داستان آشنایی من و همسرم
.پارت شونزدهم .بالاخره روزی رسید که دوباره خانواده وحید برای خواستگاری به خونه ما اومدن.
این بار حال و هوای خونه فرق داشت.
نه استرس سالهای قبل بود...
نه اون مخالفتهای تند.
همه با آرامش بیشتری دور هم نشستیم.
وحید روبهروی بابام نشست و با احترام از برنامههاش برای آینده گفت.
از سربازی که تموم شده بود...
از کاری که شروع کرده بود...
و از اینکه بعد از این همه سال، هنوز هم روی حرفش ایستاده.
بابام با دقت به حرفهاش گوش داد.
دیگه مثل قبل وسط حرف کسی نمیپرید.
وقتی صحبتها تموم شد، چند لحظه سکوت کرد.
بعد رو به وحید گفت:
«این چند سال ثابت کردی که برای حرفت ارزش قائلی. من فقط خوشبختی دخترم رو میخواستم.»
بعد نگاهم کرد و گفت:
«اگر انتخاب خودت هم همینه، من مخالفتی ندارم.»
سالها انتظار...
سالها اشک...
سالها دعا...
بالاخره به همون لحظهای رسیده بود که همیشه آرزوش رو داشتم.
خود وحید فقط لبخند میزد؛ لبخندی که انگار خستگی تمام اون سالها توش پنهان شده بود.
همون شب، بعد از اینکه صحبتهای اصلی تموم شد، درباره مراسم نامزدی هم حرف زدیم.
تقویم رو آوردن و هر کسی تاریخی پیشنهاد میداد.
آخرش، تاریخ ۲۸ آذر رو انتخاب کردیم.
روز تولد خودم...
نمیدونستم این اتفاقی بوده یا قسمت، اما حس میکردم خدا قشنگترین هدیه تولدم رو برام کنار گذاشته.
هم تولدم بود...
هم روزی که قرار بود رسماً کنار کسی باشم که سالها برای رسیدن بهش جنگیده بودم.
وقتی مهمونها رفتن، رفتم توی اتاقم.
چند لحظه فقط به آینده فکر میکردم.
با خودم گفتم:
«خدایا... بالاخره تموم شد...»
این بار حال و هوای خونه فرق داشت.
نه استرس سالهای قبل بود...
نه اون مخالفتهای تند.
همه با آرامش بیشتری دور هم نشستیم.
وحید روبهروی بابام نشست و با احترام از برنامههاش برای آینده گفت.
از سربازی که تموم شده بود...
از کاری که شروع کرده بود...
و از اینکه بعد از این همه سال، هنوز هم روی حرفش ایستاده.
بابام با دقت به حرفهاش گوش داد.
دیگه مثل قبل وسط حرف کسی نمیپرید.
وقتی صحبتها تموم شد، چند لحظه سکوت کرد.
بعد رو به وحید گفت:
«این چند سال ثابت کردی که برای حرفت ارزش قائلی. من فقط خوشبختی دخترم رو میخواستم.»
بعد نگاهم کرد و گفت:
«اگر انتخاب خودت هم همینه، من مخالفتی ندارم.»
سالها انتظار...
سالها اشک...
سالها دعا...
بالاخره به همون لحظهای رسیده بود که همیشه آرزوش رو داشتم.
خود وحید فقط لبخند میزد؛ لبخندی که انگار خستگی تمام اون سالها توش پنهان شده بود.
همون شب، بعد از اینکه صحبتهای اصلی تموم شد، درباره مراسم نامزدی هم حرف زدیم.
تقویم رو آوردن و هر کسی تاریخی پیشنهاد میداد.
آخرش، تاریخ ۲۸ آذر رو انتخاب کردیم.
روز تولد خودم...
نمیدونستم این اتفاقی بوده یا قسمت، اما حس میکردم خدا قشنگترین هدیه تولدم رو برام کنار گذاشته.
هم تولدم بود...
هم روزی که قرار بود رسماً کنار کسی باشم که سالها برای رسیدن بهش جنگیده بودم.
وقتی مهمونها رفتن، رفتم توی اتاقم.
چند لحظه فقط به آینده فکر میکردم.
با خودم گفتم:
«خدایا... بالاخره تموم شد...»
۱.۳K
۱۰:۱۷
داستان آشنایی من و همسرم
.پارت هفدهم .بالاخره روزی که سالها منتظرش بودیم رسید...
۲۸ آذر.
روز تولدم...
و روز نامزدیمون.
از چند روز قبل استرس عجیبی داشتم.
با خودم فکر میکردم بعد از تمام این سالها، واقعاً داره اتفاق میافته؟
قرار بود خانواده وحید به همراه فامیل و مهمونهاشون از شهر خودشون بیان انزلی.
مراسم نامزدی هم توی هتل بابام برگزار میشد.
از صبح، هوای انزلی عجیب بود.
بارون شدیدی میبارید.
هوا سرد شده بود و همه نگران بودن که مبادا مهمونها توی راه اذیت بشن.
اما با وجود اون سرمای بارونی، قلب من گرم بود...
گرمِ بودنِ وحید.
گرمِ این حس که بالاخره بعد از تمام اون سالهای سخت، کنار هم ایستاده بودیم.
از صبح زود رفته بودم سالن.
برای اولین بار قرار بود لباس نامزدی بپوشم.
میکاپ دخترونه و سادهای داشتم.
موهام رو شینیون کرده بودن و یک تاج شکوفه ظریف روی موهام نشسته بود.
لباسم هم یک پیراهن بلند به رنگ شیری بود.
وقتی خودم رو توی آینه دیدم، تمام خاطرات این چند سال از جلوی چشمم رد شد.
از همون نگاه اول توی انزلی...
تا پیام «میخوای همه زندگیم بشی؟»
تا مخالفتهای بابام...
تا شش ماهی که فکر میکردم برای همیشه از دستش دادم...
و حالا...
قرار بود چند دقیقه دیگه کنار هم بنشینیم و محرم هم بشیم.
کمکم مهمونها رسیدن.
تمام فامیلهای وحید اومده بودن.
بعدها خیلیها بهم گفتن همه کنجکاو بودن ببینن دختری که وحید این همه سال برای رسیدن بهش صبر کرده، کیه.
دختری که به خاطرش این همه سختی کشیده، چه کسی بوده.
مراسم با بهترین شکل ممکن برگزار شد.
خطبه عقد خونده شد و ما محرم هم شدیم.
اون لحظه، برای من پایان چند سال انتظار بود...
و آغاز یک زندگی تازه.
مهمونی هم خیلی بهتر از چیزی که تصور میکردیم پیش رفت.
با اینکه هوا بارونی بود، سالن پر از مهمون شده بود.
بیشتر از چیزی که انتظارش رو داشتیم.
خنده، تبریک، عکس، شوق خانوادهها و حال خوب اون شب...
همه چیز درست همونطوری پیش رفت که سالها توی ذهنمون تصورش کرده بودیم.
وقتی همه چیز تمام شد و کنار وحید نشستم، بهش نگاه کردم و لبخند زدم.
بدون اینکه چیزی بگم.
چون بعد از تمام اون سالها، دیگر هیچ جملهای به اندازه کنار هم بودنمان معنا نداشت.
۲۸ آذر.
روز تولدم...
و روز نامزدیمون.
از چند روز قبل استرس عجیبی داشتم.
با خودم فکر میکردم بعد از تمام این سالها، واقعاً داره اتفاق میافته؟
قرار بود خانواده وحید به همراه فامیل و مهمونهاشون از شهر خودشون بیان انزلی.
مراسم نامزدی هم توی هتل بابام برگزار میشد.
از صبح، هوای انزلی عجیب بود.
بارون شدیدی میبارید.
هوا سرد شده بود و همه نگران بودن که مبادا مهمونها توی راه اذیت بشن.
اما با وجود اون سرمای بارونی، قلب من گرم بود...
گرمِ بودنِ وحید.
گرمِ این حس که بالاخره بعد از تمام اون سالهای سخت، کنار هم ایستاده بودیم.
از صبح زود رفته بودم سالن.
برای اولین بار قرار بود لباس نامزدی بپوشم.
میکاپ دخترونه و سادهای داشتم.
موهام رو شینیون کرده بودن و یک تاج شکوفه ظریف روی موهام نشسته بود.
لباسم هم یک پیراهن بلند به رنگ شیری بود.
وقتی خودم رو توی آینه دیدم، تمام خاطرات این چند سال از جلوی چشمم رد شد.
از همون نگاه اول توی انزلی...
تا پیام «میخوای همه زندگیم بشی؟»
تا مخالفتهای بابام...
تا شش ماهی که فکر میکردم برای همیشه از دستش دادم...
و حالا...
قرار بود چند دقیقه دیگه کنار هم بنشینیم و محرم هم بشیم.
کمکم مهمونها رسیدن.
تمام فامیلهای وحید اومده بودن.
بعدها خیلیها بهم گفتن همه کنجکاو بودن ببینن دختری که وحید این همه سال برای رسیدن بهش صبر کرده، کیه.
دختری که به خاطرش این همه سختی کشیده، چه کسی بوده.
مراسم با بهترین شکل ممکن برگزار شد.
خطبه عقد خونده شد و ما محرم هم شدیم.
اون لحظه، برای من پایان چند سال انتظار بود...
و آغاز یک زندگی تازه.
مهمونی هم خیلی بهتر از چیزی که تصور میکردیم پیش رفت.
با اینکه هوا بارونی بود، سالن پر از مهمون شده بود.
بیشتر از چیزی که انتظارش رو داشتیم.
خنده، تبریک، عکس، شوق خانوادهها و حال خوب اون شب...
همه چیز درست همونطوری پیش رفت که سالها توی ذهنمون تصورش کرده بودیم.
وقتی همه چیز تمام شد و کنار وحید نشستم، بهش نگاه کردم و لبخند زدم.
بدون اینکه چیزی بگم.
چون بعد از تمام اون سالها، دیگر هیچ جملهای به اندازه کنار هم بودنمان معنا نداشت.
۱.۴K
۱۹:۲۹
سلام خوبین دخترا ... .شبتون بخیر
.کیا بیدارن؟؟؟
۱.۱K
۲۰:۰۸
سلام پیج اینستاگرام منو دارین؟ ...
۱K
۱۱:۲۱
سلام من ی مدت نیستم..چونک مریض شدم دخترا و واقعا نمیتونم فعالیت کنم تا بهتر بشم .ببخشید ک نگرانتون کردم .ممنون که این همه پیام دادین و جویای احوالم بودین
🥹.بوس بهتون
۹۳۵
۱۱:۴۰
سلام روزتون بخیر حالتون چطوره؟ .بخوام دقیق بگم من هنوز خوب نشدم .بیماری کلافم کرده .فقط میتونم کارای خونه رو کمو بیش انجام بدم .دلم بیرون رفتن و قدم زدن میخواد .دلم معاشرت و مهمونی میخواد .الان دوهفتس مریضم و دیگه خسته کننده شده برام .احساس میکنم مادر کافی نبودم .ولی تلاشمو کردم .شما احوالتون چطوره؟ .
۷۴۱
۷:۲۸
خوشگلای من توجه کنن
.سللااااااامممم خوبستین؟ .قربون قدمتون 
۴۹۶
۱۱:۳۷
امروز یکم بهترم خدارو شکر .واقعا من نمیدونم چرا این چند روز گذشته انقدر تاسیان بودم .اصلا طلسم شده بود حال و روزم

۴۹۷
۱۱:۴۰
شما خوبین؟ چ خبر بهترین؟ .از حال و احوالتون بگین بهم .از حال و هوای شهراتون .از گرما ، اقتصاد،کار ،زندگی ،سفر ...
۶۲۶
۱۱:۴۱
بازارسال شده از Negin.belochi
اگه دنبال کاری واقعی و بیدردسر از خونهای
ارتباط با من@Nb234@Nb234لینک کانالhttp://rubika.ir/kArAfarin_n
برای اطلاعات بیشتر کلمه(همکاری)پیوی بفرستین
مخصوص خانمهایی که از #بی_پولی خسته شدن
۹
۱۱:۰۹