مراجع:
قبلاً تمرکز فوقالعادهای داشتم، اما چند ماه است ذهنم یاری نمیکند. مینشینم درس بخوانم اما انگار مغزم خاموش میشود.
مشاور:
آخرین باری که بدون عذاب وجدان استراحت کردی کی بود؟
مراجع:
راستش یادم نمیآید…
مشاور:
گاهی مسئله تنبلی نیست، «فرسودگی ذهنی» است. وقتی مدت طولانی تحت فشار باشیم، مغز برای محافظت از ما تمرکز را کاهش میدهد.
چرخه مطالعهات را اصلاح کن:
۴۵ دقیقه مطالعه، ۱۰ دقیقه استراحت، خواب کافی و حداقل یک روز ریکاوری در هفته.
پایان:
بعضی وقتها مشکل کمکاری نیست؛
مشکل این است که بدون استراحت از مغزمان انتظار معجزه داریم.
قبلاً تمرکز فوقالعادهای داشتم، اما چند ماه است ذهنم یاری نمیکند. مینشینم درس بخوانم اما انگار مغزم خاموش میشود.
مشاور:
آخرین باری که بدون عذاب وجدان استراحت کردی کی بود؟
مراجع:
راستش یادم نمیآید…
مشاور:
گاهی مسئله تنبلی نیست، «فرسودگی ذهنی» است. وقتی مدت طولانی تحت فشار باشیم، مغز برای محافظت از ما تمرکز را کاهش میدهد.
چرخه مطالعهات را اصلاح کن:
۴۵ دقیقه مطالعه، ۱۰ دقیقه استراحت، خواب کافی و حداقل یک روز ریکاوری در هفته.
پایان:
بعضی وقتها مشکل کمکاری نیست؛
مشکل این است که بدون استراحت از مغزمان انتظار معجزه داریم.
۱۲۶
۱۵:۵۹
#مشاوره کسب و کار#بیزنس کوچینگ
سه سال بود درباره کسبوکارش حرف میزد… اما هنوز شروع نکرده بود.
مراجع:
ایده خوبی دارم، اما میترسم شروع کنم.
مشاور:
بیشتر از شکست میترسی یا از قضاوت دیگران؟
مراجع:
شاید از قضاوت…
مشاور:
پس لازم نیست کسبوکار بزرگ شروع کنی.
یک نسخه کوچک بساز، آزمایش کن، بازخورد بگیر و اصلاح کن.
پایان:
خیلی از رویاها به خاطر شکست نابود نمیشوند؛
به خاطر شروع نکردن نابود میشوند.
سه سال بود درباره کسبوکارش حرف میزد… اما هنوز شروع نکرده بود.
مراجع:
ایده خوبی دارم، اما میترسم شروع کنم.
مشاور:
بیشتر از شکست میترسی یا از قضاوت دیگران؟
مراجع:
شاید از قضاوت…
مشاور:
پس لازم نیست کسبوکار بزرگ شروع کنی.
یک نسخه کوچک بساز، آزمایش کن، بازخورد بگیر و اصلاح کن.
پایان:
خیلی از رویاها به خاطر شکست نابود نمیشوند؛
به خاطر شروع نکردن نابود میشوند.
۱۲۹
۱۶:۰۴
او همیشه برای همه در دسترس بود.همیشه «باشه» میگفت.همیشه لبخند میزد.اما شبها بیصدا گریه میکرد.
مراجع:آناهید… من از اینکه همیشه در دسترس دیگران باشم خسته شدهام. اما نمیتوانم نه بگویم. احساس گناه میکنم.
آناهید:اگر نه بگویی، از چه میترسی؟
مراجع:اینکه دوستداشتنی نباشم.
آناهید:پس تو سالهاست داری محبت میخری، نه اینکه محبت دریافت کنی.این الگو معمولاً از کودکی میآید؛ جایی که یاد گرفتیم «اگر خوب باشم، مرا ترک نمیکنند.»
مراجع:پس چه کار کنم؟
آناهید:از نههای کوچک شروع کن.به جای توضیح طولانی، فقط بگو: «الان برایم مقدور نیست.»تحمل اضطرابِ بعد از نه گفتن، بخشی از رشد توست.
پایان:تو مسئول احساسات همه نیستی.گاهی رشد یعنی پذیرفتن اینکه ممکن است همه از تو راضی نباشند.
مراجع:آناهید… من از اینکه همیشه در دسترس دیگران باشم خسته شدهام. اما نمیتوانم نه بگویم. احساس گناه میکنم.
آناهید:اگر نه بگویی، از چه میترسی؟
مراجع:اینکه دوستداشتنی نباشم.
آناهید:پس تو سالهاست داری محبت میخری، نه اینکه محبت دریافت کنی.این الگو معمولاً از کودکی میآید؛ جایی که یاد گرفتیم «اگر خوب باشم، مرا ترک نمیکنند.»
مراجع:پس چه کار کنم؟
آناهید:از نههای کوچک شروع کن.به جای توضیح طولانی، فقط بگو: «الان برایم مقدور نیست.»تحمل اضطرابِ بعد از نه گفتن، بخشی از رشد توست.
پایان:تو مسئول احساسات همه نیستی.گاهی رشد یعنی پذیرفتن اینکه ممکن است همه از تو راضی نباشند.
۱۴۲
۱۲:۴۸
مردی که همیشه خودش را دستکم میگرفتاو موفق بود، اما هیچوقت خودش را موفق نمیدانست.
مراجع:
هر موفقیتی که به دست میآورم، فکر میکنم شانسی بوده. انگار یک روز همه میفهمند که من به اندازهای که فکر میکنند خوب نیستم.
آناهید:
این چیزی است که به آن «سندروم ایمپاستر» میگویند.
اجازه بده بپرسم: وقتی اشتباه میکنی، چطور با خودت حرف میزنی؟
مراجع: خیلی سختگیرانه.
آناهید:
صدای درونی تو احتمالاً صدای یک منتقد قدیمی است.
بیایید یک تمرین انجام دهیم:
موفقیتهایت را بنویس. شواهد واقعی، نه احساسات.
و هر بار ذهنت گفت «شانسی بود»، بپرس:
شواهد این ادعا چیست؟
پایان:
گاهی بزرگترین دروغ زندگی این است که
باور کنیم موفقیتهایمان تصادفی بودهاند.
مراجع:
هر موفقیتی که به دست میآورم، فکر میکنم شانسی بوده. انگار یک روز همه میفهمند که من به اندازهای که فکر میکنند خوب نیستم.
آناهید:
این چیزی است که به آن «سندروم ایمپاستر» میگویند.
اجازه بده بپرسم: وقتی اشتباه میکنی، چطور با خودت حرف میزنی؟
مراجع: خیلی سختگیرانه.
آناهید:
صدای درونی تو احتمالاً صدای یک منتقد قدیمی است.
بیایید یک تمرین انجام دهیم:
موفقیتهایت را بنویس. شواهد واقعی، نه احساسات.
و هر بار ذهنت گفت «شانسی بود»، بپرس:
شواهد این ادعا چیست؟
پایان:
گاهی بزرگترین دروغ زندگی این است که
باور کنیم موفقیتهایمان تصادفی بودهاند.
۱۲۶
۱۸:۵۹
دختری که همیشه روابط سمی را انتخاب میکرداو سه بار عاشق شد.و هر سه بار، طرف مقابل او را نادیده گرفت.
مراجع:چرا همیشه جذب آدمهایی میشوم که مرا جدی نمیگیرند؟
آناهید:احساس آشنایی چه حسی دارد؟
مراجع:آشنا… حتی اگر دردناک باشد.
آناهید:مغز ما «آشنا» را به «ایمن» ترجیح میدهد، حتی اگر سالم نباشد.
اگر در کودکی محبت ناپایدار تجربه کرده باشی، ممکن است ناخودآگاه همان الگو را تکرار کنی.
مراجع:
یعنی مشکل از من است؟
آناهید:
نه، مشکل «الگو»ست.
اولین قدم این است که به جای هیجان شدید اولیه، به ثبات رفتاری توجه کنی.
پایان:
گاهی عاشق آدمها نمیشویم؛عاشق الگوهای ناآشنایِ قدیمیمان میشویم.
مراجع:چرا همیشه جذب آدمهایی میشوم که مرا جدی نمیگیرند؟
آناهید:احساس آشنایی چه حسی دارد؟
مراجع:آشنا… حتی اگر دردناک باشد.
آناهید:مغز ما «آشنا» را به «ایمن» ترجیح میدهد، حتی اگر سالم نباشد.
اگر در کودکی محبت ناپایدار تجربه کرده باشی، ممکن است ناخودآگاه همان الگو را تکرار کنی.
مراجع:
یعنی مشکل از من است؟
آناهید:
نه، مشکل «الگو»ست.
اولین قدم این است که به جای هیجان شدید اولیه، به ثبات رفتاری توجه کنی.
پایان:
گاهی عاشق آدمها نمیشویم؛عاشق الگوهای ناآشنایِ قدیمیمان میشویم.
۱۱۸
۱۹:۲۸
مردی که از تنهایی فرار میکردخانه برایش ساکت بود.و سکوت برایش ترسناک.
مراجع:وقتی تنها میشوم اضطراب میگیرم. سریع سراغ گوشی یا جمع میروم.
آناهید:تنهایی برایت چه معنایی دارد؟
مراجع:بیارزش بودن.
آناهید:پس تو با خودت تنها نیستی؛ با قضاوتهایت تنها هستی.بیایید تمرین «تنهایی آگاهانه» را شروع کنیم:روزانه ۱۰ دقیقه بدون موبایل، فقط نشستن و مشاهده افکار.
در ابتدا سخت است. اما بهتدریج یاد میگیری که از خودت فرار نکنی.
پایان:
کسی که از تنهایی میترسد، هنوز با خودش آشتی نکرده است
مراجع:وقتی تنها میشوم اضطراب میگیرم. سریع سراغ گوشی یا جمع میروم.
آناهید:تنهایی برایت چه معنایی دارد؟
مراجع:بیارزش بودن.
آناهید:پس تو با خودت تنها نیستی؛ با قضاوتهایت تنها هستی.بیایید تمرین «تنهایی آگاهانه» را شروع کنیم:روزانه ۱۰ دقیقه بدون موبایل، فقط نشستن و مشاهده افکار.
در ابتدا سخت است. اما بهتدریج یاد میگیری که از خودت فرار نکنی.
پایان:
کسی که از تنهایی میترسد، هنوز با خودش آشتی نکرده است
۱۰۲
۱۷:۴۸
«من فقط آدم قویای هستم…»
اولین جلسه، با لبخند وارد شد.
گفت: «من مشکلی ندارم، فقط یه کم خستهام.»
مدیر موفقی بود. همه تحسینش میکردند.
هیچوقت مریض نمیشد.
هیچوقت گریه نمیکرد.
هیچوقت کمک نمیخواست.
جلسه سوم، وقتی دربارهی کودکیاش حرف میزد، ناگهان سکوت کرد.
گفت:
«تو خونه ما کسی حق نداشت ضعیف باشه. من از ۱۰ سالگی قوی بودم.»
بعد از چند ثانیه اضافه کرد:
«فکر کنم هیچوقت بچه نبودم.»
آن روز فهمیدم
بعضی آدمها قوی نیستند…
فقط خیلی زود مجبور شدهاند قوی باشند.
اولین جلسه، با لبخند وارد شد.
گفت: «من مشکلی ندارم، فقط یه کم خستهام.»
مدیر موفقی بود. همه تحسینش میکردند.
هیچوقت مریض نمیشد.
هیچوقت گریه نمیکرد.
هیچوقت کمک نمیخواست.
جلسه سوم، وقتی دربارهی کودکیاش حرف میزد، ناگهان سکوت کرد.
گفت:
«تو خونه ما کسی حق نداشت ضعیف باشه. من از ۱۰ سالگی قوی بودم.»
بعد از چند ثانیه اضافه کرد:
«فکر کنم هیچوقت بچه نبودم.»
آن روز فهمیدم
بعضی آدمها قوی نیستند…
فقط خیلی زود مجبور شدهاند قوی باشند.
۷۹
۱۷:۴۴