رسانه دشمن این ایام متعدد اشاره میکردکه مردم جنوب کشور خانه هایشان را ترک کردندو منازلشان بخاطر جنگ تخلیه شده است
از ورود به استان خوزستان تا اهواز و آبادان و روستاهای اطراف مرز تا این لحظه چیزی که مشاهده کردیم خانه هایی با پرچم عزای سید الشهدا (ع) بود و آمادگی پذیرایی از زوار اربعین چه در موکب های کوچک و بزرگ که خدمات میدادند چه مردمی با پلاکارد بدست که در گرمای هوا ایستاده بودند و داد میزدند اسکان رایگان برای زائر...
دشمن هنوز مردم این خطه را نشناخته است...
روایت جنوب را با #در_کنار_نخلها
دنبال کنید
التمهید | روایت میدان جنگ@al_tamhid
از ورود به استان خوزستان تا اهواز و آبادان و روستاهای اطراف مرز تا این لحظه چیزی که مشاهده کردیم خانه هایی با پرچم عزای سید الشهدا (ع) بود و آمادگی پذیرایی از زوار اربعین چه در موکب های کوچک و بزرگ که خدمات میدادند چه مردمی با پلاکارد بدست که در گرمای هوا ایستاده بودند و داد میزدند اسکان رایگان برای زائر...
دشمن هنوز مردم این خطه را نشناخته است...
التمهید | روایت میدان جنگ@al_tamhid
۴۸۳
۲۰:۰۹
۳۸۱
۱۷:۲۱
داخل مقر مشغول کار بودم که ناگهان پیامکی روی گوشیم روشن شد:«رمز امروز ..... است»
چند دقیقه بعد، فرماندهی زنگ زد و تأکید کرد:«فقط کسانی حق ورود دارند که رمز رو بدونن. در غیر این صورت، حتی فرمانده گردان هم اومد، راهش ندید.»
داشتم از مقر بیرون میرفتم تا اطراف رو بررسی کنم که ناگهان در زده شد.
پشت در ایستادم و یک نیروی مسلح هم پشت سر من قرار داشت.گفتم: «کیه؟»صدای نازکی از پشت در گفت: «منم.»من که منتظر بودم رمز رو بگه، پرسیدم: «منم کیه؟»گفت: «من.»گفتم: «من کیه؟»گفت: «من دیگه!»
آروم در رو باز کردم...
۳ تا بچه! دوتاشون کچل کرده بودن، کلههاشون صااف صاااف!و یک دختر خانوم ۲-۳ ساله با چشای درشت و موهای به هم ریخته که مامانش انگار وقت شونه کردن نداشته. توی چشمام نگاه میکرد و میخندید.
یکی از بچهها دستش رو دراز کرد و یک بشقاب پر از خرما جلو آورد.گفتم: «چنتا بردارم؟»گفت: «همشو برا شما آوردیم.»گفتم: «بشقابش چطور؟»گفت: «بعداً میایم ازتون میگیریم.»
تشکر کردم و بچهگونه با اون دختر کوچولو خداحافظی کردم.
به ما گفتن که ناهار رو دیر میارن.بچهها نشستند و کل اون بشقاب خرما رو خوردیم. چه قدر خوشمزه بود!
البته گفتن که بهش نگید خرما! این «خارکه»!ولی به خدا، همهش مزه خرما میداد
موافقین؟
روایت جنوب را با #در_کنار_نخلها
دنبال کنیدالتمهید | روایت میدان جنگ@al_tamhid
چند دقیقه بعد، فرماندهی زنگ زد و تأکید کرد:«فقط کسانی حق ورود دارند که رمز رو بدونن. در غیر این صورت، حتی فرمانده گردان هم اومد، راهش ندید.»
داشتم از مقر بیرون میرفتم تا اطراف رو بررسی کنم که ناگهان در زده شد.
پشت در ایستادم و یک نیروی مسلح هم پشت سر من قرار داشت.گفتم: «کیه؟»صدای نازکی از پشت در گفت: «منم.»من که منتظر بودم رمز رو بگه، پرسیدم: «منم کیه؟»گفت: «من.»گفتم: «من کیه؟»گفت: «من دیگه!»
آروم در رو باز کردم...
۳ تا بچه! دوتاشون کچل کرده بودن، کلههاشون صااف صاااف!و یک دختر خانوم ۲-۳ ساله با چشای درشت و موهای به هم ریخته که مامانش انگار وقت شونه کردن نداشته. توی چشمام نگاه میکرد و میخندید.
یکی از بچهها دستش رو دراز کرد و یک بشقاب پر از خرما جلو آورد.گفتم: «چنتا بردارم؟»گفت: «همشو برا شما آوردیم.»گفتم: «بشقابش چطور؟»گفت: «بعداً میایم ازتون میگیریم.»
تشکر کردم و بچهگونه با اون دختر کوچولو خداحافظی کردم.
به ما گفتن که ناهار رو دیر میارن.بچهها نشستند و کل اون بشقاب خرما رو خوردیم. چه قدر خوشمزه بود!
البته گفتن که بهش نگید خرما! این «خارکه»!ولی به خدا، همهش مزه خرما میداد
موافقین؟
۴۷۱
۱۷:۴۷
التمهید l روایت جنگ
بعون الله تعالی با هماهنگی های صورت گرفته و با توجه به ضرورت سازماندهی دقیق نیرویی و پرهیز از احساس_وظایف_سرخود #جهادی_ها مجوزهای لازم گرفته شد و اعضای قرارگاه جهادی تبلیغی #التمهید از فردا در قالب - یک کاروان ده نفره روز چهارشنبه به چابهار - یک کاروان ده نفره روز پنجشنبه به اهواز - یک کاروان بیست نفره روز شنبه به بندرجاسک - کاروان ده نفرهی دوم روز یکشنبه به اهواز - یک کاروان ده نفره روز دوشنبه به هرمز اعزام خواهند شد پس از کشف ظرفیت ها و رصد محلی، اعلام نیازهای لازم از طریق کانال بله "روایت جنگ" : https://ble.ir/al_tamhid به اطلاع عزیزان خواهد رسید امید که مشارکت و دغدغه مندی همه سروران، موجب رضایت صاحب الامر ارواحنافداه باشد @parakande_del
دو اعزام به مناطق عملیاتی جنوببه اعزام های پنجگانه قبلی اضافه شد
در حال حاضر برای حمل و نقل مجاهدان دچار مشکل هستیم. هزینه های ایاب ذهاب بسیار بالاست
اگر راننده ای با قیمت مناسب تر برای رساندن نیروهای جهادی میشناسید به ما معرفی کنید@nashr_313و یا جهت مشارکت در تامین هزینه های حمل و نقل و اسکان های موقت #جهادی_هاکمک های خود را به این شماره کارت واریز نمایید
6037997240714171به نام امیرحسین محمودی
@al_tamhid
در حال حاضر برای حمل و نقل مجاهدان دچار مشکل هستیم. هزینه های ایاب ذهاب بسیار بالاست
اگر راننده ای با قیمت مناسب تر برای رساندن نیروهای جهادی میشناسید به ما معرفی کنید@nashr_313و یا جهت مشارکت در تامین هزینه های حمل و نقل و اسکان های موقت #جهادی_هاکمک های خود را به این شماره کارت واریز نمایید
6037997240714171به نام امیرحسین محمودی
@al_tamhid
۴۸۳
۱۱:۴۵
به فضل الهی، با کمک ها و همراهی های شما عزیزان دو گروه دیگر هم امروز به جمع گروه های قبلی اضافه میشوند یکی در استان خوزستان و دیگری در استان هرمزگان
روحیه عالی آماده آمادهمنتظر آمریکایی ها جهت پذیرایی
" />
روایت جنوب را با #در_کنار_نخلها
دنبال کنید
التمهید | روایت میدان جنگ@al_tamhid
روحیه عالی آماده آمادهمنتظر آمریکایی ها جهت پذیرایی
التمهید | روایت میدان جنگ@al_tamhid
۴۳۸
۲۱:۰۳
ساعت 3 و 58 دقیقه بامداد
پیام یکی از بچه ها؛ روایت واقعی آن لحظهی همهی جان_بر_کفان است :
به به ...
صدای موشکو
شوک بیدار شدنو
کمی استرس
نماز شب تو نخلا
به به ...
حال و هوای #جهادی_هاچخبر است در جنوب!؟!اینجا بوی خدا میدهد
روایت جنوب را با #در_کنار_نخلها
دنبال کنید
التمهید | روایت میدان جنگ@al_tamhid
پیام یکی از بچه ها؛ روایت واقعی آن لحظهی همهی جان_بر_کفان است :
به به ...
صدای موشکو
شوک بیدار شدنو
کمی استرس
نماز شب تو نخلا
به به ...
حال و هوای #جهادی_هاچخبر است در جنوب!؟!اینجا بوی خدا میدهد
التمهید | روایت میدان جنگ@al_tamhid
۴۱۴
۱۹:۵۷
حسینیهای که این روزها در آن ساکنیم، از امشب بنا بر رسوم اجدادی، میزبان عزاداران سیدالشهدا علیهالسلام است؛ هم میزبان جهادیها، هم میزبان عزاداران.
اتفاقاً خانهٔ خانوادهٔ واقف حسینیه، روبهروی آن است و یکی دو روزیست که نوهٔ ۷سالهٔ واقف، سیدعلی، با ما رفیق شده.
امروز که قرار بود همه با هم جمع شویم و حسینیه را مرتب و آمادهٔ میزبانی کنیم، سیدعلی هم با تفنگ اسباببازیاش آمده بود.
بهش گفتیم: «کبوتر و گنجشک با این نزنی.»
جواب داد: «نههه، گذاشتمش برای وقتی آمریکاییها بخوان زمینی بیاین.»
بعد هم گفت: «تازه، باز و بستهاش هم بلدم.»
پدرش برایمان تعریف میکرد: «یک روز در همین حسینیه که آن موقع خشتی بود، مراسم داشتیم که صدام همین نزدیکیها را زد و چند تا ترکش هم به دیوار خشتی حسینیه خورد. حاجآقا که بالای منبر بود، بدون هیچ ترسی با چند “هیهات منّا الذّلة” ادامه داد و هیچ کس از جایش تکانی نخورد.»حماسهٔ اینجا نسل نمیشناسد.
روایت جنوب را با #در_کنار_نخلها
دنبال کنید
التمهید | روایت میدان جنگ@al_tamhid
اتفاقاً خانهٔ خانوادهٔ واقف حسینیه، روبهروی آن است و یکی دو روزیست که نوهٔ ۷سالهٔ واقف، سیدعلی، با ما رفیق شده.
امروز که قرار بود همه با هم جمع شویم و حسینیه را مرتب و آمادهٔ میزبانی کنیم، سیدعلی هم با تفنگ اسباببازیاش آمده بود.
پدرش برایمان تعریف میکرد: «یک روز در همین حسینیه که آن موقع خشتی بود، مراسم داشتیم که صدام همین نزدیکیها را زد و چند تا ترکش هم به دیوار خشتی حسینیه خورد. حاجآقا که بالای منبر بود، بدون هیچ ترسی با چند “هیهات منّا الذّلة” ادامه داد و هیچ کس از جایش تکانی نخورد.»حماسهٔ اینجا نسل نمیشناسد.
التمهید | روایت میدان جنگ@al_tamhid
۲۷۷
۲۱:۲۱
در جوار گروه های اعزامی #التمهید به مرزهای پرافتخار جنوب ایران
#جهادی_ها هنوز در میدانند...
روایت جنوب را با #در_کنار_نخلها
دنبال کنید
التمهید | روایت میدان جنگ@al_tamhid
#جهادی_ها هنوز در میدانند...
التمهید | روایت میدان جنگ@al_tamhid
۶۲۳
۱۰:۳۶
چیزی نیاز ندارید؟ تعارف نکنید!
هر موقع در کوچه پس کوچه های این روستای مرزی رد میشدیم خانوادهای نبود که ما را ببیند و دست تکان ندهد، چه بزرگشان چه کوچکشان.
لطف و محبتشان به کسانی که از ۸۰۰ کیلومتر آن طرف تر آمده بودند به اینجا ختم نمیشد. هر گاه مارا میدیدند میگفتند چیزی نیاز ندارید؟ تعارف نکنید!
خرما دادنشان که چیز طبیعی بود، آنهم نه از آن خرماهای ساده هااا، از آن خرماهایی که در شهر خودمان پیدا نمیشود!
آنها از وسایل زندگیشان هم برای ما میگذشتند. از ظروف و و قاشق و چنگال گرفته تا یخچالشان که میوه و نوشیدنیمان را در آن نگه میداشتیم.
هرگاه هم مشکل پمپ و تانکر آب، که لازمهی زندگی اینجاست، پیدا میکردیم آچار بدست می آمدند برای کمک.
ما اهل این منطقه نبودیم، حتی پوششمان هم شبیه آن ها نبود، از ۸۰۰ کیلومتر آن طرف تر آمده بودیم اما هیچ گاه احساس غریبی نکردیم... .
روایت جنوب را با #در_کنار_نخلها
دنبال کنیدالتمهید | روایت میدان جنگ@al_tamhid
هر موقع در کوچه پس کوچه های این روستای مرزی رد میشدیم خانوادهای نبود که ما را ببیند و دست تکان ندهد، چه بزرگشان چه کوچکشان.
لطف و محبتشان به کسانی که از ۸۰۰ کیلومتر آن طرف تر آمده بودند به اینجا ختم نمیشد. هر گاه مارا میدیدند میگفتند چیزی نیاز ندارید؟ تعارف نکنید!
خرما دادنشان که چیز طبیعی بود، آنهم نه از آن خرماهای ساده هااا، از آن خرماهایی که در شهر خودمان پیدا نمیشود!
آنها از وسایل زندگیشان هم برای ما میگذشتند. از ظروف و و قاشق و چنگال گرفته تا یخچالشان که میوه و نوشیدنیمان را در آن نگه میداشتیم.
هرگاه هم مشکل پمپ و تانکر آب، که لازمهی زندگی اینجاست، پیدا میکردیم آچار بدست می آمدند برای کمک.
ما اهل این منطقه نبودیم، حتی پوششمان هم شبیه آن ها نبود، از ۸۰۰ کیلومتر آن طرف تر آمده بودیم اما هیچ گاه احساس غریبی نکردیم... .
۱۷۸
۲۱:۵۳