۸۷۱
۵:۱۶
دین، پر است از متناقضنماها؛ مثلا به تو میگوید شهید با اینکه مرده است، زنده است یا حق با اینکه همیشه در اقلیت است و مکرر شکست می خورد و خرد خاکشیر میشود، در واقع پیروز است یا ثروتمندان لزوما دارا نیستند یا فقر، نداری نیست.به تو در اوج ناباوری میگوید اگر بیشتر به دیگران ببخشی و کمک کنی، اموالت کم نمیشود و تازه بیشتر هم میشود. اگر رنجها و بلاهای عجیب و غریب و غیرمترقبه سراغت بیاید، میگوید شکر کن و پذیرا باش.اصرار میکند که دعا کن و بسیار دعا کن و بعد میگوید اگر اجابت نشدی هم همانقدر خوشحال باش. تعجب میکنی، ولی توصیه میکند با کسی که تو را میرنجاند مهربان باش از هر کس به تو ظلم کرد بگذر و برایش همچنان بهترین ها را بخواه. همیشه دعوت میکند که عاقل باش و زندگیات را تدبیر و برنامهریزی کن، ولی در پاورقی میگوید: البته همه چیز از قبل برای تو مقدر شده و تو بیشتر مجبوری تا مختار. یا میگوید روزیِ تو از قبل تقسیم شده، ولی در عین حال باید برایش کار هم کنی و در ضمن بین کار و روزی ربط مستقیمی نیست.
خواهی نخواهی دین، در بین سطور اصلی، مفهومهایی که تو در آنها هیچ شکی نداشتهای را ریزْ ریز تغییر میدهد و گاهی حتا آنها را برعکس میکند. دین، استادِ درخواستِ پذیرفتن چیزهایی است که آنها را نمیبینی. پشتِ جهان مرئی و قابل مشاهدهات، از جهان وسیعتری صحبت میکند که ویژگیاش البته این است که نامرئی است. اگر بگویی من چیزهایی که نمیبینم نمیپذیرم، میگوید هر جور خودت میدانی.راهحل خیلی واضح ، یک کلمه است «ایمان». برای همین، مناسبات زندگی آدم دیندار به تدریج تغییر میکند. یک آدم دیندار، به رضایت یا زحمت یا امید یا ترس، بالاخره از این سنگلاخها عبور کرده و به اندازهٔ خودش به «ایمان» رسیده. در مسیر مهاندودی که آن سرش ناپیداست، رنج کشیده و خطر کرده گفته «بله»
ولی حسین، لطیفترین و صمیمیترین ضمانتکننده جبران همهٔ رنجهای دین است. که هر جای راه طول و دراز و تاریک، سختت شد، بگو یا حسین و به مرحمتِ همین سادهترین آوا، سریع می آید و پیدایت میکند و بیمضایقه و دستگیر، تا هزار منزل جلوتر همراهت میماند. بعد تازه شستت خبردار می شود و میگویی همه مصیبت های دینداری به این همراهیِ مبارک می ارزید.
حسین! تو با آن تشنگی طولانی و آن گلوی بریده، این راه تاریک و ترسناک را چقدر مأنوس و چراغانی کردی. همه چیز به این دلِ سوختهٔ سوخته که در سینهٔ من است و به این اشکهای مبارک میارزید. #حسین_من #المنحور_فی_الوری
خواهی نخواهی دین، در بین سطور اصلی، مفهومهایی که تو در آنها هیچ شکی نداشتهای را ریزْ ریز تغییر میدهد و گاهی حتا آنها را برعکس میکند. دین، استادِ درخواستِ پذیرفتن چیزهایی است که آنها را نمیبینی. پشتِ جهان مرئی و قابل مشاهدهات، از جهان وسیعتری صحبت میکند که ویژگیاش البته این است که نامرئی است. اگر بگویی من چیزهایی که نمیبینم نمیپذیرم، میگوید هر جور خودت میدانی.راهحل خیلی واضح ، یک کلمه است «ایمان». برای همین، مناسبات زندگی آدم دیندار به تدریج تغییر میکند. یک آدم دیندار، به رضایت یا زحمت یا امید یا ترس، بالاخره از این سنگلاخها عبور کرده و به اندازهٔ خودش به «ایمان» رسیده. در مسیر مهاندودی که آن سرش ناپیداست، رنج کشیده و خطر کرده گفته «بله»
ولی حسین، لطیفترین و صمیمیترین ضمانتکننده جبران همهٔ رنجهای دین است. که هر جای راه طول و دراز و تاریک، سختت شد، بگو یا حسین و به مرحمتِ همین سادهترین آوا، سریع می آید و پیدایت میکند و بیمضایقه و دستگیر، تا هزار منزل جلوتر همراهت میماند. بعد تازه شستت خبردار می شود و میگویی همه مصیبت های دینداری به این همراهیِ مبارک می ارزید.
حسین! تو با آن تشنگی طولانی و آن گلوی بریده، این راه تاریک و ترسناک را چقدر مأنوس و چراغانی کردی. همه چیز به این دلِ سوختهٔ سوخته که در سینهٔ من است و به این اشکهای مبارک میارزید. #حسین_من #المنحور_فی_الوری
۲۸.۶K
۵:۱۶
.زیارت عاشورا، شریان اصلی اتصال به سرچشمه است؛ نظمدهندهٔ عواطفِ برانگیخته و پخشوپلا و همزمان، تلطیفکنندهٔ «بیش از حد منطقی بودن». متن زیارت، دعوتنامهای ابدی است برای در معرضِ یک اندوه بزرگ و تاریخی قرارگرفتن . معجزهٔ اصلی همین است؛ هر جایی از تاریخ، هر کس، کافی است تلاقیِ کوتاهی به این مصیبت بلند پیدا کند و وارد شود و به این اندوهْ سلام و خوشامد بگوید و بعد در آن تقسیمبندیها، جای خودش را پیدا کند، تا در آخر شکرگزار بشود.همه چیز همین قدر واضح چیده شده؛ به خودت میآیی و میگویی: سلام به حسین که از چنین خانوادهٔ مبارکی بود، که خونش بی دلیل ریخته شد، که خودش و فرزندانش و بهترین دوستانش قربانی شدند و رحمت از کسانی که برای این کار مقدمه چیدند و برنامهریزی کردند و تدارکات آوردند، تا ابد دور باشد. بعد چهرهبهچهره میگویی: حسین، بعد از این همه قرن، خبر مصیبتت به من هم رسید و عزایت چقدر برای من هم بزرگ و سنگین است که انگار همان روز و همان جا هستم. بعد میگویی: من دوستت دارم و این عشقِ به آتش آمیخته مرا روسفید خواهد کرد.
زیارت عاشورا محالها را ممکن کرده. تو میتوانی تنهای تنها و دورافتاده، بی هیچ زحمتی با همین سلسلهٔ صدبارهٔ سلامهای پیوسته، به جلگهٔ حاصلخیز غم مبارک حسین برسی. سلام کنی و هر بذرِ سلام، اینجا با گریه تنومند و بارور میشود. ای آفتابسوختهٔ کربلا، ما همه روسفید برگشتیم. #چه_مبارک_است_این_غم #زیارت_عاشورا
زیارت عاشورا محالها را ممکن کرده. تو میتوانی تنهای تنها و دورافتاده، بی هیچ زحمتی با همین سلسلهٔ صدبارهٔ سلامهای پیوسته، به جلگهٔ حاصلخیز غم مبارک حسین برسی. سلام کنی و هر بذرِ سلام، اینجا با گریه تنومند و بارور میشود. ای آفتابسوختهٔ کربلا، ما همه روسفید برگشتیم. #چه_مبارک_است_این_غم #زیارت_عاشورا
۱.۲K
۴:۲۲
۶۵۴
۶:۱۶
امیرحسین معتمد
تصویر
مناسب برای تصویر پشتِ صفحهٔ گوشی.
۷۳۹
۶:۱۷
.بعدِ تو زینب با کاروان نرفت. روی همان خاکها ماند و بدنِ تو را برای همیشه بغل گرفت و برای هرکسی که از آنجا عبور کرد، عریانترین روضه را خواند. بعد از تو خواهرت زنده نماند، توی همان گودال جان داد. کسی اینجای واقعه را نگفته.
بعد، تو خواهرت را تکثیر کردی. فرمان دادی زینبهایی دوباره آفریده شدند. زینبی برای پرستاری، زینبی برای تند دویدن میان خارها، زینبی برای خاکریختن روی دامنهای آتشگرفته، زینبی برای شماردن کودکان. عوضِ هر شهید، زینبی درست شد. بعدِ واقعه آب که آزاد شد، خواستی زینبی در آن میان پیدا بشود که سقا باشد و خودش لب به آب نزند.
بعد که کاروان به راه افتاد، دستور دادی زینبی بیافرینند که روی محمل بنشیند که تا شام به آن چشم بدوزی و دلتنگ نشوی. تو در آن مسیر طولانی از بلندترین ارتفاع، کودکانت را میدیدی که از بلندی اسبها و شترها میافتند. این بود که گفتی زینبی درست کنند برای دویدن پشت کاروان.
کسی اینجای واقعه را روایت نکرده، ولی شاید آن زمزمهٔ آخرِ تو در گوش خواهرت که آرامش کرد، همین بود: «آرام باش همبازیِ کودکیهایم! همه میروند، ولی تو جایی نمیروی، تو تا آخر همینجا میمانی زینب! قرارمان یادم نرفته.»...#قال_الراوي
بعد، تو خواهرت را تکثیر کردی. فرمان دادی زینبهایی دوباره آفریده شدند. زینبی برای پرستاری، زینبی برای تند دویدن میان خارها، زینبی برای خاکریختن روی دامنهای آتشگرفته، زینبی برای شماردن کودکان. عوضِ هر شهید، زینبی درست شد. بعدِ واقعه آب که آزاد شد، خواستی زینبی در آن میان پیدا بشود که سقا باشد و خودش لب به آب نزند.
بعد که کاروان به راه افتاد، دستور دادی زینبی بیافرینند که روی محمل بنشیند که تا شام به آن چشم بدوزی و دلتنگ نشوی. تو در آن مسیر طولانی از بلندترین ارتفاع، کودکانت را میدیدی که از بلندی اسبها و شترها میافتند. این بود که گفتی زینبی درست کنند برای دویدن پشت کاروان.
کسی اینجای واقعه را روایت نکرده، ولی شاید آن زمزمهٔ آخرِ تو در گوش خواهرت که آرامش کرد، همین بود: «آرام باش همبازیِ کودکیهایم! همه میروند، ولی تو جایی نمیروی، تو تا آخر همینجا میمانی زینب! قرارمان یادم نرفته.»...#قال_الراوي
۹۰۸
۲۰:۳۳
عصرنشینی…
۴۰۹
۱۴:۵۹
برافراشتهترین عاطفهٔ انسانی! خانوادهٔ خاکآلودت به دیدارت برخواهند گشت. رهاشده! دوباره در آغوشْ کشیده خواهی شد. تو باز نقطه عطف زنها و دخترها و بچهها میشوی. چشم به راهِ مشتاق! تدارک ببین، بلند شو به دستهای بریده اذن بده، برای دختران ترسیده و گمشده دوباره بغل باز کند، نوزاد خوابیده را بیدار کن و بگذار به سینهٔ سیراب برگردد. همه را به جا بیاور، حتا بسیارْ پیر شده ها را، تکتکْ سراغ همه را بگیر، حتا جاماندههای خردسال را. روضهٔ چهل روزْ عریان! از مسافرها، ارمغانها را پس بگیر؛ دوباره جمع، جمع شده. پیراهن و دستار نو بپوش، انگشترت را دست کن، بگذار از راه رسیده ها حتا شده ساعتی همه چیز یادشان برود. #اربعین#تعبانات_عمت_عيني_عليهن #می_کشی_مرا_حسین #اربعین
۱۳۱
۱۲:۳۹