توی جلسات مشاوره بارها دیدم که آدمها همیشه به یک ساعت مشاوره نیاز ندارن؛ گاهی فقط یه سؤال درست، یه مکث و یه اقدام کوچیک، مسیرشون رو عوض میکنه.
هر جلسه حدود دو دقیقهست و برای یکی از موقعیتهای رایج زندگی ساخته شده؛ مثل وقتی دلت گرفته، میترسی، ذهنت ولکن نیست یا نمیتونی شروع کنی.
این فایلها جای مشاوره حضوری رو نمیگیرن، اما میتونن همون لحظهای که گیر کردی، کمکت کنن از فکر، برگردی به زندگی.
اولین جلسه رو براتون میذارم.
@ahmadsalaricoach
۱۱۲
۱۱:۳۶
مشاوره فوری 001.m4a
۰۲:۰۳-۳.۸۳ مگابایت
#مشاوره_فوری | ۲ دقیقهجلسه اول
موضوع: دلم گرفته...
مشاور: احمد سالاریکارشناس ارشد مشاوره خانوادهشماره پروانه نظام روانشناسی: ۱۹۷۲۷
مبلغ این مشاوره : ۴۹,۰۰۰ تومان
شماره کارت:5041721044215342( احمد سالاری – بانک رسالت) و ارسال فیش واریزی به شماره ۰۹۹۱۱۸۸۲۴۹۹ در پیامرسان "بله"
yarta.ir@ahmadsalaricoach
#مشاوره_فوری#دو_ندا #یارتا #سلامت_روان
#مشاوره_فوری#دو_ندا #یارتا #سلامت_روان
۱۵۸
۱۱:۵۱
امروز یک چیز کوچک توجهم را جلب کرد.صبح سراغ یکی از همکارها را گرفتم. گفتند هنوز نیامده است.
به او زنگ زدم؛ گوشی خاموش بود.در همان چند دقیقه، ذهنم شروع کرد به ساختن داستانهای مختلف. حتی بدنم هم واکنش نشان داد؛ یک نفس سنگین، تنفس نامنظم و کمی انقباض.
بعد از کمی مکث، فقط از خودم پرسیدم:
«الان دلم میخواهد چه کار کنم؟»
همین سؤال، مسیرم را عوض کرد.کمی بعد فهمیدم دلیل نیامدنش، سرقت ماشینش بوده است.
امروز دوباره یادم آمد که چقدر زود، قبل از روشن شدن واقعیت، ذهنمان داستان خودش را مینویسد.
این فقط یک مشاهده از زندگی بود.
شاید شما هم امروز یکی از این لحظهها را ببینید.
دوندا
به او زنگ زدم؛ گوشی خاموش بود.در همان چند دقیقه، ذهنم شروع کرد به ساختن داستانهای مختلف. حتی بدنم هم واکنش نشان داد؛ یک نفس سنگین، تنفس نامنظم و کمی انقباض.
بعد از کمی مکث، فقط از خودم پرسیدم:
«الان دلم میخواهد چه کار کنم؟»
همین سؤال، مسیرم را عوض کرد.کمی بعد فهمیدم دلیل نیامدنش، سرقت ماشینش بوده است.
امروز دوباره یادم آمد که چقدر زود، قبل از روشن شدن واقعیت، ذهنمان داستان خودش را مینویسد.
این فقط یک مشاهده از زندگی بود.
شاید شما هم امروز یکی از این لحظهها را ببینید.
۱۰۲
۱۸:۱۵
این مشاورهها کوتاهاند؛ برای همان لحظههایی که ذهنتان درگیر شده و فقط به چند دقیقه مکث و همراهی نیاز دارید.
اگر دوست دارید هر شب همراه این چند دقیقه باشید، به کانال تلگرام دوندا بپیوندید.
https://t.me/ahmadsalaricoach
منتظرتون هستم.
۱۲۳
۱۸:۱۶
گفت: «حس میکنم ظرف عشقم خالی شده.»
از اول گفتوگو، هی از اتفاقهایی که بین خودش و طرف مقابلش افتاده بود میگفت. من فقط گوش میدادم و هر از گاهی یه سؤال میپرسیدم:
اولش دلش میخواست طرف مقابلش عوض بشه.بعد کمکم گفت دلش نوازش میخواد...دیده شدن...قدردانی...
آخر گفتوگو، هنوز هیچچیز بیرون عوض نشده بود؛ ولی خودش گفت:
«حالم از اولش یه کم بهتره.»
امروز دوباره یادم افتاد که بعضی وقتها، قبل از اینکه دنبال جواب بگردیم، فقط لازمه بتونیم بفهمیم ته دلمون چی میخواد.
@ahmadsalaricoach
۱۲۲
۱۷:۵۱
یه لحظه بیاختیار چشمهام رو بستم.
نور خورشید و سایه، با حرکت ماشین، پشت پلکهام هی خاموش و روشن میشدن. باد هم به صورتم میخورد.
جالب این بود که ذهنم کاملاً آروم بود. نه داشتم به چیزی فکر میکردم، نه دنبال حل کردن مسئلهای بودم. فقط بدنم سبک بود.
از خودم پرسیدم:
منتظر یه جواب عجیب بودم، ولی فقط یه جمله اومد:
همین کار رو کردم.چند دقیقه فقط به صدای باد گوش دادم.
@ahmadsalaricoach
۱۲۲
۱۵:۵۰
امروز یکی از مراجعهام پیام داد:
«خیلی حالم بده...»
شروع کرد از رابطهش گفتن. از دلخوریها، دعواها و چیزهایی که مدتها بود روی هم جمع شده بودن.
من بیشتر گوش میدادم.
فقط هر از گاهی ازش میپرسیدم:
«الان دلت چی میخواد؟»
اول، جوابها همه درباره طرف مقابل بود.
کمکم مکث کرد.
گفت:
«دلم نوازش میخواد...»
بعد گفت:
«قدردانی...»
«دیده شدن...»
آخر گفتوگو هنوز گریه میکرد، اما گفت حالش از اول صحبت یه کم بهتر شده.
آخرین جملهای که ازش یادم مونده این بود:
«حس میکنم یه دختر بچهام که فقط یه آغوش میخواد.»
دوندا
«خیلی حالم بده...»
شروع کرد از رابطهش گفتن. از دلخوریها، دعواها و چیزهایی که مدتها بود روی هم جمع شده بودن.
من بیشتر گوش میدادم.
فقط هر از گاهی ازش میپرسیدم:
«الان دلت چی میخواد؟»
اول، جوابها همه درباره طرف مقابل بود.
کمکم مکث کرد.
گفت:
«دلم نوازش میخواد...»
بعد گفت:
«قدردانی...»
«دیده شدن...»
آخر گفتوگو هنوز گریه میکرد، اما گفت حالش از اول صحبت یه کم بهتر شده.
آخرین جملهای که ازش یادم مونده این بود:
«حس میکنم یه دختر بچهام که فقط یه آغوش میخواد.»
۱۰۰
۱۸:۱۷
قطعه تجربه | اگر نترسم...
هوا گرم بود.
صدای کولر توی اتاق میپیچید و عرق رو تقریباً روی تمام بدنم حس میکردم.
یک دانشآموز با خانوادهاش برای تحویل پرونده اومد.
ازش پرسیدم:«تصمیمت چیه؟»
گفت:«میخوام برم کامپیوتر.»
تعجب کردم.
چون چند ماه قبل، بعد از آزمونها، گفتوگوها و بررسیهایی که با خودش و خانوادهاش داشتیم، به مسیر دیگهای رسیده بودیم؛ مسیری که خودش هم قبولش داشت.
گفتم:«مگه به اون نتیجه نرسیده بودیم؟»
گفت:«میدونم... ولی میخوام برم کامپیوتر.»
پرسیدم:«چی نمیذاره همون مسیر رو بری؟»
چند لحظه مکث کرد و گفت:
«ترس...»
گفتم:«ترس از چی؟»
گفت:«از اینکه موفق نشم. همه میگن کامپیوتر پولش بیشتره.»
ازش پرسیدم:
«اگر نترسی، چه کار میکنی؟»
این بار جوابش فرق داشت.
گفت:
«همون مسیری رو میرم که قبلاً با هم بهش رسیده بودیم.»
پرونده رو امضا کردم.
او و خانوادهاش رفتند.
و من هنوز نمیدونم آخرش چه رشتهای رو انتخاب کرد.
اما از اون گفتوگو، یک سؤال با خودم موند...
چند تا از تصمیمهای زندگی ما، انتخاب واقعی خودمونه...
و چند تاش فقط تلاشیه برای فرار از ترس؟
هوا گرم بود.
صدای کولر توی اتاق میپیچید و عرق رو تقریباً روی تمام بدنم حس میکردم.
یک دانشآموز با خانوادهاش برای تحویل پرونده اومد.
ازش پرسیدم:«تصمیمت چیه؟»
گفت:«میخوام برم کامپیوتر.»
تعجب کردم.
چون چند ماه قبل، بعد از آزمونها، گفتوگوها و بررسیهایی که با خودش و خانوادهاش داشتیم، به مسیر دیگهای رسیده بودیم؛ مسیری که خودش هم قبولش داشت.
گفتم:«مگه به اون نتیجه نرسیده بودیم؟»
گفت:«میدونم... ولی میخوام برم کامپیوتر.»
پرسیدم:«چی نمیذاره همون مسیر رو بری؟»
چند لحظه مکث کرد و گفت:
«ترس...»
گفتم:«ترس از چی؟»
گفت:«از اینکه موفق نشم. همه میگن کامپیوتر پولش بیشتره.»
ازش پرسیدم:
«اگر نترسی، چه کار میکنی؟»
این بار جوابش فرق داشت.
گفت:
«همون مسیری رو میرم که قبلاً با هم بهش رسیده بودیم.»
پرونده رو امضا کردم.
او و خانوادهاش رفتند.
و من هنوز نمیدونم آخرش چه رشتهای رو انتخاب کرد.
اما از اون گفتوگو، یک سؤال با خودم موند...
چند تا از تصمیمهای زندگی ما، انتخاب واقعی خودمونه...
و چند تاش فقط تلاشیه برای فرار از ترس؟
۸۶
۱۶:۵۷
امروز صبح توی بانک منتظر نوبتم بودم.
یه لحظه با خودم فکر کردم آخرین بار کی اومده بودم بانک؟ هرچی فکر کردم یادم نیومد.
استرس عجیبی توی بدنم بود. نفس کشیدن هم برام راحت نبود.
برای اینکه حواسم جمع بشه، شروع کردم به نگاه کردن دور و برم. نور، دمای هوا و چیدمان بانک رو نگاه میکردم. ترکیب رنگ آبی و سفیدش هم خیلی به چشمم اومد.
بعد نگاهم رفت سمت حساب بانکیم...
حسابم خالی بود.
همون لحظه، حرفهایی که چند روز قبل شنیده بودم، یکییکی اومدن توی ذهنم؛ از گرونتر شدن هزینههای زندگی گرفته تا احتمال کنسل شدن یکی از قراردادهای کاری.
یه شوک توی بدنم حس کردم.
از خودم پرسیدم:
«الان دلم چی میخواد؟»
جوابش این بود:
«بشین تا نوبتت بشه... کارت رو انجام بده... تا اون موقع هم فقط نفس بکش.»
همین کار رو کردم.
دوندا
یه لحظه با خودم فکر کردم آخرین بار کی اومده بودم بانک؟ هرچی فکر کردم یادم نیومد.
استرس عجیبی توی بدنم بود. نفس کشیدن هم برام راحت نبود.
برای اینکه حواسم جمع بشه، شروع کردم به نگاه کردن دور و برم. نور، دمای هوا و چیدمان بانک رو نگاه میکردم. ترکیب رنگ آبی و سفیدش هم خیلی به چشمم اومد.
بعد نگاهم رفت سمت حساب بانکیم...
حسابم خالی بود.
همون لحظه، حرفهایی که چند روز قبل شنیده بودم، یکییکی اومدن توی ذهنم؛ از گرونتر شدن هزینههای زندگی گرفته تا احتمال کنسل شدن یکی از قراردادهای کاری.
یه شوک توی بدنم حس کردم.
از خودم پرسیدم:
«الان دلم چی میخواد؟»
جوابش این بود:
«بشین تا نوبتت بشه... کارت رو انجام بده... تا اون موقع هم فقط نفس بکش.»
همین کار رو کردم.
۹۲
۱۴:۴۵
امروز یکی از مراجعهام یه اتفاقی رو برام تعریف کرد که هنوز توی ذهنمه.
گفت دیروز وسط رانندگی، یهدفعه همه چراغهای پشت فرمون ماشین روشن شدن.
ماشین رو آروم کنار زد. رفت سمت صندوق عقب، اما همونجا با خودش گفت:
«من اینجا چی میخوام؟»
بعد دوباره از خودش پرسید:
«الان چی میخوام؟»
جوابش این بود:
«آروم حرکت کنم و خودمو به یه تعمیرگاه برسونم.»
همین کار رو کرد. ماشین رو تعمیر کرد و برگشت خونه.
بعد گفت این ماشین تقریباً هر روز یه مشکل تازه پیدا میکنه.
از خودش پرسیده بود:
«دلم میخواد ماشین رو بفروشم یا فعلاً با تاکسی رفتوآمد کنم؟»
بعد از یه مکث، خودش جواب داده بود:
«نه... فعلاً دلم میخواد با همین ماشین خودم رفتوآمد کنم.»
همون لحظه فقط داشتم به حرفهاش گوش میدادم.
یارتا
گفت دیروز وسط رانندگی، یهدفعه همه چراغهای پشت فرمون ماشین روشن شدن.
ماشین رو آروم کنار زد. رفت سمت صندوق عقب، اما همونجا با خودش گفت:
«من اینجا چی میخوام؟»
بعد دوباره از خودش پرسید:
«الان چی میخوام؟»
جوابش این بود:
«آروم حرکت کنم و خودمو به یه تعمیرگاه برسونم.»
همین کار رو کرد. ماشین رو تعمیر کرد و برگشت خونه.
بعد گفت این ماشین تقریباً هر روز یه مشکل تازه پیدا میکنه.
از خودش پرسیده بود:
«دلم میخواد ماشین رو بفروشم یا فعلاً با تاکسی رفتوآمد کنم؟»
بعد از یه مکث، خودش جواب داده بود:
«نه... فعلاً دلم میخواد با همین ماشین خودم رفتوآمد کنم.»
همون لحظه فقط داشتم به حرفهاش گوش میدادم.
۵۳
۱۴:۲۴