خودت باشه!!حالم اوکی نیست داخل این گوشی ام یه جورایی کل زندگیم هست میترسم گمش کنم!!اگه کسی ام زنگ زد جواب نده باشه؟!
آهی کشیدم و سرم و به نشونه ی تایید تکون دادم...
چند لحظه ای گذشته بود و دیگه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشده بود!!!
آروم زیر چشمی نگاهش کردم و تو دلم گفتم:
+وای خدای من صورتش مثل گچ دیوار شده و هنوز خونریزیش بند نیومده !!اگه اتفاقی براش بیفته چی؟!
همونطور نگران مشغول دیدنش بودم که سرشو برگردوند و باهم چشم تو چشم شدیم و با دیدن قیافه ی ترسیده ی من لبخندی زد و گفت:
-من خوبم ، نگران نباش خانوم کوچولو!!
نا خودآگاه باز اشکم دراومد و با بغض گفتم:
+ولی هنوز داره ازتون خون میره... اگه ضربه مغزی شده باشید اونوقت چی؟!
با گفتن این حرفم قهقهه ای زد که یه لحظه سرش درد گرفت و آخی گفت و دستشو روی زخمش گذاشت و مهربون لب زد:
-اگه ضربه مغزی میشدم که الان چشمام باز نبود!!نمیتونستم بات حرف بزنم که...نگران نباش یه خراش کوچیکه ، تهش با یه پانسمان حل میشه!!
سکسکه ای کردم و گفتم:
+خدا کنه همینطور که میگید باشه!!میدونید عسل هم نمیخواست...
با آوردن اسم عسل اخمی کرد و به روبه روش خیره شد و میون دندون های کلید شده اش گفت:
-البته برای اون رفیقت دارم، یه مادری ازش ب...الله اکبر!!!
اومدم چیزی بگم که صدای بوق ماشینی توجه ی جفتمونو به خودش جلب کرد!!

دیگه منتظر حرف دیگه ای از سمت کاظمی نشد و بدون خداحافظی انگشت شصت منو روی کلید قرمز گذاشت و با یکم فشار تماس و قطع کرد!!!
گوشی و سمتش گرفتم و اومدم چیزی بگم که اون زودتر جوابمو داد:
-فعلا دست خودت باشه!!حالم اوکی نیست داخل این گوشی ام یه جورایی کل زندگیم هست میترسم گمش کنم!!اگه کسی ام زنگ زد جواب نده باشه؟!
آهی کشیدم و سرم و به نشونه ی تایید تکون دادم...
چند لحظه ای گذشته بود و دیگه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشده بود!!!
آروم زیر چشمی نگاهش کردم و تو دلم گفتم:
+وای خدای من صورتش مثل گچ دیوار شده و هنوز خونریزیش بند نیومده !!اگه اتفاقی براش بیفته چی؟!
همونطور نگران مشغول دیدنش بودم که سرشو برگردوند و باهم چشم تو چشم شدیم و با دیدن قیافه ی ترسیده ی من لبخندی زد و گفت:
-من خوبم ، نگران نباش خانوم کوچولو!!
نا خودآگاه باز اشکم دراومد و با بغض گفتم:
+ولی هنوز داره ازتون خون میره... اگه ضربه مغزی شده باشید اونوقت چی؟!
با گفتن این حرفم قهقهه ای زد که یه لحظه سرش درد گرفت و آخی گفت و دستشو روی زخمش گذاشت و مهربون لب زد:
-اگه ضربه مغزی میشدم که الان چشمام باز نبود!!نمیتونستم بات حرف بزنم که...نگران نباش یه خراش کوچیکه ، تهش با یه پانسمان حل میشه!!
سکسکه ای کردم و گفتم:
+خدا کنه همینطور که میگید باشه!!میدونید عسل هم نمیخواست...
با آوردن اسم عسل اخمی کرد و به روبه روش خیره شد و میون دندون های کلید شده اش گفت:
-البته برای اون رفیقت دارم، یه مادری ازش ب...الله اکبر!!!
اومدم چیزی بگم که صدای بوق ماشینی توجه ی جفتمونو به خودش جلب کرد!!
۱۹۳
۷:۰۳
#سالیوانمن🧸✨#پارت16
اشکامو با آستینم پاک کردم و از جام بلند شدم و با دیدن یه لاماری شکلاتی که کنار ماشین کیهان وایساده بود گفتم:
+فکر کنم آقای کاظمی ...
هنوز حرفم تموم نشده بود که با شنیدن صدای زنگ گوشی از داخل جیبم درش آوردم و با دیدن اسمش به کیهان نگاهی کردم و گفتم:
+خودشه داره زنگ میزنه!!
کیهان دستشو سمتم گرفت و گفت:
-جواب بده، بدش من!!
تماس و وصل کردم و گذاشتم رو بلند گو و دادم دستش که کیهان گفت:
-الو...
کاظمی : -سلام آقا من رسیدم، ماشین و دیدم خودتون کجایید؟!
حواسم پیش صحبت های کیهان بود و نگاهم به کاظمی که با گوشی حرف میزد و هی دور ماشین میچرخید و گاهگاهی دستی روش میکشید تا یه وقت خط و خشی روش نیفتاده باشه!!پولدارا همینن دیگه هرچی داشته باشن باز حریصن...
تو همین فکرا بودم که کیهان تک سرفه ای کرد و گفت:
-خب من همین اطرافم قشنگ دور و ورتو ببین یه دختر بچه داره واست دست تکون میده، من اونجام!!!
چشمام گرد شد و با خودم گفتم:
+الان دختر بچه با من بود؟! من با ۱۶ سال سن شدم بچه؟! الان حقش نیست بزنم اونطرف سرشو من بشکونم؟!
برگشتم یه طور بد نگاهی بهش انداختم که اشاره کرد واسه کاظمی دست تکون بدم!!
پوفی کشیدم و چندش نگاهمو ازش گرفتم و شروع به دست تکون دادن شدم که بعد از چند لحظه بلاخره منو دید و فوری پشت تلفن گفت:
-دیدم دیدم، الان میام!!!
اشکامو با آستینم پاک کردم و از جام بلند شدم و با دیدن یه لاماری شکلاتی که کنار ماشین کیهان وایساده بود گفتم:
+فکر کنم آقای کاظمی ...
هنوز حرفم تموم نشده بود که با شنیدن صدای زنگ گوشی از داخل جیبم درش آوردم و با دیدن اسمش به کیهان نگاهی کردم و گفتم:
+خودشه داره زنگ میزنه!!
کیهان دستشو سمتم گرفت و گفت:
-جواب بده، بدش من!!
تماس و وصل کردم و گذاشتم رو بلند گو و دادم دستش که کیهان گفت:
-الو...
کاظمی : -سلام آقا من رسیدم، ماشین و دیدم خودتون کجایید؟!
حواسم پیش صحبت های کیهان بود و نگاهم به کاظمی که با گوشی حرف میزد و هی دور ماشین میچرخید و گاهگاهی دستی روش میکشید تا یه وقت خط و خشی روش نیفتاده باشه!!پولدارا همینن دیگه هرچی داشته باشن باز حریصن...
تو همین فکرا بودم که کیهان تک سرفه ای کرد و گفت:
-خب من همین اطرافم قشنگ دور و ورتو ببین یه دختر بچه داره واست دست تکون میده، من اونجام!!!
چشمام گرد شد و با خودم گفتم:
+الان دختر بچه با من بود؟! من با ۱۶ سال سن شدم بچه؟! الان حقش نیست بزنم اونطرف سرشو من بشکونم؟!
برگشتم یه طور بد نگاهی بهش انداختم که اشاره کرد واسه کاظمی دست تکون بدم!!
پوفی کشیدم و چندش نگاهمو ازش گرفتم و شروع به دست تکون دادن شدم که بعد از چند لحظه بلاخره منو دید و فوری پشت تلفن گفت:
-دیدم دیدم، الان میام!!!
۱۹۰
۷:۰۴
#سالیوانمن🧸✨#پارت17
کوله ام و از رو زمین برداشتم و روی دوشم انداختم که کاظمی خودشو بهمون رسوند...
آروم زیر لب سلام گفتم که با سر جوابمو داد و بعد سرشو سمت کیهان چرخوند و با دیدن قیافه ی خونیش شوک شده رفت نزدیکشو صورتشو با دست قاب گرفت و ترسیده گفت:
-کیهان پسر چیشده؟!چه بلایی سر خودت آوردی؟!باز دعوا گرفتی؟!
کیهان کلافه گفت:
-حوصله ی توضیح دادن ندارم... فقط به بابا چیزی نگو الانم کمکم کن تا ماشین بریم سرم گیج میره!!
فوری سرشو به نشونه ی تایید تکون داد و زیر کتفشو گرفت و با هزار زحمت بلندش کرد!!
آروم آروم به سمت ماشین حرکت میکردن و منم عین جوجه ها دنبالشون میرفتم!!
به ماشین که رسیدیم کیهان روی صندلی جلو نشست و منم در عقب و باز کردم و اومدم بشینم که با صدای عصبی کاظمی یه لحظه قلبم وایساد:
-شما دیگه کجا میای خانوم؟!
به لکنت افتادم و گفتم:
+م م من...
نتونستم حرفمو درست بیان کنم که کیهان گفت:
-بامنه!!میخوام فعلا کنارم باشه!!
سرشو به صندلی ماشین تکیه داد و همزمان گفت:
-بشین پناه!!!
کاظمی نیم نگاهی بهم انداخت و بعد با اخم گفت:
-باشه!!!پس یه چند دقیقه بمونید من الان میام!!
کیهان: -کجا میری؟!
بدون اینکه جوابش و بده همزمان که داشت در ماشین و میبست گفت:
-زود میام!!
نفس عمیقی کشیدم و کوله ام بغل کردم و چونه ام روش گذاشتم!!امروز اولین روز مدرسه ی جدیدم بود و همین اولش غیب خورده بودم...نگاهی به ساعت مچی داخل دستم انداختم ، هول هوشه 10صبح بود و پس حتما تا الان به مامانم زنگ زدن و گفتن که نرفتم مدرسه و اونم کلی نگران شده!!چشمام و با درد بستم و تو دلم گفتم:
+ای تو روحت عسل!!چه دردسری برام ساختی!!
چند دقیقه ای غرق تو افکارم بودم که با صدای کاظمی چشمام و باز کردم:
-خب تموم شد...
یه کیسه ی سیاه دستش بود اومد بزاره تو داشبورد که کیهان کنجکاو پرسید:
-این چیه دستت؟!
کوله ام و از رو زمین برداشتم و روی دوشم انداختم که کاظمی خودشو بهمون رسوند...
آروم زیر لب سلام گفتم که با سر جوابمو داد و بعد سرشو سمت کیهان چرخوند و با دیدن قیافه ی خونیش شوک شده رفت نزدیکشو صورتشو با دست قاب گرفت و ترسیده گفت:
-کیهان پسر چیشده؟!چه بلایی سر خودت آوردی؟!باز دعوا گرفتی؟!
کیهان کلافه گفت:
-حوصله ی توضیح دادن ندارم... فقط به بابا چیزی نگو الانم کمکم کن تا ماشین بریم سرم گیج میره!!
فوری سرشو به نشونه ی تایید تکون داد و زیر کتفشو گرفت و با هزار زحمت بلندش کرد!!
آروم آروم به سمت ماشین حرکت میکردن و منم عین جوجه ها دنبالشون میرفتم!!
به ماشین که رسیدیم کیهان روی صندلی جلو نشست و منم در عقب و باز کردم و اومدم بشینم که با صدای عصبی کاظمی یه لحظه قلبم وایساد:
-شما دیگه کجا میای خانوم؟!
به لکنت افتادم و گفتم:
+م م من...
نتونستم حرفمو درست بیان کنم که کیهان گفت:
-بامنه!!میخوام فعلا کنارم باشه!!
سرشو به صندلی ماشین تکیه داد و همزمان گفت:
-بشین پناه!!!
کاظمی نیم نگاهی بهم انداخت و بعد با اخم گفت:
-باشه!!!پس یه چند دقیقه بمونید من الان میام!!
کیهان: -کجا میری؟!
بدون اینکه جوابش و بده همزمان که داشت در ماشین و میبست گفت:
-زود میام!!
نفس عمیقی کشیدم و کوله ام بغل کردم و چونه ام روش گذاشتم!!امروز اولین روز مدرسه ی جدیدم بود و همین اولش غیب خورده بودم...نگاهی به ساعت مچی داخل دستم انداختم ، هول هوشه 10صبح بود و پس حتما تا الان به مامانم زنگ زدن و گفتن که نرفتم مدرسه و اونم کلی نگران شده!!چشمام و با درد بستم و تو دلم گفتم:
+ای تو روحت عسل!!چه دردسری برام ساختی!!
چند دقیقه ای غرق تو افکارم بودم که با صدای کاظمی چشمام و باز کردم:
-خب تموم شد...
یه کیسه ی سیاه دستش بود اومد بزاره تو داشبورد که کیهان کنجکاو پرسید:
-این چیه دستت؟!
۱۹۵
۷:۰۴
#سالیوانمن🧸✨#پارت18
کاظمی خنده ی چندشی کرد و گفت:
-مدرک!!
با تعجب نگاهشون میکردم که کیهان عصبی کیسه رو از دستش کشید و همزمان گفت:
-یعنی چی؟! مدرک چی؟!
داخل پلاستیک و نگاهی کرد و با اخم لب زد:
-این چیه؟!
کاظمی: -یه سنگ خونی کنارتون افتاده بود گفتم بردارمش شاید به درد بخوره !!!
وحشت زده آب دهنمو قورت دادم و به کیهان نگاه کردم که عصبی گفت:
-اینکارا چیه؟! یه سنگ به چه دردی میخوره؟!
کاظمی نگاهی به من انداخت و بعد رو به کیهان لب زد:
-شاید به سرتون ربط داشته باشه...
باحرفی که زد از ترس دست و پام شروع به لرزیدن کرد، قطعا رو اون سنگ اثر انگشت عسل بود و مطمئنم کاظمی ام اونقدر زرنگ هست که با یه روشی سنگ و برداره تا چیزی از روش پاک نشه!!!وایییییی تو چه هچل بزرگی افتادم خدا...
کیهان پوزخندی زد و شیشه ی ماشین و پایین داد و سنگ و انداخت بیرون و همزمان گفت:
-به جای کارآگاه بازی سریع تر روشن کن بریم سرم درد میکنه!!
داشتم از آینه کنار قیافه اشو نگاه میکردم که قبل از اینکه شیشه رو بالا بده متوجه من شد و با لبخند چشمکِ ریزی به قیافه ی ترسیدم زد تا بهم نشون بده نگران چیزی نباشم....
با اینکارش ته دلم قرص شد و زیر لب خداروشکر کردم ،که کیهان با خنده رو به کاظمی که مات داشت نگاهش میکرد گفت:
-چیه پس چرا وایسادی هنوز؟! یالا...
کاظمی پوفی کشید و با حرص ماشین و روشن کرد و حرکت کردیم سمت بیمارستان!!

کاظمی خنده ی چندشی کرد و گفت:
-مدرک!!
با تعجب نگاهشون میکردم که کیهان عصبی کیسه رو از دستش کشید و همزمان گفت:
-یعنی چی؟! مدرک چی؟!
داخل پلاستیک و نگاهی کرد و با اخم لب زد:
-این چیه؟!
کاظمی: -یه سنگ خونی کنارتون افتاده بود گفتم بردارمش شاید به درد بخوره !!!
وحشت زده آب دهنمو قورت دادم و به کیهان نگاه کردم که عصبی گفت:
-اینکارا چیه؟! یه سنگ به چه دردی میخوره؟!
کاظمی نگاهی به من انداخت و بعد رو به کیهان لب زد:
-شاید به سرتون ربط داشته باشه...
باحرفی که زد از ترس دست و پام شروع به لرزیدن کرد، قطعا رو اون سنگ اثر انگشت عسل بود و مطمئنم کاظمی ام اونقدر زرنگ هست که با یه روشی سنگ و برداره تا چیزی از روش پاک نشه!!!وایییییی تو چه هچل بزرگی افتادم خدا...
کیهان پوزخندی زد و شیشه ی ماشین و پایین داد و سنگ و انداخت بیرون و همزمان گفت:
-به جای کارآگاه بازی سریع تر روشن کن بریم سرم درد میکنه!!
داشتم از آینه کنار قیافه اشو نگاه میکردم که قبل از اینکه شیشه رو بالا بده متوجه من شد و با لبخند چشمکِ ریزی به قیافه ی ترسیدم زد تا بهم نشون بده نگران چیزی نباشم....
با اینکارش ته دلم قرص شد و زیر لب خداروشکر کردم ،که کیهان با خنده رو به کاظمی که مات داشت نگاهش میکرد گفت:
-چیه پس چرا وایسادی هنوز؟! یالا...
کاظمی پوفی کشید و با حرص ماشین و روشن کرد و حرکت کردیم سمت بیمارستان!!
۲۰۳
۷:۰۴
#سالیوانمن🧸✨#پارت19
ده دقیقه ای تو مسیر بودیم و آهنگ ترکی ملایمی هم پخش میشد!!!
هیچکس هیچ حرفی نمیزد و سکوت عجیبی کل فضا رو پر کرده بود!!
به کاظمی نگاه کردم هنوز اخمالو بود و انگار نمیخواست روی خوشش و بهمون نشون بده…
کیهانم که سرشو به صندلی تکیه داده بود و یه دستمال هم تو دستش بود که هر چند دقیقه یبار خون روی پیشونیش و پاک میکرد!!
بیخیال پوفی کشیدم و سرم و به شیشه ی ماشین تکیه دادم و به خیابون نگاه کردم و با خودم گفتم:
+با چه بهونه ای الان جواب مامانم و بدم؟!بهش بگم کجا بودم؟! با کی بودم؟! چرا مدرسه نرفتم؟!مطمئن بودم دلیل های چرت و پرتم قانعش نمیکرد و باید دنبال بهونه ای باشم که اونقدر محکم باشه تا بهم حق بده!!!
-پناه؟!
با شنیدن صدای کیهان فوری سرم و بلند کردم و گفتم:
+بله؟!
-خوبی؟! حواست کجاس؟!
سردرگم نگاهش کردم و گفتم:
+ خوبم چیزی شده؟!
کیهان بهت زده گفت:
-چندباری صدات کردم ولی حواست نبود، خواستم بگم رسیدیم میتونی پیاده شی!!!
+کجا رسیدیم؟!
با این سوالم کاظمی عصبی یه چیز زیر لب گفت که درست متوجه نشدم و فوری از ماشین پیاده شد…
گنگ به کیهان نگاه کردم که با دستمال پیشونیشو پاک کرد و گفت:
+بیمارستان، ولی میخوای تو نیای؟! تو ماشین بمونی تا ما بیایم؟؟
با آوردن اسم بیمارستان تازه دوهزاریم جا افتاد و فوری گفتم:
+نه نه میام، ببخشید فکرم درگیر بود حواسم نبود!!
بدون اینکه هیچ حرف دیگه ای بزنه سری تکون داد و باهم دیگه از ماشین پیاده شدیم!!
کیهان نمیتونست درست رو پاهاش وایسه و در ماشین و نگه داشته بود تا یه وقت سرش گیج نره و بیفته!!!
نگران دوباره ازش پرسیدم:
+حالتون خوبه؟!
-خوبم!!
+خوب بنظر نمیاید…
یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت:
-جدی؟!
با بغض سری به نشونه ی تایید تکون دادم که ادامه داد:
-حالمم بد باشه واسه تو خوبم ، پس نگران نباش!!
با حرفش یه طوری شدم اما ظاهرمو حفظ کردم که عصبی گفت:
-این مرتیکه کجا رفت باز؟!
به دور اطرافم نگاهی کردم ،کاظمی اونور خیابون مشغول سیگار کشیدن بود…
با دست اشاره کردم و گفتم:
+اون سمت خیابون هستن!!
کیهان پوفی کشیدو دوباره داخل ماشین نشست و شروع کرد به بوق زدن طولانی که بلاخره کاظمی متوجه ی ما شد و فوری سیگار و یه گوشه پرت کرد و اومد نزدیک و دست کیهان و گرفت و سه تایی رفتیم داخل بیمارستان!!!

ده دقیقه ای تو مسیر بودیم و آهنگ ترکی ملایمی هم پخش میشد!!!
هیچکس هیچ حرفی نمیزد و سکوت عجیبی کل فضا رو پر کرده بود!!
به کاظمی نگاه کردم هنوز اخمالو بود و انگار نمیخواست روی خوشش و بهمون نشون بده…
کیهانم که سرشو به صندلی تکیه داده بود و یه دستمال هم تو دستش بود که هر چند دقیقه یبار خون روی پیشونیش و پاک میکرد!!
بیخیال پوفی کشیدم و سرم و به شیشه ی ماشین تکیه دادم و به خیابون نگاه کردم و با خودم گفتم:
+با چه بهونه ای الان جواب مامانم و بدم؟!بهش بگم کجا بودم؟! با کی بودم؟! چرا مدرسه نرفتم؟!مطمئن بودم دلیل های چرت و پرتم قانعش نمیکرد و باید دنبال بهونه ای باشم که اونقدر محکم باشه تا بهم حق بده!!!
-پناه؟!
با شنیدن صدای کیهان فوری سرم و بلند کردم و گفتم:
+بله؟!
-خوبی؟! حواست کجاس؟!
سردرگم نگاهش کردم و گفتم:
+ خوبم چیزی شده؟!
کیهان بهت زده گفت:
-چندباری صدات کردم ولی حواست نبود، خواستم بگم رسیدیم میتونی پیاده شی!!!
+کجا رسیدیم؟!
با این سوالم کاظمی عصبی یه چیز زیر لب گفت که درست متوجه نشدم و فوری از ماشین پیاده شد…
گنگ به کیهان نگاه کردم که با دستمال پیشونیشو پاک کرد و گفت:
+بیمارستان، ولی میخوای تو نیای؟! تو ماشین بمونی تا ما بیایم؟؟
با آوردن اسم بیمارستان تازه دوهزاریم جا افتاد و فوری گفتم:
+نه نه میام، ببخشید فکرم درگیر بود حواسم نبود!!
بدون اینکه هیچ حرف دیگه ای بزنه سری تکون داد و باهم دیگه از ماشین پیاده شدیم!!
کیهان نمیتونست درست رو پاهاش وایسه و در ماشین و نگه داشته بود تا یه وقت سرش گیج نره و بیفته!!!
نگران دوباره ازش پرسیدم:
+حالتون خوبه؟!
-خوبم!!
+خوب بنظر نمیاید…
یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت:
-جدی؟!
با بغض سری به نشونه ی تایید تکون دادم که ادامه داد:
-حالمم بد باشه واسه تو خوبم ، پس نگران نباش!!
با حرفش یه طوری شدم اما ظاهرمو حفظ کردم که عصبی گفت:
-این مرتیکه کجا رفت باز؟!
به دور اطرافم نگاهی کردم ،کاظمی اونور خیابون مشغول سیگار کشیدن بود…
با دست اشاره کردم و گفتم:
+اون سمت خیابون هستن!!
کیهان پوفی کشیدو دوباره داخل ماشین نشست و شروع کرد به بوق زدن طولانی که بلاخره کاظمی متوجه ی ما شد و فوری سیگار و یه گوشه پرت کرد و اومد نزدیک و دست کیهان و گرفت و سه تایی رفتیم داخل بیمارستان!!!
۲۱۶
۷:۰۵