•
هرچند با کمی تاخیر اومدم
، اما یه روایت شیرین و خوندنی برای جاموندههای اربعین و همۀ دوستداران اهلبیت دارم

از کتاب شریف رِجال کَشّی، قدیمیترین کتاب رجالی ما شیعهها، که تو برنامههای القصه هم هست...
این قصه رو از دست ندید
•
هرچند با کمی تاخیر اومدم
از کتاب شریف رِجال کَشّی، قدیمیترین کتاب رجالی ما شیعهها، که تو برنامههای القصه هم هست...
این قصه رو از دست ندید
۲۴۸
۱۷:۵۱
•
روایت ۲۸۱ از رِجال کَشّی
متن روایت
خلاصهٔ ترجمه
محمدبنمسلم که یکی از یارهای خوب، مشتی، کاردُرُست و باصفای امام صادق
بوده و تو کوفه زندگی میکرده، یهروز برای دیدنِ امام راهی مدینه میشه. به مدینه که میرسه، قبل از رسیدن به امام، مریض میشه و میوفته تو بستر بیماری و از شدت مریضی نمیتونسته از جاش تکون بخوره، تا اینکه یکی از طرف امام یه دارویی براش میاره و میخوره و خوب میشه و با همونی که دارو رو آورده بود، میره پیش امام
.
از اینجا به بعد رو خودش تعریف میکنه و میگه:
وقتی رسیدم به امام، دست و سر امام رو بوسیدم و دیگه اشکام بند نیومد که نیومد و یهریز گریه کردم.
امام بهم گفت چرا گریه میکنی آخه؟!
منم گفتم: قربونتون بشم، گریه میکنم چون بدون شما غریبیم و غریبونه زندگی میکنیم
(شیعهها در تقیه زندگی میکردن)
از سختی زندگی و بیپولی و گرفتاریم گریه میکنم
از اینکه دوست دارم پیش شما باشم و نمیتونم هروقت دلم خواست به دیدنتون بیام گریه میکنم
میگه امام بهم گفت فلانی!
مشکلاتی مثل سختی و تنگدستی، برای همه شیعیان ما هست و راهی هم برای فرار ازش نیست (چون پول حلال درآوردن سخته، چه کمش چه زیادش)
حرف از غربت زدی؟ هروقت از غربت روزگار خسته شدی، یاد جَدِّ غریب ما که در کربلا دفن شده بیوفت (تا کمی سختیا بهت آسون بشه)
اما اینکه گفتی دلت میخواد پیش ما و کنار ما باشی و نمیتونی؛ اینو بدون که خدا به دلت نگاه میکنه ( پس اگه دلت با ماست، انگار که پیش مایی همیشه)...
القصه که گر در یمنی چو با منی پیش منی...
حرفای تو پرانتز باتوجه به متن عربی، در توضیح متن نوشته شده.
https://ble.ir/algheseh
@algheseh•
خلاصهٔ ترجمه
محمدبنمسلم که یکی از یارهای خوب، مشتی، کاردُرُست و باصفای امام صادق
از اینجا به بعد رو خودش تعریف میکنه و میگه:
وقتی رسیدم به امام، دست و سر امام رو بوسیدم و دیگه اشکام بند نیومد که نیومد و یهریز گریه کردم.
امام بهم گفت چرا گریه میکنی آخه؟!
منم گفتم: قربونتون بشم، گریه میکنم چون بدون شما غریبیم و غریبونه زندگی میکنیم
از سختی زندگی و بیپولی و گرفتاریم گریه میکنم
از اینکه دوست دارم پیش شما باشم و نمیتونم هروقت دلم خواست به دیدنتون بیام گریه میکنم
میگه امام بهم گفت فلانی!
حرفای تو پرانتز باتوجه به متن عربی، در توضیح متن نوشته شده.
https://ble.ir/algheseh
@algheseh•
۴۰۲
۱۸:۰۹
•به مناسبت ایام عزای رسول الله
، این ماجرارو دوباره مرور کنیم•
۱۵۳
۲۰:۰۰
بازارسال شده از القصه
.
ماجرای «دَوات و قلم» رو احتمالا شنیدید. برای روایت بعدی که اتفاقا مربوط به همون بخش ۴ و روایات ۱۲تا امامه، لازمه که خلاصه بگم قضیه دوات و قلم چی بوده.
پیامبر
چندروز قبل از وفاتش، مریض° میشه. مردم برای عیادت میان و وقتی تو خونش جمع میشن، پیامبر بهشون میگه برید برام یه کاغد و خودکار°°
بیارید یه چیزی براتون بنویسم
که تا همیشه از بدبختی و بیچارگی در امان باشید.
خب چی بهتر از این؟! پس قطعا مردم به تکاپو افتادن که برن کاغذ و خودکار پیدا کنن، اما ناگهان یه اتفاق عجیب میوفته
. یکی که بعدها میشه خلیفۀ دوم
، وقتی جنبوجوش مردم رو میبینه، میگه: این مَرده داره هذیون میگه، ولش کنید! (منظورش پیامبر بوده. استیکر نمیذارم، یعنی ندارم که چیزی در شأنش بذارم، حرفی هم نمیزنم، خودتون تو خلوت خودتون از خجالتش دربیاید)
مردک این حرف رو میزنه و طبیعتا پیامبر هم ناراحت میشه.
حالا به نظرتون مردم به حرف کی گوش کردن
؟! به حرف پیامبر که ازشون خواسته بود کاغذ و خودکار بیارن یا به حرف اون مردک؟!
بله! با کمال تاسف باید عرض کنم که مردم به حرف اون مردک گوش میکنن
. اصلا هم تعجب نداره! چرا؟! دلایلش زیاد و مفصله، اما فقط اینو بگم؛ اینا بار اولشون نبود که همچین حماقتی میکردن🫠. مثالش؛ هم تو روایات و هم چندجا تو قرآن اومده، که یکیش سورۀ جمعه°°° است. خدا میگه وقتی بوی پول و عشقوحال به دماغشون خورد، پیامبر و نماز رو بیخیال شدن و رفتن
! همه رفتن
، الا امام علی و دوسهنفر دیگه.
از بچگی قصۀ «دوات و قلم» رو بسیار شنیده بودیم، بسیار! وقتی هم میپرسیدیم که خب حالا اون مردک یه غلطی خورد، پیامبر دیگه چرا ننوشت؟! جواب این بود که: پیامبر ترور شخصیت شد و نوشتنش دیگه فایده نداشت و ... .
این جوابا درسته
، اما کامل نیست
️.
روایت بعدی، روشن میکنه که پیامبر بلاخره وصیتش رو نوشت یا نه
.
بعدشم، اون وصیت چی بود اصلا؟! پیامبر قراربود چی بنویسه که مردم دیگه هرگز بدبخت نشن...🫠
° شیعه و سنی نقل میکنن که پیامبر رو مسموم کرده بودن.
°° قلم و کتف گوسفند.
°°° {جمعه/۱۱}
https://ble.ir/algheseh@algheseh.
خب چی بهتر از این؟! پس قطعا مردم به تکاپو افتادن که برن کاغذ و خودکار پیدا کنن، اما ناگهان یه اتفاق عجیب میوفته
مردک این حرف رو میزنه و طبیعتا پیامبر هم ناراحت میشه.
حالا به نظرتون مردم به حرف کی گوش کردن
بله! با کمال تاسف باید عرض کنم که مردم به حرف اون مردک گوش میکنن
از بچگی قصۀ «دوات و قلم» رو بسیار شنیده بودیم، بسیار! وقتی هم میپرسیدیم که خب حالا اون مردک یه غلطی خورد، پیامبر دیگه چرا ننوشت؟! جواب این بود که: پیامبر ترور شخصیت شد و نوشتنش دیگه فایده نداشت و ... .
این جوابا درسته
روایت بعدی، روشن میکنه که پیامبر بلاخره وصیتش رو نوشت یا نه
بعدشم، اون وصیت چی بود اصلا؟! پیامبر قراربود چی بنویسه که مردم دیگه هرگز بدبخت نشن...🫠
° شیعه و سنی نقل میکنن که پیامبر رو مسموم کرده بودن.
°° قلم و کتف گوسفند.
°°° {جمعه/۱۱}
https://ble.ir/algheseh@algheseh.
۱
۲۰:۰۱
بازارسال شده از القصه
.
روایت ۱۱ از بخش ۴
متن روایت
خلاصۀ ترجمه:
بعد از وفات پیغمبر، شهر شلوغ شده بود، قورباغهها هفتتیر میکشیدن
، ابوبکر
خلیفه شده بود، اصلاحطلبا و اصولگراها• باهم کَلکَل میکردن که ما چه خدمتها که نکردیم!
یهروز که ابوذر و مقداد و طلحه پیش امام بودن، صحبت از اینکلکلهای سیاسی میشه. امام علی
به طلحه میگه: «یادته اون روزای آخر عمر پیغمبر، وقتی تو خونش جمع بودیم، بهمون گفت برید کاغذ و خودکار بیارید تا چیزی براتون بنویسم که هیچوقت بدبخت نشید؟!
یادته بعدش رفیقت•• گفت: «ولش کنید داره هذیون میگه»؟!
یادته بعدش پیغمبر ناراحت شد و بیخیال شد و چیزی نگفت؟!
طلحه میگه: آره والا همشو یادمه.
امام میگه: شماها به حرف اون یارو گوش دادید و نموندید و رفتید، اما من، مقداد، ابوذر و سلمان فارسی موندیم. شما که رفتید بیرون، پیغمبر برام تعریف کرد که میخواسته تو جمع چی بگه و چی بنویسه. گفت جبرئیل بهم خبرداده که اُمَّتم بعد از من به اختلاف میخورن و بدبخت میشن.
بعدش به من گفت برو یه چی بیار تا چیزی که قراربود بگم رو بنویسی. به مقداد و سلمان و ابوذر هم که مونده بودن گفت شماها شاهد باشید که من چی دارم میگم.
پیغمبر اسم تکتک جانشینهای بعد از من رو آورد و من نوشتم. اولیش پسرم حسن
بود، دومی پسرم حسین
و بعدش ۹تا از بچههای حسین
×۹.
امام به اینجای حرفاش که میرسه، برای اینکه به طلحه ثابت کنه که راست گفته
، به مقداد و ابوذر میگه: شما شاهد بودید، راست دارم میگم دیگه؟!
اون دوتام میگن: به جون مادرمون که دقیقا همین بود
.
طلحه به امام میگه: من از پیغمبر شنیدم که هیچکس روی زمین
و زیر آسمون
راستگوتر از ابوذر نیست، پس امکان نداره ابوذر و مقداد دروغ گفته باشن. اما تو خودت از همۀ اونا راستگوتر و مشتیتری.
• مهاجرین و انصار.•• خلیفۀ دوم.
https://ble.ir/algheseh@algheseh
خلاصۀ ترجمه:
یهروز که ابوذر و مقداد و طلحه پیش امام بودن، صحبت از اینکلکلهای سیاسی میشه. امام علی
یادته بعدش رفیقت•• گفت: «ولش کنید داره هذیون میگه»؟!
یادته بعدش پیغمبر ناراحت شد و بیخیال شد و چیزی نگفت؟!
طلحه میگه: آره والا همشو یادمه.
امام میگه: شماها به حرف اون یارو گوش دادید و نموندید و رفتید، اما من، مقداد، ابوذر و سلمان فارسی موندیم. شما که رفتید بیرون، پیغمبر برام تعریف کرد که میخواسته تو جمع چی بگه و چی بنویسه. گفت جبرئیل بهم خبرداده که اُمَّتم بعد از من به اختلاف میخورن و بدبخت میشن.
بعدش به من گفت برو یه چی بیار تا چیزی که قراربود بگم رو بنویسی. به مقداد و سلمان و ابوذر هم که مونده بودن گفت شماها شاهد باشید که من چی دارم میگم.
پیغمبر اسم تکتک جانشینهای بعد از من رو آورد و من نوشتم. اولیش پسرم حسن
امام به اینجای حرفاش که میرسه، برای اینکه به طلحه ثابت کنه که راست گفته
اون دوتام میگن: به جون مادرمون که دقیقا همین بود
طلحه به امام میگه: من از پیغمبر شنیدم که هیچکس روی زمین
• مهاجرین و انصار.•• خلیفۀ دوم.
https://ble.ir/algheseh@algheseh
۱
۲۰:۰۱
•
عزاداریها قبول

•
عزاداریها قبول
•
۱۲۵
۱۴:۰۰
•
خب، برگردیم به قصۀ الغیبه و ادامۀ بخش ۱۰
اگه یادتون باشه، یه تیکه از بخش ۱۰ این بود: تذکر امامها دربارۀ روزگار غیبت.یکی از مشکلات روزگار غیبت، اینه که به امام دسترسی نداریم و نمیدونیم باید چیکار کنیم.اما اهلبیت، این قضیه رو از قبل برای ما روشن کردن و تذکرات لازم رو بهمون دادن.الان میخوایم چندتا از اون روایات رو بخونیم
.
•
خب، برگردیم به قصۀ الغیبه و ادامۀ بخش ۱۰
اگه یادتون باشه، یه تیکه از بخش ۱۰ این بود: تذکر امامها دربارۀ روزگار غیبت.یکی از مشکلات روزگار غیبت، اینه که به امام دسترسی نداریم و نمیدونیم باید چیکار کنیم.اما اهلبیت، این قضیه رو از قبل برای ما روشن کردن و تذکرات لازم رو بهمون دادن.الان میخوایم چندتا از اون روایات رو بخونیم
•
۱۲۴
۱۴:۰۰
•
دو روایت از بخش ۱۰
متن روایت اول
متن روایت دوم
خلاصههای ترجمه
از امام صادق
میپرسن که تو اون دورانی که ما به امام دسترسی نداریم، چیکار کنیم؟
امام میگه: به همون چیزایی که قبلا بهتون گفتیم عمل کنید، ما بقیش براتون مشخص میشه.
تو روایت دیگه هم از امام صادق
میپرسن که وقت غیبت چیکار کنیم؟
امام میگه اعتقاداتتون رو حفظ کنید، دشمن عوض نشده و دوست هم عوض نشده.
https://ble.ir/algheseh@algheseh•
خلاصههای ترجمه
امام میگه: به همون چیزایی که قبلا بهتون گفتیم عمل کنید، ما بقیش براتون مشخص میشه.
امام میگه اعتقاداتتون رو حفظ کنید، دشمن عوض نشده و دوست هم عوض نشده.
https://ble.ir/algheseh@algheseh•
۴۴۵
۱۴:۰۱
•
اما این وسط، امام
یه دعایی هم یاد شیعهها داده که تو روزگار غیبت بخونن
، زیاد هم بخونن.القصه بعدی رو هم مثل القصههای دیگه، از دست ندید

با ما همراه باشید
•
اما این وسط، امام
•
۱۵۸
۱۴:۰۸