توافق اسلامآباد در آیینه برجام
دکتر بهمن اکبری در این نوشتار، نگاه ذاتباورانه به آمریکا («توافق میکند که اجرا نکند») را ناکافی میداند و مسئله اصلی را نه «بدعهدی ذاتی»، بلکه آسیبپذیری نهادی توافقها در برابر تغییر دولتها و محاسبات سیاسی واشنگتن معرفی میکند. تجربه برجام نشان داد توافقی با سازوکار فنی و پشتوانه بینالمللی نیز میتواند با تغییر رئیسجمهور آمریکا فروبپاشد؛ پس پرسش درست درباره توافق اسلامآباد این نیست که «پشتوانه اجرایی داشت یا نه»، بلکه این است که چه تعهداتی ایجاد میکرد، ضمانت نقض آن چه بود، نقش کنگره چه بود و تعهدات تا چه اندازه به دولت مستقر وابسته بود.
نویسنده تأکید میکند مقایسه برجام و توافق اسلامآباد بدون تفکیک ماهیت حقوقی آنها گمراهکننده است؛ برجام توافقی چندجانبه با پشتوانه قطعنامه ۲۲۳۱ بود، نه صرفاً توافقی دوجانبه با آمریکا. همچنین گزاره «آمریکا محتاج توافق است» را باید به «نیاز متقابل اما نامتقارن» اصلاح کرد: واشنگتن برای مدیریت هزینههای منطقهای، امنیت انرژی و مسئله هستهای به تفاهم نیاز دارد و ایران نیز برای کاهش فشار اقتصادی و تثبیت امنیتی.
پرسش محوری مقاله این است: در شرایط عدم تقارن قدرت، ایران چگونه میتواند هزینه نقض توافق را برای آمریکا افزایش دهد؟ پاسخ نویسنده: ضمانت اجرا را نباید صرفاً در سند حقوقی جستوجو کرد؛ باید آن را در «معماری منافع و هزینهها» ساخت—از طریق تعهدات مرحلهای، منافع اقتصادی قابل بازگشت، اهرمهای متقابل، راستیآزمایی، ترتیبات چندجانبه و واکنشهای خودکار متناسب.
نتیجه راهبردی نوشتار: درس برجام و اسلامآباد این نیست که «نباید با آمریکا توافق کرد»، بلکه این است که نباید توافقی طراحی کرد که بقایش به حسننیت یا تصمیم رئیسجمهور مستقر آمریکا گره خورده باشد. توافق پایدار توافقی است که اجرایش از نقضش سودمندتر باشد و نقض آن هزینههای واقعی، قابل پیشبینی و متناسب ایجاد کند. به جای مطالبه اعتماد از طرف مقابل، باید توافق را چنان طراحی کرد که بیاعتمادی، نقض آن را برای او نیز پرهزینه کند. این گذار از تحلیل ایدئولوژیک به تحلیل نهادی، صورت مسئله را از «آیا آمریکا قابل اعتماد است؟» به «چه طراحی نهادیای در برابر تغییر محاسبات مقاوم است؟» تغییر میدهد.
@akbaribahmanhttps://ble.ir/akbaribahman
دکتر بهمن اکبری در این نوشتار، نگاه ذاتباورانه به آمریکا («توافق میکند که اجرا نکند») را ناکافی میداند و مسئله اصلی را نه «بدعهدی ذاتی»، بلکه آسیبپذیری نهادی توافقها در برابر تغییر دولتها و محاسبات سیاسی واشنگتن معرفی میکند. تجربه برجام نشان داد توافقی با سازوکار فنی و پشتوانه بینالمللی نیز میتواند با تغییر رئیسجمهور آمریکا فروبپاشد؛ پس پرسش درست درباره توافق اسلامآباد این نیست که «پشتوانه اجرایی داشت یا نه»، بلکه این است که چه تعهداتی ایجاد میکرد، ضمانت نقض آن چه بود، نقش کنگره چه بود و تعهدات تا چه اندازه به دولت مستقر وابسته بود.
نویسنده تأکید میکند مقایسه برجام و توافق اسلامآباد بدون تفکیک ماهیت حقوقی آنها گمراهکننده است؛ برجام توافقی چندجانبه با پشتوانه قطعنامه ۲۲۳۱ بود، نه صرفاً توافقی دوجانبه با آمریکا. همچنین گزاره «آمریکا محتاج توافق است» را باید به «نیاز متقابل اما نامتقارن» اصلاح کرد: واشنگتن برای مدیریت هزینههای منطقهای، امنیت انرژی و مسئله هستهای به تفاهم نیاز دارد و ایران نیز برای کاهش فشار اقتصادی و تثبیت امنیتی.
پرسش محوری مقاله این است: در شرایط عدم تقارن قدرت، ایران چگونه میتواند هزینه نقض توافق را برای آمریکا افزایش دهد؟ پاسخ نویسنده: ضمانت اجرا را نباید صرفاً در سند حقوقی جستوجو کرد؛ باید آن را در «معماری منافع و هزینهها» ساخت—از طریق تعهدات مرحلهای، منافع اقتصادی قابل بازگشت، اهرمهای متقابل، راستیآزمایی، ترتیبات چندجانبه و واکنشهای خودکار متناسب.
نتیجه راهبردی نوشتار: درس برجام و اسلامآباد این نیست که «نباید با آمریکا توافق کرد»، بلکه این است که نباید توافقی طراحی کرد که بقایش به حسننیت یا تصمیم رئیسجمهور مستقر آمریکا گره خورده باشد. توافق پایدار توافقی است که اجرایش از نقضش سودمندتر باشد و نقض آن هزینههای واقعی، قابل پیشبینی و متناسب ایجاد کند. به جای مطالبه اعتماد از طرف مقابل، باید توافق را چنان طراحی کرد که بیاعتمادی، نقض آن را برای او نیز پرهزینه کند. این گذار از تحلیل ایدئولوژیک به تحلیل نهادی، صورت مسئله را از «آیا آمریکا قابل اعتماد است؟» به «چه طراحی نهادیای در برابر تغییر محاسبات مقاوم است؟» تغییر میدهد.
@akbaribahmanhttps://ble.ir/akbaribahman
۱۰۰
۱۲:۳۷
دکتر بهمن اکبری در این نوشتار، نگاه ذاتباورانه به آمریکا («توافق میکند که اجرا نکند») را ناکافی میداند و مسئله اصلی را نه «بدعهدی ذاتی»، بلکه آسیبپذیری نهادی توافقها در برابر تغییر دولتها و محاسبات سیاسی واشنگتن معرفی میکند. تجربه برجام نشان داد توافقی با سازوکار فنی و پشتوانه بینالمللی نیز میتواند با تغییر رئیسجمهور آمریکا فروبپاشد؛ پس پرسش درست درباره توافق اسلامآباد این نیست که «پشتوانه اجرایی داشت یا نه»، بلکه این است که چه تعهداتی ایجاد میکرد، ضمانت نقض آن چه بود، نقش کنگره چه بود و تعهدات تا چه اندازه به دولت مستقر وابسته بود.
نویسنده تأکید میکند مقایسه برجام و توافق اسلامآباد بدون تفکیک ماهیت حقوقی آنها گمراهکننده است؛ برجام توافقی چندجانبه با پشتوانه قطعنامه ۲۲۳۱ بود، نه صرفاً توافقی دوجانبه با آمریکا. همچنین گزاره «آمریکا محتاج توافق است» را باید به «نیاز متقابل اما نامتقارن» اصلاح کرد: واشنگتن برای مدیریت هزینههای منطقهای، امنیت انرژی و مسئله هستهای به تفاهم نیاز دارد و ایران نیز برای کاهش فشار اقتصادی و تثبیت امنیتی.
پرسش محوری مقاله این است: در شرایط عدم تقارن قدرت، ایران چگونه میتواند هزینه نقض توافق را برای آمریکا افزایش دهد؟ پاسخ نویسنده: ضمانت اجرا را نباید صرفاً در سند حقوقی جستوجو کرد؛ باید آن را در «معماری منافع و هزینهها» ساخت—از طریق تعهدات مرحلهای، منافع اقتصادی قابل بازگشت، اهرمهای متقابل، راستیآزمایی، ترتیبات چندجانبه و واکنشهای خودکار متناسب.
نتیجه راهبردی نوشتار: درس برجام و اسلامآباد این نیست که «نباید با آمریکا توافق کرد»، بلکه این است که نباید توافقی طراحی کرد که بقایش به حسننیت یا تصمیم رئیسجمهور مستقر آمریکا گره خورده باشد. توافق پایدار توافقی است که اجرایش از نقضش سودمندتر باشد و نقض آن هزینههای واقعی، قابل پیشبینی و متناسب ایجاد کند. به جای مطالبه اعتماد از طرف مقابل، باید توافق را چنان طراحی کرد که بیاعتمادی، نقض آن را برای او نیز پرهزینه کند. این گذار از تحلیل ایدئولوژیک به تحلیل نهادی، صورت مسئله را از «آیا آمریکا قابل اعتماد است؟» به «چه طراحی نهادیای در برابر تغییر محاسبات مقاوم است؟» تغییر میدهد.
@akbaribahmanhttps://ble.ir/akbaribahman
نویسنده تأکید میکند مقایسه برجام و توافق اسلامآباد بدون تفکیک ماهیت حقوقی آنها گمراهکننده است؛ برجام توافقی چندجانبه با پشتوانه قطعنامه ۲۲۳۱ بود، نه صرفاً توافقی دوجانبه با آمریکا. همچنین گزاره «آمریکا محتاج توافق است» را باید به «نیاز متقابل اما نامتقارن» اصلاح کرد: واشنگتن برای مدیریت هزینههای منطقهای، امنیت انرژی و مسئله هستهای به تفاهم نیاز دارد و ایران نیز برای کاهش فشار اقتصادی و تثبیت امنیتی.
پرسش محوری مقاله این است: در شرایط عدم تقارن قدرت، ایران چگونه میتواند هزینه نقض توافق را برای آمریکا افزایش دهد؟ پاسخ نویسنده: ضمانت اجرا را نباید صرفاً در سند حقوقی جستوجو کرد؛ باید آن را در «معماری منافع و هزینهها» ساخت—از طریق تعهدات مرحلهای، منافع اقتصادی قابل بازگشت، اهرمهای متقابل، راستیآزمایی، ترتیبات چندجانبه و واکنشهای خودکار متناسب.
نتیجه راهبردی نوشتار: درس برجام و اسلامآباد این نیست که «نباید با آمریکا توافق کرد»، بلکه این است که نباید توافقی طراحی کرد که بقایش به حسننیت یا تصمیم رئیسجمهور مستقر آمریکا گره خورده باشد. توافق پایدار توافقی است که اجرایش از نقضش سودمندتر باشد و نقض آن هزینههای واقعی، قابل پیشبینی و متناسب ایجاد کند. به جای مطالبه اعتماد از طرف مقابل، باید توافق را چنان طراحی کرد که بیاعتمادی، نقض آن را برای او نیز پرهزینه کند. این گذار از تحلیل ایدئولوژیک به تحلیل نهادی، صورت مسئله را از «آیا آمریکا قابل اعتماد است؟» به «چه طراحی نهادیای در برابر تغییر محاسبات مقاوم است؟» تغییر میدهد.
@akbaribahmanhttps://ble.ir/akbaribahman
۲۸
۱۳:۰۰
از بدعهدی آمریکا تا مسئله طراحی نهادی توافق
بازخوانی توافق اسلامآباد و تجربه برجام
د. بهمن اکبری
این ادعا که «توافق اسلامآباد دقیقاً شبیه برجام بود، زیرا هیچ پشتوانه اجرایی نداشت و آمریکا اساساً توافق میکند که آن را اجرا نکند»، گرچه از یک نگرانی واقعی درباره دوام تعهدات واشنگتن برخاسته است، اما در صورتبندی فعلی بیش از اندازه مطلقگرا و ذاتباورانه است. مسئله اصلی را نباید در «ذات بدعهد آمریکا» جستوجو کرد؛ بلکه باید آن را در ساختار تصمیمگیری آمریکا، تغییر دولتها، توزیع قدرت میان نهادهای سیاسی و محاسبه مستمر هزینه ـ فایده تعهدات بینالمللی تحلیل کرد.
آمریکا در موارد متعدد به توافقات بینالمللی و دوجانبه پایبند بوده است؛ بنابراین نمیتوان گفت که اصولاً توافق میکند تا آن را اجرا نکند. مسئله بنیادیتر، دوام تعهد در برابر تغییر محاسبات سیاسی است. تجربه برجام نشان داد که یک توافق میتواند از نظر فنی دارای سازوکارهای اجرایی، راستیآزمایی و حتی پشتوانه بینالمللی باشد، اما در برابر تغییر سیاست دولت آمریکا همچنان آسیبپذیر باقی بماند.
از این منظر، پرسش درباره توافق اسلامآباد نیز نباید صرفاً این باشد که «آیا پشتوانه اجرایی داشت یا نداشت؟» بلکه باید پرسید: ماهیت حقوقی توافق چه بود؟ چه تعهداتی برای طرفین ایجاد میکرد؟ سازوکار راستیآزمایی آن چه بود؟ نقض تعهد چه هزینهای برای ناقض ایجاد میکرد؟ در صورت نقض، چه سازوکار اقدام متقابل پیشبینی شده بود؟ تعهدات آمریکا تا چه اندازه به دولت مستقر وابسته بود و چه میزان قابلیت انتقال به دولتهای بعدی را داشت؟ و اساساً نقش کنگره و سایر نهادهای مؤثر در سیاست خارجی آمریکا در آن چه بود؟
این پرسشها ما را از «بدعهدی» به مفهوم مهمتری به نام طراحی نهادی توافقها منتقل میکند.
همچنین مقایسه توافق اسلامآباد با برجام بدون تفکیک ماهیت حقوقی آنها میتواند گمراهکننده باشد. برجام یک توافق چندجانبه میان ایران و اعضای گروه ۱+۵ بود که در چارچوب قطعنامه ۲۲۳۱ شورای امنیت نیز بازتاب یافت؛ بنابراین نمیتوان آن را صرفاً یک توافق دوجانبه ایران و آمریکا دانست. اگر توافق اسلامآباد ماهیتی متفاوت داشته باشد، باید تفاوت سطح حقوقی، تعهدات، ضمانتها و سازوکارهای اجرایی آنها نیز در تحلیل لحاظ شود.
در همین چارچوب، گزاره دیگری نیز نیازمند اصلاح است: اینکه «آمریکا برای ادامه سیاستهای منطقهای خود هر طور شده به توافق با ایران نیاز دارد». اصل این استدلال میتواند واجد اهمیت راهبردی باشد، اما «نیاز» را نباید با «احتیاج به هر قیمتی» یکسان گرفت. واقعیت پیچیدهتر است: در شرایط جدید منطقهای، ممکن است میان ایران و آمریکا نوعی نیاز متقابل اما نامتقارن شکل گرفته باشد.
واشنگتن ممکن است برای مدیریت هزینههای امنیتی و اقتصادی منطقه، جلوگیری از گسترش جنگ، تأمین امنیت انرژی، مدیریت مسئله هستهای و تنظیم آینده حضور خود در خاورمیانه به نوعی تفاهم با تهران نیاز داشته باشد. ایران نیز برای کاهش فشار اقتصادی، تثبیت محیط امنیتی و بازسازی ظرفیتهای اقتصادی و توسعهای خود به کاهش تنش و ترتیبات پایدارتر نیازمند است. بنابراین مسئله، «نیاز یکطرفه آمریکا» نیست؛ بلکه شکلدهی به یک موازنه نیازهای متقابل است.
اما اینجا یک پرسش بنیادینتر مطرح میشود: اگر قدرت دو طرف نامتقارن است، ایران چگونه میتواند هزینه نقض توافق را برای آمریکا افزایش دهد؟
پاسخ این پرسش، نقطه ورود به مرحله بعدی طراحی راهبردی توافق است. ایران الزاماً نباید تنها بر ضمانت حقوقی یا تعهد اخلاقی طرف مقابل تکیه کند؛ بلکه باید مجموعهای از اهرمهای متقابل، تعهدات مرحلهای، منافع اقتصادی قابل بازگشت، سازوکارهای راستیآزمایی، ترتیبات چندجانبه، زمانبندی دقیق و واکنشهای خودکار و متناسب در برابر نقض تعهد را در طراحی توافق وارد کند.
در واقع، در شرایط عدم تقارن قدرت، ضمانت اجرای توافق را نمیتوان تنها در یک سند حقوقی جستوجو کرد؛ بخشی از آن باید در معماری منافع و هزینهها ساخته شود.
ازاینرو، درس برجام و توافق اسلامآباد این نیست که «نباید با آمریکا توافق کرد»، بلکه این است که نباید توافقی طراحی کرد که بقای آن تنها به حسننیت یا تصمیم رئیسجمهور مستقر آمریکا وابسته باشد.
توافق خوب الزاماً توافق پایدار نیست. توافق پایدار توافقی است که اجرای آن برای طرفین از نقض آن سودمندتر باشد و در عین حال، نقض آن هزینههایی واقعی، قابل پیشبینی و متناسب ایجاد کند.
بنابراین پرسش راهبردی آینده دیگر این نیست که «آیا آمریکا قابل اعتماد است یا نه؟» پرسش دقیقتر این است:
چه نوع طراحی نهادی، حقوقی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی میتواند توافق را در برابر تغییر دولتها و تغییر محاسبات سیاسی مقاوم کند؟
این تغییر صورت مسئله، گذار از یک تحلیل ایدئولوژیک و ذاتباورانه به یک تحلیل واقعگرایانه و نهادی اس
بازخوانی توافق اسلامآباد و تجربه برجام
د. بهمن اکبری
این ادعا که «توافق اسلامآباد دقیقاً شبیه برجام بود، زیرا هیچ پشتوانه اجرایی نداشت و آمریکا اساساً توافق میکند که آن را اجرا نکند»، گرچه از یک نگرانی واقعی درباره دوام تعهدات واشنگتن برخاسته است، اما در صورتبندی فعلی بیش از اندازه مطلقگرا و ذاتباورانه است. مسئله اصلی را نباید در «ذات بدعهد آمریکا» جستوجو کرد؛ بلکه باید آن را در ساختار تصمیمگیری آمریکا، تغییر دولتها، توزیع قدرت میان نهادهای سیاسی و محاسبه مستمر هزینه ـ فایده تعهدات بینالمللی تحلیل کرد.
آمریکا در موارد متعدد به توافقات بینالمللی و دوجانبه پایبند بوده است؛ بنابراین نمیتوان گفت که اصولاً توافق میکند تا آن را اجرا نکند. مسئله بنیادیتر، دوام تعهد در برابر تغییر محاسبات سیاسی است. تجربه برجام نشان داد که یک توافق میتواند از نظر فنی دارای سازوکارهای اجرایی، راستیآزمایی و حتی پشتوانه بینالمللی باشد، اما در برابر تغییر سیاست دولت آمریکا همچنان آسیبپذیر باقی بماند.
از این منظر، پرسش درباره توافق اسلامآباد نیز نباید صرفاً این باشد که «آیا پشتوانه اجرایی داشت یا نداشت؟» بلکه باید پرسید: ماهیت حقوقی توافق چه بود؟ چه تعهداتی برای طرفین ایجاد میکرد؟ سازوکار راستیآزمایی آن چه بود؟ نقض تعهد چه هزینهای برای ناقض ایجاد میکرد؟ در صورت نقض، چه سازوکار اقدام متقابل پیشبینی شده بود؟ تعهدات آمریکا تا چه اندازه به دولت مستقر وابسته بود و چه میزان قابلیت انتقال به دولتهای بعدی را داشت؟ و اساساً نقش کنگره و سایر نهادهای مؤثر در سیاست خارجی آمریکا در آن چه بود؟
این پرسشها ما را از «بدعهدی» به مفهوم مهمتری به نام طراحی نهادی توافقها منتقل میکند.
همچنین مقایسه توافق اسلامآباد با برجام بدون تفکیک ماهیت حقوقی آنها میتواند گمراهکننده باشد. برجام یک توافق چندجانبه میان ایران و اعضای گروه ۱+۵ بود که در چارچوب قطعنامه ۲۲۳۱ شورای امنیت نیز بازتاب یافت؛ بنابراین نمیتوان آن را صرفاً یک توافق دوجانبه ایران و آمریکا دانست. اگر توافق اسلامآباد ماهیتی متفاوت داشته باشد، باید تفاوت سطح حقوقی، تعهدات، ضمانتها و سازوکارهای اجرایی آنها نیز در تحلیل لحاظ شود.
در همین چارچوب، گزاره دیگری نیز نیازمند اصلاح است: اینکه «آمریکا برای ادامه سیاستهای منطقهای خود هر طور شده به توافق با ایران نیاز دارد». اصل این استدلال میتواند واجد اهمیت راهبردی باشد، اما «نیاز» را نباید با «احتیاج به هر قیمتی» یکسان گرفت. واقعیت پیچیدهتر است: در شرایط جدید منطقهای، ممکن است میان ایران و آمریکا نوعی نیاز متقابل اما نامتقارن شکل گرفته باشد.
واشنگتن ممکن است برای مدیریت هزینههای امنیتی و اقتصادی منطقه، جلوگیری از گسترش جنگ، تأمین امنیت انرژی، مدیریت مسئله هستهای و تنظیم آینده حضور خود در خاورمیانه به نوعی تفاهم با تهران نیاز داشته باشد. ایران نیز برای کاهش فشار اقتصادی، تثبیت محیط امنیتی و بازسازی ظرفیتهای اقتصادی و توسعهای خود به کاهش تنش و ترتیبات پایدارتر نیازمند است. بنابراین مسئله، «نیاز یکطرفه آمریکا» نیست؛ بلکه شکلدهی به یک موازنه نیازهای متقابل است.
اما اینجا یک پرسش بنیادینتر مطرح میشود: اگر قدرت دو طرف نامتقارن است، ایران چگونه میتواند هزینه نقض توافق را برای آمریکا افزایش دهد؟
پاسخ این پرسش، نقطه ورود به مرحله بعدی طراحی راهبردی توافق است. ایران الزاماً نباید تنها بر ضمانت حقوقی یا تعهد اخلاقی طرف مقابل تکیه کند؛ بلکه باید مجموعهای از اهرمهای متقابل، تعهدات مرحلهای، منافع اقتصادی قابل بازگشت، سازوکارهای راستیآزمایی، ترتیبات چندجانبه، زمانبندی دقیق و واکنشهای خودکار و متناسب در برابر نقض تعهد را در طراحی توافق وارد کند.
در واقع، در شرایط عدم تقارن قدرت، ضمانت اجرای توافق را نمیتوان تنها در یک سند حقوقی جستوجو کرد؛ بخشی از آن باید در معماری منافع و هزینهها ساخته شود.
ازاینرو، درس برجام و توافق اسلامآباد این نیست که «نباید با آمریکا توافق کرد»، بلکه این است که نباید توافقی طراحی کرد که بقای آن تنها به حسننیت یا تصمیم رئیسجمهور مستقر آمریکا وابسته باشد.
توافق خوب الزاماً توافق پایدار نیست. توافق پایدار توافقی است که اجرای آن برای طرفین از نقض آن سودمندتر باشد و در عین حال، نقض آن هزینههایی واقعی، قابل پیشبینی و متناسب ایجاد کند.
بنابراین پرسش راهبردی آینده دیگر این نیست که «آیا آمریکا قابل اعتماد است یا نه؟» پرسش دقیقتر این است:
چه نوع طراحی نهادی، حقوقی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی میتواند توافق را در برابر تغییر دولتها و تغییر محاسبات سیاسی مقاوم کند؟
این تغییر صورت مسئله، گذار از یک تحلیل ایدئولوژیک و ذاتباورانه به یک تحلیل واقعگرایانه و نهادی اس
۳۴
۱۳:۲۰
ت؛ تحلیلی که در آن اعتماد جای خود را به راستیآزمایی، ضمانت، موازنه منافع و طراحی هوشمندانه هزینههای نقض میدهد.
و شاید مهمترین اصل برای هر توافق آینده ایران این باشد:
به جای آنکه از طرف مقابل بخواهیم قابل اعتماد باشد، باید توافق را چنان طراحی کنیم که بیاعتمادی، نقض آن را برای او نیز پرهزینه کند.
و شاید مهمترین اصل برای هر توافق آینده ایران این باشد:
به جای آنکه از طرف مقابل بخواهیم قابل اعتماد باشد، باید توافق را چنان طراحی کنیم که بیاعتمادی، نقض آن را برای او نیز پرهزینه کند.
۴۳
۱۳:۲۰
تخصیص منابع یا توزیع قدرت؟
تأملی در اقتصاد سیاسی نهادها و مسئله توسعه در ایران
د. بهمن اکبری
در تحلیل بحران اقتصادی ایران، دو روایت عمده در برابر یکدیگر قرار میگیرند: روایتی که ریشه مشکلات را در کمبود منابع، تحریم، کسری بودجه، ناترازی انرژی و ضعف سرمایهگذاری میجوید و روایتی دیگر که بر چگونگی تخصیص منابع، کیفیت نهادها و مناسبات قدرت تأکید دارد. اما این دو روایت الزاماً متعارض نیستند. پرسش بنیادیتر آن است که منابع چگونه تولید، تجهیز و تخصیص مییابند و چه ساختار قدرتی قواعد این فرآیند را تعیین میکند. از این نگاه، بحران اقتصادی ایران نه تنها بحران کمبود، بلکه بحران نهادیِ تولید، تخصیص و توزیع منابع است.
اقتصاد در این چارچوب، عرصهای خنثی و تکنیکی نیست. هر تصمیم درباره نرخ ارز، اعتبار بانکی، مالیات، زمین، انرژی، واردات یا یارانه، افزون بر پیامد اقتصادی، واجد پیامد توزیعی است: چه کسی منتفع میشود، چه کسی هزینه میپردازد و چه گروهی توان بیشتری برای اثرگذاری بر قواعد بازی دارد؟ داگلاس نورث، نهادها را «قواعد بازی» میداند و بر این باور است که عملکرد اقتصادی به کیفیت این قواعد و انگیزههایی وابسته است که برای بازیگران ایجاد میکنند.
نمونه روشن آن را میتوان در سیاست ارز ترجیحی دید. سیاستی که با هدف حمایت از معیشت و کنترل قیمت کالاهای اساسی طراحی میشود، اگر در بستری فاقد شفافیت، با نظارت ناکافی و امکان انحراف در زنجیره توزیع اجرا شود، ممکن است بهجای تحقق هدف اجتماعی، به بستری برای رانتجویی و بازتولید نابرابری تبدیل شود. ازاینرو، نتیجه یک سیاست فقط به نیت سیاستگذار وابسته نیست؛ بلکه تابع کیفیت نهادها و قواعدی است که اجرای آن را سامان میدهند.
از این جهت، تقلیل مسئله به دوگانه «دولت یا بازار» خطاست. بازار بدون حقوق مالکیت روشن، رقابت واقعی، تنظیمگری کارآمد و حاکمیت قانون میتواند به تمرکز قدرت اقتصادی و رانت بینجامد؛ همانگونه که دولت مداخلهگر، در غیاب شفافیت و پاسخگویی، میتواند منابع عمومی را گرفتار تخصیص سیاسی و امتیازات انحصاری کند. مسئله اصلی، کیفیت قواعدی است که رابطه دولت، بازار و جامعه را تنظیم میکنند. نهادگرایی جدید، از کوز و نورث تا ویلیامسون و استروم، دقیقاً بر همین نقطه تأکید دارد: نهادها، هزینه مبادله، حقوق مالکیت، سازوکارهای حکمرانی و ظرفیت کنش جمعی، بخشی از توضیح عملکرد اقتصادیاند.
در اقتصاد ایران، این بحث با مفهوم ائتلافهای ذینفع اهمیت بیشتری پیدا میکند. تخصیص ناکارآمد الزاماً حاصل تصمیم یک فرد یا دستگاه نیست؛ گاه محصول برهمکنش شبکهای از منافع، مقررات، انحصارات، اطلاعات نامتقارن و تعارض منافع است. ازاینرو، اصلاح اقتصادی اگر صرفاً به تغییر قیمتها یا اصلاح برخی متغیرهای کلان محدود شود، اما قواعد تولید و بازتولید رانت را دستنخورده باقی بگذارد، ممکن است تنها شکل توزیع منافع را تغییر دهد، نه ساختار ناکارآمدی را. ادبیات اقتصاد سیاسی توسعه نیز نشان میدهد که کیفیت نهادها و نحوه توزیع قدرت سیاسی و اقتصادی، بر مسیر بلندمدت توسعه اثر تعیینکننده دارد.
در اینجا پرسش عدالت نیز به متن اقتصاد بازمیگردد. عدالت فقط به چگونگی توزیع درآمد نهایی محدود نیست؛ باید پرسید فرصت دسترسی به اعتبار، زمین، انرژی، مجوز، اطلاعات، بازار و امکان اثرگذاری بر سیاستگذاری چگونه توزیع شده است؟ پیش از آنکه ثروت توزیع شود، فرصتها توزیع میشوند و نابرابری در دسترسی به فرصت میتواند نابرابری درآمد و ثروت را در نسلهای بعد بازتولید کند.
بااینحال، نباید همه ناکارآمدیها را به «ساختار قدرت» فروکاست. سیاستگذاران، نهادها و بنگاهها دارای عاملیتاند و خطای کارشناسی، ضعف مدیریت و تصمیمگیری نادرست نیز بخشی از واقعیت است. تحلیل نهادی زمانی معتبر است که رابطه متقابل ساختار، نهاد و کنشگر را ببیند و مسئولیت تصمیمگیران را پشت مفهوم مبهم «ساختار» پنهان نکند.
بنابراین، مسئله اقتصاد ایران نه انتخاب میان دولت و بازار و نه حتی انتخاب میان «کمبود» و «تخصیص» است؛ بلکه رابطه میان قدرت، نهاد و تخصیص منابع است. ساختار قدرت قواعد تخصیص را شکل میدهد و تخصیص منابع نیز میتواند همان ساختار قدرت را بازتولید کند. اصلاح اقتصادی پایدار از اصلاح قواعد بازی آغاز میشود: شفافیت و پاسخگویی بیشتر، رقابت واقعی، مهار رانت، کاهش تعارض منافع و گشودن مسیر دسترسی عادلانهتر به فرصتهای تولید.
سرانجام، تخصیص منابع، صورت اقتصادیِ توزیع قدرت است؛ و توسعه زمانی امکانپذیر میشود که اصلاح اقتصادی از جابهجایی منابع فراتر رود و به اصلاح قواعدی برسد که تولید، توزیع و انباشت قدرت و ثروت را تعیین میکنند.
@akbaribahmanhttps://ble.ir/akbaribahman
تأملی در اقتصاد سیاسی نهادها و مسئله توسعه در ایران
د. بهمن اکبری
در تحلیل بحران اقتصادی ایران، دو روایت عمده در برابر یکدیگر قرار میگیرند: روایتی که ریشه مشکلات را در کمبود منابع، تحریم، کسری بودجه، ناترازی انرژی و ضعف سرمایهگذاری میجوید و روایتی دیگر که بر چگونگی تخصیص منابع، کیفیت نهادها و مناسبات قدرت تأکید دارد. اما این دو روایت الزاماً متعارض نیستند. پرسش بنیادیتر آن است که منابع چگونه تولید، تجهیز و تخصیص مییابند و چه ساختار قدرتی قواعد این فرآیند را تعیین میکند. از این نگاه، بحران اقتصادی ایران نه تنها بحران کمبود، بلکه بحران نهادیِ تولید، تخصیص و توزیع منابع است.
اقتصاد در این چارچوب، عرصهای خنثی و تکنیکی نیست. هر تصمیم درباره نرخ ارز، اعتبار بانکی، مالیات، زمین، انرژی، واردات یا یارانه، افزون بر پیامد اقتصادی، واجد پیامد توزیعی است: چه کسی منتفع میشود، چه کسی هزینه میپردازد و چه گروهی توان بیشتری برای اثرگذاری بر قواعد بازی دارد؟ داگلاس نورث، نهادها را «قواعد بازی» میداند و بر این باور است که عملکرد اقتصادی به کیفیت این قواعد و انگیزههایی وابسته است که برای بازیگران ایجاد میکنند.
نمونه روشن آن را میتوان در سیاست ارز ترجیحی دید. سیاستی که با هدف حمایت از معیشت و کنترل قیمت کالاهای اساسی طراحی میشود، اگر در بستری فاقد شفافیت، با نظارت ناکافی و امکان انحراف در زنجیره توزیع اجرا شود، ممکن است بهجای تحقق هدف اجتماعی، به بستری برای رانتجویی و بازتولید نابرابری تبدیل شود. ازاینرو، نتیجه یک سیاست فقط به نیت سیاستگذار وابسته نیست؛ بلکه تابع کیفیت نهادها و قواعدی است که اجرای آن را سامان میدهند.
از این جهت، تقلیل مسئله به دوگانه «دولت یا بازار» خطاست. بازار بدون حقوق مالکیت روشن، رقابت واقعی، تنظیمگری کارآمد و حاکمیت قانون میتواند به تمرکز قدرت اقتصادی و رانت بینجامد؛ همانگونه که دولت مداخلهگر، در غیاب شفافیت و پاسخگویی، میتواند منابع عمومی را گرفتار تخصیص سیاسی و امتیازات انحصاری کند. مسئله اصلی، کیفیت قواعدی است که رابطه دولت، بازار و جامعه را تنظیم میکنند. نهادگرایی جدید، از کوز و نورث تا ویلیامسون و استروم، دقیقاً بر همین نقطه تأکید دارد: نهادها، هزینه مبادله، حقوق مالکیت، سازوکارهای حکمرانی و ظرفیت کنش جمعی، بخشی از توضیح عملکرد اقتصادیاند.
در اقتصاد ایران، این بحث با مفهوم ائتلافهای ذینفع اهمیت بیشتری پیدا میکند. تخصیص ناکارآمد الزاماً حاصل تصمیم یک فرد یا دستگاه نیست؛ گاه محصول برهمکنش شبکهای از منافع، مقررات، انحصارات، اطلاعات نامتقارن و تعارض منافع است. ازاینرو، اصلاح اقتصادی اگر صرفاً به تغییر قیمتها یا اصلاح برخی متغیرهای کلان محدود شود، اما قواعد تولید و بازتولید رانت را دستنخورده باقی بگذارد، ممکن است تنها شکل توزیع منافع را تغییر دهد، نه ساختار ناکارآمدی را. ادبیات اقتصاد سیاسی توسعه نیز نشان میدهد که کیفیت نهادها و نحوه توزیع قدرت سیاسی و اقتصادی، بر مسیر بلندمدت توسعه اثر تعیینکننده دارد.
در اینجا پرسش عدالت نیز به متن اقتصاد بازمیگردد. عدالت فقط به چگونگی توزیع درآمد نهایی محدود نیست؛ باید پرسید فرصت دسترسی به اعتبار، زمین، انرژی، مجوز، اطلاعات، بازار و امکان اثرگذاری بر سیاستگذاری چگونه توزیع شده است؟ پیش از آنکه ثروت توزیع شود، فرصتها توزیع میشوند و نابرابری در دسترسی به فرصت میتواند نابرابری درآمد و ثروت را در نسلهای بعد بازتولید کند.
بااینحال، نباید همه ناکارآمدیها را به «ساختار قدرت» فروکاست. سیاستگذاران، نهادها و بنگاهها دارای عاملیتاند و خطای کارشناسی، ضعف مدیریت و تصمیمگیری نادرست نیز بخشی از واقعیت است. تحلیل نهادی زمانی معتبر است که رابطه متقابل ساختار، نهاد و کنشگر را ببیند و مسئولیت تصمیمگیران را پشت مفهوم مبهم «ساختار» پنهان نکند.
بنابراین، مسئله اقتصاد ایران نه انتخاب میان دولت و بازار و نه حتی انتخاب میان «کمبود» و «تخصیص» است؛ بلکه رابطه میان قدرت، نهاد و تخصیص منابع است. ساختار قدرت قواعد تخصیص را شکل میدهد و تخصیص منابع نیز میتواند همان ساختار قدرت را بازتولید کند. اصلاح اقتصادی پایدار از اصلاح قواعد بازی آغاز میشود: شفافیت و پاسخگویی بیشتر، رقابت واقعی، مهار رانت، کاهش تعارض منافع و گشودن مسیر دسترسی عادلانهتر به فرصتهای تولید.
سرانجام، تخصیص منابع، صورت اقتصادیِ توزیع قدرت است؛ و توسعه زمانی امکانپذیر میشود که اصلاح اقتصادی از جابهجایی منابع فراتر رود و به اصلاح قواعدی برسد که تولید، توزیع و انباشت قدرت و ثروت را تعیین میکنند.
@akbaribahmanhttps://ble.ir/akbaribahman
۴۵
۱۳:۰۸
خلاصه علمی
د. بهمن اکبری
این نوشتار با طرح مفهوم «پارادوکس ساختاری توسعه در ایران» میکوشد مسئله توسعهنیافتگی را از چارچوب رایج «کمبود منابع» فراتر برده و بر شکاف میان ذخیره توسعه، ظرفیت تولید توسعه و توان بازتولید آن تمرکز کند. فرض اصلی مقاله آن است که وجود سرمایه انسانی، زیرساخت، منابع طبیعی، دانش و ظرفیتهای فناورانه، بهخودیخود به رشد پایدار، افزایش بهرهوری و رفاه اجتماعی منجر نمیشود. میان «داشتن منابع» و «توانایی تبدیل منابع به توسعه» فاصلهای نهادی، حکمرانی و اقتصادی وجود دارد که فهم آن برای تحلیل اقتصاد سیاسی ایران ضروری است.
در این چارچوب، ذخیره توسعه به مجموعه داراییهایی اطلاق میشود که جامعه طی زمان انباشته کرده است؛ از نیروی انسانی تحصیلکرده، نهادهای آموزشی و زیرساختهای فیزیکی گرفته تا منابع طبیعی، دانش و توانمندیهای فناورانه. اما این ذخایر تنها زمانی به توسعه واقعی میانجامند که درون سازوکارهای مناسب نهادی و حکمرانی قرار گیرند. ازاینرو، باید میان «ذخیره بالقوه» و «ظرفیت بالفعل توسعه» تمایز گذاشت. برای نمونه، دانشگاه زمانی به سرمایه توسعهای تبدیل میشود که با اقتصاد، بازار کار و نظام نوآوری پیوند مؤثر داشته باشد و منابع طبیعی زمانی به ثروت پایدار تبدیل میشوند که در زنجیرههای ارزش و سرمایهگذاری مولد ادغام شوند.
مفهوم محوری دوم، «ظرفیت تولید توسعه» است. این ظرفیت تنها به آزادی اقتصادی یا حقوق مالکیت محدود نمیشود، بلکه مجموعهای است از قواعد، نهادها و قابلیتهای حکمرانی؛ از امنیت حقوقی و مالکیت، پیشبینیپذیری سیاستها و ثبات مقررات گرفته تا رقابت منصفانه، شفافیت، کیفیت بوروکراسی، قابلیت اجرای قراردادها و ظرفیت دولت برای سیاستگذاری، تأمین کالاهای عمومی و تخصیص کارآمد منابع. ازاینرو، مسئله ایران را نمیتوان تنها به کمبود منابع یا ضعف نهادها فروکاست؛ بلکه باید آن را حاصل برهمکنش محدودیت منابع، کیفیت نهادها و توان حکمرانی دانست.
نوشتار سپس بر مفهوم «فرسایش ذخیره توسعه» تمرکز میکند. هنگامی که اقتصاد نتواند ذخایر موجود را به ظرفیتهای جدید تبدیل کند، برای جبران ضعف تولید، به تدریج از انباشت گذشته مصرف میکند. مهاجرت نیروی انسانی متخصص، خروج سرمایه، فرسودگی زیرساخت، کاهش بهرهوری، تخریب منابع طبیعی و کاهش انگیزه نوآوری را میتوان جلوههای مختلف این فرآیند دانست. بنابراین خطر اصلی تنها عدم استفاده از ظرفیتهای موجود نیست؛ بلکه تبدیل تدریجی ذخایر توسعه به منابع مصرفی و کاهش توان جامعه برای بازتولید ظرفیتهای توسعهای است.
از نگاه مقاله، میان درآمد، انباشت و توسعه نیز باید تمایز گذاشت. درآمدهای حاصل از منابع طبیعی، در صورت فقدان سازوکارهای مناسب سرمایهگذاری، ممکن است مصرف ایجاد کنند بدون آنکه ظرفیت تولیدی اقتصاد را افزایش دهند. توسعه پایدار زمانی شکل میگیرد که درآمد به سرمایه مولد، دانش، فناوری و زیرساخت تبدیل شود و این ظرفیتها نیز امکان بازتولید داشته باشند.
ازاینرو، زنجیره توسعه را میتوان چنین صورتبندی کرد: انباشت ذخایر ← ظرفیت نهادی برای تبدیل ← تولید ارزش و رفاه ← بازتولید ظرفیت توسعه. ضعف هر یک از این حلقهها موجب ناپایداری فرآیند توسعه میشود.
نتیجه اصلی آن است که سیاست توسعه در ایران نباید صرفاً بر افزایش منابع و ذخایر متمرکز باشد، بلکه باید همزمان بر حفاظت از ذخایر موجود، تقویت ظرفیت تبدیل و ایجاد سازوکارهای بازتولید توسعه استوار شود. بنابراین، مسئله بنیادین ایران را میتوان شکاف میان «آنچه جامعه در اختیار دارد» و «توان نهادی، اقتصادی و حکمرانی آن برای تبدیل این داشتهها به توسعه پایدار» دانست؛ شکافی که در صورت تداوم، به فرسایش سرمایههای تاریخی و کاهش ظرفیت نسلهای آینده میانجامد.
@akbaribahmanhttps://ble.ir/akbaribahman
د. بهمن اکبری
این نوشتار با طرح مفهوم «پارادوکس ساختاری توسعه در ایران» میکوشد مسئله توسعهنیافتگی را از چارچوب رایج «کمبود منابع» فراتر برده و بر شکاف میان ذخیره توسعه، ظرفیت تولید توسعه و توان بازتولید آن تمرکز کند. فرض اصلی مقاله آن است که وجود سرمایه انسانی، زیرساخت، منابع طبیعی، دانش و ظرفیتهای فناورانه، بهخودیخود به رشد پایدار، افزایش بهرهوری و رفاه اجتماعی منجر نمیشود. میان «داشتن منابع» و «توانایی تبدیل منابع به توسعه» فاصلهای نهادی، حکمرانی و اقتصادی وجود دارد که فهم آن برای تحلیل اقتصاد سیاسی ایران ضروری است.
در این چارچوب، ذخیره توسعه به مجموعه داراییهایی اطلاق میشود که جامعه طی زمان انباشته کرده است؛ از نیروی انسانی تحصیلکرده، نهادهای آموزشی و زیرساختهای فیزیکی گرفته تا منابع طبیعی، دانش و توانمندیهای فناورانه. اما این ذخایر تنها زمانی به توسعه واقعی میانجامند که درون سازوکارهای مناسب نهادی و حکمرانی قرار گیرند. ازاینرو، باید میان «ذخیره بالقوه» و «ظرفیت بالفعل توسعه» تمایز گذاشت. برای نمونه، دانشگاه زمانی به سرمایه توسعهای تبدیل میشود که با اقتصاد، بازار کار و نظام نوآوری پیوند مؤثر داشته باشد و منابع طبیعی زمانی به ثروت پایدار تبدیل میشوند که در زنجیرههای ارزش و سرمایهگذاری مولد ادغام شوند.
مفهوم محوری دوم، «ظرفیت تولید توسعه» است. این ظرفیت تنها به آزادی اقتصادی یا حقوق مالکیت محدود نمیشود، بلکه مجموعهای است از قواعد، نهادها و قابلیتهای حکمرانی؛ از امنیت حقوقی و مالکیت، پیشبینیپذیری سیاستها و ثبات مقررات گرفته تا رقابت منصفانه، شفافیت، کیفیت بوروکراسی، قابلیت اجرای قراردادها و ظرفیت دولت برای سیاستگذاری، تأمین کالاهای عمومی و تخصیص کارآمد منابع. ازاینرو، مسئله ایران را نمیتوان تنها به کمبود منابع یا ضعف نهادها فروکاست؛ بلکه باید آن را حاصل برهمکنش محدودیت منابع، کیفیت نهادها و توان حکمرانی دانست.
نوشتار سپس بر مفهوم «فرسایش ذخیره توسعه» تمرکز میکند. هنگامی که اقتصاد نتواند ذخایر موجود را به ظرفیتهای جدید تبدیل کند، برای جبران ضعف تولید، به تدریج از انباشت گذشته مصرف میکند. مهاجرت نیروی انسانی متخصص، خروج سرمایه، فرسودگی زیرساخت، کاهش بهرهوری، تخریب منابع طبیعی و کاهش انگیزه نوآوری را میتوان جلوههای مختلف این فرآیند دانست. بنابراین خطر اصلی تنها عدم استفاده از ظرفیتهای موجود نیست؛ بلکه تبدیل تدریجی ذخایر توسعه به منابع مصرفی و کاهش توان جامعه برای بازتولید ظرفیتهای توسعهای است.
از نگاه مقاله، میان درآمد، انباشت و توسعه نیز باید تمایز گذاشت. درآمدهای حاصل از منابع طبیعی، در صورت فقدان سازوکارهای مناسب سرمایهگذاری، ممکن است مصرف ایجاد کنند بدون آنکه ظرفیت تولیدی اقتصاد را افزایش دهند. توسعه پایدار زمانی شکل میگیرد که درآمد به سرمایه مولد، دانش، فناوری و زیرساخت تبدیل شود و این ظرفیتها نیز امکان بازتولید داشته باشند.
ازاینرو، زنجیره توسعه را میتوان چنین صورتبندی کرد: انباشت ذخایر ← ظرفیت نهادی برای تبدیل ← تولید ارزش و رفاه ← بازتولید ظرفیت توسعه. ضعف هر یک از این حلقهها موجب ناپایداری فرآیند توسعه میشود.
نتیجه اصلی آن است که سیاست توسعه در ایران نباید صرفاً بر افزایش منابع و ذخایر متمرکز باشد، بلکه باید همزمان بر حفاظت از ذخایر موجود، تقویت ظرفیت تبدیل و ایجاد سازوکارهای بازتولید توسعه استوار شود. بنابراین، مسئله بنیادین ایران را میتوان شکاف میان «آنچه جامعه در اختیار دارد» و «توان نهادی، اقتصادی و حکمرانی آن برای تبدیل این داشتهها به توسعه پایدار» دانست؛ شکافی که در صورت تداوم، به فرسایش سرمایههای تاریخی و کاهش ظرفیت نسلهای آینده میانجامد.
@akbaribahmanhttps://ble.ir/akbaribahman
۴۸
۳:۵۱
تیغِ تحریم بر گلوی حاکمیت ملل
واکاوی حقوقیِ تحریمهای ثانویه آمریکا و چالش آن با نظم بینالمللی
د. بهمن اکبری
اشارهتحولات اخیر در سیاست تحریمی آمریکا علیه ایران، تنها یک مناقشه اقتصادی میان دو دولت نیست؛ بلکه پرسشی بنیادین درباره حدود صلاحیت دولتها، اصل برابری حاکمیتها و آینده نظم حقوقی بینالمللی را مطرح میکند. مسئله اصلی این است که واشنگتن، افزون بر اعمال محدودیت بر اشخاص و نهادهای تابع صلاحیت خود، با استفاده از «تحریمهای ثانویه» میکوشد رفتار اقتصادی اشخاص، شرکتها و حتی دولتهای ثالث را نیز تحت تأثیر قرار دهد. بدین ترتیب، قانون داخلی یک قدرت میتواند عملاً به معیاری برای تعیین حدود رفتار اقتصادی بازیگران خارج از قلمرو آن تبدیل شود.
۱. تحریم ثانویه و مسئله صلاحیت فراسرزمینی
در حقوق بینالملل، صلاحیت دولتها اصولاً بر پیوندهایی همچون قلمرو، تابعیت و در موارد محدود، منافع اساسی و پذیرفتهشده بینالمللی استوار است. بنابراین، هنگامی که ایالات متحده بانک یا شرکت یک کشور ثالث را تنها به دلیل معامله با ایران، از دسترسی به بازار یا نظام مالی آمریکا محروم یا به چنین محرومیتی تهدید میکند، با شکلی از اعمال صلاحیت فراسرزمینی مواجهیم.البته باید از یک ادعای مطلق نیز پرهیز کرد: حقوق بینالملل در برخی شرایط، مبانی محدودی برای اعمال صلاحیت خارج از قلمرو را میپذیرد و مشروعیت یا عدم مشروعیت هر تحریم باید با توجه به مبنای حقوقی، نوع اقدام و آثار آن بررسی شود. با این حال، نمیتوان تنها با استناد به قانون داخلی یک کشور، برای دولتها و اتباع سایر کشورها تعهدی عمومی ایجاد کرد.
۲. تحریم یکجانبه؛ میان «اقدام متقابل» و «اقدام قهری»
مسئله مهمتر، ماهیت تحریمهایی است که هدف آنها نه تنها تنظیم روابط اقتصادی، بلکه وادار کردن دولت هدف به تغییر رفتار یا سیاستهای اساسی خود است. در ادبیات حقوق بینالملل، درباره مشروعیت «اقدامات قهری یکجانبه» اختلاف نظر جدی وجود دارد و مجمع عمومی و شورای حقوق بشر سازمان ملل بارها نسبت به آثار انسانی و توسعهای تحریمهای یکجانبه ابراز نگرانی کردهاند.از این نگاه، باید میان «تحریم» بهعنوان ابزار سیاست خارجی و «اقدام قهری» بهعنوان ابزار تحمیل اراده سیاسی تمایز گذاشت. هر فشار اقتصادی الزاماً «تجاوز» یا «استفاده از زور» به معنای حقوقی آن نیست. بنابراین، تعمیم مفهوم تجاوز مسلحانه به تحریم اقتصادی، بدون احراز شرایط حقوقی آن، دقیق نیست. اما این امر مانع از بررسی تحریمها از منظر اصل عدم مداخله، آزادی تجارت، حقوق بشر و تعهدات ناشی از منشور ملل متحد نمیشود.
۳. حاکمیت ملی در برابر «قدرت تنظیمگری فرامرزی»
سرانجام، مسئله اصلی، تنها ایران نیست. اگر یک قدرت اقتصادی بتواند با تهدید به محرومیت از بازار، نظام بانکی یا زیرساختهای مالی خود، شرکتهای سراسر جهان را وادار کند مطابق قوانین داخلی آن عمل کنند، نوعی «قدرت تنظیمگری فرامرزی» شکل میگیرد که دامنه آن بسیار فراتر از مرزهای ملی است.در چنین وضعیتی، اصل "برابری حاکمیت دولتها" در معرض فرسایش قرار میگیرد؛ زیرا دولتهای دیگر ممکن است در انتخاب شرکای اقتصادی خود، نه بر اساس قوانین داخلی و تعهدات بینالمللی خویش، بلکه بر اساس هزینهای تصمیم بگیرند که یک قدرت ثالث بر آنها تحمیل میکند.
۴. خطر عادیشدن یک استثنا
خطر اصلی تحریمهای ثانویه، تنها آثار مستقیم اقتصادی آنها نیست؛ بلکه عادیشدن الگویی است که در آن قدرت اقتصادی به ابزار اعمال اراده سیاسی بر دولتهای مستقل تبدیل میشود. اگر چنین رویهای بدون سازوکارهای مؤثر حقوقی تثبیت شود، نظم چندجانبه بهتدریج از «قواعد مشترک» به «قدرت چانهزنی نامتقارن» تغییر خواهد کرد؛ ازاینرو، دفاع از حاکمیت ملی نباید به معنای انکار مسئولیت دولتها در قبال تعهدات بینالمللی یا مشروعیت همه سیاستهای اقتصادی آنها تلقی شود. مسئله اساسی، تعیین مرز میان اعمال مشروع صلاحیت ملی و تحمیل اراده یک دولت بر دیگران است.
سرانجام تحریمهای ثانویه آمریکا علیه ایران را باید همزمان در سه سطح اقتصادی، سیاسی و حقوقی بررسی کرد. مهمترین پرسش این نیست که آیا یک دولت حق دارد سیاست خارجی خود را با ابزار اقتصادی دنبال کند؛ بلکه این است که تا کجا میتواند دیگر دولتها و اتباع آنها را به تبعیت از قانون داخلی خود وادار کند؟پاسخ به این پرسش، مستقیماً با آینده حاکمیت دولتها و اعتبار نظم چندجانبه پیوند دارد. جامعه بینالمللی، بهویژه سازمان ملل متحد، باید میان تحریم مشروع، اقدام متقابل، اقدام قهری یکجانبه و اعمال صلاحیت فراسرزمینی تمایز حقوقی روشن ایجاد کند. اگر این مرزها روشن نشود، «تیغ تحریم» از ابزار فشار بر یک دولت به ابزاری برای محدود کردن آزادی تصمیمگیری بسیاری از دولتها تبدیل خواهد شد.
@akbaribahmanhttps://ble.ir/akbaribahman
واکاوی حقوقیِ تحریمهای ثانویه آمریکا و چالش آن با نظم بینالمللی
د. بهمن اکبری
اشارهتحولات اخیر در سیاست تحریمی آمریکا علیه ایران، تنها یک مناقشه اقتصادی میان دو دولت نیست؛ بلکه پرسشی بنیادین درباره حدود صلاحیت دولتها، اصل برابری حاکمیتها و آینده نظم حقوقی بینالمللی را مطرح میکند. مسئله اصلی این است که واشنگتن، افزون بر اعمال محدودیت بر اشخاص و نهادهای تابع صلاحیت خود، با استفاده از «تحریمهای ثانویه» میکوشد رفتار اقتصادی اشخاص، شرکتها و حتی دولتهای ثالث را نیز تحت تأثیر قرار دهد. بدین ترتیب، قانون داخلی یک قدرت میتواند عملاً به معیاری برای تعیین حدود رفتار اقتصادی بازیگران خارج از قلمرو آن تبدیل شود.
۱. تحریم ثانویه و مسئله صلاحیت فراسرزمینی
در حقوق بینالملل، صلاحیت دولتها اصولاً بر پیوندهایی همچون قلمرو، تابعیت و در موارد محدود، منافع اساسی و پذیرفتهشده بینالمللی استوار است. بنابراین، هنگامی که ایالات متحده بانک یا شرکت یک کشور ثالث را تنها به دلیل معامله با ایران، از دسترسی به بازار یا نظام مالی آمریکا محروم یا به چنین محرومیتی تهدید میکند، با شکلی از اعمال صلاحیت فراسرزمینی مواجهیم.البته باید از یک ادعای مطلق نیز پرهیز کرد: حقوق بینالملل در برخی شرایط، مبانی محدودی برای اعمال صلاحیت خارج از قلمرو را میپذیرد و مشروعیت یا عدم مشروعیت هر تحریم باید با توجه به مبنای حقوقی، نوع اقدام و آثار آن بررسی شود. با این حال، نمیتوان تنها با استناد به قانون داخلی یک کشور، برای دولتها و اتباع سایر کشورها تعهدی عمومی ایجاد کرد.
۲. تحریم یکجانبه؛ میان «اقدام متقابل» و «اقدام قهری»
مسئله مهمتر، ماهیت تحریمهایی است که هدف آنها نه تنها تنظیم روابط اقتصادی، بلکه وادار کردن دولت هدف به تغییر رفتار یا سیاستهای اساسی خود است. در ادبیات حقوق بینالملل، درباره مشروعیت «اقدامات قهری یکجانبه» اختلاف نظر جدی وجود دارد و مجمع عمومی و شورای حقوق بشر سازمان ملل بارها نسبت به آثار انسانی و توسعهای تحریمهای یکجانبه ابراز نگرانی کردهاند.از این نگاه، باید میان «تحریم» بهعنوان ابزار سیاست خارجی و «اقدام قهری» بهعنوان ابزار تحمیل اراده سیاسی تمایز گذاشت. هر فشار اقتصادی الزاماً «تجاوز» یا «استفاده از زور» به معنای حقوقی آن نیست. بنابراین، تعمیم مفهوم تجاوز مسلحانه به تحریم اقتصادی، بدون احراز شرایط حقوقی آن، دقیق نیست. اما این امر مانع از بررسی تحریمها از منظر اصل عدم مداخله، آزادی تجارت، حقوق بشر و تعهدات ناشی از منشور ملل متحد نمیشود.
۳. حاکمیت ملی در برابر «قدرت تنظیمگری فرامرزی»
سرانجام، مسئله اصلی، تنها ایران نیست. اگر یک قدرت اقتصادی بتواند با تهدید به محرومیت از بازار، نظام بانکی یا زیرساختهای مالی خود، شرکتهای سراسر جهان را وادار کند مطابق قوانین داخلی آن عمل کنند، نوعی «قدرت تنظیمگری فرامرزی» شکل میگیرد که دامنه آن بسیار فراتر از مرزهای ملی است.در چنین وضعیتی، اصل "برابری حاکمیت دولتها" در معرض فرسایش قرار میگیرد؛ زیرا دولتهای دیگر ممکن است در انتخاب شرکای اقتصادی خود، نه بر اساس قوانین داخلی و تعهدات بینالمللی خویش، بلکه بر اساس هزینهای تصمیم بگیرند که یک قدرت ثالث بر آنها تحمیل میکند.
۴. خطر عادیشدن یک استثنا
خطر اصلی تحریمهای ثانویه، تنها آثار مستقیم اقتصادی آنها نیست؛ بلکه عادیشدن الگویی است که در آن قدرت اقتصادی به ابزار اعمال اراده سیاسی بر دولتهای مستقل تبدیل میشود. اگر چنین رویهای بدون سازوکارهای مؤثر حقوقی تثبیت شود، نظم چندجانبه بهتدریج از «قواعد مشترک» به «قدرت چانهزنی نامتقارن» تغییر خواهد کرد؛ ازاینرو، دفاع از حاکمیت ملی نباید به معنای انکار مسئولیت دولتها در قبال تعهدات بینالمللی یا مشروعیت همه سیاستهای اقتصادی آنها تلقی شود. مسئله اساسی، تعیین مرز میان اعمال مشروع صلاحیت ملی و تحمیل اراده یک دولت بر دیگران است.
سرانجام تحریمهای ثانویه آمریکا علیه ایران را باید همزمان در سه سطح اقتصادی، سیاسی و حقوقی بررسی کرد. مهمترین پرسش این نیست که آیا یک دولت حق دارد سیاست خارجی خود را با ابزار اقتصادی دنبال کند؛ بلکه این است که تا کجا میتواند دیگر دولتها و اتباع آنها را به تبعیت از قانون داخلی خود وادار کند؟پاسخ به این پرسش، مستقیماً با آینده حاکمیت دولتها و اعتبار نظم چندجانبه پیوند دارد. جامعه بینالمللی، بهویژه سازمان ملل متحد، باید میان تحریم مشروع، اقدام متقابل، اقدام قهری یکجانبه و اعمال صلاحیت فراسرزمینی تمایز حقوقی روشن ایجاد کند. اگر این مرزها روشن نشود، «تیغ تحریم» از ابزار فشار بر یک دولت به ابزاری برای محدود کردن آزادی تصمیمگیری بسیاری از دولتها تبدیل خواهد شد.
@akbaribahmanhttps://ble.ir/akbaribahman
۵۳۰
۸:۲۰
چین هشدار داد؛ تحریمها کجا متوقف میشوند؟
د. بهمن اکبری
هشدار پکن نشان میدهد تحریمهای ثانویه آمریکا، از ابزار فشار اقتصادی به چالش حقوقی نظم جهانی نزدیک میشود.
تحریمهای ثانویه آمریکا سالها همچون شبکهای گسترده، روابط اقتصادی دولتها را دربرگرفتهاند. واشنگتن با این ابزار، شرکتها و دولتهای دیگر را میان همکاری با ایران و دسترسی به بازار آمریکا قرار میدهد. اکنون واکنش چین به تهدید تحریمهای ثانویه علیه طرفهای معامله با ایران، معنایی فراتر از یک اعتراض دیپلماتیک یافته است. پکن تأکید کرده روابط اقتصادی خود را در چارچوب حقوق بینالملل دنبال میکند. این موضع را میباید نشانهای از تغییر موازنه در برابر صلاحیتهای فراسرزمینی آمریکا دانست. گویی درختی که سالها یکسویه رشد کرده، اکنون با باد مخالف روبهرو شده است.
علت این واکنش را میتوان در دو واقعیت عینی و یک عامل روانی جستوجو کرد. نخست، حجم روابط اقتصادی چین، تحمل فشارهای یکجانبه واشنگتن را برای پکن پرهزینه میکند. دوم، چین برای امنیت انرژی و مسیرهای تجاری، به روابط پایدار با ایران نیاز دارد. عامل سوم، حساسیت فزاینده پکن نسبت به تحمیل قواعد یک قدرت بر دیگر دولتهاست. این احساس مانند موجی آرام، بهتدریج در سیاست خارجی چین دامنه بیشتری یافته است. از آنجا که قانون مقابله با تحریمهای خارجی چین نیز ابزارهای متقابل فراهم کرده، اعتراض میتواند به اقدام حقوقی نزدیک شود. ازاینرو، مسئله فقط ایران نیست؛ مسئله مرزهای صلاحیت اقتصادی دولتهاست.
این تحول میتواند پیامدهایی مثبت برای استقلال اقتصادی دولتها داشته باشد، اما مخاطراتی نیز دارد. اگر کشورها بتوانند هزینه تحریمهای فراسرزمینی را کاهش دهند، تنوع روابط اقتصادی افزایش خواهد یافت. در مقابل، تشدید تقابل حقوقی و اقتصادی میان قدرتها، میتواند شکافهای تجارت جهانی را عمیقتر کند. تجربه روابط اقتصادی ایران نشان داده است که تحریمها معمولاً هزینه مبادله و ریسک سرمایهگذاری را افزایش میدهند. واکنش چین ممکن است این روند را تعدیل کند، اما الزاماً به معنای پایان فشارهای اقتصادی نخواهد بود. اقتصاد جهانی در این وضعیت، همچون رودخانهای چندشاخه، مسیرهای تازهای برای عبور جستوجو میکند. پرسش اساسی این است که این مسیرها به همکاری میرسند یا به دیوارهای اقتصادی تازه.
البته منتقدان میتوانند بگویند آمریکا نیز حق دارد از امنیت اقتصادی و قوانین داخلی خود دفاع کند. این دیدگاه، از نگاه منافع ملی واشنگتن، استدلالهایی قابل تأمل دارد و نباید نادیده گرفته شود. بااینحال، مسئله زمانی پیچیده میشود که قانون داخلی، برای بازیگران خارج قلمرو الزامآور تلقی گردد. مرز میان تحریم مشروع و فشار فراسرزمینی، همچون خطی باریک در معماری حقوق بینالملل است. حتی مقابله چین نیز باید در چهارچوب تعهدات بینالمللی و قواعد پذیرفتهشده سنجیده شود. بنابراین، نقد یکجانبهگرایی نباید به توجیه متقابلگرایی بیقاعده تبدیل شود. راه پایدار، بازگشت همه قدرتها به قواعد مشترک و سازوکارهای قابل پیشبینی است.
واکنش چین، مناقشه تحریمهای ثانویه را از سطح اقتصاد به سطح حقوق بینالملل کشانده است. اهمیت این تحول، در طرح دوباره پرسش درباره حدود حاکمیت و صلاحیت فراسرزمینی دولتهاست. اگر این پرسش ادامه یابد، چین میتواند یکی از معماران بازتعریف قواعد تحریم در نظم آینده باشد.
@akbaribahmanhttps://ble.ir/akbaribahman
د. بهمن اکبری
هشدار پکن نشان میدهد تحریمهای ثانویه آمریکا، از ابزار فشار اقتصادی به چالش حقوقی نظم جهانی نزدیک میشود.
تحریمهای ثانویه آمریکا سالها همچون شبکهای گسترده، روابط اقتصادی دولتها را دربرگرفتهاند. واشنگتن با این ابزار، شرکتها و دولتهای دیگر را میان همکاری با ایران و دسترسی به بازار آمریکا قرار میدهد. اکنون واکنش چین به تهدید تحریمهای ثانویه علیه طرفهای معامله با ایران، معنایی فراتر از یک اعتراض دیپلماتیک یافته است. پکن تأکید کرده روابط اقتصادی خود را در چارچوب حقوق بینالملل دنبال میکند. این موضع را میباید نشانهای از تغییر موازنه در برابر صلاحیتهای فراسرزمینی آمریکا دانست. گویی درختی که سالها یکسویه رشد کرده، اکنون با باد مخالف روبهرو شده است.
علت این واکنش را میتوان در دو واقعیت عینی و یک عامل روانی جستوجو کرد. نخست، حجم روابط اقتصادی چین، تحمل فشارهای یکجانبه واشنگتن را برای پکن پرهزینه میکند. دوم، چین برای امنیت انرژی و مسیرهای تجاری، به روابط پایدار با ایران نیاز دارد. عامل سوم، حساسیت فزاینده پکن نسبت به تحمیل قواعد یک قدرت بر دیگر دولتهاست. این احساس مانند موجی آرام، بهتدریج در سیاست خارجی چین دامنه بیشتری یافته است. از آنجا که قانون مقابله با تحریمهای خارجی چین نیز ابزارهای متقابل فراهم کرده، اعتراض میتواند به اقدام حقوقی نزدیک شود. ازاینرو، مسئله فقط ایران نیست؛ مسئله مرزهای صلاحیت اقتصادی دولتهاست.
این تحول میتواند پیامدهایی مثبت برای استقلال اقتصادی دولتها داشته باشد، اما مخاطراتی نیز دارد. اگر کشورها بتوانند هزینه تحریمهای فراسرزمینی را کاهش دهند، تنوع روابط اقتصادی افزایش خواهد یافت. در مقابل، تشدید تقابل حقوقی و اقتصادی میان قدرتها، میتواند شکافهای تجارت جهانی را عمیقتر کند. تجربه روابط اقتصادی ایران نشان داده است که تحریمها معمولاً هزینه مبادله و ریسک سرمایهگذاری را افزایش میدهند. واکنش چین ممکن است این روند را تعدیل کند، اما الزاماً به معنای پایان فشارهای اقتصادی نخواهد بود. اقتصاد جهانی در این وضعیت، همچون رودخانهای چندشاخه، مسیرهای تازهای برای عبور جستوجو میکند. پرسش اساسی این است که این مسیرها به همکاری میرسند یا به دیوارهای اقتصادی تازه.
البته منتقدان میتوانند بگویند آمریکا نیز حق دارد از امنیت اقتصادی و قوانین داخلی خود دفاع کند. این دیدگاه، از نگاه منافع ملی واشنگتن، استدلالهایی قابل تأمل دارد و نباید نادیده گرفته شود. بااینحال، مسئله زمانی پیچیده میشود که قانون داخلی، برای بازیگران خارج قلمرو الزامآور تلقی گردد. مرز میان تحریم مشروع و فشار فراسرزمینی، همچون خطی باریک در معماری حقوق بینالملل است. حتی مقابله چین نیز باید در چهارچوب تعهدات بینالمللی و قواعد پذیرفتهشده سنجیده شود. بنابراین، نقد یکجانبهگرایی نباید به توجیه متقابلگرایی بیقاعده تبدیل شود. راه پایدار، بازگشت همه قدرتها به قواعد مشترک و سازوکارهای قابل پیشبینی است.
واکنش چین، مناقشه تحریمهای ثانویه را از سطح اقتصاد به سطح حقوق بینالملل کشانده است. اهمیت این تحول، در طرح دوباره پرسش درباره حدود حاکمیت و صلاحیت فراسرزمینی دولتهاست. اگر این پرسش ادامه یابد، چین میتواند یکی از معماران بازتعریف قواعد تحریم در نظم آینده باشد.
@akbaribahmanhttps://ble.ir/akbaribahman
۷۳۱
۹:۱۵
از هرمز تا پاناما؛ گلوگاهها چگونه میلرزند؟
د. بهمن اکبری
بحران هرمز و کشمکش پاناما نشان میدهد گلوگاههای تجاری، دوباره به میدان رقابت قدرتها تبدیل شدهاند.
بحران تنگه هرمز بار دیگر نشان داد که اقتصاد جهانی بر شریانهایی شکننده استوار است. این آبراه، سالها یکی از مهمترین گذرگاههای انرژی جهان بوده است. هرگونه اختلال در آن، موجی بر قیمت نفت و بیمه دریایی میافکند. اکنون کانال پاناما نیز در کانون رقابت فزاینده واشنگتن و پکن قرار گرفته است. اگر هرمز رگ حیاتی انرژی است، پاناما همچون پل ارتباطی زنجیرههای تأمین جهانی عمل میکند. از آنجا که تجارت امروز به زیرساختهای محدود وابسته است، جغرافیا دوباره به سیاست بازگشته است.
علت این رقابت را میبایست در دو واقعیت عینی و یک عامل اجتماعی جستوجو کرد. نخست، تمرکز بخش مهمی از تجارت دریایی بر چند گلوگاه، آسیبپذیری را افزایش داده است. دوم، رقابت آمریکا و چین از تعرفه و فناوری، به زیرساختهای راهبردی کشیده شده است. عامل سوم، روانشناسی امنیتی قدرتها و هراس از عقبماندن در رقابت جهانی است. این هراس مانند سایه ای بر تصمیمهای عقلانی مینشیند و محاسبات اقتصادی را سیاسیتر میکند. بدینسان، کانالها و بنادر از تأسیسات تجاری به مهرههای صفحه شطرنج تبدیل میشوند.
این تحول میتواند فرصتهایی برای تنوع مسیرهای تجاری ایجاد کند، اما هزینههایی نیز دارد. فشار سیاسی بر دولتهای کوچک، سرمایهگذاری بلندمدت و ثبات حقوقی زیرساختها را تهدید میکند. تجربه بحرانهای دریایی اخیر نشان داده است که بیمه و حملونقل، سریعاً واکنش زنجیرهای نشان میدهند. برای نمونه، اختلال در مسیرهای دریایی، شرکتها را به تغییر مسیر و تحمل هزینههای بیشتر واداشته است. در چنین وضعی، اقتصاد جهانی همچون رودخانهای است که با سنگی کوچک، مسیرهای تازه میجوید. ازاینرو، رقابت بر سر گلوگاهها تنها مسئلهای ژئوپلیتیکی نیست؛ بلکه مسئلهای مستقیم برای مصرفکننده نیز هست.
البته دیدگاه مخالف نیز استدلالهایی معتبر دارد و نباید آن را نادیده گرفت. واشنگتن میتواند مدعی باشد که نگرانی درباره زیرساختهای حساس، الزاماً به معنای "نفی حاکمیت پاناما" نیست. همچنین حضور اقتصادی چین در بنادر و مسیرهای راهبردی، طبیعی است که حساسیت امنیتی آمریکا را افزایش دهد. اما نگرانی امنیتی هنگامی پذیرفتنیتر است که از مسیر حقوق و نهادهای چندجانبه بگذرد. تهدید مستقیم یا فشار نامتقارن، معماری اعتماد را مانند دیواری ترکخورده فرسوده میسازد. ازاینرو، مسئله اصلی، "نفی رقابت" نیست؛ بلکه جلوگیری از تبدیل رقابت به قاعدهای برای تحمیل اراده است.
هرمز و پاناما، دو نشانه از بازگشت ژئوپلیتیک گلوگاهها به اقتصاد جهانی است. آینده تجارت، بیش از گذشته به امنیت مسیرها، بیطرفی حقوقی و استقلال تصمیم دولتها وابسته خواهد بود. اگر جهان نتواند این گلوگاهها را از "منطق قدرت/زور" دور نگه دارد، منازعات هرمز و پاناما آغاز راه است.
@akbaribahmanhttps://ble.ir/akbaribahman
د. بهمن اکبری
بحران هرمز و کشمکش پاناما نشان میدهد گلوگاههای تجاری، دوباره به میدان رقابت قدرتها تبدیل شدهاند.
بحران تنگه هرمز بار دیگر نشان داد که اقتصاد جهانی بر شریانهایی شکننده استوار است. این آبراه، سالها یکی از مهمترین گذرگاههای انرژی جهان بوده است. هرگونه اختلال در آن، موجی بر قیمت نفت و بیمه دریایی میافکند. اکنون کانال پاناما نیز در کانون رقابت فزاینده واشنگتن و پکن قرار گرفته است. اگر هرمز رگ حیاتی انرژی است، پاناما همچون پل ارتباطی زنجیرههای تأمین جهانی عمل میکند. از آنجا که تجارت امروز به زیرساختهای محدود وابسته است، جغرافیا دوباره به سیاست بازگشته است.
علت این رقابت را میبایست در دو واقعیت عینی و یک عامل اجتماعی جستوجو کرد. نخست، تمرکز بخش مهمی از تجارت دریایی بر چند گلوگاه، آسیبپذیری را افزایش داده است. دوم، رقابت آمریکا و چین از تعرفه و فناوری، به زیرساختهای راهبردی کشیده شده است. عامل سوم، روانشناسی امنیتی قدرتها و هراس از عقبماندن در رقابت جهانی است. این هراس مانند سایه ای بر تصمیمهای عقلانی مینشیند و محاسبات اقتصادی را سیاسیتر میکند. بدینسان، کانالها و بنادر از تأسیسات تجاری به مهرههای صفحه شطرنج تبدیل میشوند.
این تحول میتواند فرصتهایی برای تنوع مسیرهای تجاری ایجاد کند، اما هزینههایی نیز دارد. فشار سیاسی بر دولتهای کوچک، سرمایهگذاری بلندمدت و ثبات حقوقی زیرساختها را تهدید میکند. تجربه بحرانهای دریایی اخیر نشان داده است که بیمه و حملونقل، سریعاً واکنش زنجیرهای نشان میدهند. برای نمونه، اختلال در مسیرهای دریایی، شرکتها را به تغییر مسیر و تحمل هزینههای بیشتر واداشته است. در چنین وضعی، اقتصاد جهانی همچون رودخانهای است که با سنگی کوچک، مسیرهای تازه میجوید. ازاینرو، رقابت بر سر گلوگاهها تنها مسئلهای ژئوپلیتیکی نیست؛ بلکه مسئلهای مستقیم برای مصرفکننده نیز هست.
البته دیدگاه مخالف نیز استدلالهایی معتبر دارد و نباید آن را نادیده گرفت. واشنگتن میتواند مدعی باشد که نگرانی درباره زیرساختهای حساس، الزاماً به معنای "نفی حاکمیت پاناما" نیست. همچنین حضور اقتصادی چین در بنادر و مسیرهای راهبردی، طبیعی است که حساسیت امنیتی آمریکا را افزایش دهد. اما نگرانی امنیتی هنگامی پذیرفتنیتر است که از مسیر حقوق و نهادهای چندجانبه بگذرد. تهدید مستقیم یا فشار نامتقارن، معماری اعتماد را مانند دیواری ترکخورده فرسوده میسازد. ازاینرو، مسئله اصلی، "نفی رقابت" نیست؛ بلکه جلوگیری از تبدیل رقابت به قاعدهای برای تحمیل اراده است.
هرمز و پاناما، دو نشانه از بازگشت ژئوپلیتیک گلوگاهها به اقتصاد جهانی است. آینده تجارت، بیش از گذشته به امنیت مسیرها، بیطرفی حقوقی و استقلال تصمیم دولتها وابسته خواهد بود. اگر جهان نتواند این گلوگاهها را از "منطق قدرت/زور" دور نگه دارد، منازعات هرمز و پاناما آغاز راه است.
@akbaribahmanhttps://ble.ir/akbaribahman
۲۱
۱۰:۱۹
دیپلماسی هرمز را آرام میکند.
د. بهمن اکبری
بیانیه تهران و مسقط نشان میدهد امنیت هرمز، از مدیریت بحران به سوی سازوکار همکاری منطقهای در حال حرکت است.
تنگه هرمز سالها در مرز باریک میان امنیت، تجارت و رقابت قدرتها ایستاده است. جنگ اخیر نشان داد که این آبراه فقط مسیر عبور انرژی نیست. هر بحران در هرمز، موجی در بازارهای جهانی و محاسبات امنیتی منطقه ایجاد میکند. در چنین زمینهای، بیانیه مشترک ایران و عمان را میباید فراتر از یک متن تشریفاتی دید. پیشنهاد چارچوب مرحلهای برای دریانوردی، نشانه تلاشی است برای تبدیل یک گره امنیتی به مسیر گفتوگو. هرمز در این روایت، همچون پلی است که نخست باید پایههای لرزانش استوار شود.
اهمیت این ابتکار را میتوان در دو واقعیت عینی و یک عامل روانی جستوجو کرد. نخست، استمرار ناامنی دریایی میتواند تجارت، انرژی و هزینه حملونقل را تحت تأثیر قرار دهد. دوم، تداوم وضعیت بحرانی، امنیت کشورهای ساحلی و منافع اقتصادهای پیرامونی را تهدید میکند. عامل سوم، فرسایش اعتماد میان بازیگران منطقهای و هراس متقابل از تشدید بحران است. این هراس مانند مهی سنگین، امکان دیدن افق مشترک را دشوار میکند. از آنجا که بحرانهای دریایی بهسرعت زنجیرهای میشوند، آغاز همکاری از یک کریدور موقت میتواند گامی واقعگرایانه باشد.
در صورت اجرای دقیق، چنین چارچوبی میتواند پیامدهای مثبتی برای امنیت و تجارت منطقه داشته باشد. مدیریت ترافیک، تبادل اطلاعات و ارائه خدمات دریانوردی، امکان کاهش سوءتفاهم و افزایش پیشبینیپذیری را فراهم میکند. همچنین گفتوگو با کشورهای ساحلی میتواند مالکیت امنیت منطقه را از انحصار قدرتهای بیرونی دورتر سازد. بااینحال، هر سازوکار جدیدی اگر بدون تعریف دقیق صلاحیتها شکل گیرد، خود به سرچشمه اختلاف تبدیل خواهد شد. تجربه جهان نشان داده است که آبراههای حساس، همچون رودخانههای خروشان، بدون قواعد روشن مسیر آرامی نمییابند. بنابراین، موفقیت ابتکار عمان و ایران به جزئیات حقوقی و اجرایی آن وابسته خواهد بود.
البته منتقدان میتوانند بگویند امنیت هرمز مسئلهای فراتر از توافق دوجانبه ایران و عمان است. این نقد از آنجا اهمیت دارد که چندین کشور ساحلی و بازیگران فرامنطقهای، منافع مستقیم در این آبراه دارند. همچنین تأکید بر حقوق حاکمیتی کشورهای ساحلی نباید به معنای نادیدهگرفتن قواعد عمومی حقوق بینالملل دریایی تلقی شود. با این همه، آغاز گفتوگو میان دو کشور ساحلی را نمیتوان کماهمیت دانست. معماری امنیت منطقهای نیز مانند یک بنای بزرگ، ابتدا به نخستین سنگهای قابل اعتماد نیاز دارد. ارزش ابتکار حاضر، بیش از هر چیز، در فراهمکردن همین نقطه آغاز است.
بیانیه تهران و مسقط میتواند هرمز را از میدان تقابل به عرصه مدیریت مشترک بحران نزدیک کند. شرط موفقیت آن، تبدیل واژههای دیپلماتیک به قواعد روشن، قابل اجرا و پذیرفتنی برای کشورهای ساحلی خواهد بود. اگر این مسیر با اعتمادسازی ادامه یابد، هرمز شاید نه گرهگاه بحران، بلکه گذرگاه تازه دیپلماسی منطقهای شود.
@akbaribahmanhttps://ble.ir/akbaribahman
د. بهمن اکبری
بیانیه تهران و مسقط نشان میدهد امنیت هرمز، از مدیریت بحران به سوی سازوکار همکاری منطقهای در حال حرکت است.
تنگه هرمز سالها در مرز باریک میان امنیت، تجارت و رقابت قدرتها ایستاده است. جنگ اخیر نشان داد که این آبراه فقط مسیر عبور انرژی نیست. هر بحران در هرمز، موجی در بازارهای جهانی و محاسبات امنیتی منطقه ایجاد میکند. در چنین زمینهای، بیانیه مشترک ایران و عمان را میباید فراتر از یک متن تشریفاتی دید. پیشنهاد چارچوب مرحلهای برای دریانوردی، نشانه تلاشی است برای تبدیل یک گره امنیتی به مسیر گفتوگو. هرمز در این روایت، همچون پلی است که نخست باید پایههای لرزانش استوار شود.
اهمیت این ابتکار را میتوان در دو واقعیت عینی و یک عامل روانی جستوجو کرد. نخست، استمرار ناامنی دریایی میتواند تجارت، انرژی و هزینه حملونقل را تحت تأثیر قرار دهد. دوم، تداوم وضعیت بحرانی، امنیت کشورهای ساحلی و منافع اقتصادهای پیرامونی را تهدید میکند. عامل سوم، فرسایش اعتماد میان بازیگران منطقهای و هراس متقابل از تشدید بحران است. این هراس مانند مهی سنگین، امکان دیدن افق مشترک را دشوار میکند. از آنجا که بحرانهای دریایی بهسرعت زنجیرهای میشوند، آغاز همکاری از یک کریدور موقت میتواند گامی واقعگرایانه باشد.
در صورت اجرای دقیق، چنین چارچوبی میتواند پیامدهای مثبتی برای امنیت و تجارت منطقه داشته باشد. مدیریت ترافیک، تبادل اطلاعات و ارائه خدمات دریانوردی، امکان کاهش سوءتفاهم و افزایش پیشبینیپذیری را فراهم میکند. همچنین گفتوگو با کشورهای ساحلی میتواند مالکیت امنیت منطقه را از انحصار قدرتهای بیرونی دورتر سازد. بااینحال، هر سازوکار جدیدی اگر بدون تعریف دقیق صلاحیتها شکل گیرد، خود به سرچشمه اختلاف تبدیل خواهد شد. تجربه جهان نشان داده است که آبراههای حساس، همچون رودخانههای خروشان، بدون قواعد روشن مسیر آرامی نمییابند. بنابراین، موفقیت ابتکار عمان و ایران به جزئیات حقوقی و اجرایی آن وابسته خواهد بود.
البته منتقدان میتوانند بگویند امنیت هرمز مسئلهای فراتر از توافق دوجانبه ایران و عمان است. این نقد از آنجا اهمیت دارد که چندین کشور ساحلی و بازیگران فرامنطقهای، منافع مستقیم در این آبراه دارند. همچنین تأکید بر حقوق حاکمیتی کشورهای ساحلی نباید به معنای نادیدهگرفتن قواعد عمومی حقوق بینالملل دریایی تلقی شود. با این همه، آغاز گفتوگو میان دو کشور ساحلی را نمیتوان کماهمیت دانست. معماری امنیت منطقهای نیز مانند یک بنای بزرگ، ابتدا به نخستین سنگهای قابل اعتماد نیاز دارد. ارزش ابتکار حاضر، بیش از هر چیز، در فراهمکردن همین نقطه آغاز است.
بیانیه تهران و مسقط میتواند هرمز را از میدان تقابل به عرصه مدیریت مشترک بحران نزدیک کند. شرط موفقیت آن، تبدیل واژههای دیپلماتیک به قواعد روشن، قابل اجرا و پذیرفتنی برای کشورهای ساحلی خواهد بود. اگر این مسیر با اعتمادسازی ادامه یابد، هرمز شاید نه گرهگاه بحران، بلکه گذرگاه تازه دیپلماسی منطقهای شود.
@akbaribahmanhttps://ble.ir/akbaribahman
۵۴۸
۱۷:۰۱