جز نجف هرکجا بروی هیچ خبری نیست جز بی خبری
*
خیریه امین نیکوکارانکانال خدا همین نزدیکی هاست کافیه فقط صداش کنیم
https://eitaa.com/aminnikokaran51773
کانال بله
شناسه:https://ble.ir/aminnikokaran51773
سایت آزمایشی موسسه :https://aminenikokaran.com/
*
کانال بله
سایت آزمایشی موسسه :https://aminenikokaran.com/
۴۸
۱۹:۵۴
بسم الله الرحمن الرحیم
أُحِلَّ لَكُمْ صَيْدُ الْبَحْرِ وَ طَعامُهُ مَتاعاً لَكُمْ وَ لِلسَّيَّارَةِ وَ حُرِّمَ عَلَيْكُمْ صَيْدُ الْبَرِّ ما دُمْتُمْ حُرُماً وَ اتَّقُوا اللَّـهَ الَّذِي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ (المائده - ٩٦)
ترجمه : صید دریا و طعام آن برای شما و کاروانیان حلال است؛ تا (در حال احرام) از آن بهرهمند شوید؛ ولی مادام که محرم هستید، شکار صحرا برای شما حرام است؛ و از (نافرمانی) خدایی که به سوی او محشور میشوید، بترسید.
تفسير :١ - اين آيه شريفه پيرامون صيدهای دريا سخن به ميان آورده می گويد صيد دريا و طعام آن برای شما (در حال احرام) حلال است"در اينكه منظور از طعام چيست؟ بعضی از مفسران احتمال دادهاند كه مراد ماهيانی است كه بدون صيد می ميرند و به روی آب میمانند در حالی كه میدانيم اين سخن درست نيست زيرا ماهی مرده خوردنش حرام است اگر چه در بعضی از روايات اهل تسنن تصريح به حليت آن شده است.
٢ - آنچه بيشتر از ظاهرآيه شريفه استفاده می شود اين است كه منظور از طعام همان خوراكی است كه از ماهيان صيد شده ترتيب داده شود، زيرا آيه میخواهد دو چيز را مجاز كند نخست صيد كردن و ديگر غذای صيد شده خوردن.اين بخاطر اين است كه شما و مسافران بتوانيد بهره ببريد يعنی بخاطر اينكه در حال احرام برای تغذيه به زحمت نيفتيد و بتوانيد از يك نوع صيد بهرهمند شويد، اين اجازه در مورد صيد دريا به شما داده شده است.
٣ - در پايان آيه شريفه برای تاكيد تمام احكامی كه ذكر شد میفرمايد از خداوندی كه در قيامت در پيشگاه او محشور خواهيد شد بپرهيزيد و با فرمان او مخالفت ننمائيد
خدایا : صلح و آرامش همراه با آسایش برای همه مسلمين در جهان حاکم فرما و ریشه ظلم و ستم را برکن.
التماس دعا
أُحِلَّ لَكُمْ صَيْدُ الْبَحْرِ وَ طَعامُهُ مَتاعاً لَكُمْ وَ لِلسَّيَّارَةِ وَ حُرِّمَ عَلَيْكُمْ صَيْدُ الْبَرِّ ما دُمْتُمْ حُرُماً وَ اتَّقُوا اللَّـهَ الَّذِي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ (المائده - ٩٦)
٢ - آنچه بيشتر از ظاهرآيه شريفه استفاده می شود اين است كه منظور از طعام همان خوراكی است كه از ماهيان صيد شده ترتيب داده شود، زيرا آيه میخواهد دو چيز را مجاز كند نخست صيد كردن و ديگر غذای صيد شده خوردن.اين بخاطر اين است كه شما و مسافران بتوانيد بهره ببريد يعنی بخاطر اينكه در حال احرام برای تغذيه به زحمت نيفتيد و بتوانيد از يك نوع صيد بهرهمند شويد، اين اجازه در مورد صيد دريا به شما داده شده است.
٣ - در پايان آيه شريفه برای تاكيد تمام احكامی كه ذكر شد میفرمايد از خداوندی كه در قيامت در پيشگاه او محشور خواهيد شد بپرهيزيد و با فرمان او مخالفت ننمائيد
التماس دعا
۳۵۰
۳:۵۳
گوشه ای از شگفتی های خلقت خداوند سبحان *
بسیاز زیبا و دلنشین
خیریه امین نیکوکارانکانال خدا همین نزدیکی هاست کافیه فقط صداش کنیم
https://eitaa.com/aminnikokaran51773
کانال بله
شناسه:https://ble.ir/aminnikokaran51773
سایت آزمایشی موسسه :https://aminenikokaran.com/
بسیاز زیبا و دلنشین
کانال بله
سایت آزمایشی موسسه :https://aminenikokaran.com/
۳۳
۳:۵۵
با سلام و عرض ادب
اکر دوست دارید در کارهای خیر ما هرچند کوچک ما شریک باشید گروه ما را به دیگر گروه ها و دوستان خود معرفی کنید
فطعا به اتفاق و همراهی هم میتواتیم گزه های زیادی از نیازمندان باز کنیم
گروه در پیام رسان ایتا



https://eitaa.com/aminnikokaran51773
کانال بله
شناسه:https://ble.ir/aminnikokaran51773
سایت آزمایشی موسسه :https://aminenikokaran.com/
اکر دوست دارید در کارهای خیر ما هرچند کوچک ما شریک باشید گروه ما را به دیگر گروه ها و دوستان خود معرفی کنید
فطعا به اتفاق و همراهی هم میتواتیم گزه های زیادی از نیازمندان باز کنیم
گروه در پیام رسان ایتا
کانال بله
سایت آزمایشی موسسه :https://aminenikokaran.com/
۳۴۷
۴:۰۷
خدایا تو خود مردم کشور ما را کمک کنآمینخدایا هر کسی که دارد خدمت میکند توفیق و هرکس دشمنی اگر قابل اصلاحاست اصلاح و اگر نه نابود گردان
خدایا کمک کن تا بتوانیم خوب و پاک زندگی کنیم خدای مهربان ما را از دروغ ؛ دزدی و... در امان نگه دار
که تو خدای بزرگ و ما بنده ناتوانیم
خدایا کمک کن تا بتوانیم خوب و پاک زندگی کنیم خدای مهربان ما را از دروغ ؛ دزدی و... در امان نگه دار
که تو خدای بزرگ و ما بنده ناتوانیم
۳۴۹
۴:۱۱
کانال بله
سایت آزمایشی موسسه :
۳۷۰
۵:۰۷
داستان زیبای فرش خانه
مشهدی رضا کارگر سادهای بود با دستهایی پینهبسته و دلی که برای امام حسین(ع) میتپید. زندگیاش سخت، و دخل و خرجش به زور به آخر ماه میرسید. همسرش بارها با خندهای تلخ گفته بود:«ما از این دنیا چیزی نخواستیم، فقط آبرومون حفظ بشه.»
در خانهشان وسایل زیادی نبود. نه طلا، نه پسانداز، نه دارایی قابل توجهی. فقط یک فرش نسبتاً سالم وسط اتاق پهن بود؛ همان که هم سفرهشان رویش باز میشد، هم بچهها رویش درس میخواندند و بازی میکردند.
محرم که نزدیک شد، رضا مثل هر سال خودش را وقف موکب محل کرد. یک روز برنج جابهجا میکرد، یک روز استکان میشست، یک روز هم دنبال تهیهی وسایل میدوید. امسال اما وضع موکب خوب نبود. هزینهها بالا رفته بود و بانیها هم کمتر از سالهای قبل کمک کرده بودند.
چند بار شنید که مسئول موکب با نگرانی میگفت:«اگر تا دو روز دیگه پول نرسه، نمیتونیم مثل همیشه از زائرها پذیرایی کنیم.»
همین جمله در دل رضا نشست. آن شب وقتی به خانه برگشت، ساکتتر از همیشه بود. همسرش فهمید چیزی ذهنش را درگیر کرده. رضا آرام گفت:«دلم نمیاد اسم امام حسین(ع) روی موکب باشه و کارش زمین بمونه... ولی من چیزی ندارم.»
نگاهش افتاد به فرش وسط اتاق. چند لحظه ساکت ماند. همسرش هم نگاهش را دنبال کرد. انگار هر دو، همزمان، به یک چیز فکر کرده بودند. سکوت خانه سنگین شد.
رضا با تردید گفت:«اگر این فرش رو بفروشیم، یه مبلغی جور میشه...»
همسرش اول چیزی نگفت. فقط به زمین خیره شد. این فرش، تنها وسیلهی باارزش خانهشان بود. یعنی بعد از فروشش، اتاقشان عملاً خالی میشد. اما چند لحظه بعد آهی کشید و گفت:«اگر برای امام حسین(ع) باشه، بفروش. ما روی زمین هم مینشینیم. خدا بزرگه.»
رضا سرش را پایین انداخت. اشکش را طوری پاک کرد که همسرش نبیند.
فردای آن روز، فرش را برداشت و به بازار برد. وقتی پولش را گرفت، دلش گرفت؛ نه از اینکه چیزی را از دست داده بود، بلکه از اینکه تمام دارایی قابلذکر زندگیاش را داده بود و حالا خانهاش خالیتر از قبل میشد. اما همان پول را بیکموکاست به موکب رساند و گفت:«این سهمِ خونهی ما برای سفرهی امام حسین(ع).»
مسئول موکب اول قبول نمیکرد. وقتی فهمید رضا فرش خانهاش را فروخته، اشک در چشمش جمع شد و گفت:«تو از ما جلوتری مشهدی رضا...»
محرم گذشت. موکب برپا شد، زائرها آمدند، غذا پخش شد، روضهها برپا شد و رضا با تمام خستگیاش، ته دلش آرام بود. اما وقتی به خانه برمیگشت و چشمش به کفِ خالی اتاق میافتاد، دلش میلرزید. بچهها روی یک زیرانداز نازک مینشستند. همسرش هیچ گلایهای نمیکرد، اما رضا میفهمید که سختی بیشتر شده.
چند هفته بعد، در محل کارش اتفاقی افتاد. یکی از استادکارهای قدیمی که سالها رضا را میشناخت، او را صدا زد و گفت:«شنیدم برای موکب، فرش خونهتو فروختی. راست میگن؟»
رضا خجالت کشید و گفت:«کاری نکردم. هر کسی یه جوری نوکری میکنه.»
استادکار چیزی نگفت، اما همان روز این ماجرا بین چند نفر از بازاریها و خیرهای محل پیچید. نه به عنوان نمایش، نه برای تعریف و تمجید؛ فقط از سر تعجب و احترام. همه میگفتند:«هنوز هم آدم پیدا میشه که از نونِ خونهاش برای امام حسین بزنه.»
دو سه روز بعد، همان مسئول موکب با چند نفر از معتمدهای محل به خانهی رضا آمدند. یک وانت هم همراهشان بود. بچهها دویدند دم در. رضا که بیرون آمد، ماتش برد.
داخل وانت، یک فرش نو و چند وسیلهی ضروری خانه بود.
رضا با دستپاچگی گفت:«نه آقا... من این کارو برای گرفتن چیزی نکردم. به خدا راضی نیستم...»
مسئول موکب جلو آمد، دستش را روی شانهی رضا گذاشت و گفت:«ما هم نمیگیم این پاداش کار توئه. این آبرویییه که امام حسین(ع) برات خرید. وقتی چند نفر از خیرها فهمیدن تو با چه حالی کمک کردی، گفتن نذارید خونهی این مرد خالی بمونه.»
رضا دیگر نتوانست چیزی بگوید. فقط نشست کنار دیوار و صورتش را با دست پوشاند. شانههایش میلرزید.
اما اوج ماجرا آنجایی بود که یکی از همان خیرها گفت:«این فقط فرش نیست. از فردا هم بیا سرِ کارِ انبار ما. آدمی که برای امامش از زندگیاش میگذره، معلومه امانتداره. ما به همچین آدمی نیاز داریم.»
رضا سرش را بلند کرد. باورش سخت بود. او فقط یک فرش نداده بود؛ اما حالا امام حسین(ع) برایش هم فرش خانه را برگردانده بود، هم آبرو، هم کارِ بهتر، هم گشایش زندگی.
دختر کوچکش روی فرش نو نشست و با ذوق گفت:«بابا، خونهمون دوباره قشنگ شد!»
رضا اشکهایش را پاک کرد، لبخندی زد و زیر لب گفت:«آقا جان... من فکر کردم فرش دادم، اما تو زندگیمونو از نو پهن کردی.»
از آن روز به بعد، هر وقت کسی از برکتِ خدمت برای امام حسین(ع) حرف میزد، رضا فقط همین را میگفت:امام حسین(ع) جبران میکند ...
مشهدی رضا کارگر سادهای بود با دستهایی پینهبسته و دلی که برای امام حسین(ع) میتپید. زندگیاش سخت، و دخل و خرجش به زور به آخر ماه میرسید. همسرش بارها با خندهای تلخ گفته بود:«ما از این دنیا چیزی نخواستیم، فقط آبرومون حفظ بشه.»
در خانهشان وسایل زیادی نبود. نه طلا، نه پسانداز، نه دارایی قابل توجهی. فقط یک فرش نسبتاً سالم وسط اتاق پهن بود؛ همان که هم سفرهشان رویش باز میشد، هم بچهها رویش درس میخواندند و بازی میکردند.
محرم که نزدیک شد، رضا مثل هر سال خودش را وقف موکب محل کرد. یک روز برنج جابهجا میکرد، یک روز استکان میشست، یک روز هم دنبال تهیهی وسایل میدوید. امسال اما وضع موکب خوب نبود. هزینهها بالا رفته بود و بانیها هم کمتر از سالهای قبل کمک کرده بودند.
چند بار شنید که مسئول موکب با نگرانی میگفت:«اگر تا دو روز دیگه پول نرسه، نمیتونیم مثل همیشه از زائرها پذیرایی کنیم.»
همین جمله در دل رضا نشست. آن شب وقتی به خانه برگشت، ساکتتر از همیشه بود. همسرش فهمید چیزی ذهنش را درگیر کرده. رضا آرام گفت:«دلم نمیاد اسم امام حسین(ع) روی موکب باشه و کارش زمین بمونه... ولی من چیزی ندارم.»
نگاهش افتاد به فرش وسط اتاق. چند لحظه ساکت ماند. همسرش هم نگاهش را دنبال کرد. انگار هر دو، همزمان، به یک چیز فکر کرده بودند. سکوت خانه سنگین شد.
رضا با تردید گفت:«اگر این فرش رو بفروشیم، یه مبلغی جور میشه...»
همسرش اول چیزی نگفت. فقط به زمین خیره شد. این فرش، تنها وسیلهی باارزش خانهشان بود. یعنی بعد از فروشش، اتاقشان عملاً خالی میشد. اما چند لحظه بعد آهی کشید و گفت:«اگر برای امام حسین(ع) باشه، بفروش. ما روی زمین هم مینشینیم. خدا بزرگه.»
رضا سرش را پایین انداخت. اشکش را طوری پاک کرد که همسرش نبیند.
فردای آن روز، فرش را برداشت و به بازار برد. وقتی پولش را گرفت، دلش گرفت؛ نه از اینکه چیزی را از دست داده بود، بلکه از اینکه تمام دارایی قابلذکر زندگیاش را داده بود و حالا خانهاش خالیتر از قبل میشد. اما همان پول را بیکموکاست به موکب رساند و گفت:«این سهمِ خونهی ما برای سفرهی امام حسین(ع).»
مسئول موکب اول قبول نمیکرد. وقتی فهمید رضا فرش خانهاش را فروخته، اشک در چشمش جمع شد و گفت:«تو از ما جلوتری مشهدی رضا...»
محرم گذشت. موکب برپا شد، زائرها آمدند، غذا پخش شد، روضهها برپا شد و رضا با تمام خستگیاش، ته دلش آرام بود. اما وقتی به خانه برمیگشت و چشمش به کفِ خالی اتاق میافتاد، دلش میلرزید. بچهها روی یک زیرانداز نازک مینشستند. همسرش هیچ گلایهای نمیکرد، اما رضا میفهمید که سختی بیشتر شده.
چند هفته بعد، در محل کارش اتفاقی افتاد. یکی از استادکارهای قدیمی که سالها رضا را میشناخت، او را صدا زد و گفت:«شنیدم برای موکب، فرش خونهتو فروختی. راست میگن؟»
رضا خجالت کشید و گفت:«کاری نکردم. هر کسی یه جوری نوکری میکنه.»
استادکار چیزی نگفت، اما همان روز این ماجرا بین چند نفر از بازاریها و خیرهای محل پیچید. نه به عنوان نمایش، نه برای تعریف و تمجید؛ فقط از سر تعجب و احترام. همه میگفتند:«هنوز هم آدم پیدا میشه که از نونِ خونهاش برای امام حسین بزنه.»
دو سه روز بعد، همان مسئول موکب با چند نفر از معتمدهای محل به خانهی رضا آمدند. یک وانت هم همراهشان بود. بچهها دویدند دم در. رضا که بیرون آمد، ماتش برد.
داخل وانت، یک فرش نو و چند وسیلهی ضروری خانه بود.
رضا با دستپاچگی گفت:«نه آقا... من این کارو برای گرفتن چیزی نکردم. به خدا راضی نیستم...»
مسئول موکب جلو آمد، دستش را روی شانهی رضا گذاشت و گفت:«ما هم نمیگیم این پاداش کار توئه. این آبرویییه که امام حسین(ع) برات خرید. وقتی چند نفر از خیرها فهمیدن تو با چه حالی کمک کردی، گفتن نذارید خونهی این مرد خالی بمونه.»
رضا دیگر نتوانست چیزی بگوید. فقط نشست کنار دیوار و صورتش را با دست پوشاند. شانههایش میلرزید.
اما اوج ماجرا آنجایی بود که یکی از همان خیرها گفت:«این فقط فرش نیست. از فردا هم بیا سرِ کارِ انبار ما. آدمی که برای امامش از زندگیاش میگذره، معلومه امانتداره. ما به همچین آدمی نیاز داریم.»
رضا سرش را بلند کرد. باورش سخت بود. او فقط یک فرش نداده بود؛ اما حالا امام حسین(ع) برایش هم فرش خانه را برگردانده بود، هم آبرو، هم کارِ بهتر، هم گشایش زندگی.
دختر کوچکش روی فرش نو نشست و با ذوق گفت:«بابا، خونهمون دوباره قشنگ شد!»
رضا اشکهایش را پاک کرد، لبخندی زد و زیر لب گفت:«آقا جان... من فکر کردم فرش دادم، اما تو زندگیمونو از نو پهن کردی.»
از آن روز به بعد، هر وقت کسی از برکتِ خدمت برای امام حسین(ع) حرف میزد، رضا فقط همین را میگفت:امام حسین(ع) جبران میکند ...
۱۸
۱۸:۲۷
خیلی از این خیرینی که مبالغ سنگین کمک میکنن بیشتر از اینکه وضع مالی خوبی داشته باشن دل بزرگی دارن.بارها شده شخص برای امام حسین (ع) طلا یا یه چیز ارزشمندی رو فروخته و کمک کرده درحالی که وضع مالی خودشم چندان خوب نیست و شاید کلی هم گرفتاری داره. یقینا این نوع کمک ها رو امام حسین (ع) یه جور دیگه میخره.
خدا به ما هم توفیق بده بتونیم با تمام وجود در راه امام حسین (ع) از خودمون هزینه کنیم
خدا به ما هم توفیق بده بتونیم با تمام وجود در راه امام حسین (ع) از خودمون هزینه کنیم
۹
۱۸:۲۷
داستان زیبای فرش خانه
مشهدی رضا کارگر سادهای بود با دستهایی پینهبسته و دلی که برای امام حسین(ع) میتپید. زندگیاش سخت، و دخل و خرجش به زور به آخر ماه میرسید. همسرش بارها با خندهای تلخ گفته بود:«ما از این دنیا چیزی نخواستیم، فقط آبرومون حفظ بشه.»
در خانهشان وسایل زیادی نبود. نه طلا، نه پسانداز، نه دارایی قابل توجهی. فقط یک فرش نسبتاً سالم وسط اتاق پهن بود؛ همان که هم سفرهشان رویش باز میشد، هم بچهها رویش درس میخواندند و بازی میکردند.
محرم که نزدیک شد، رضا مثل هر سال خودش را وقف موکب محل کرد. یک روز برنج جابهجا میکرد، یک روز استکان میشست، یک روز هم دنبال تهیهی وسایل میدوید. امسال اما وضع موکب خوب نبود. هزینهها بالا رفته بود و بانیها هم کمتر از سالهای قبل کمک کرده بودند.
چند بار شنید که مسئول موکب با نگرانی میگفت:«اگر تا دو روز دیگه پول نرسه، نمیتونیم مثل همیشه از زائرها پذیرایی کنیم.»
همین جمله در دل رضا نشست. آن شب وقتی به خانه برگشت، ساکتتر از همیشه بود. همسرش فهمید چیزی ذهنش را درگیر کرده. رضا آرام گفت:«دلم نمیاد اسم امام حسین(ع) روی موکب باشه و کارش زمین بمونه... ولی من چیزی ندارم.»
نگاهش افتاد به فرش وسط اتاق. چند لحظه ساکت ماند. همسرش هم نگاهش را دنبال کرد. انگار هر دو، همزمان، به یک چیز فکر کرده بودند. سکوت خانه سنگین شد.
رضا با تردید گفت:«اگر این فرش رو بفروشیم، یه مبلغی جور میشه...»
همسرش اول چیزی نگفت. فقط به زمین خیره شد. این فرش، تنها وسیلهی باارزش خانهشان بود. یعنی بعد از فروشش، اتاقشان عملاً خالی میشد. اما چند لحظه بعد آهی کشید و گفت:«اگر برای امام حسین(ع) باشه، بفروش. ما روی زمین هم مینشینیم. خدا بزرگه.»
رضا سرش را پایین انداخت. اشکش را طوری پاک کرد که همسرش نبیند.
فردای آن روز، فرش را برداشت و به بازار برد. وقتی پولش را گرفت، دلش گرفت؛ نه از اینکه چیزی را از دست داده بود، بلکه از اینکه تمام دارایی قابلذکر زندگیاش را داده بود و حالا خانهاش خالیتر از قبل میشد. اما همان پول را بیکموکاست به موکب رساند و گفت:«این سهمِ خونهی ما برای سفرهی امام حسین(ع).»
مسئول موکب اول قبول نمیکرد. وقتی فهمید رضا فرش خانهاش را فروخته، اشک در چشمش جمع شد و گفت:«تو از ما جلوتری مشهدی رضا...»
محرم گذشت. موکب برپا شد، زائرها آمدند، غذا پخش شد، روضهها برپا شد و رضا با تمام خستگیاش، ته دلش آرام بود. اما وقتی به خانه برمیگشت و چشمش به کفِ خالی اتاق میافتاد، دلش میلرزید. بچهها روی یک زیرانداز نازک مینشستند. همسرش هیچ گلایهای نمیکرد، اما رضا میفهمید که سختی بیشتر شده.
چند هفته بعد، در محل کارش اتفاقی افتاد. یکی از استادکارهای قدیمی که سالها رضا را میشناخت، او را صدا زد و گفت:«شنیدم برای موکب، فرش خونهتو فروختی. راست میگن؟»
رضا خجالت کشید و گفت:«کاری نکردم. هر کسی یه جوری نوکری میکنه.»
استادکار چیزی نگفت، اما همان روز این ماجرا بین چند نفر از بازاریها و خیرهای محل پیچید. نه به عنوان نمایش، نه برای تعریف و تمجید؛ فقط از سر تعجب و احترام. همه میگفتند:«هنوز هم آدم پیدا میشه که از نونِ خونهاش برای امام حسین بزنه.»
دو سه روز بعد، همان مسئول موکب با چند نفر از معتمدهای محل به خانهی رضا آمدند. یک وانت هم همراهشان بود. بچهها دویدند دم در. رضا که بیرون آمد، ماتش برد.
داخل وانت، یک فرش نو و چند وسیلهی ضروری خانه بود.
رضا با دستپاچگی گفت:«نه آقا... من این کارو برای گرفتن چیزی نکردم. به خدا راضی نیستم...»
مسئول موکب جلو آمد، دستش را روی شانهی رضا گذاشت و گفت:«ما هم نمیگیم این پاداش کار توئه. این آبرویییه که امام حسین(ع) برات خرید. وقتی چند نفر از خیرها فهمیدن تو با چه حالی کمک کردی، گفتن نذارید خونهی این مرد خالی بمونه.»
رضا دیگر نتوانست چیزی بگوید. فقط نشست کنار دیوار و صورتش را با دست پوشاند. شانههایش میلرزید.
اما اوج ماجرا آنجایی بود که یکی از همان خیرها گفت:«این فقط فرش نیست. از فردا هم بیا سرِ کارِ انبار ما. آدمی که برای امامش از زندگیاش میگذره، معلومه امانتداره. ما به همچین آدمی نیاز داریم.»
رضا سرش را بلند کرد. باورش سخت بود. او فقط یک فرش نداده بود؛ اما حالا امام حسین(ع) برایش هم فرش خانه را برگردانده بود، هم آبرو، هم کارِ بهتر، هم گشایش زندگی.
دختر کوچکش روی فرش نو نشست و با ذوق گفت:«بابا، خونهمون دوباره قشنگ شد!»
رضا اشکهایش را پاک کرد، لبخندی زد و زیر لب گفت:«آقا جان... من فکر کردم فرش دادم، اما تو زندگیمونو از نو پهن کردی.»
از آن روز به بعد، هر وقت کسی از برکتِ خدمت برای امام حسین(ع) حرف میزد، رضا فقط همین را میگفت:امام حسین(ع) جبران میکند ...
مشهدی رضا کارگر سادهای بود با دستهایی پینهبسته و دلی که برای امام حسین(ع) میتپید. زندگیاش سخت، و دخل و خرجش به زور به آخر ماه میرسید. همسرش بارها با خندهای تلخ گفته بود:«ما از این دنیا چیزی نخواستیم، فقط آبرومون حفظ بشه.»
در خانهشان وسایل زیادی نبود. نه طلا، نه پسانداز، نه دارایی قابل توجهی. فقط یک فرش نسبتاً سالم وسط اتاق پهن بود؛ همان که هم سفرهشان رویش باز میشد، هم بچهها رویش درس میخواندند و بازی میکردند.
محرم که نزدیک شد، رضا مثل هر سال خودش را وقف موکب محل کرد. یک روز برنج جابهجا میکرد، یک روز استکان میشست، یک روز هم دنبال تهیهی وسایل میدوید. امسال اما وضع موکب خوب نبود. هزینهها بالا رفته بود و بانیها هم کمتر از سالهای قبل کمک کرده بودند.
چند بار شنید که مسئول موکب با نگرانی میگفت:«اگر تا دو روز دیگه پول نرسه، نمیتونیم مثل همیشه از زائرها پذیرایی کنیم.»
همین جمله در دل رضا نشست. آن شب وقتی به خانه برگشت، ساکتتر از همیشه بود. همسرش فهمید چیزی ذهنش را درگیر کرده. رضا آرام گفت:«دلم نمیاد اسم امام حسین(ع) روی موکب باشه و کارش زمین بمونه... ولی من چیزی ندارم.»
نگاهش افتاد به فرش وسط اتاق. چند لحظه ساکت ماند. همسرش هم نگاهش را دنبال کرد. انگار هر دو، همزمان، به یک چیز فکر کرده بودند. سکوت خانه سنگین شد.
رضا با تردید گفت:«اگر این فرش رو بفروشیم، یه مبلغی جور میشه...»
همسرش اول چیزی نگفت. فقط به زمین خیره شد. این فرش، تنها وسیلهی باارزش خانهشان بود. یعنی بعد از فروشش، اتاقشان عملاً خالی میشد. اما چند لحظه بعد آهی کشید و گفت:«اگر برای امام حسین(ع) باشه، بفروش. ما روی زمین هم مینشینیم. خدا بزرگه.»
رضا سرش را پایین انداخت. اشکش را طوری پاک کرد که همسرش نبیند.
فردای آن روز، فرش را برداشت و به بازار برد. وقتی پولش را گرفت، دلش گرفت؛ نه از اینکه چیزی را از دست داده بود، بلکه از اینکه تمام دارایی قابلذکر زندگیاش را داده بود و حالا خانهاش خالیتر از قبل میشد. اما همان پول را بیکموکاست به موکب رساند و گفت:«این سهمِ خونهی ما برای سفرهی امام حسین(ع).»
مسئول موکب اول قبول نمیکرد. وقتی فهمید رضا فرش خانهاش را فروخته، اشک در چشمش جمع شد و گفت:«تو از ما جلوتری مشهدی رضا...»
محرم گذشت. موکب برپا شد، زائرها آمدند، غذا پخش شد، روضهها برپا شد و رضا با تمام خستگیاش، ته دلش آرام بود. اما وقتی به خانه برمیگشت و چشمش به کفِ خالی اتاق میافتاد، دلش میلرزید. بچهها روی یک زیرانداز نازک مینشستند. همسرش هیچ گلایهای نمیکرد، اما رضا میفهمید که سختی بیشتر شده.
چند هفته بعد، در محل کارش اتفاقی افتاد. یکی از استادکارهای قدیمی که سالها رضا را میشناخت، او را صدا زد و گفت:«شنیدم برای موکب، فرش خونهتو فروختی. راست میگن؟»
رضا خجالت کشید و گفت:«کاری نکردم. هر کسی یه جوری نوکری میکنه.»
استادکار چیزی نگفت، اما همان روز این ماجرا بین چند نفر از بازاریها و خیرهای محل پیچید. نه به عنوان نمایش، نه برای تعریف و تمجید؛ فقط از سر تعجب و احترام. همه میگفتند:«هنوز هم آدم پیدا میشه که از نونِ خونهاش برای امام حسین بزنه.»
دو سه روز بعد، همان مسئول موکب با چند نفر از معتمدهای محل به خانهی رضا آمدند. یک وانت هم همراهشان بود. بچهها دویدند دم در. رضا که بیرون آمد، ماتش برد.
داخل وانت، یک فرش نو و چند وسیلهی ضروری خانه بود.
رضا با دستپاچگی گفت:«نه آقا... من این کارو برای گرفتن چیزی نکردم. به خدا راضی نیستم...»
مسئول موکب جلو آمد، دستش را روی شانهی رضا گذاشت و گفت:«ما هم نمیگیم این پاداش کار توئه. این آبرویییه که امام حسین(ع) برات خرید. وقتی چند نفر از خیرها فهمیدن تو با چه حالی کمک کردی، گفتن نذارید خونهی این مرد خالی بمونه.»
رضا دیگر نتوانست چیزی بگوید. فقط نشست کنار دیوار و صورتش را با دست پوشاند. شانههایش میلرزید.
اما اوج ماجرا آنجایی بود که یکی از همان خیرها گفت:«این فقط فرش نیست. از فردا هم بیا سرِ کارِ انبار ما. آدمی که برای امامش از زندگیاش میگذره، معلومه امانتداره. ما به همچین آدمی نیاز داریم.»
رضا سرش را بلند کرد. باورش سخت بود. او فقط یک فرش نداده بود؛ اما حالا امام حسین(ع) برایش هم فرش خانه را برگردانده بود، هم آبرو، هم کارِ بهتر، هم گشایش زندگی.
دختر کوچکش روی فرش نو نشست و با ذوق گفت:«بابا، خونهمون دوباره قشنگ شد!»
رضا اشکهایش را پاک کرد، لبخندی زد و زیر لب گفت:«آقا جان... من فکر کردم فرش دادم، اما تو زندگیمونو از نو پهن کردی.»
از آن روز به بعد، هر وقت کسی از برکتِ خدمت برای امام حسین(ع) حرف میزد، رضا فقط همین را میگفت:امام حسین(ع) جبران میکند ...
۱۹
۱۸:۲۷
تعزیه 





یا رقیه بنت الحسین
۲۰
۱۸:۲۷