لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل احمدسالاری|دونداا
۲۰۹ عضو

احمدسالاری|دوندا

بعضی وقت‌ها آدم فقط خسته نیست…از خودش دور شده." دوندا " تلاشی ست برای بازگشت به خود! هر انسانی باید راه بازگشت به خودش رو بلد باشه، من این راه رو زندگی کردم و از توهم دعوت میکنم قدم توی این راه بزاری.ارتباط با ما:undefinedundefined @iryarta
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۲ تیر
undefined چند ماهه دارم روی یه ایده کار می‌کنم.
توی جلسات مشاوره بارها دیدم که آدم‌ها همیشه به یک ساعت مشاوره نیاز ندارن؛ گاهی فقط یه سؤال درست، یه مکث و یه اقدام کوچیک، مسیرشون رو عوض می‌کنه.
undefined برای همین جلساتی طراحی کردم به اسم #مشاوره_فوری undefined
هر جلسه حدود دو دقیقه‌ست و برای یکی از موقعیت‌های رایج زندگی ساخته شده؛ مثل وقتی دلت گرفته، می‌ترسی، ذهنت ول‌کن نیست یا نمی‌تونی شروع کنی.
این فایل‌ها جای مشاوره حضوری رو نمی‌گیرن، اما می‌تونن همون لحظه‌ای که گیر کردی، کمکت کنن از فکر، برگردی به زندگی.
اولین جلسه رو براتون می‌ذارم.undefined
@ahmadsalaricoach

۱۱۲

۱۱:۳۶

مشاوره فوری 001.m4a

۰۲:۰۳-۳.۸۳ مگابایت
#مشاوره_فوری | ۲ دقیقهجلسه اول
undefinedموضوع: دلم گرفته...
undefined مشاور: احمد سالاریکارشناس ارشد مشاوره خانوادهشماره پروانه نظام روان‌شناسی: ۱۹۷۲۷
undefinedمبلغ این مشاوره : ۴۹,۰۰۰ تومان
undefined شماره کارت:5041721044215342( احمد سالاری – بانک رسالت) و ارسال فیش واریزی به شماره ۰۹۹۱۱۸۸۲۴۹۹ در پیامرسان "بله"
undefined yarta.ir@ahmadsalaricoach
#مشاوره_فوری#دو_ندا #یارتا #سلامت_روان

۱۵۸

۱۱:۵۱

۲۴ تیر
امروز یک چیز کوچک توجهم را جلب کرد.صبح سراغ یکی از همکارها را گرفتم. گفتند هنوز نیامده است.
به او زنگ زدم؛ گوشی خاموش بود.در همان چند دقیقه، ذهنم شروع کرد به ساختن داستان‌های مختلف. حتی بدنم هم واکنش نشان داد؛ یک نفس سنگین، تنفس نامنظم و کمی انقباض.
بعد از کمی مکث، فقط از خودم پرسیدم:
«الان دلم می‌خواهد چه کار کنم؟»
همین سؤال، مسیرم را عوض کرد.کمی بعد فهمیدم دلیل نیامدنش، سرقت ماشینش بوده است.
امروز دوباره یادم آمد که چقدر زود، قبل از روشن شدن واقعیت، ذهنمان داستان خودش را می‌نویسد.
این فقط یک مشاهده از زندگی بود.
شاید شما هم امروز یکی از این لحظه‌ها را ببینید.
undefined دوندا
undefined۷

۱۰۲

۱۸:۱۵

undefined اگر دنبال « مشاوره‌های فوری دوندا» هستید، از امشب هر شب ساعت ۹ منتشر می‌شوند.
این مشاوره‌ها کوتاه‌اند؛ برای همان لحظه‌هایی که ذهنتان درگیر شده و فقط به چند دقیقه مکث و همراهی نیاز دارید.
undefinedundefined محل انتشار، کانال تلگرام دوندا است.
اگر دوست دارید هر شب همراه این چند دقیقه باشید، به کانال تلگرام دوندا بپیوندید. undefinedundefined
https://t.me/ahmadsalaricoach
منتظرتون هستم. undefined

۱۲۳

۱۸:۱۶

۲۵ تیر
undefined امروز یکی از مراجع‌هام وسط گریه یه جمله گفت که هنوز توی ذهنمه.
گفت: «حس می‌کنم ظرف عشقم خالی شده.»
از اول گفت‌وگو، هی از اتفاق‌هایی که بین خودش و طرف مقابلش افتاده بود می‌گفت. من فقط گوش می‌دادم و هر از گاهی یه سؤال می‌پرسیدم:
undefined «الان دلت چی می‌خواد؟» undefined
اولش دلش می‌خواست طرف مقابلش عوض بشه.بعد کم‌کم گفت دلش نوازش می‌خواد...دیده شدن...قدردانی...
آخر گفت‌وگو، هنوز هیچ‌چیز بیرون عوض نشده بود؛ ولی خودش گفت:
«حالم از اولش یه کم بهتره.»
امروز دوباره یادم افتاد که بعضی وقت‌ها، قبل از اینکه دنبال جواب بگردیم، فقط لازمه بتونیم بفهمیم ته دلمون چی می‌خواد.
@ahmadsalaricoach
undefined دوندا
undefined۷
undefined۱

۱۲۲

۱۷:۵۱

۲۶ تیر
undefined امروز صبح، حدود ساعت پنج، توی ماشین بودم. داشتیم از شهر خارج می‌شدیم.
یه لحظه بی‌اختیار چشم‌هام رو بستم.
نور خورشید و سایه، با حرکت ماشین، پشت پلک‌هام هی خاموش و روشن می‌شدن. باد هم به صورتم می‌خورد.
جالب این بود که ذهنم کاملاً آروم بود. نه داشتم به چیزی فکر می‌کردم، نه دنبال حل کردن مسئله‌ای بودم. فقط بدنم سبک بود.
از خودم پرسیدم:undefined «الان دلم چی می‌خواد؟»undefined
منتظر یه جواب عجیب بودم، ولی فقط یه جمله اومد:undefined «دلم می‌خواد صدای باد رو دنبال کنم.»
همین کار رو کردم.چند دقیقه فقط به صدای باد گوش دادم.
@ahmadsalaricoach
undefined دوندا
undefined۹
undefined۱

۱۲۲

۱۵:۵۰

۲۷ تیر
امروز یکی از مراجع‌هام پیام داد:
«خیلی حالم بده...»
شروع کرد از رابطه‌ش گفتن. از دلخوری‌ها، دعواها و چیزهایی که مدت‌ها بود روی هم جمع شده بودن.
من بیشتر گوش می‌دادم.
فقط هر از گاهی ازش می‌پرسیدم:
«الان دلت چی می‌خواد؟»
اول، جواب‌ها همه درباره طرف مقابل بود.
کم‌کم مکث کرد.
گفت:
«دلم نوازش می‌خواد...»
بعد گفت:
«قدردانی...»
«دیده شدن...»
آخر گفت‌وگو هنوز گریه می‌کرد، اما گفت حالش از اول صحبت یه کم بهتر شده.
آخرین جمله‌ای که ازش یادم مونده این بود:
«حس می‌کنم یه دختر بچه‌ام که فقط یه آغوش می‌خواد.»
undefined دوندا
undefined۳

۱۰۰

۱۸:۱۷

۲۸ تیر
قطعه تجربه | اگر نترسم...
هوا گرم بود.
صدای کولر توی اتاق می‌پیچید و عرق رو تقریباً روی تمام بدنم حس می‌کردم.
یک دانش‌آموز با خانواده‌اش برای تحویل پرونده اومد.
ازش پرسیدم:«تصمیمت چیه؟»
گفت:«می‌خوام برم کامپیوتر.»
تعجب کردم.
چون چند ماه قبل، بعد از آزمون‌ها، گفت‌وگوها و بررسی‌هایی که با خودش و خانواده‌اش داشتیم، به مسیر دیگه‌ای رسیده بودیم؛ مسیری که خودش هم قبولش داشت.
گفتم:«مگه به اون نتیجه نرسیده بودیم؟»
گفت:«می‌دونم... ولی می‌خوام برم کامپیوتر.»
پرسیدم:«چی نمی‌ذاره همون مسیر رو بری؟»
چند لحظه مکث کرد و گفت:
«ترس...»
گفتم:«ترس از چی؟»
گفت:«از اینکه موفق نشم. همه می‌گن کامپیوتر پولش بیشتره.»
ازش پرسیدم:
«اگر نترسی، چه کار می‌کنی؟»
این بار جوابش فرق داشت.
گفت:
«همون مسیری رو می‌رم که قبلاً با هم بهش رسیده بودیم.»
پرونده رو امضا کردم.
او و خانواده‌اش رفتند.
و من هنوز نمی‌دونم آخرش چه رشته‌ای رو انتخاب کرد.
اما از اون گفت‌وگو، یک سؤال با خودم موند...
چند تا از تصمیم‌های زندگی ما، انتخاب واقعی خودمونه...
و چند تاش فقط تلاشیه برای فرار از ترس؟
undefined۷
undefined۲
undefined۱

۸۶

۱۶:۵۷

۲۹ تیر
امروز صبح توی بانک منتظر نوبتم بودم.
یه لحظه با خودم فکر کردم آخرین بار کی اومده بودم بانک؟ هرچی فکر کردم یادم نیومد.
استرس عجیبی توی بدنم بود. نفس کشیدن هم برام راحت نبود.
برای اینکه حواسم جمع بشه، شروع کردم به نگاه کردن دور و برم. نور، دمای هوا و چیدمان بانک رو نگاه می‌کردم. ترکیب رنگ آبی و سفیدش هم خیلی به چشمم اومد.
بعد نگاهم رفت سمت حساب بانکی‌م...
حسابم خالی بود.
همون لحظه، حرف‌هایی که چند روز قبل شنیده بودم، یکی‌یکی اومدن توی ذهنم؛ از گرون‌تر شدن هزینه‌های زندگی گرفته تا احتمال کنسل شدن یکی از قراردادهای کاری.
یه شوک توی بدنم حس کردم.
از خودم پرسیدم:
«الان دلم چی می‌خواد؟»
جوابش این بود:
«بشین تا نوبتت بشه... کارت رو انجام بده... تا اون موقع هم فقط نفس بکش.»
همین کار رو کردم.
undefined دوندا
undefined۶
undefined۱
undefined۱

۹۲

۱۴:۴۵

۳۰ تیر
امروز یکی از مراجع‌هام یه اتفاقی رو برام تعریف کرد که هنوز توی ذهنمه.
گفت دیروز وسط رانندگی، یه‌دفعه همه چراغ‌های پشت فرمون ماشین روشن شدن.
ماشین رو آروم کنار زد. رفت سمت صندوق عقب، اما همون‌جا با خودش گفت:
«من اینجا چی می‌خوام؟»
بعد دوباره از خودش پرسید:
«الان چی می‌خوام؟»
جوابش این بود:
«آروم حرکت کنم و خودمو به یه تعمیرگاه برسونم.»
همین کار رو کرد. ماشین رو تعمیر کرد و برگشت خونه.
بعد گفت این ماشین تقریباً هر روز یه مشکل تازه پیدا می‌کنه.
از خودش پرسیده بود:
«دلم می‌خواد ماشین رو بفروشم یا فعلاً با تاکسی رفت‌وآمد کنم؟»
بعد از یه مکث، خودش جواب داده بود:
«نه... فعلاً دلم می‌خواد با همین ماشین خودم رفت‌وآمد کنم.»
همون لحظه فقط داشتم به حرف‌هاش گوش می‌دادم.
undefined یارتا
undefined۶

۵۳

۱۴:۲۴