لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل حوریه ↳ح
۶۸ عضو

حوریه ↳

بسمک undefinedالباعث ↳ زنده و حَی کننده / برانگیختگی
الباعثِ حوریه در جاییست به نام بیت ↳ مینویسم undefinedundefinedبرای بعثتی به عظمت لِتَسکُنُو إلَیهاundefined
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۳ خرداد
thumbnail
#عشق_پسرانه_میلاد۱۴با صدای اذانِ صبحِ مسجد از خواب بیدار شدم . اواسط مرداد ماه بود .نسیم لذت بخشی پرده ی اتاقم را می رقصاند. و استشمام عطر یاس امین الدوله باغچمون حس و حالی آسمانی می داد .به سمت حیاط رفتم وضو گرفتم .مادرم هم گوشه حیات مشغول خواندن دعا بود سلام کردم . علیک سلام گل پسرم .خونه بدون تو سوت و کور بود . بابا کجاست ؟ رفته مسجد .کنار مامان ایستادم جانمازش را به سمت من کشید و شروع به خواندن نماز کردم .بعد از تمام شدن نماز مشغول تسبیحات حضرت زهرا سلام الله شدم . مامان گفت بعد از تسبیحات ۱۴ مرتبه هم بگو یا جوادالائمه ادرکنی . چشم.روی پای مامان سر گذاشتم و دراز کشیدم و به خوابی عمیق و آرام رفتم . با نور خورشید و حس گرمایی سوزان و مگسی مزاحم از خواب بیدار شدم .چادر نماز مامان زیر سرم بود و ملحفه ای هم روی پاهام. نشستم .سفره پهن بود با مربا و کره و سماوری جوشان .بابا مشغول رسیدگی به باغچه بود.سلام بابا جان بیدار شدی . علیک سلام بله چه خواب نازی بودم .مامان با نیمرو وارد حیاط شد .سلام کردم. مشغول خوردن صبحانه شدیم .و برایشان از ایامی که گذشت هم خدمتی هام صحبت کردم . و آنها هم با حوصله شنونده تمام حرفهام بودند . یکی از محاسن پدرو مادرم این بود که با حوصله به حرفهایم گوش می دادند .خب شما بگید من نبودم چه خبرایی شد ! چه کردید ؟مامان گفت : سه روز بعد اینکه رفتی یک ختم انعام گرفتم و آش پشت پا برات پختیم . برای به سلامت تمام شدن این دوره از زندگیت خیلی دعا کردیم . به به! آش، جای خودم حسابی خالی بود !بابا خندیدُ گفت : ترنج جان تا نرفته براش درست کن بچش نیفته... با هم زدیم زیر خنده .بعد مامان گفت سارا و سودابه خانم هم دعوت کرده بودم خیلی در این ایام جویای حالت بودند . سکوت کردم ؛ چرا ساکت شدی مادر !گوش میدم به حرفاتون حرفی ندارم . گفت میخوام بهت چیزی بگم با توجه به علاقه ای که به سارا داشتی بد نیست در جریان باشی. سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم خیر باشه ان شاءالله. قطعا خدا برای بنده هاش خیر نوشته، امان از اختیار و اراده ی بنده هاش .چی شده ؟! پدرش معلوم نیست چی تو سرش میگذره! اجازه نداد ثبت نام کنه دانشگاه! سودابه خانم میگفت به حرف عظیمه خانم مادرش هم بها نداده !استغفرالله اخلاقای خاصی که داشت یادته که چه جور بود!؟یاد تلاش های سارا افتادم درکش کردم بیقرار و نا امید باشه و حالم گرفته شد . سارا چه طوره؟سارا بچه یک هفته فقط اشک ریخته پنج کیلو وزن کم کرده. بابات میخواست بره با آقای مهرابی( پدر سارا) صحبت کنه . اما من و نرگس گفتیم دخالت نکنیم . گوش شیطون کر، رو به رو باز نشه؛ اگربخوای خواستگاری بریم مانعی نباشه.خیلی حالم بهم ریخت. یاد آقای مهرابی افتادم یک نجار با سلیقه و سختگیر؛ همیشه بچه بودیم حس میکردم در ارتباط با بعضی مسائل که پدرم صبورانه وبا لطافت به حل آن می پرداخت اما او کلی سختگیری و مانع تراشی می‌کرد. و برای هر موضوع پیش پا افتاده ای سودابه خانم اضطراب می‌گرفت که غوغا به پا نشود. اون موقعا درک الان را نداشتم . یاد حرفهای دیشب مامان افتادم الرجال قوّامون علی النساو حمایت مردان برای رشد زنانچرا یک پدر به جای قوّام دادن به دخترش که هم استعداد دارد ؛ هم تلاش فراوان داشته و مطیعُ مودب است ؛ برایش مانع تراشی می‌کند و عزت نفس او را می‌کشد!
ادامه دارد ...
#حوریه_دربندآنچه_تودربندآنی_نیست.الباعث ↳ @albaeshoriundefined
undefined۷

۹۰

۱۷:۲۹

۴ خرداد
thumbnail
#عشق_پسرانه_میلاد۱۵از غم سارا بیرون نمی آمدم.چه کاری از دستم بر می آمد؛رفتم آشپزخانه مامان مشغول پخت ناهار بود نرگس هم قرارِ بیاد. مامان جان برای سارا چه کاری میتونیم انجام بدیم؟ والا پسرم تا پدرش اجاره نده هیچ کار نمیشه .کاش میشد سارا را ببینم، دقیقا علت مخالفت آقای مهرابی چیه ؟!
میخوای به سودابه خانم زنگ بزنم با سارا بیان اینجا ؟
با حالی که شما از سارا گفتید قطعا نمیاد .اما به امتحانش می ارزد .مامان به سمت تلفن رفت و شروع به تماس شد ضربان قلبم شدت گرفت انگار امتحان داشته باشم.بعد حال و احوالپرسی مامان ناهار دعوتشون کرد که سودابه خانم گفت سارا از اتاقش در نمیاد.بچم داره ذره ذره آب میشه. ‌مامان گفت آقای مهرابی کجاست ؟ دلیل مخالفتش دقیقا چیه ؟گفت: یک ویلا دستشه رفته شمال آخر هفته میاد. پدر و دختر یک دنده محل هم نزاشتن ؛قرار بود این شمال خانوادگی بریم. والا ترنج جانم من که از حرفای امیر سر درنمیارم .میگه محیط دانشگاه خوب نیست ؛ سن ازدواجش شده باید ازدواج کنه.بره دانشگاه دیگه زیر بار ازدواج نمیره و از این جور بهانه ها...مامان گفت عصر میام بهت سر میزنیم سارا رو ببینیم .قدمتون رو چشم خوشحال میشیم و خداحافظی کردند.روبه به من گفت بهانه های الکی داره پدرش. عصر میریم خونشون ببینش باهاش حرف بزن خوبه ؟اما نگفتی منم هستم . دوباره سارا نَگه آداب رعایت نکردم ؛ مگه خواستگاری میریم! خووب گربه رو دم حجله برات کُشته! حَقّا که دختر همون پدر هست و خندید . دل تو دلم نبود صدای آیفون آمد نرگس بود . مامان نرگس را در جریان ماجرا قرار داد و گفت عصر یه سر قرار شد بریم‌ آنجا، شما هم بیا با ما .نرگس گفت خیر باشه چشم .بعد ناهار مامان و نرگس رفتند به جمع و جور محیا کردن بساط شام که غروب بر گشتیم آماده باشه. لباس هام خشک شده بودند .جمع کردم و اتو‌کشی کردم و ساکم را مرتب بستم برای رفتن آماده باشه.صدای مامان را شنیدم که گفت میلاد جان مامان آماده شو لطفا .در آینه به موهایی که کمتر از نیم سانت بود نگاه کردم‌.یک شلوار کتان یشمی با یک پیراهن آستین کوتاه سفید پوشیدم و همراه کلاه یشمی زیبا که نرگس برای دیپلمم هدیه گرفته بود .وقتی آمدم پایین نرگس گفت :به به ماشاءالله چه آقای خوشتیپی .مامانم گفت داماد بشی الهی در پناه حق باشی .خندیدم گفتم این همه نوازش دادید دیگه سربازی نمیرم میمانم پیشتون؛و با هم خندیدیم.شنیدم مامان به نرگس گفت چی ببریم دست خالی نباشیم یادم آمد باقلوا دو بسته برای خانه آوردم .گفتم: باقلوا .نرگس گفت ای شیطون پس براشون سوغات آورده بودی! خندیدم ..نه والا یهو یادم افتاد.مامان رفت از آشپزخانه آورد و راه افتادیم . تقریبا یک ربع فاصله تا منزل ما بود. رسیدیم و زنگ زدیم مامان پشت آیفون گفت نامحرم داریم سودابه جان گفت قدمتون سر چشم و در را باز کرد .مامان و نرگس داخل رفتند منم منتظر شدم تاحجاب کردند صدام کنند .که سودابه خانم گفت آقا میلاد بفرمایید خوش آمدید. نشستیم سودابه خانم مشغول پذیرایی شد. از سارا خبری نبود.نرگس گفت سارا کجاست؟ سودابه خانم گفت در اتاقش .نمیاد پیش ما ! گفت بچم نشاط نداره .مامان گفت اگر اجازه بدید میلاد باهاش صحبت کنه . اجازه ما هم دست شما . داره آماده میشه بیاد بهتون خوش آمد بگه. در اتاق باز شد و آرام جلو آمد و سلام کرد، اما اون دختر شاد با صورت پر نشاطی که یادم بود نبود خانم ها رو بوسی کردند رو به من کرد و سلام کردیم . دلم لرزید دوباره جدال قلب و عقل در من شعله ور شد ، نمی‌دانم چرا می دیدمش این حال می شدم . کمی نشست و گفت با اجازه کمی ناخوشم از حضورتون مرخص بشم؛ که مامان گفت سارا جانم میلاد با شما حرف داره .درخدمتم ترنج خانم. سودابه خانم گفت بفرمایید اتاق سارا ؛ به سارا نگاه کردم به حالت تائید اجازه داد، همراهش وارد اتاق شدم دست و پام یخ کرده بود .چی میخواستم بگم نشستم روی صندلیِ میز تحریرش و او هم مقابلم روی تخت .سکوتی همراه با آرامش برقرار بود نگاهش کردم .سرش را بالا آورد و گفت رسیدن به خیر، سربازی خوبه ؟ الحمدالله بد نیست بستگی به دیدگاه افراد داره. علت مخالفت آقای مهرابی چیه؟اشک در چشمانش حلقه زد، ازدواج.گوشام داغ شد؛ازدواج!؟بله عموی پدرم برای نوه ی دختریش خواستگاری کرده پدرم نمیخواد حرف عموش رو اهمیت نده. طایفشون هم از اون مدل ها هستند که تحصیل خانم ها دانشگاه و فعالیت در جامعه خط قرمزِ.چه جوری میتونم بهت کمک کنم ؟ والا مرغ بابای من یه پا داره .خودشم زیاد از این نوه عموش خوشش نمی آمد. اما نمیدونم قصدش از آزار من چیه؟ قطعا آزار نیست آقای مهرابی خیلی دوستت داره .تا کِی وقت ثبت نام داری ؟تا آخر مرداد . درست میشه نگران نباش.تراس در اتاق سارا بود .چشمم به یک تنگ شیشه ای افتاد که توش چند تا کرم ابریشم و کلی برگ‌مو بود ‌و یک تکه شانه تخم مرغ . به سمت تراس رفتمادامه دارد...الباعث ↳ @albaeshoriundefined
undefined۴

۸۴

۸:۵۹

thumbnail
undefinedundefinedundefined
هوالحقundefined
خداوند، رابطه‌ی او را با مردم اصلاح می‌کند؛
کسی که رابطه‌اش را با خدا اصلاح کند...
امیرالمومنین علی علیه‌السلام #نهج‌البلاغه_حکمت۸۹
الباعث ↳ @albaeshoriundefined
undefined۴

۱۵۳

۹:۱۱

۵ خرداد
undefined عرفه، روزی است که آسمان، آغوش رحمتش را بر زمین می‌گشاید؛
undefined و در هیاهویِ مناجات و اشک، شیطان از همیشه خوارتر و درمانده‌تر شده است.
#عرفه#التماس_دعاالباعث ↳ @albaeshoriundefined
undefined۳

۱۸۱

۱۱:۱۹

۱۴ خرداد
.undefinedالْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَهِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْأَئِمَّهِ عَلَیْهِمُ السَّلاَمُundefined
undefined۶
undefined۱

۱۳۷

۹:۱۵

۴ تیر
أَعْظَمَ اللَّهُ أُجُورَنَا بِمُصَابِنَا بِالْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ وَ جَعَلَنَا وَ إِيَّاكُمْ مِنَ الطَّالِبِينَ بِثَارِهِ مَعَ وَلِيِّهِ الْإِمَامِ الْمَهْدِيِّ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِمُ السَّلامُ.
undefined۵
undefined۴

۸۸

۹:۰۶

و اما ...قصه، به سر رسید...undefined
undefined۲

۹۵

۱۶:۴۸

۱۲ تیر
thumbnail
پیش از خداحافظی ات چتری به دستت میدهم آهی به راهت میکشمشاید که برگردی ... undefined@albaeshori
undefined۹

۱۱۹

۱۱:۵۸

۵ مرداد

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

بی‌تابی و بی‌قراری کردن؛
زمان را در نابود کردن انسان یاری می‌دهد!
امیرالمؤمنین‌‌ علی علیه‌السلام
#نهج_البلاغه حکمت ۲۱۱
این حکمت دقیقاً برای کسانی است که در هنگام بروز بحران‌ها و سختی‌ها سریعا دچار استرس و خودخوری می‌شوند و با واکنش‌های هیجانی، اوضاع را پیچیده‌تر می‌کنند.
در این حکمت ارزشمند بیان می شود که چگونه بی‌تابی و از دست دادن کنترل روان، به جای حل مشکل، به شریک و همدست روزگار تبدیل شده و انسان را از پای درمی‌آورد.
با درک این حکمت می‌آموزیم که حفظ آرامش و مدیریت احساسات در طوفان‌های زندگی، تنها سپر دفاعی برای جلوگیری از فروپاشیِ درونی است.

#نهج_البلاغهالباعث ↳ @albaeshoriundefined
undefined۴

۵۰

۱۲:۰۱