لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل منِ معلّمم
۶۲۳ عضو

منِ معلّم

PhD in Higher Educational Administrationمعلّم، مؤلف و پژوهشگر حوزه‌های علوم تربیتی، مدیریت آموزش عالی و آموزش زبان های خارجی www.AliMontazery.ir
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۶ تیر
thumbnail
#نوشته : فقرِ رضایت
سال‌ها پیش مردی را می‌شناختم که از بسیاری از مردم ثروتمندتر بود.خانه داشت.ماشین داشت.زمین داشت.حساب بانکی‌اش از حقوق یک عمر کار کردن خیلی‌ها بیشتر بود.
اما هر بار که او را می‌دیدم، احساس می‌کردم چیزی را گم کرده است.نه پول.نه دارایی.
چیز دیگری.
هر جا می‌رفتیم، نگاهش زودتر از خودش می‌رسید.
اگر دوستی لباسی تازه پوشیده بود، می‌پرسید:«چند خریدی؟»
اگر کسی خانه‌ای خریده بود:«متری چند درآمد؟»
اگر کسی به سفر رفته بود:«هتلش چطور بود؟ اتاقش بزرگ بود؟»
اگر کسی ماشینی نو خریده بود:«نقد خریدی یا قسطی؟»
گاهی فکر می‌کردم او عاشق دانستن است.اما بعدها فهمیدم دانستن نبود.شمردن بود.
او زندگی نمی‌کرد.حساب می‌کرد.
همیشه در حال اندازه گرفتن بود.اندازه گرفتن آدم‌ها.اندازه گرفتن دارایی‌ها.اندازه گرفتن فاصله‌ها.
انگار مسابقه‌ای در جریان بود که فقط خودش از آن خبر داشت.
یک روز در سفر، کنار میز صبحانه نشسته بودیم.نان تازه بود.چای داغ بود.پنجره رو به دریا باز می‌شد.
اما او به جای دریا، به بشقاب میز کناری نگاه می‌کرد.بعد از چند دقیقه گفت:«فکر کنم سرویس رزرو اون‌ها بهتر از مال ما باشه.»
سرم را بلند کردم.مردی را دیدم که همه چیز داشت.جز آرامش.
آن روز ناگهان فهمیدم بعضی آدم‌ها فقیرند؛نه در جیب.در رضایت.
و فقر رضایت، عجیب‌ترین نوع فقر است.چون هر چه بیشتر داشته باشی، باز هم احساس کمبود می‌کنی.
چون مسئله نداشتن نیست.مسئله دیدن است.
سال‌ها گذشت.بارها به او فکر کردم.
و هر بار به این نتیجه رسیدم که شاید غم‌انگیزترین زندان دنیا، زندانی باشد که دیوارهایش را مقایسه ساخته باشد.
در آن زندان، هیچ چیز کافی نیست.هیچ موفقیتی کامل نیست.هیچ دارایی‌ای آرامش نمی‌آورد.و هیچ پنجره‌ای رو به منظره خودت باز نمی‌شود.چون تمام عمر، چشم به پنجره دیگران دوخته‌ای.
منابع الهام:این روایت از «نظریه مقایسه اجتماعی» لئون فستینگر الهام گرفته است. فستینگر نشان داد انسان‌ها ارزش و موفقیت خود را اغلب نه بر اساس واقعیت زندگی‌شان، بلکه از طریق مقایسه با دیگران ارزیابی می‌کنند.همچنین در روان‌شناسی مثبت‌گرا، پژوهش‌های متعدد نشان داده‌اند که رضایت از زندگی بیش از آنکه به میزان دارایی وابسته باشد، به شیوه ادراک و تفسیر آن دارایی‌ها وابسته است. به همین دلیل، افزایش امکانات لزوماً به افزایش احساس خوشبختی منجر نمی‌شود.

از مجموعه «روایت‌های زیسته» علی قائم منتظرینقل تمام و یا بخشی از این روایت به شرط آنکه امانتِ واژه و منبع اثر پاس داشته شود، بلامانع و مزید امتنان نگارنده (علی قائم منتظری) خواهد بود.‌undefined www.AliMontazery.ir‌undefined️ Ble.ir/AliMontazery_ir‌undefined Telegram.me/AliMontazery
undefined۳۰
undefined۳۰
undefined۳
undefined۱

۷۶۸

۹:۴۷

۱۸ تیر
#نوشته سمباده
نجاری را می‌شناختم که می‌گفت:«هیچ تکه چوبی با یک ضربه از بین نمی‌رود.آنچه چوب را نابود می‌کند، سمباده‌ای است که ساعت‌ها آرام روی آن کشیده می‌شود.»
سال‌ها بعد، معنای حرفش را نه در کارگاه نجاری، که میان آدم‌ها فهمیدم.
بعضی انسان‌ها چکش نیستند.سمباده‌اند.
هر روز، چیزی از تو می‌سایند.یک نگاه.یک کنایه.یک خنده.یک جمله که با «شوخی کردم...» تمام می‌شود.
آن‌قدر آرام که اگر از تو بپرسند چه اتفاقی افتاده، جوابی نداری.هیچ دعوایی نشده است.هیچ ناسزایی در کار نبوده است.
فقط بعد از هر دیدار، کمی کمتر خودت را دوست داری.کمی بیشتر در توانایی‌هایت تردید می‌کنی.کمی بیشتر مراقب هر کلمه و هر حرکتت می‌شوی.
و عجیب اینجاست که اگر روزی اعتراض کنی، لبخندی می‌زنند و می‌گویند:«جنبه هم چیز خوبیه...»
سال‌ها طول کشید تا بفهمم بعضی آدم‌ها از شکستن استخوان‌ها لذت نمی‌برند.آن‌ها ترجیح می‌دهند ستون فقرات اعتمادبه‌نفست را ذره‌ذره بسایند.بی‌صدا.بی‌اثر.بی‌شاهد.
و درست از همان روز یاد گرفتم که همه زخم‌ها کبود نمی‌شوند.بعضی زخم‌ها، فقط باعث می‌شوند انسان، خودش را کمتر از آنچه هست باور کند.
منابع الهام:این روایت از مفهوم تحقیر در پژوهش‌های جان گاتمن الهام گرفته است. گاتمن تحقیر را مخرب‌ترین الگوی ارتباطی می‌داند؛ رفتاری که با کنایه، تمسخر، کوچک‌شمردن و برتری‌جویی، عزت‌نفس طرف مقابل را فرسوده می‌کند.همچنین با نظریه آلفرد آدلر هم هم‌خوان است؛ افرادی که احساس ناایمنی و حقارت درونی را با کوچک کردن دیگران جبران می‌کنند، معمولاً به جای ساختن ارزش در خود، از ارزش دیگران می‌کاهند.
از مجموعه «روایت‌های زیسته» علی قائم منتظرینقل تمام و یا بخشی از این روایت به شرط آنکه امانتِ واژه و منبع اثر پاس داشته شود، بلامانع و مزید امتنان نگارنده (علی قائم منتظری) خواهد بود.‌undefined www.AliMontazery.ir‌undefined️ Ble.ir/AliMontazery_ir‌undefined Telegram.me/AliMontazery
undefined۲
undefined۱
undefined۱

۱۴۵

۱۸:۴۵

۲۰ تیر
#نوشته گذرنامه‌های نامرئی
بازار شلوغ بود.بوی ادویه، صدای چکش مسگرها و همهمه خریداران، کوچه‌های قدیمی را پر کرده بود.
کنار یکی از حجره‌ها ایستاده بودم که چند گردشگر وارد بازار شدند.
فروشنده‌ای با لبخند جلو رفت.چای تعارف کرد.با حوصله درباره فرش‌ها توضیح داد.
چند نفر دیگر هم جمع شدند تا با آن‌ها عکس بگیرند.
چند دقیقه بعد، گروه دیگری از راه رسید.آن‌ها هم گردشگر بودند.اما این بار نه کسی چای تعارف کرد، نه کسی برای خوشامدگویی جلو رفت.
یکی زیر لب چیزی گفت.دیگری فقط نگاه کرد و رویش را برگرداند.
هر دو گروه، هزاران کیلومتر راه آمده بودند.هر دو، مهمان همین خاک بودند.اما انگار گذرنامه بعضی‌ها، پیش از آنکه مهر ورود بخورد، در ذهن ما ارزش‌گذاری شده بود.
همان‌جا با خودم فکر کردم:عجیب است...گاهی انسان‌ها را نه با نامشان،نه با رفتارشان،بلکه با تصویری که از سرزمینشان در ذهنمان ساخته‌ایم، ملاقات می‌کنیم.
آن روز فهمیدم بعضی مرزها روی نقشه نیستند.در ذهن ما کشیده شده‌اند.مرزهایی که آدم‌ها را پیش از آنکه بشناسیم، طبقه‌بندی می‌کنند.
یکی را شایسته احترام بیشتر.دیگری را مستحق بی‌اعتنایی.
و شاید اندوه‌بارترین بخش ماجرا این باشد که خودمان هم گاهی قربانی همین نگاه می‌شویم.همان‌گونه که دیگران، ممکن است ما را نه با اخلاقمان، که با گذرنامه‌مان قضاوت کنند.
از بازار که بیرون آمدم، به این فکر می‌کردم که اگر روزی ارزش انسان‌ها را از ملیت، زبان، رنگ پوست یا ثروتشان جدا کنیم، شاید جهان جای آرام‌تری شود.شاید آن روز، دیگر هیچ‌کس برای محترم بودن، احتیاج به گذرنامه‌ای از یک سرزمین خاص نداشته باشد.
منابع الهام:این روایت از نظریه هویت اجتماعی هنری تجفل الهام گرفته است. این نظریه نشان می‌دهد انسان‌ها به‌طور ناخودآگاه افراد را بر اساس عضویت در گروه‌های مختلف (ملیت، قومیت، مذهب یا طبقه اجتماعی) دسته‌بندی می‌کنند و برای برخی گروه‌ها ارزش بیشتری قائل می‌شوند.همچنین با پژوهش‌های مربوط به سوگیری منزلت و اثر هاله‌ای هم‌خوان است؛ پدیده‌ای که در آن، تصور ما از جایگاه اجتماعی یا اقتصادی یک فرد، بر نوع رفتارمان با او اثر می‌گذارد؛ حتی پیش از آنکه شخصیت واقعی او را بشناسیم.
از مجموعه «روایت‌های زیسته» علی قائم منتظرینقل تمام و یا بخشی از این روایت به شرط آنکه امانتِ واژه و منبع اثر پاس داشته شود، بلامانع و مزید امتنان نگارنده (علی قائم منتظری) خواهد بود.‌undefined www.AliMontazery.ir‌undefined️ Ble.ir/AliMontazery_ir‌undefined Telegram.me/AliMontazery
undefined۱
undefined۱
undefined۱

۱۵۱

۱۵:۲۸

۲۹ تیر
thumbnail
#درنگ_تربیتی
وقتی بیمار به پزشک مراجعه می‌کند، معمولاً می‌داند که تشخیص و درمان، حاصل سال‌ها مطالعه و تجربه است.
اما گاهی در آموزش، همین نگاه را فراموش می‌کنیم.

آموزش هم یک علم است؛ علمی که برای شناختِ یادگیری، رشد، انگیزه، رفتار، تفاوت‌های فردی و مسیر رشد انسان، سال‌ها در دانشگاه‌ها و مراکز علمی مطالعه می‌شود.

وقتی فرزندمان را به یک مجموعه آموزشی می‌سپاریم، قرار نیست فقط چند کلمه، چند مهارت، یا چند صفحه کتاب یاد بگیرد.
او باید در مسیر یادگیری، اعتمادبه‌نفس، انگیزه، علاقه، مهارت ارتباطی و توانایی یادگیری را نیز به دست آورد.
و این مسیر، با همکاری خانواده و مجموعه آموزشی بهتر طی می‌شود؛ نه با تقابل.

ممکن است گاهی والدین از یک سخت‌گیری، یک تأخیر در پیشرفت، یا حتی یک تصمیم آموزشی خوششان نیاید.
اما پیش از قضاوت، بد نیست از خودمان بپرسیم:
«آیا این تصمیم بر اساس سلیقه گرفته شده، یا پشت آن یک نگاه آموزشی و علمی وجود دارد؟»

ما در آموزش، فقط به دنبال سریع‌تر رسیدن نیستیم؛ به دنبال درست‌تر رشد کردنیم.

گاهی کودک باید کمی بیشتر تمرین کند. گاهی باید صبر کرد. گاهی لازم است مسیر یادگیری تغییر کند. و گاهی مهم‌تر از همه، باید کاری کرد که کودک همچنان به یادگیری علاقه‌مند بماند.

در آموزش، همکاری والدین با معلم و مجموعه آموزشی، بخشی از خودِ فرایند یادگیری است.

فرزند ما زمانی بهتر رشد می‌کند که خانه و آموزشگاه، به جای کشیدن او به دو سوی متفاوت، در یک مسیر حرکت کنند.

نقل و بازنشر این نوشته، به شرط آن‌که امانتِ واژه و منبعِ اثر پاس داشته شود، بلامانع و مزیدِ امتنان نگارنده (علی قائم‌منتظری) خواهد بود.‌undefined www.AliMontazery.ir‌undefined️ Ble.ir/AliMontazery_ir‌undefined Telegram.me/AliMontazery_ir
undefined۳۴
undefined۳
undefined۱
undefined۱
undefined۱

۱.۱K

۷:۴۴

۴ مرداد
thumbnail
#نوشته وقتی خورشید زودتر از ما بیدار می‌شود
این روزها، هر روز حدود ساعت چهار و نیم صبح، خورشید در مشهد طلوع می‌کند.
خورشید کار خودش را بلد است.نه جلسه می‌خواهد،نه بخشنامه،نه کمیته‌ای برای تعیین ساعت طلوع.
هر روز، تقریباً سرِ وقت،از پشت افق بالا می‌آید و می‌گوید:«صبح شده.»
اما ما هنوز خوابیم.نه از آن خواب‌هایی که آدم دلش می‌خواهد ادامه پیدا کند؛از آن خواب‌هایی که گاهی نتیجه‌ تصمیم‌های بیدارهایی است که خوابشان نبرده است.
چند ساعت بعد،وقتی زندگی آرام‌آرام می‌خواهد شروع شود،بخشی از روز روشن گذشته است.
بعد، عصر می‌رسد.غروب می‌شود.تاریکی زودتر از آنچه باید، خودش را به زندگی می‌رساند.
و ما می‌مانیم و چراغ‌هایی که باید روشن شوند؛در خانه‌ها،در مغازه‌ها،در کارگاه‌ها،در مدرسه‌ها،در خیابان‌ها.
بعد هم می‌گوییم:«مصرف برق زیاد است.»
البته که زیاد است.وقتی ساعتِ زندگی را با ساعتِ خورشید هماهنگ نمی‌کنیم،وقتی روشناییِ رایگانِ صبح را از دست می‌دهیم،وقتی بخش بزرگی از فعالیت‌ها به ساعاتی منتقل می‌شود که نور طبیعی کمتر است،طبیعت هم دیگر نمی‌تواند همه‌ بی‌نظمی‌های ما را جبران کند.
گاهی به این فکر می‌کنم که ما حتی با «زمان» هم نتوانستیم به توافق برسیم.
یک سال ساعت‌ها جلو رفتند.یک سال عقب کشیده شدند.بعد گفتند دیگر تغییر نمی‌کنند.بعد دوباره بحث تغییرشان مطرح شد.تقویم‌ها، سامانه‌ها، تلفن‌ها و نرم‌افزارها هم گاهی ماندند که بفهمند بالاخره ساعت چند است!
انگار زمان،که یکی از منظم‌ترین پدیده‌های جهان است،در میان تصمیم‌های ما گرفتار شده باشد.
و این فقط یک ساعت نیست.
پشتِ این ساعت،برنامه‌ زندگی میلیون‌ها انسان ایستاده است:ساعت شروع کار،مدرسه،دانشگاه،حمل‌ونقل،مصرف انرژی،خواب،سلامت،و اقتصاد.
در بسیاری از کشورها، تغییر ساعت تابستانی و زمستانی، موافقان و مخالفان علمی خود را دارد؛اما یک اصل در مدیریت عمومی تقریباً همیشه مهم است:تصمیم خوب، فقط تصمیمی نیست که گرفته شود؛تصمیم خوب، تصمیمی است که بتوان برای پیامدهایش برنامه داشت.
مسئله شاید این نباشد که ساعت را جلو ببریم یا عقب.مسئله این است که آیا پیش از تصمیم گرفتن،آثار تصمیم را سنجیده‌ایم؟
آیا از متخصصان انرژی پرسیده‌ایم؟از متخصصان خواب و سلامت؟از اقتصاددانان؟از حمل‌ونقل؟از فناوری اطلاعات؟از مردم؟
یا فقط هر چند سال یک‌بار،با خودِ ساعت هم مثل بسیاری از مسائل دیگر برخورد کرده‌ایم:تصمیم بگیریم،اجرا کنیم،بعد که پیامدهایش آمد،دوباره درباره‌ اصل تصمیم جلسه بگذاریم.
خورشید اما همچنان کار خودش را می‌کند.
هر روز،بی‌آنکه مصوبه‌ای بخواهد،طلوع می‌کند.
شاید مشکل ما این نیست که خورشید زود بیدار می‌شود.شاید مشکل این است که ما هنوز یاد نگرفته‌ایم چگونه با چیزهایی که منظم‌تر از خودمان هستند، منظم زندگی کنیم.
و گاهی،در سرزمینی که حتی برای هماهنگ کردن ساعتش با روشناییِ روزسال‌ها بحث می‌کند،آدم به این فکر می‌افتد:شاید پیش از آنکه بخواهیم زمان را مدیریت کنیم،باید کمی مدیریت کردن را یاد بگیریم.
منابع الهام:این روایت از مفاهیم مرتبط با تصمیم‌گیری عمومی، حکمرانی و سوءمدیریت الهام گرفته است. در نظریه‌ عقلانیت محدود، هربرت سایمون نشان می‌دهد که تصمیم‌گیرندگان همیشه با اطلاعات کامل و شناخت همه‌ پیامدها تصمیم نمی‌گیرند؛ اما همین محدودیت، ضرورتِ جمع‌آوری اطلاعات، ارزیابی گزینه‌ها و سنجش پیامدهای تصمیم را بیشتر می‌کند.
از مجموعه «روایت‌های زیسته» علی قائم منتظرینقل تمام و یا بخشی از این روایت به شرط آنکه امانتِ واژه و منبع اثر پاس داشته شود، بلامانع و مزید امتنان نگارنده (علی قائم منتظری) خواهد بود.‌undefined www.AliMontazery.ir‌undefined️ Ble.ir/AliMontazery_ir‌undefined Telegram.me/AliMontazery
undefined۲
undefined۲
undefined۱
undefined۱

۱۳۳

۱۴:۰۳

۹ مرداد
#نوشته گاهی یک برداشت، از خودِ واقعیت خطرناک‌تر است
آدم‌ها همیشه آنچه را می‌بینند، همان‌گونه که هست روایت نمی‌کنند.
گاهی گوشه‌ای از یک اتفاق را می‌بینند، بخشی از ماجرا را می‌شنوند و بعد، باقیِ داستان را با برداشت خودشان کامل می‌کنند.
مسئله از همین‌جا آغاز می‌شود؛ جایی که «مشاهده» آرام‌آرام جای خود را به «قضاوت» می‌دهد.
شاید کسی چند نوجوان را در کوچه ببیند و تصور کند همه متعلق به یک مجموعه‌اند.
شاید رفت‌وآمدی را ببیند و برایش معنایی بسازد که واقعیت ندارد.
شاید حتی چیزی را با نیت خیر گزارش کند، اما یک لحظه فکر نکند که آن گزارش، وقتی از دهان او خارج شود، ممکن است برای آدم دیگری هزینه داشته باشد؛ برای یک کسب‌وکار، برای چندین خانواده، برای اعتبار یک مجموعه یا حتی برای زندگی و معیشت کسانی که هیچ نقشی در آن ماجرا نداشته‌اند.
ما در زندگی اجتماعی فقط مسئول کارهایی که انجام می‌دهیم نیستیم؛ تا اندازه‌ای مسئول برداشت‌هایی هم هستیم که از حرف‌ها و گزارش‌های خود در ذهن دیگران ایجاد می‌کنیم.
پیش از آنکه درباره چیزی قضاوت کنیم، شاید بد نباشد یک سؤال ساده از خودمان بپرسیم:«آیا من همه واقعیت را دیده‌ام، یا فقط بخشی از آن را؟»
و پیش از آنکه چیزی را به دیگری نسبت بدهیم، سؤال مهم‌تری وجود دارد:«اگر برداشت من اشتباه باشد، چه کسی هزینه آن را خواهد پرداخت؟»
گاهی یک جمله برای گوینده فقط یک جمله است؛اما برای کسی که درباره او گفته شده، می‌تواند ماه‌ها و حتی سال‌ها هزینه داشته باشد.
شاید کمی مکث، کمی تحقیق و کمی انصاف، قبل از هر قضاوتی، نه‌تنها نشانه اخلاق‌مداری، که نشانه مسئولیت اجتماعی ما باشد.
منابع الهام:گاهی ما یک اتفاق را می‌بینیم، اما تمام واقعیت را نه؛ بعد ذهنمان جای خالی اطلاعات را با برداشت خودش پر می‌کند.روان‌شناسان از این خطاها با مفاهیمی مانند «خطای اسناد» و «سوگیری تأییدی» یاد می‌کنند؛ یعنی گاهی آنچه را فکر می‌کنیم دیده‌ایم، جای آنچه را واقعاً دیده‌ایم می‌گیرد.
از مجموعه «روایت‌های زیسته» علی قائم منتظرینقل تمام و یا بخشی از این روایت به شرط آنکه امانتِ واژه و منبع اثر پاس داشته شود، بلامانع و مزید امتنان نگارنده (علی قائم منتظری) خواهد بود.‌undefined www.AliMontazery.ir‌undefined️ Ble.ir/AliMontazery_ir‌undefined Telegram.me/AliMontazery
undefined۳
undefined۱
undefined۱

۱۳۲

۱۵:۴۳

۱۸ مرداد
thumbnail
بالاخره رسید...
بعضی کتاب‌ها فقط با مرکب و کاغذ متولد نمی‌شوند؛پشت تولدشان، صبوری آدم‌هایی ایستاده است که در روزهای سخت، نمی‌گذارند کاری که آغاز شده، نیمه‌تمام بماند.
«نقشه راه معلمی؛ از هویت تا امید» بالاخره منتشر شد؛در روزهایی که جنگ، تورم، گرانی و کمبود کاغذ، قطعی برق و ده‌ها دشواری دیگر می‌توانست انتشارش را به تأخیر بیندازد.چاپ اول، در ۳۰۰۰ نسخه و ۲۲۲ صفحه، توسط انتشارات الوند پویان.
این کتاب حاصل تلاش برای ترسیم مسیری است برای نومعلمان و دانشجویان تربیت معلم؛ از هویت حرفه‌ای و مسئولیت‌پذیری تا رفتار و پرستیژ حرفه‌ای، ارتباطات دیجیتال، مهارت تدریس، روان‌شناسی یادگیرنده و کار تیمی؛ هشت فصل برای روزهایی که یک معلم تازه می‌خواهد قدم در این راه بگذارد.
و در این میان، تشکر واژه کوچکی است برای کسانی که در این مسیر همراه شدند؛از سرکار خانم دکتر مطلق برای ویراستاری دقیق و همراهی ارزشمندشان، از تیم فنی و صفحه‌آرایی، و از جناب آقای شجاعی، مدیرمسئول انتشارات الوند پویان که مانند همیشه با همراهی و اعتمادشان، انتشار این اثر را ممکن کردند.
کتاب که چاپ شد، دوباره به این فکر کردم که:معلمی مقصد نیست؛ راهی است که باید هر روز دوباره انتخابش کنیم.هیچ‌کس روز نخست، معلمی کامل نیست؛اما هر معلم می‌تواند امروز،آگاه‌تر، اثرگذارتر و امیدوارتر از دیروز باشد.و شاید تمام فلسفه این کتاب، همین یک جمله باشد.

undefined www.AliMontazery.ir‌undefined️ Ble.ir/AliMontazery_ir‌undefined Telegram.me/AliMontazery
undefined۹
undefined۱
undefined۱

۱.۱K

۱۵:۴۳

۲۴ مرداد
#نوشته: نسلی که فردا را به «فعلاً» سپرده بود
در یکی از کلاس‌هایم، روبه‌رویم جوان‌هایی نشسته بودند؛جوان‌هایی با دنیایی متفاوت از آنچه ما در سن آن‌ها تجربه کرده بودیم.
نه می‌توانم بگویم بهترند،نه بدتر.فقط جهانشان دیگر شبیه جهان ما نیست.
گاهی از خودم می‌پرسیدم:چرا این‌قدر همه‌چیز برایشان موقتی است؟چرا وقتی از آینده حرف می‌زنیم، نگاهشان از پنجره عبور می‌کند؟چرا برای چیزی که قرار است چند سال بعد اتفاق بیفتد، این‌قدر سخت هیجان‌زده می‌شوند؟
یک روز با یکی از آن‌ها صحبت می‌کردم.از درسش پرسیدم.گفت:«فعلاً می‌خونم.»
از کارش پرسیدم.گفت:«فعلاً اینجام.»
از برنامه‌اش برای چند سال بعد پرسیدم.لبخندی زد و گفت:«ببینیم چی میشه...»
اول فکر کردم این همان بی‌حوصلگی و بی‌برنامگی است که گاهی درباره نسل جدید می‌گوییم.نسلی که انگار هیچ‌چیز را جدی نمی‌گیرد.اما بیشتر که گوش دادم، فهمیدم شاید مسئله چیز دیگری باشد.گفت:«استاد، آدم وقتی ندونه فردا چه شکلیه، چطور برای پنج سال بعدش برنامه بریزه؟»
ساکت شدم.
ادامه داد:«من فعلاً درس می‌خونم. شاید بعدش کار پیدا کردم. شاید ادامه دادم. شاید رفتم. شاید موندم. نمی‌دونم.»
بعد با خنده‌ای که بیشتر شبیه خستگی بود گفت:«فعلاً همین امروز رو درست بگذرونیم.»
آن روز برای نخستین بار به کلمه «فعلاً» جور دیگری نگاه کردم.«فعلاً» همیشه نشانه بی‌هدفی نیست.گاهی نام دیگری برای زندگی کردن در جهانی است که فرداهایش قابل پیش‌بینی نیستند.
ما نسلی را دیده بودیم که برای خانه‌ای که هنوز نداشت، نقشه می‌کشید.برای شغلی که هنوز به دست نیاورده بود، سال‌ها درس می‌خواند.برای آینده‌ای که هنوز نرسیده بود، صبر می‌کرد.
اما شاید این جوان‌ها بارها دیده‌اند که نقشه‌های بلندمدت، پیش از رسیدن به مقصد تغییر می‌کنند.
برای همین، آینده را کمتر وعده می‌دهند و بیشتر «امتحان» می‌کنند.
رابطه‌ای را آغاز می‌کنند و می‌گویند فعلاً.شغلی را انتخاب می‌کنند و می‌گویند فعلاً.درس می‌خوانند و می‌گویند فعلاً.جایی می‌مانند و می‌گویند فعلاً.
و شاید غم‌انگیزترین قسمت ماجرا این باشد که گاهی انسان آن‌قدر در «فعلاً» زندگی می‌کند که نمی‌فهمد چه زمانی سال‌های زندگی‌اش گذشته است.
اما آیا باید سرزنششان کرد؟شاید نه.
شاید پیش از آنکه بپرسیم:«چرا آینده‌نگر نیستی؟»
باید بپرسیم:«آینده‌ای که از آن حرف می‌زنیم، چقدر برای تو قابل اعتماد بوده است؟»
من هنوز فکر می‌کنم انسان به رؤیا نیاز دارد.به برنامه.به ساختن.به اینکه بتواند چیزی را برای فردایی دورتر از امروز تصور کند و برای رسیدن به آن قدم بردارد.
اما یاد گرفته‌ام میان بی‌خیالی و بی‌اعتمادی به آینده تفاوت بگذارم.
گاهی جوانی که امروز هیچ نقشه‌ای برای فردا ندارد، تنبل نیست؛فقط سال‌هاست کسی نتوانسته به او نشان دهد که فردا، ارزش برنامه‌ریزی دارد.
و شاید یکی از مهم‌ترین وظایف ما، پیش از آنکه به نسل تازه بگوییم «آینده‌نگر باشید»، این باشد که دوباره کاری کنیم که آینده، برایشان قابل تصور باشد.چون انسان وقتی آینده را باور کند، برای ساختنش صبر می‌کند.اما وقتی آینده را مبهم و بی‌اعتماد ببیند،تمام زندگی‌اش را به یک کلمه می‌سپارد:فعلاً...
منابع الهام:این روایت از مفهوم چشم‌انداز زمانی آینده الهام گرفته است؛ یعنی اینکه فرد آینده را تا چه اندازه گسترده، قابل دسترس و ارزشمند ادراک می‌کند. شرایط ناپایدار می‌تواند این افق را کوتاه‌تر کند و تصمیم‌های فرد را بیشتر به اکنون معطوف سازد.همچنین با پژوهش‌های مربوط به عدم‌قطعیت و تخفیف زمانی هم‌خوان است؛ هرچه آینده مبهم‌تر و غیرقابل پیش‌بینی‌تر ادراک شود، پاداش‌ها و اهداف نزدیک اهمیت بیشتری پیدا می‌کنند.
از مجموعه «روایت‌های زیسته» علی قائم منتظرینقل تمام و یا بخشی از این روایت به شرط آنکه امانتِ واژه و منبع اثر پاس داشته شود، بلامانع و مزید امتنان نگارنده (علی قائم منتظری) خواهد بود.‌undefined www.AliMontazery.ir‌undefined️ Ble.ir/AliMontazery_ir‌undefined Telegram.me/AliMontazery
undefined۲
undefined۱
undefined۱

۹۳

۱۰:۱۲

۹ شهریور
#نوشته اشتباه‌های حساب شده
سال‌ها پیش، در دبیرستان، معلمی داشتیم که اسمش برای خیلی از بچه‌های رشته ریاضی آشنا بود.
از آن معلم‌هایی بود که وقتی پای تخته می‌رفت،انگار حسابان و دیفرانسیل و انتگرال برایش زبان مادری بود.
اما یک چیز در کلاسش برای من عجیب بود.
تقریباً هر جلسه،وسط حل یک مسئله،یک جایی از محاسبات را اشتباه می‌کرد.
گاهی بچه‌ها متوجه نمی‌شدند و خودش چند خط بعد برمی‌گشت و اصلاحش می‌کرد.گاهی هم یکی از بچه‌ها دستش را بالا می‌برد و می‌گفت:«آقا... فکر کنم اینجا اشتباه کردید.»
و او خیلی ساده می‌گفت:«آره... درست می‌گی.»
نه اخمی،نه توجیهی،نه تلاش برای اینکه ثابت کند معلم همیشه باید درست بگوید.
آن روزها فکر می‌کردیم شاید حواسش پرت می‌شود.
چند سال بعد، پس از فارغ‌التحصیلی، یک روز به مدرسه برگشتم.دیدمش.
بعد از سلام و احوالپرسی، بالاخره سؤالی را که سال‌ها در ذهنم مانده بود پرسیدم:«آقا، یک چیزی همیشه برای من عجیب بود.شما واقعاً آن اشتباه‌های محاسباتی را می‌کردید؟»
لبخندی زد.
گفتم:«فکر می‌کنم بعضی‌هایشان عمدی بود.»
خندید و گفت:«بالاخره فهمیدی؟»
بعد کمی مکث کرد و گفت:«ببین...یکی از مسئولیت‌های پنهان معلم، فقط درس دادن نیست.»
گفت:«شما بچه‌های ریاضی بودید.یک درس سخت،یک کنکور مهم،و ترسی که گاهی از خودِ درس بزرگ‌تر می‌شد.اگر دانش‌آموز فکر کنداشتباه کردن یعنی ضایع شدن،کم‌کم سؤال نمی‌پرسد.جواب نمی‌دهد.دستش را بالا نمی‌برد.و حتی اگر چیزی را نفهمیده باشد،ترجیح می‌دهد سکوت کند.»
بعد گفت:«می‌خواستم بفهمیدحتی معلمی که سال‌ها این درس را تدریس کرده،ممکن است اشتباه کند.پس اگر شما هم اشتباه کردید،دنیا تمام نشده است.»
آن روز تازه فهمیدماو فقط حسابان درس نمی‌داد.داشت به ما چیزی را یاد می‌داد که در هیچ کتابی از آن سؤال چهارگزینه‌ای نمی‌آمد:اینکه انسان می‌تواند اشتباه کند و همچنان ارزشمند بماند.
شاید به همین دلیل بود که در کلاس او،بچه‌ها از سؤال پرسیدن نمی‌ترسیدند.اشتباه می‌کردند،اصلاح می‌کردند،دوباره تلاش می‌کردندو ادامه می‌دادند.
آن معلم،گاهی عمداً یک جواب را غلط می‌نوشت؛اما در واقع داشت یک باور درست را در ذهن ما می‌نوشت:اشتباه، پایان یادگیری نیست؛گاهی آغاز آن است.
سال‌ها گذشته است.از بسیاری از فرمول‌هایی که آن روزها یاد گرفتیم،چیز زیادی در ذهنم نمانده.اما آن درس هنوز مانده است.
شاید بعضی از بهترین معلم‌ها،آن‌هایی نیستند که فقط جواب درست را بلدند؛آن‌هایی‌اند که به ما اجازه می‌دهندبدون ترس،جواب غلط بدهیم.
منابع الهام:این روایت از مفهوم امنیت روانی در یادگیری الهام گرفته است؛ مفهومی که ایمی ادموندسون بر اهمیت ایجاد محیطی تأکید می‌کند که افراد در آن بتوانند بدون ترس از تحقیر، سؤال بپرسند، خطا کنند و اشتباه خود را بیان کنند. همچنین با ایده‌ی ذهنیت رشد در آثار کارول دوک پیوند دارد؛ اینکه خطا و دشواری، بخشی طبیعی از فرایند یادگیری و رشد توانایی‌هاست.شاید هنر معلم همین باشد:کاری کند که دانش‌آموز از اشتباه کردن نترسد؛ چون کسی که از خطا می‌ترسد، پیش از آنکه یادگیری را متوقف کند، پرسیدن را متوقف کرده است.
از مجموعه «روایت‌های زیسته» علی قائم منتظرینقل تمام و یا بخشی از این روایت به شرط آنکه امانتِ واژه و منبع اثر پاس داشته شود، بلامانع و مزید امتنان نگارنده (علی قائم منتظری) خواهد بود.‌undefined www.AliMontazery.ir‌undefined️ Ble.ir/AliMontazery_ir‌undefined Telegram.me/AliMontazery
undefined۳۴
undefined۳۰
undefined۱

۴۸۶

۱۴:۱۹

۱۰ شهریور
#نوشته وقتی درس، راهش را گم می‌کند
در دبیرستان، یک درس را خیلی دوست داشتم.نه اینکه عاشق خودِ درس باشم؛بیشتر، معلمش را دوست داشتم.
وقتی وارد کلاس می‌شد، می‌دانست از کجا شروع کند و قرار است کجا برسیم.مطالب یکی‌یکی می‌آمدند و عجیب اینکه هر مطلب، دستِ مطلب قبلی را می‌گرفت و ما را به بعدی می‌رساند.
گاهی آخر کلاس که به عقب نگاه می‌کردم، می‌دیدم تمام آنچه خوانده‌ایم، مثل تکه‌های یک پازل، کنار هم نشسته‌اند.
سال بعد، معلم عوض شد.ادامه همان درس بود،و تقریباً همان دانش‌آموز.اما من دیگر همان آدمِ سال قبل نبودم.
کم‌کم درس برایم سخت شد.مطالب را می‌خواندم، اما ارتباطشان را پیدا نمی‌کردم.چیزهای زیادی گفته می‌شد، اما نمی‌دانستم کدامشان مقدمه است، کدام نتیجه و هرکدام قرار است کجای این مسیر به کار بیاید.
و عجیب‌تر اینکه فکر می‌کردم مشکل از خودم است.
سال‌ها گذشت تا فهمیدم گاهی دانش‌آموز ضعیف نشده است؛این مسیر یادگیری است که خوب طراحی نشده است.
معلم خوب فقط مطلب را بلد نیست؛برای رساندن آن به ذهن دیگری، مسیر دارد.می‌داند چه چیزی را باید زودتر بگوید، چه چیزی را بعدتر، کجا باید مکث کند و کجا باید بین دو مفهوم پلی بسازد.
امروز که به آن سال‌ها نگاه می‌کنم، می‌فهمم بی‌نظمی آموزشی فقط کلاس را شلوغ نمی‌کند؛ذهن دانش‌آموز را هم شلوغ می‌کند.
وقتی ارتباط میان مطالب را معلم طراحی نکرده باشد، دانش‌آموز ناچار است خودش این ارتباط‌ها را پیدا کند؛و این یعنی بخشی از انرژی ذهنی او، به جای یادگیری، صرف فهمیدنِ خودِ مسیر می‌شود.
معلمی که خودش نداند از کجا به کجا می‌رود،نباید انتظار داشته باشد دانش‌آموز راه را پیدا کند.و هیچ دانش‌آموزی هم نباید هزینه بی‌نظمی ذهنی معلم را بدهد.
منابع الهام:این روایت از تجربه زیسته و از مفهوم «بار شناختی» در نظریه جان سوِلر الهام گرفته است؛ دیدگاهی که بر محدودیت حافظه فعال و اهمیت طراحی مناسب آموزش تأکید دارد. وقتی محتوا بدون سازمان‌دهی و ارتباط روشن ارائه شود، بخشی از ظرفیت ذهنی یادگیرنده صرف پیدا کردن مسیر و ارتباط میان اطلاعات می‌شود، نه خودِ یادگیری. از این منظر، برنامه‌ریزی و انسجام فکری معلم، فقط یک مهارت حرفه‌ای نیست؛ بخشی از مسئولیت او در قبال ذهن یادگیرنده است.
از مجموعه «روایت‌های زیسته» علی قائم منتظرینقل تمام و یا بخشی از این روایت به شرط آنکه امانتِ واژه و منبع اثر پاس داشته شود، بلامانع و مزید امتنان نگارنده (علی قائم منتظری) خواهد بود.‌undefined www.AliMontazery.ir‌undefined️ Ble.ir/AliMontazery_ir‌undefined Telegram.me/AliMontazery
undefined۳۱
undefined۲

۲۱۴

۲۰:۵۶