۳۲
۲۱:۰۲
۳۲
۲۱:۰۲
۳۲
۲۱:۰۲
۳۲
۲۱:۰۲
۳۵
۲۱:۰۲
۳۵
۲۱:۰۲
چند نفری پرسیدند میدان چه خبر؟ خیلی وقته ننوشتی ازش. _هیچی. پرچم مثل همیشه بالاست. فردا شبم مهمون از تهران داریم، شما هم تشریف بیارین، خوشحال میشیم...والام
#فرشته_عسگری
https://ble.ir/alachighkalame
#فرشته_عسگری
۳۲
۱۸:۰۹
پیدا کنید انگور راپیشنهاد رفتن به جشنواره انگور وسوسهانگیز بود. با خودم گفتم: هم فال و هم تماشا. راهی شدیم. حدود ۲۵ کیلومتر رفتیم تا رسیدیم به روستای هزاوه؛ روستایی با کوچهباغهای دلنشین، خانههای قدیمی کاهگلی که هوای تمیز و کوهستانیاش روح آدم را سرزنده میکرد. در همان ابتدای راه، تابلوی امامزاده سلطان سیداحمد، جد گرامی رهبر شهید، به استقبامان آمد. همینطور که ماشین در جادهی سربالا به سمت امامزاده میرفت، سمت راست جاده چشممان به باغهای سرسبز انگور افتاد؛ باغهایی با بوتههای پربار و خوشههای درشت و زیبایی که زیر آفتاب خودنمایی میکردند. وارد محوطهی نمایشگاه شدیم. غرفهها دور تا دور امامزاده نشسته بودند. از غرفههای اول رد شدم؛ اما خبری از انگور نبود!گردو، بادامزمینی مزهدارشده و دیگر خوراکیها خودنمایی میکردند. با خودم گفتم: اول بروم زیارت، تا سرِ حوصله، سراغ انواع و اقسام انگور بروم.برگشتم به حیاط؛ ظروف سفالی، ظروف چوبی، نسکافه فلهای، گردو، بادام، ظروف میناکاری و شیره انگور، کشمش... پهن بود، اما چشمم به جمال انگور روشن نشد!غرفهها را یکییکی رد کردم تا بالاخره سبد کوچک انگور عسگری را دیدم. خدا خیرش دهد صاحب غرفه را، محض رضای خدا بالاخره یک خوشه انگور نشانمان داد!غرفهها را گشتم؛فقط چند غرفه معدود، آن هم تنها یک سبد کوچک انگور داشتند و ولاغیر...خیال میکردم قرار است در جشنواره انگور، در کنار خوشههای طلایی و سرخِ یاقوتهای هزاوه، بساط شیره و کشمش و باسلوق به راه باشد؛ غافل از اینکه در «جشنواره انگور»، انگور گم شده بود و همهچیز یافت میشد، الا خود انگور!
#فرشته_عسگری
https://ble.ir/alachighkalame
#فرشته_عسگری
۱۵
۱۵:۰۶
۱۵
۱۵:۰۶