ناگهان به خودم آمدم و دیدم دارم از بین میروم!!!باید خودم را نجات میدادم!
به خودم گفتم: به دری که نشد، که نمیشود، که نخواهد شد، که نرسیدم، که نمیرسم، که نخواهم رسید!!!
بلند شدم، آبی به صورتم زدم، بهترین لباسم را پوشیدم، از خانه زدم بیرون و خودم را تا نزدیکترین کافه رساندم. با صدای موزیک، چشمهایم را بستم، نفسی عمیق کشیدم، قهوهام را نوشیدم و آرامتر شدم.
زدم به خیابان، دستها را به جیبم بردم، به آسمان نگاه کردم و با خودم گفتم:
گور بابای روزگار و مشکلاتی که تمام نمیشوند…
این جوانی و دوران کوتاه زیست من است که دارد در اندوه و در سیاهی مطلق تمام میشود!
مگر من چند بار بیست، سی، چهل یا پنجاه ساله خواهم شد؟!
و به خودم قول دادم سفر بروم،و به خودم قول دادم خوشحالتر باشم،و به خودم قول دادم آرامآرام و با لبخند و در جوار لذت بردنهایم، همهچیز را حل کنم…
چراغم سوخته!به سوگواریاش در سایه بمانم و خورشید را از خودم دریغ کنم؟!
#نرگس_صرافیان_طوفان
به خودم گفتم: به دری که نشد، که نمیشود، که نخواهد شد، که نرسیدم، که نمیرسم، که نخواهم رسید!!!
بلند شدم، آبی به صورتم زدم، بهترین لباسم را پوشیدم، از خانه زدم بیرون و خودم را تا نزدیکترین کافه رساندم. با صدای موزیک، چشمهایم را بستم، نفسی عمیق کشیدم، قهوهام را نوشیدم و آرامتر شدم.
زدم به خیابان، دستها را به جیبم بردم، به آسمان نگاه کردم و با خودم گفتم:
گور بابای روزگار و مشکلاتی که تمام نمیشوند…
این جوانی و دوران کوتاه زیست من است که دارد در اندوه و در سیاهی مطلق تمام میشود!
مگر من چند بار بیست، سی، چهل یا پنجاه ساله خواهم شد؟!
و به خودم قول دادم سفر بروم،و به خودم قول دادم خوشحالتر باشم،و به خودم قول دادم آرامآرام و با لبخند و در جوار لذت بردنهایم، همهچیز را حل کنم…
چراغم سوخته!به سوگواریاش در سایه بمانم و خورشید را از خودم دریغ کنم؟!
#نرگس_صرافیان_طوفان
۷۶
۲۳:۱۱
امیدوارم امروز آفتاب به قلبت نور ببخشه
۴۹
۴:۰۴
اندکی امید…
۷۵
۴:۰۸
مراقب حرفامون باشیم

۴۶
۱۹:۴۸
درباره من…
۵۱
۱۹:۵۱
صبح شد و چون خدا را داریم ،یقینا خیر است 
۴۶
۳:۳۲
بعضی فکرا نیمدن که بمونن …
۶۴
۳:۳۳
سوگ ما کم نمیشه،ظرفیت روانی ما بیشتر میشه
۶۲
۷:۳۳
به خودت سخت نگیر عزیزم
۶۶
۶:۵۳
سپاسگزار باش

۳۱
۲۰:۵۶