لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل 💙رمــــانـکدهـ 🌿💙
۴۹۷ عضو

💙رمــــانـکدهـ 🌿

داغتــرینـ رمانــ های بلهـ! undefinedundefined
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۸ مرداد ۱۴۰۱
بازارسال شده از 🔖🔥قیمت آنلاین / طلا / دلار / ارز / خودرو / سکه اخبار فوری کانال بزرگترین مهم بروز
در عامار ۱۱۷۰ دوتا پاکت ۲۵ نفره میزارم undefinedundefinedble.ir/join/NzE1MWRiMG

۱

۱۵:۳۱

بازارسال شده از ᴍʏ ᴘᴜʀᴘʟᴇ ᴡᴏʀʟᴅ
چنلمح مایل به حمایت؟
پاکت داریم داخلش
undefinedundefined

۱

۱۵:۳۱

۱۵ مرداد ۱۴۰۱
بهـ نام اوundefinedundefined
undefined۳

۲.۱K

۸:۵۵

thumbnail
نامـ رمان: اشرافیـ شیطون بــلا undefinedundefinedژانـــر: طنــز ، عاشقانهخلاصهـ رمان: داستان درباره ي دختريه که خيلي شيطونه.اما خانواده ي اشرافي داره.توي خونه بايد مثل اشرافيا رفتار کنه.اما بيرون از خونه ميشه همون دختر شيطون.سعي ميکنه سوتي نده تا عمش متوجه نشه که نميتونه اشرافي رفتارکنه.هميشه از مهمونياي خانوادگي فرار ميکنه.اما توي يکي از مهموني ها مجبور به شرکت کردن ميشه و سوتي هاي زيادي ميده و…undefinedundefined
undefined۱۴

۲.۲K

۹:۰۲

معنی اسم های شخصیت های اصلی رمان!
آتاناز : (ترکي ـ فارسي) افتخار پدر، موجب آسايش و شادکامي پدر، عزيزِ پدر
آترين:(فارسي) زيبا و پر انرژي
آرسين:(فارسي) پسر آريايي
undefinedundefined
undefined۷

۲.۲K

۹:۱۳

#part1آخيــــــش!!يه خواب راحت بدون هيچ خر مگس مزاحمي!!!از روي تخت بلند شدمو به طرف دست به آب رفتم!
اووووووه…!قيافه رو!!شدم مثه اين آمازونيا!!موهاي ژولي و پولي،دماغ پف کرده و چشماي قرمز!!
آخــه يکي نيس به من بگه واسه چي تا کله ي سحر چت ميکني؟!نه آخه واسه چي؟!مرض داري آتاناز؟!
اهه…دارم با خودم حرف ميزنم…چل که بودم…چل و پنج شدم!!
با غر غر لباساي سنگين اشرافي رو پوشيدم.
آدم گوني بپوشه بهتره از اينه که اين لباساي بيست تني رو بپوشه!!والــٌا!!!اونم چي؟!قهوه اي و طلايي!!
اي تو روح کسي که اين لباسو دوخته!!اول صبحي تگري زده تو اعصاب ما!!
خواستم از نرده ها ليـــز بخورم که يادم افتاد اينجا خونس و من بايد يه دختر اشرافي و سنگين باشم!!!بعـــله!
با غرور از پله ها پايين اومدم.زهره خانوم،پير ترين خدمتکار خونه اومد سمتم.
زهره خانوم:سلام خانوم کوچيک.صبحتون بخير!
دلم ميخواست اين غرور الکي رو کنار بزارم و بپرم لپاي نرمشو بوس کنم!ولي حيف…نبايد اينکارو بکنم!
سرمو تکون دادم و گفتم:صبح شما هم بخير!
زهره خانوم:خانوم و آقا تو سالن منتظرتونن.
من:باشه.
به طرف سالن رفتم.عمو متين و عمه جان خعــلي شيک و مجلسي پشت ميز نشسته بودن!!اينکه ميگم شيک و مجلسي واقعا شيک و مجلسيا!!مثه عصا قورت داده ها خيلي شق و رق و بدون هيچ قوزي نشسته بودن!!
با صداي پر غرور و رسايي گفتم:صبحـــتون بخـير!
عمه نگاه پر تحسينشو بهم دوخت و گفت:صبح بخير آتا جان!
عمو با خنده گفت:بدو بيا که صبحونه از دهن افتــ….
ولي با چشم غره ي عمه ساکت شد!
پشت ميز نشستم…اوووق!!خـاويـار؟؟؟!نه!!!
اي خـــدا من به کي بگم از خاويار متنفرم؟؟هان؟؟حتي اسمشم که مياد حالت تهوع ميگيرم!!
يه ليوان آب پرتغال خوردم و منتظر شدم تا عمو متين از پشت ميز بلند شه.تا عمو بلند شد منم خيلي شيک بلند شدم و تشکر کردم.
من:ممنون بابت صبحانه!
جــََلــدي از پله ها پريدم بالا و رفتم تو اتاقم!!اه….گند بزنن به اين خونه…!آدم خفقان ميگيره!!
عشـــق است بيرون!!
شلوار جين مشکيمو با مانتوي اسپرت خاکي رنگن پوشيدم.يه مقنعه ي گشاد مشکي هم انداختم سرم!
پيـــــش به سوي بيـــــرون!!آها…داشت يادم ميرفت…!يه ياداشت نوشتم و چسبوندم به در اتاقم!
"دانشگاه هستم…"
هميــــــن!!عمه خانوم ميگن يه خانوم اشرافي بايد کم حرف بزنه!!منم که حرف گــوش کن!!
ياداشتمو خيلي کوتاه نوشتم!
از پله هاي بالکن اتاقم رفتم تو پارکينگ.قبل اينکه کسي منو با اين ريخت و قيافه ببينه پريدم تو لکسوز قرمزم!!
آخه به اعتقاد عمه جان يه دختر اشراف زاده نبايد مثه من لباس بپوشه که!
شيشه هاي دودي ماشينو بالا دادم!از پارکينگ اومدم بيرون.راه شني تو باغ رو در پيش گرفتم تا رسيدم به در ورودي حياط!!الان قشنگ فهميدين خونمون چه قدر بزرگه؟؟!!
undefinedundefined
undefined۲۳
undefined۲

۲.۲K

۹:۱۵

#part2بيخي…!در حياط رو با ريموت باز کردم و رفتم بيرون!
حـــالا شيشه ها پايين…آهنگ با صــداي بلــــند….و…ويــــژ!!!!!
جــوري گـــاز دادم که مطمئنم همسايه ها که هيچ!گربه ها و پرنده ها هم فحشم دادن!!
خــــب…حالا ميگازانيـم به سوي دانشگاه و رفـقا!!!
سپيده:ســـــ ـــــ ــــلام عشــقم!!!
من:مـــــــرض!درد بي درمان!!نفهم، خر،الاغ!!چند بار بهت بگم هي جلوي من عشقم عشقم نکن؟؟!!
سپيده:دوس دارم!!کيف ميده!
من:کيف ميده؟؟!!يه کيفي نشونت بدم که صد تا کيف از کنارش بزنه بيرون!نکبت!مي مونه نيمرخ چنگال!!خخخخخ!!
دلسا:سلام آتايي!
من:عليک دلي!!
امير:سلام و صبح بخيـــر بر آبجي خودم!!
من:سلام و صبح بخير بر داداش خل و مشنگ خودم!!حال و احوال؟؟!!
امير:خــ….
قبل اينکه امير جملشو کامل کنه مهناز حبيبي پريد وسط و گفت:بچه ها بدويين بياين!!استاد صداقت تا دو ماه نمياد!!
به جاش يه استاد جديد اومده!از اين خوشگلاست!!
دلسا يه چشم غره ي باحال بهش رفت و گفت:ممنون از اطلاع رسانيت!ميتوني بري!
مهناز:اوکي..!خواستم مطلعتون کنم!!
اينو گفت و رفت!
شروع کردم به مسخره بازي!
من:وااااايييييي!!فک کنين الان من ميرم تو کلاس با يارو لج ميوفتم!!بعدش مثه اين رمانا با هم کل کل ميکنيم و آخرش عاشق هم ميشيم!بعدش وقتي کلي ماجرا هاي سوزناک عشقولانه داشتيم ميريم سر خونه زندگيمون!!
سپيده:تو فکر بچتم کردي لابد؟؟!!
من:بعــــله که فکر بچمم کردم!!!بچه اولم که به ديار ابدي ميره !بچه ي دومم پسره که اسمشو ميزارم شمس الدين!! ايشالا ده بيستا بچه ي ديگه هم ميارم و کلا مهد کودک راه ميندازم!!
دلسا و سپي و امير داشتن قهقهه ميزدن!!!آخه مگه من دلقکم که اينا اين قدر به من ميخندن؟؟؟!!!
امير:خيلي باحالي دختر!!
من:خفه ديگه!!بريم که زمان درس است و کار!!!
سپيده:نيس تو خيلي درس ميخوني!!
من:اصلا من تنبل!تو که خرخوني،تو که نخبه اي،تو که عقل کلي کجاي دنيارو گرفتي به جز اون توالت فرنگي قديميه مامان بزرگت؟؟!!!
سپيده جيـــغ بلندي زد و شروع کرد به فحش دادن!!
دلسا:بسه ديگه!کلاس شروع شد و ما هنوز اينجاييم!
من:راس ميگه!بريم !
امير:نميگفتي هم ميرفتيم!
من:نه گفتم جهت اطلاع رساني!
امير:پس تو چــ….
با داد سپيده منو اميرلال شديم!!
سپي:وااااااااايييييي!نيم ساعت از کلاس گذشته!بريــــم!!
من:بريــــم!!!
undefinedundefined
undefined۱۳

۲.۲K

۹:۱۸

#part3در کلاس بسته بود!امير با نگراني الکي گفت:آتاناز تو شجاع مايي…برو در بزن…!!
من:بسم الله….الهم عجل الوليک و الفرج….!!!
دلسا:چي ميگي تو؟در بزن!
من:عــــه…!!داشتم ذکر ميگفتم!خير سرم دارم ميرم تو دهن شيــر!
سپيده:آتاناز غلط کرديم اصن!ديگه لال ميشيم!!توفقط در بزن!!!
من:آها اين شد حرف حساب!
گرومب گرومب در زدم!در زدنمم عين آدم نيس آخه!
يه صداي مغرور گفت:بفرماييد!
با اعتماد به نفس درو باز کردم و رفتم تو کلاس!بچه ها پشت سر من بودن!
با غرور نگاهي به استاد جديدمون انداختم!اوووه….!!جوووونم قيافه!!!
سريع خودمو جمع کردم و با غرور آتاناز اشرافي گفتم:ميتونيم وارد کلاس بشيم؟!
همه به غير از سپيده از تعجـــب دهناشون باز مونده بود!!آخــه من اين آتاي اشرافي رو نشون کسي نداده بودم خب!!
استاد جيگره:خانوم نيم ساعت از کلاس گذشته اون وقت شما الان اومدي؟!!
من:بله!الان اومدم!ميشه بيام تو يا نه؟؟!
از اين همه رک بودنم تعجب کرد و گفت:اين جلسه چون جلسه ي معارفه بود تاخيرتون رو ناديده ميگيرم!اما از جلسات بعد حتي يک دقيقه تاخير هم جايز نيست!
بابا لفظ قلم،کتابي،مولانا!!نکبتــــ فک کرده کيه؟!به آتاناز اميريان دستور ميده؟!!شيطونه ميگه يه جفت پا برم تو صورت قشنگشا!!!
من:بله!بچه ها بياين!
استاد:مثل اينکه گروهي تاخير داشتين؟!گروه بي انظباط ها!!
چـــــــي؟؟؟؟دست گذاشت رو نقطه ضعفم….
من:اگه شما بي انظباطي رو تو تاخير کردن ميبينين ،بله من و دوستام بي انظباتيم!!
استاد:اون وقت ميدونين مجازات آدم بي انظبات چيه؟؟!!
من:شما که بدوني واسه هفتاد و پنج ميليون جمعيت ايران کافيه!!
يه لحظه از عصبانيت به خودش لرزيد!بعــله!از مادر زاييده نشده کسي بخواد به دوستاي من توهيني بکنه!!
استاد:خانوم محترم بهتره درست صحبت کني!
من:صحبت کردن من ايرادي نداره!شما بايد به عنوان يه استاد ياد بگيرين با دانشجوهاتون چه طوري رفتار کنين!
استاد:اگه دانشجــ….
امير حرفشو قطع کرد و گفت:ببخشيد استاد ديگه تکرار نميشه!آتا بيا بريم!
خواستم چيزي بگم که دلسا آروم گفت:آتاناز ترو خدا بس کن!آخر ترمه،ميندازتت ها!!
من:غلط کرده ي مرتيکه ي ايکبيري!!
سپيده:کجاش ايکبيريه؟؟لامصب مثه شخصيت اين رمانا ميمونه!!
من:خفه ديگه!استاده داره نگاه ميکنه!
undefined۱۵

۲.۳K

۹:۲۰

#part4استاد:خب بهتره براي دانشجو هاي تازه از راه رسيدمون همه چيز رو توضيح بدم!!
من:بفرماييد استاد!
يه تاي ابروشو بالا انداخت و گفت:بله حتما!
ادامه داد:من استاد جهانبخش هستم و به جاي استاد قبليتون اومدم!سر کلاس من همون طور که گفتم تاخير و غيبت بايد دليل موجه داشته باشه!در غير اين صورت نمره ي پايان ترمتون از پونزده حساب ميشه!من خبر نميدم که کي ميان ترم دارين و شما بايد هميشه سر کلاس من آماده باشين!بچه هاهمه معرفي شدن فقط مونده شما چهار نفر!!
سپيده با ذوق و شوقي که از ديدن اين استادچندشه به دست آورده بود گفت:بله بله!من سپيده حاجيان هستم!
دلسا:منم دلسا طهماسبي!
امير:امير صادقي!
استاد و بقيه داشتن به من نگاه ميکردن!يه هو کرم شيطنتم شروع به فعاليت کرد…!!
من:سيرينتي پيتي!!
چند لحظه کلاس ساکت شد…!انگار نفهميدن!يه هــــويي کلاس ترکيـد!!
بعد از اينکه بچه ها کاملا خودشونو خالي کردن استاد با اخم گفت:خانوم محترم مزه پروني ممنوعه!!
من:اووووه!پس يه دفعه اي بگين اين جا زندانه ديگه!!
با خشم و عصبانيت و صدايي که داشت سعي ميکرد کنترلش کنه گفت:بـــله!!زندانـه!
با شيطنت گفتم:زندان بانش شمايين؟؟؟
يه هو چشماش گرد شد…آروم آروم اخم کرد و گفت:خير!من رئيس زندانم!
من:وا..!رئيس زندان که قاطي زندونيا نميشه!ميشه؟!
اينا رو با لحن خنده داري بيان ميکردم!جوري که امير داشت منفجر ميشد اما خودشو کنترل ميکرد!!
استاد:لطفا خودتون رو معرفي کنيد!بدون مسخره بازي!
کاملا جدي گفتم:بسم الله الرحمن الرحيم….!اينجانب آتاناز اميريان…ملقب به آتا…فرزند سهراب اميريان…. متولد هفت دو هزار و سيصدو هفتاد و يک… صادره از تهران…
undefined۳۶

۲.۴K

۹:۲۲