لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل کتابخانه عمومی امیرکبیر کاشانک
۳۶۴ عضو

کتابخانه عمومی امیرکبیر کاشان

کتابخانه امیرکبیر در سال ۱۳۳۴ با ھمت اللھیار صالح نمایندہ وقت کاشان در باغ تاریخی فین تاسیس گردید۔ارتباط با مسئول کتابخانہ:@adminamirkabirlibrary
مشاهده در وب بله
۲۳ شهریور
بازارسال شده از k.a

کمی درباره میراثک .mp3

۰۳:۱۳-۲.۹۵ مگابایت
undefined کمی درباره میراثک undefined
undefined۱

۱

۶:۵۴

بازارسال شده از k.a
یک نفر رو می‌شناسید که باید میراثک رو بشناسه؟ اینو همین حالا براش بفرستید. undefinedundefined

۱

۶:۵۴

۳۰ شهریور
بازارسال شده از k.a
دوشنبه‌ها با میراثک
همراه با میراثک مهمان بچه‌های پنج‌رود در کشور تاجیکستان می‌شویم؛ جایی پر از شعر، موسیقی و یک قرار برای برپایی جشن کنار آرامگاه رودکی. اما برای جشن کنار آرامگاه رودکی، یک سؤال مهم دارند: برای یادگاری به مهمان‌ها چی بدهیم؟ undefined بیایید ببینیم این جشن بالاخره چطوری برگزار میشه؟

۱

۹:۵۰

بازارسال شده از Hassan Abdollahi
thumbnail
undefined قصه‌های میراثکundefined سفر به پنج‌رود

۱

۹:۵۰

بازارسال شده از محمد
سفر به پنج‌رود
صدای خنده و پچ‌پچ میراثک و نوروز و گل‌افزا همه اتاق را پرکرده. نوروز و گل‌افزا، خواهر و برادر دوقلوی دوست‌داشتنی‌ای هستند که همراه پدر و مادر و پدربزرگشان در روستای پنج‌رود در کشور تاجیکستان زندگی می‌کنند. حالا چند روزی است که میراثک به دعوت بچه‌ها مهمان خانه آن‌ها شده و در این چند روز کلی باهم خوش گذراندند. امروز هم قرار است همراه با چهارتا از بچه‌های دیگر به مناسبت آمدن میراثک جشن بگیرند؛ یک جشن کوچک پر از شعر و موسیقی در کنار آرامگاه رودکی که در همین روستا قرار دارد. همه پدرها و مادرها هم دعوتند. در این جشن هرکدام از بچه‌ها مسئولیت کاری را به عهده گرفته است. نوروز به همراه دوستش دلشاد می‌خواهند یکی از شعرهای رودکی را بخوانند و گل‌افزا هم قرار است در گروه موسیقی تار بنوازد.نوروز و گل‌افزا مشغول تمرین و آماده‌کردن وسایل شدند که یکدفعه میراثک گفت: کاش می‌شد به هر کسی که به جشن می‌آید یک چیزی هم یادگاری بدهیم.نوروز پرسید: مثلا چی؟ میراثک لبخندی زد و جواب داد: نمی‌دانم!گل‌افزا روی سیم‌های تار دستی کشید و گفت: یک شاخه گل چطور است؟ نوروز گفت: نه، به نظرم نیشالو بدهیم، اووووم ... خیلی هم خوشمزه است.گل‌افزا جواب داد: آن‌وقت نیشالو یادگاری می‌ماند؟ نخیر. خوراکی نه!نوروز کمی فکر کرد و گفت: خب کتاب بدهیم.گل‌افزا پاسخ داد: ما خیلی مهمان داریم. برای این همه آدم، چند تا کتاب باید جور کنیم؟ آن هم کتاب‌های جورواجور برای بزرگ‌ترها و کوچک‌ترها. نه؛ خوب نیست، وقت نداریم. میراثک ادامه داد: اصلا می‌خواهید از بقیه بچه‌های گروه هم بپرسیم؟گل‌افزا با صدای بلند گفت: اینطوری خیلی بهتر است و بلافاصله تلفن را برداشت تا به زرینه، دلنازه، دلشاد و دلاور زنگ بزند.هر کدام از بچه‌ها چیزی گفتند: عروسک، فرفره کاغذی، کارت تبریک و بادکنک.گل‌افزا گفت: از بین این‌ها من با پیشنهاد دلنازه موافقم؛ یعنی با فرفره کاغذی. شما چطور؟نوروز موافق بود.میراثک توی اتاق چرخی زد و گفت: خیلی خوبه؛ من عاشق فرفره‌ها هستم و چرخ‌زنان ادامه داد: نگاه کنید عین من می‌چرخند. اصلا خودم همین الان یک عالمه فرفره رنگی درست می‌کنم و به هر کسی که آمد می‌دهم.نوروز و گل‌افزا که از کارهای میراثک خنده‌شان گرفته بود گفتند: عالیه چرخ بزن فرفره! چرخ بزن!میراثک مشغول شد: یکی، دو تا، ده تا، بیست تا ...سبز، زرد، آبی، قرمز ...او با خودش گفت: روی هر کدام از فرفره‌ها این جمله را هم می‌نویسم: «این خرسندی خُرد، پیشکش به شما به یاد پدر شعر فارسی»کمی که کارها پیش رفت نوروز گفت: بچه‌ها بیایید برویم ناهار بخوریم. مادرم امروز اوشی‌پلو پخته است. گل‌افزا با شنیدن اوشی‌پلو ذوق‌زده شد و گفت: آخ جون؛ میراثک بدو بیا ببین چه ناهاری داریم. مزه‌اش فراموشت نمی‌شود.بچه‌ها ناهار را چنان با اشتها خوردند که بعدش مجبور شدند استراحت کنند تا یک‌وقت دلشان درد نگیرد.یکی دو ساعت گذشت. دیگر وقتش رسید. میراثک و بچه‌ها وسایلشان را جمع و جور کردند، لباس‌هایشان را پوشیدند و راه افتادند. همه‌چیز آماده بود برای شروع جشن. آرامگاه رودکی در یک باغ زیبا قرار داشت. میهمانان یکی‌یکی از راه رسیدند. میراثک به هر مهمانی که می‌آمد، خوش‌آمد می‌گفت و یک فرفره کاغذی می‌داد. همه بچه‌ها و حتی آدم بزرگ‌ها از آشنایی با میراثک ذوق‌زده بودند.نسیم خنکی می‌وزید.عطر دل‌انگیز گل‌های رز همه جا را پر کرده بود.صدای نغمه تار و کمانچه با آواز نوروز و دلشاد در فضای باغ می‌پیچید:بوی جوی مولیان آید همییاد یار مهربان آید همی ...فرفره‌ها در باد می‌چرخیدندمیراثک هم چرخی زد و همراه با بچه‌ها زمزمه کرد: بوی جوی مولیان آید همی، یاد یار مهربان آید همی...

۱

۹:۵۰

بازارسال شده از Hassan Abdollahi

1_28780593487.mp3

۰۵:۱۵-۶.۰۲ مگابایت
undefined قصه‌های میراثکundefined سفر به پنج‌رود

۱

۹:۵۰

بازارسال شده از Hassan Abdollahi
thumbnail
undefined بخشی از فیلم «سرگذشت یک شاعر» درباره رودکی، شاعر بزرگ ایرانی

undefined می‌گویند وقتی امیر نصر سامانی مدت زیادی از بخارا دور مانده بود و دلش نمی‌خواست برگردد، رودکی شعر معروف* «بوی جوی مولیان...»* را برایش خواند. شعر آن‌قدر تأثیرگذار بود که کاری کرد امیر دلش برای بخارا تنگ شود و به شهرش برگردد. undefinedundefined

۱

۹:۵۰

بازارسال شده از k.a
undefined فکر کن!
undefined اگر مدت زیادی از شهر و خانه‌ دور باشی، بیشتر از همه برای چه چیزی از خانه‌تان دلت تنگ می‌کند؟

۱

۹:۵۰

۳۱ شهریور
بازارسال شده از k.a
سه‌شنبه‌ها با میراثک undefined
این هفته با یک «بزن قدش به افتخار...» به خراسان سفر می‌کنیم! undefinedundefined
می‌خوایم با هم با بخش‌هایی از میراث ارزشمند خراسان آشنا بشیم و گوشه‌هایی از فرهنگ و تاریخ این سرزمین رو کشف کنیم.

۱

۸:۳۱

بازارسال شده از k.a
thumbnail
undefined<img style=" />undefined بزن قدش!
بارکد را اسکن کنید و تماشا کنید!
🪕 بخشی‌های خراسان
https://www.aparat.com/v/i16m8g0
undefined۱

۱

۸:۳۱