امروز بعد از مراسم از مترو اومدیم تو خیابون، تقریبا ساعت ۶ بود
میخواستیم تاکسی بگیرم که دیدیم یه آقا داره با اصرار به مردم میگه هرجا میرید صلواتی میبرمتون... خیلی برام جالب بود که تو تهران فضا عین اربعین بود (موکبای مختلف و حمل و نقل مردمی و...)
آقاهه رسید جلوی من، بهش گفتم: دمت گرم داداش، ما ۸، ۹ تا بچه باهامونه جا نمیشیم
(دوتا خانواده بودیم، حاج حسین دارابی اینا و ما) گفت: با خانمم هستیم، اونم ماشین داره، بیایید سوار بشید (هردوتا شاسی بلند داشتن)
بچهها رو صدا زدیم اومدن سوار شدن، تو راه ازش پرسیدم بچهی شهر ری هستی؟ گفت: آره، من دیروز و پریروز مصلی بودم، از صبح تا ظهر هم تشییع آقا بودم، از ظهر رسیدم خونه به خانمم گفتم هوا گرمه بریم مردمو جابجا کنیم (خانمش هم تو اون ماشین گفته بود بیماری خاص داره برای همین نتونسته تشییع بره از ظهر اومده بود برای خدمت زوار)
گفتم: دمت گرم، خدا قبول کنه ازتون... با یه حسرت سنگینی گفت: ما که کاری از دستمون بر نیومد برای آقا، حداقل زائراشو جابجا کنیم...
خیلی غبطه خوردم به اعتقادش... تا وقتی چنین مردمی پای کار انقلاب هستند هیچکس حریف ما نمیشه
#ملت_مبعوث#باید_برخاست
علی طیبیان بابای ۵ فرزند
@ali_tayebiyan
میخواستیم تاکسی بگیرم که دیدیم یه آقا داره با اصرار به مردم میگه هرجا میرید صلواتی میبرمتون... خیلی برام جالب بود که تو تهران فضا عین اربعین بود (موکبای مختلف و حمل و نقل مردمی و...)
آقاهه رسید جلوی من، بهش گفتم: دمت گرم داداش، ما ۸، ۹ تا بچه باهامونه جا نمیشیم
بچهها رو صدا زدیم اومدن سوار شدن، تو راه ازش پرسیدم بچهی شهر ری هستی؟ گفت: آره، من دیروز و پریروز مصلی بودم، از صبح تا ظهر هم تشییع آقا بودم، از ظهر رسیدم خونه به خانمم گفتم هوا گرمه بریم مردمو جابجا کنیم (خانمش هم تو اون ماشین گفته بود بیماری خاص داره برای همین نتونسته تشییع بره از ظهر اومده بود برای خدمت زوار)
گفتم: دمت گرم، خدا قبول کنه ازتون... با یه حسرت سنگینی گفت: ما که کاری از دستمون بر نیومد برای آقا، حداقل زائراشو جابجا کنیم...
خیلی غبطه خوردم به اعتقادش... تا وقتی چنین مردمی پای کار انقلاب هستند هیچکس حریف ما نمیشه
#ملت_مبعوث#باید_برخاست
علی طیبیان بابای ۵ فرزند
۴۰۱
۲۱:۵۴
۴۰۱
۲۱:۵۴
علی طیبیان
شام سوپ داشتیم، دیدم سَکینه (دخترم ۶ سالشه) قاشقشو گذاشته پایین، با یه لبخند محبت آمیز خیره شده بهم، داره دهن منو نگاه میکنه گفتم: چیه بابا؟ چیشده؟ میگه: بابایی امروز این گوسفنده هم مثل شما غذا میخورد خیلی باحال بود
این چند روز که اومدیم تهران، بچهها دلشون تنگ شده برای چیزایی که دوست دارن
اومده میگه: «بابایی! دلم برای "بُزی" و "عمه" و "مادرجون" تنگ شده»
+ ابراز احساساتشو دوست داشتم، ولی دلم برای عمه و مادرجون سوخت
اومده میگه: «بابایی! دلم برای "بُزی" و "عمه" و "مادرجون" تنگ شده»
+ ابراز احساساتشو دوست داشتم، ولی دلم برای عمه و مادرجون سوخت
۳۵۵
۱۰:۰۸
گرچه توهین به مسئولان حتما اشتباه هست، اما یکبار قبل از اینکه به مردمی که دارن از دست مسئولین خون دل میخورن نقد کنیم، یه سوال میخوام بپرسم: به نظر شما آقای عراقچی چه حرکت «غیر شرافتمندانه»ای انجام دادن که مردم فریاد میکشن و بهشون میگن «بیشرف»؟
۱- مذاکره با دشمن زیر شبح تهدید؟
۲- مذاکره در حالیکه دشمن داره شروط مذاکره رو در تنگه هرمز، نوار غزه و لبنان نقض میکنه؟
۳- مذاکره در حالیکه منافع ما توسط دشمن تحریم میشه؟
۴- مذاکره در حالیکه جان رهبر انقلاب توسط دشمن تهدید میشه؟
۵- مذاکره در حالیکه ولی فقیه "علی الاصول نظر دیگری" داشتند؟
۶- همه موارد
دوباره تاکید میکنم: من نمیخوام توهین به مسئولان رو تایید کنم، این کار #اشتباه هست. الان میخوام ریشه ناراحتی و خشم مردم رو بررسی کنیم
@ali_tayebiyan
۴۳۵
۱۶:۵۶
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
علی طیبیان
شام سوپ داشتیم، دیدم سَکینه (دخترم ۶ سالشه) قاشقشو گذاشته پایین، با یه لبخند محبت آمیز خیره شده بهم، داره دهن منو نگاه میکنه گفتم: چیه بابا؟ چیشده؟ میگه: بابایی امروز این گوسفنده هم مثل شما غذا میخورد خیلی باحال بود
داره به عسل غذا میده
باز اصرار داره که شبیه من غذا میخوره
باز اصرار داره که شبیه من غذا میخوره
۵۸۹
۱۶:۳۸
دیروز مهمون داشتیم
از این خرماها و رنگینکها براش آوردیم
از این خرماها و رنگینکها براش آوردیم
۳۱۵
۱۹:۲۰
علی طیبیان
دیروز مهمون داشتیم
از این خرماها و رنگینکها براش آوردیم
مهمون قبلی خرما و رنگینگ خرما داشتیم
مهمون جدید یه کم تخمه
یه مهمون دیگه بیاد خودمون مهمونی لازم میشیم
مهمون جدید یه کم تخمه
یه مهمون دیگه بیاد خودمون مهمونی لازم میشیم
۳۶۲
۱۹:۲۳
علی طیبیان
مهمون قبلی خرما و رنگینگ خرما داشتیم مهمون جدید یه کم تخمه یه مهمون دیگه بیاد خودمون مهمونی لازم میشیم
یه هفته هست خانمم داره میگه خونه هیچییی نداریم، منم اینقدر درگیر کتاب و کانالا و برنج هستم که فرصت ندارم برم خرید کنم
دیروز ناهار مهمون داشتیم هرچی داشتیم و نداشتیم درست کردیم، امروزم جمعه بود فروشگاها بسته
یه دفه غروب یه مهمون جدید زنگ زد گفت شب شام میخوایم بیاییم خونهتون، گفتیم اتفاقا ماهم خیلی گرسنهایم شامتونو درست کنید بیایید اینجا (خانم سوپ درست کرده بود، خداروشکر از سوپ نجات پیدا کردم
)
جاتون خالی خیلی خوشمزه بود
دیروز ناهار مهمون داشتیم هرچی داشتیم و نداشتیم درست کردیم، امروزم جمعه بود فروشگاها بسته
یه دفه غروب یه مهمون جدید زنگ زد گفت شب شام میخوایم بیاییم خونهتون، گفتیم اتفاقا ماهم خیلی گرسنهایم شامتونو درست کنید بیایید اینجا (خانم سوپ درست کرده بود، خداروشکر از سوپ نجات پیدا کردم
جاتون خالی خیلی خوشمزه بود
۳۶۱
۱۹:۲۵