۱.۱K
۹:۳۹
@andishepouyamag
۱.۳K
۹:۳۱
مطابق آمارها ۸۷ درصد مردم ایران بهطور روزانه از اینترنت و ابزارهای دیجیتال استفاده میکنند. برای این افراد، اینترنت مهمترین ابزار شکلدهی به زندگی روزمره است. جامعهشناسان یکی از عناصر اصلی زندگی روزمره را «روتینها» میدانند؛ الگوهای تکرارشوندهای که آدمها برای گذران وقت، تعامل و تجربههای روزانه طراحی میکنند. این روتینها همچون نخ تسبیح، کارهای تکراری زندگی روزمره را به هم وصل میکنند و تکرار را قابلتحمل ــو گاهی حتا دلپذیرــ میسازند. اینترنت در یک دههی اخیر مهمترین ابزار ساختن این روتینها برای بخش بزرگی از جامعه بوده است.
قطع اینترنت یعنی نابودی روتینها، و عادتها و مناسکی که به آدمها آرامش میداده است. تجربهای از یک «تبعید دیجیتال»؛ گویی ملتی را دفعتاً و به اجبار از زندگی روزمرهاش جدا کرده و به فضایی مبهم و خالی پرتاب کرده باشیم. نتیجهی چنین وضعی، اضطراب عمومی و خشم ملی است.
تجربهی من از حداقل یک دهه فعالیت صنفی و اقتصادی در اکوسیستم دیجیتال ایران نشان میدهد استارتاپها و شرکتهای فناوری از نظر سیاستگذار خودی نیستند به همین دلیل زیان آنها هم برای سیاستگذار اهمیت چندانی ندارد. فرهنگ داخلی استارتاپها، مناسبات درونی و خاستگاه طبقاتی و نسلی بنیانگذاران و کارکنان آنها برای سیاستگذار اعتمادبرانگیز نیست. حتا مدل کسبوکارشان که نه به مجوز بهرهبرداری و زمین نیاز دارد که بشود با آن کنترلشان کرد، نه حتا فروشگاهی دارند که بشود پلمپش کرد، و نه چندان اهل وام و تهسیلات بانکی هستند که بشود رانتخوارشان کرد، همه باعث میشود خودی نباشند. حالا اگر قطع شدن اینترنت هم آنها را متضرر کند، چه باک؟
۱.۷K
۹:۵۵
آدام میشنیک: مجادلهی قلمی شما و میلان کوندرا در 1968 به اعتقاد من یکی از مهمترین مجادلات فرهنگی تاریخ چک است. میتوانید توضیح بدهید بحث بر سر چه بود؟
واسلاو هاول: ما سالها بود که یکدیگر را میشناختیم و هیچ خصومتی با هم نداشتیم. حتا وقتی من میخواستم وارد مدرسهی فیلمسازی شوم، کوندار کمکم کرد، چون از اساتید آن مدرسه بود. برخی از دیدگاههای کوندرا اندکی آزارم میداد، اما رویهمرفته ارتباط دوستانهای داشتیم. اواخر دههی 1960، دو سه بار در خلوت با هم بحث کردیم. پایان سال 1968، چند ماه پس از اشغال چکسلواکی، کوندرا در مقالهای مدعی شد که اشغال کشور به معنای شکست مطلق ما نیست، در مجموع اتفاق چندان بدی نیفتاده و وضعیت دوباره بهتر خواهد شد. گفته بود تقدیر ملت چک همیشه این بوده که خود را با وضعیتی که قدرتهای بزرگتر تحمیل میکنند وفق دهد. از نظر من، این نوعی دفاع خوشآبورنگ فلسفی از انفعال و بیارادگی ملت چک و چه بسا همدستی فکری آشکار با متجاوزان بود. همان روحیهای که در زمان هجوم آلمان نازی در کشور حاکم بود. اواخر سال ۱۹۶۸ و اوایل سال ۱۹۶۹ هم فضای مشابهی ایجاد شده بود، همینطور در زمان تقسیم چکسلواکی در 1922. گویا هروقت کشور ما کوچکتر میشود، این روحیهی انفعال برمیگردد. یک شب تا صبح نشستم و ردیهای بر مقالهی کوندرا نوشتم. عصبانی بودم و شاید زیادی تند رفتم. حتا امروز نیز آن مناقشه بسیار اساسی به نظر میرسد. بحث بر سر این بود که آیا ما خالق سرنوشت خود هستیم یا موجوداتی منفعل. من باور داشتم که تمسک به تقدیر بهانهای است برای توجیه رفتار غیراخلاقی. کوندرا به مقالهی من جواب بسیار بدی داد. مقالهاش، که در ماهنامهی هوست دو دومو منتشر شد، شبیه نوعی پروندهسازی بود. نوشته بود من از خانوادهای بورژوا میآیم و مخالفتم با او از سر خودپسندی و خودخواهی است. مدتی بعد، نامهای خصوصی برایم نوشت. به اشتباهش اعتراف کرد و گفت حق با من بوده. این را هم اضافه کرده بود که جدل ما هنوز هم برای او مسئلهی بسیار مهمی است. دلخوریها رنگ باخت و چند سال پیش که او را در پاریس دیدم، شب بسیار لذتبخشی را با هم گذراندیم. اما بعد از این دیدار گویا جایی نوشته که موضع خود را تغییر نداده است. بنابراین نمیدانم واقعاً در دلش چه میگذرد. به هر روی، جدل ما بر سر مسئلهای بسیار بنیادین بود. آن لحظه یک لحظهی تاریخی خاص بود، لحظهای که ملت داشت تصمیم میگرفت که مقاومت کند یا تسلیم شود. هنوز هم فکر میکنم حق با من بود.
@andishepouyamag
۱.۱K
۸:۲۱
پیچیدهترین شکل اعمال زور نمادین به اکوسیستم نوآوری، تلاش نوآوریستیزان برای ورود به جهان نوآوری، نه برای نوآوری بلکه با هدف تصاحب و بلعیدنِ آن است. ما در اینجا با دو جهانِ اساساً متفاوت مواجهیم؛ جهان اقتدارگرایان سنتی و جهان نوآوران مدرن. جهان اول از مکانیسمهای رانتی و دولتی منتفع است و این موضوع، در ویژهخواریهایی نظیر دریافت ارز ترجیحی نمود دارد. جهان دیگر اما بهنحوی مستقل و آزاد با تکیه بر خلاقیت خودش توانسته طرحی نو دراندازد.
پیچیدگیِ اشکال جدید مقابله با نوآوری در اینجاست که اقتدارگرایان سنتی، صرفاً به مقابله با نوآوری راضی نیستند و در سالهای اخیر تصمیم گرفتهاند خود ماسکِ نوآوری به چهره بزنند و بهعنوان رقیبِ عدالتخواه و ضدانحصار وارد صحنه شوند؛ رقبایی شِبهاستارتاپی که یا برآمده از اقتصاد دولتیاند یا قدرتگرفته از امپراتوریهای سنتی بازار.
تلاشهای چندباره شهرداری تهران برای علمکردنِ رقیبی برای پلتفرمهای تاکسی اینترنتی و یا اقدام به خرید برخی پلتفرمهای سفارش آنلاین توسط هلدینگهای عظیم کشور نمونهای از همین رویکرد است. اقتدارگرایان سنتی پوشش و ظاهرِ نوآوری را با ذات آن اشتباه گرفتهاند حالآنکه تجربهی استارتاپهای جدید در جهان نشان میدهد نوآوری محصول بازنگریهای بنیادین، درانداختن طرحی نو و در یک کلام، ساختنی است نه خریدنی.تجربهی جامعه ایران در دو دههی اخیر نشان میدهد پلتفرمها از پس کاری برآمدهاند که شاید مترقیترین گفتارهای روشنفکرانه نیز نتوانستهاند انجامش دهند: رواج ایدههایی مانند «فردیت»، «آزادی» و «عقلانیت» در میان اعضای جامعه از طریق خلق اکوسیستمی خلاق که به کارآمدترین شکل میتواند پاسخگوی نیازهای روزمره و معمولیِ آدمهای معمولی باشد.
پلتفرمها خالق فضاهای جدید و ایدههای جدید در نظام ادراکی افرادند و افراد، خالق جامعهای جدید. درحالیکه جامعهی ایران همواره راههای گوناگونی را برای دستیابی به دموکراسی و توسعه آزمون کرده، این شاید هوشمندانهترین راهی است که ولو ناخودآگاه و بیصدا در حال طی کردنش هستیم و میتوانیم امیدوار باشیم که در میان انبوه آشوب و تاریکیِ وضعیت فعلی، در حال پیمودن مسیری روشن هستیم. جامعه در نهایت شکست نمیخورَد.
@andishepouyamag
۱.۴K
۸:۳۱
از نگاه شمس، مولانا در میان قومی ناهموار «گرفتار» شده است و شمس گویی رسالت خود را چنان ترسیم کرده که این «بندهی نازنین» را از اسارت این قوم آزاد کند.
شواهدی در متون این دوره نشان میدهد که مریدانی در اطراف مولانا وجود داشتند که نزدیکی احدی را به او بر نمیتافتند. بهویژه اگر انسانی با ویژگیهایی غیرمتعارف چون شمس تبریز باشد. این نکته که انگیزهی جدی دلگیری شمس و اساسِ گریزِ او را از قونیه تأیید میدارد بعدها عیناً دربارهی صلاحالدین زرکوب نیز پیش آمده است و سند قابل اعتماد آن نیز در سخنان سلطان ولد (فرزند مولانا و داماد صلاح الدین) بهچشم میخورد که تأیید میدارد نزدیکی و ارادت مولانا به صلاحالدین باعث شده بود عدهای از اطرافیان مولانا به اِعمالِ زجر و حتا قتل صلاحالدین بیاندیشند: که همه جمع قصد آن دارند/ که فلان را زنند و آزارند// بعد زجرش کنند از ره کین/ زیر خاکش نهان کنند و دفین.
دربارهی اطرافیان مولانا و رفتار ناهنجار آنان با شمس، قرائنی در گفتههای خود شمس تبریز نیز بهچشم میخورد. بهویژه جملاتی که رفتار دوگانهی مولانا را با شمس و نیز گروهی از مریدان خصومتپیشه ایضاح میبخشد. در برخی از این نقلقولها مشخص است که مولانا گهگاه ــو شاید در ابتدای تیرگی روابط شمس با مریدانــ آنان را به طرز مؤثری نصیحت میگفته است: «چنانکه امروز مولانا یاران را نصیحت کرد و صفت ما بگفت با ایشان. یاران را رقّتی آمد. یاران با خود گفتند که نه، برویم به استغفار به پیش خداوند شمسالدین و خدمت کنیم.» بخشهایی نیز نشان میدهد که خصومت مریدان با شمس در افواه بوده است: «پیری گفت به خدمت مولانا میباشی هنوز الحمدلله، مریدان در بند جدایی شمایند، کوری ایشان.»
نکتهی قابلتوجه آنکه قرائنی در سخنان شمس نشان میدهد که ظاهراً و به مرور، افکار منفیِ مریدان نسبت به شمس تبریز توانسته مولانا را به نوعی رفتار دوگانه با شمس، در خلوت و آشکار، وادارد. شمس در بخشهایی از مقالات آشکارا نسبت به این رفتار دوگانه منتقد است. در جایی دربارهی مولانا میگوید: «او را یک صفت هست، وقتی که خلوت باشد مرا تواضع کند و سر فرو آرد و چون پیش مردمان باشد از من ننگ دارد. بیاید همچنان به دست مرا مصافحه کند. چنان که دو شیخ، دو برادر! [درحالیکه] به عکس است باید که تواضع پیش مردمان کردی.»
نهایتاً نیز شمس چاره را در تَرکِ آن دیار میبیند، برای او شدت معاندتها در کنار عدم قاطعیت مولانا در اِسکاتِ مخالفان و حاسدان ،کار را بیش از پیش دشوار میکند. قطعهی زیر سندی است بر اینکه شمس این سفر را ــکه فراقی «تهذیبگر» و آموزنده مینامدــ اجتنابناپذیر میدیده است. فراقی که بیش از یاران متخاصم، شخص مولانا را هدف تعلیم قرار داده است: «اگر چنان توانی کردن که ما را سفر نباید کردن، جهت کار تو و جهت مصلحت تو، و کار هم بدین سفر که کردیم برآید، نیکو باشد. زیرا که من در آن معرض نیستم که ترا سفر فرمایم. من بر خود نهم سفر را، جهت صلاح کار شما، زیرا فراق پزنده است. در فراق گفته میشود که آن قدر امر و نهی چه بود، چرا نکردم؟ آن سهل چیزی بود در مقابلهی این مشقت فراق. آنچه نمیگفتم و نفاق میکردم و هردو طرف خاطرها را نگاه میداشتم و معما میگفتم، صریح میبایست کردن. چه قدر بود آن کار؟ من جهت مصلحت تو پنجاه سفر بکنم. سفر برای برآمد کار تست اگر نه مرا چه تفاوت از روم تا به شام در کعبه باشم و یا در استنبول تفاوت نکند. الا آنست که فراق پخته میکند و مهذب میکند.»
به بیان سادهتر شمس میگوید وقتی من از تو دور شوم، درنتیجهی تلخی این فراق، تو ناچار با خود خواهی اندیشید که اینقدر قاطعیت چه ضرری داشت و چرا دریغ کردم و چرا صراحت کافی در طرد آن قوم نداشتم؛ بدینخاطر این فراق برای تو آگاهیبخش و هشیارکننده است.
@andishepouyamag
۱K
۹:۴۵
هاول: در تاریخ معاصر ما، هروقت آبها از آسیاب میافتد، عدهای از راه میرسند و میخواهند انتقام حقارت و بزدلی خود را از دیگران بگیرند، آنهم به خشنترین شکل ممکن. امروز هم در میان نویسندگان شاهد چنین چیزی هستیم. عدهای انتقامجو ظاهر شدهاند که بیوقفه از کمونیسمزدایی و پاکسازی دم میزنند. اما خودشان در دوران کمونیسم در کنج عافیت نشسته بودند و هرگز هیچ خطری را به جان نخریدند.
میشنیک: ظاهراً کمونیسم فقط یک بهانه است. حمله به کسی که روزی کارت عضویت حزب داشته راحتتر است تا حمله به واتسلاو هاول.
هاول: چون دیوارشان کوتاه است سپر بلا شدهاند. نفرت از دگراندیشان در اینجا بسیار مشهود است.
میشنیک: نه آن دگراندیشانی که امروز تندرو شدهاند.
هاول: در میان دگراندیشان همهجور آدمی پیدا میشد، از حرفهها و گرایشهای فکری مختلف. اما نفرتی که از آن حرف میزنم به «ذات مبارزه» مربوط است. منطقی هم هست، چون مبارزان نقش حکم وجدان معذب جامعه را دارند. هرچه باشد، اکثر قریببهاتفاق مردم با کمونیستها مماشات میکردند. حالا دوست ندارند کسی این انفعال را به یادشان بیاورد، ولو غیرمستقیم. بعد از جنگ جهانی دوم، در آلمان و اتریش هم همینطور بود. در ابتدا، زندانیان و تبعیدیان را روی کار آوردند، اما به سرعت آنها را به زیر کشیدند. چون مردم تحمل دیدن مبارزان را نداشتند، کسانی را ترجیح میدادند که از قماش خودشان بودند. پنجـشش سال طول کشید که مبارزان دوباره به عرصهی سیاست برگردند.
میشنیک: ما با کولهبار سنگینی از خردهحسابهای قدیمی پا به آزادی گذاشتیم. مسئله به کمونیسم محدود نمیشود. خودمان هم در حق خودمان بد کردهایم. مثلاً در کشور شما، در سالهای پس از 1938 کتابهای کارل چابِک به دستور دولت چک توقیف شدند. ما باید با این دو دورهی تاریخی چه کنیم؟ دورهی شرارتهای خودمان و دورهی مماشات با شرارتهای کمونیسم؟
هاول: به اعتقاد من، هویت در یک سیر تاریخی شکل میگیرد. هر فرد یا جامعهای تنها زمانی میتواند از خودش سخن بگوید که بداند در گذشته چه بوده است و چه کرده است. از این حیث، قبول دارم که باید مسئولیت گذشته را بپذیریم. نمیتوانیم همهچیز را خط بزنیم و بگوییم بیاید از صفر شروع کنیم. چون کولهبار گذشته روی دوشمان است. نکته اینجاست که این حسابرسی عملاً ناممکن است. تا جایی که من میدانم، هیچیک از کشورهای پساکمونیستی نتوانسته راهی معقول و آبرومند برای تسویهحساب با گذشته پیدا کند. تمام آن قوانین پالایش، که ما از آنها بیزاریم، تلاشی ناموفق برای تسویهحساب با گذشته است. اما مثالهایی هم هستند که میتوانیم از آنها سرمشق بگیریم. من بارها با خوان کارلوس، پادشاه اسپانیا که از دوستانم است، راجع به چگونگی حسابرسیها بعد از مرگ ژنرال فرانکو صحبت کردهام. وضعیت اسپانیا از جهات بسیاری وخیمتر از وضعیت ما بود. چون در اسپانیا جنگ داخلی رخ داده بود. مردمی که تا دیروز با هم جنگیده بودند، حالا باید دست به دست هم میدادند و کشورشان را میساختند. خوان کارلوس نقش یک میانجی شجاع را ایفا کرد و سرانجام مردم را با هم آشتی داد. هرچند اسپانیاییها به هیچ وجه گذشته را از یاد نبردند. آنها فضایی برای تأمل در تاریخ ایجاد کردند، اما این تأمل مانع همزیستی شهروندان نشد. البته نمیتوان آن الگو را نعلبهنعل در اینجا اجرا کرد، چون تجریبات تاریخی ما کمی متفاوت است. اما این مثال به ما نشان میدهد که تحلیل ماهوی گذشته از هر چیزی مهمتر است، مهمتر از همهی بازیهای سیاسی مقطعی که به اسم تاریخ راه میاندازند. البته شاید تحلیل رویدادهای تاریخی زمانی میسر باشد که همهی عوامل آن رویدادها مرده باشند، وگرنه به جنجال و هیاهو میانجامد.
@andishepouyamag
۹۶۳
۶:۲۶
کتاب عکسهای نویسندگان و اهالی ادبیات اولین کتاب از مجموعهی چهرهها بود. انتشار آن کتاب کار تازهای بود و قبل از آن شبیه نداشت. قرار بود انتشارات آگاه کتاب را منتشر کند. عکسها که انتخاب شد و کارهای اولیه که تمام شد، آقای حسینخانی، مدیر انتشارات آگاه گفت بهتر است از افرادی که قرار است عکسشان در کتاب چاپ شود رضایتنامه داشته باشیم. من از هشتاد نفر عکاسی کرده بودم. برای گرفتن رضایتنامه به هرکدام که زنگ میزدم و میگفتم که میخواهم بیایم برای چاپ عکستان در کتاب رضایتنامه امضا کنید نگران میشدند و قبول نمیکردند. البته اواخر دههی شصت بود و فضای آن زمان را هم باید درنظر بگیریم. بعضیها از امضای رضایتنامه امتناع میکردند و میگفتند بازخورد حقوقی دارد. آقای حسینخانی هم برای اینکه مسئولیت انتشار کتاب را به تنهایی برعهده نداشته باشد پیشنهاد کرد که این کتاب، کتاب مهمی است و ما به تازگی با ده ناشر مهم نشری تأسیس کردهایم به نام انتشارات ناشران و این نشر برای انتشار این کتاب مناسبتر است. در نتیجه کار را به آتلیهی آقای محمد زهرایی بردند. در آتلیهی آقای زهرایی هم چپها و راستها و تودهایها همه در رفتوآمد بودند. آقایی که نویسندهی جوانی بود، آنجا اوزالید صفحات کتاب را میبیند، اخبار کتاب را به دیگران میگوید؛ اخباری مثل این که از آقای شاملو و آقای اخوان هرکدام دو عکس در کتاب است و از آقای احمد محمود یک عکس و عکس فلانی قبل از عکس آن دیگری است و... . خلاصه هنوز کتاب درنیامده سروصدا شد. همین باعث شد که بعضی نویسندگان گفتند ما باید اوزالید کتاب را ببینیم. من هم قبول نکردم. آقای حسینخانی هم ترجیح داد ریسک درآوردن کتاب را متحمل نشود. درنهایت اوزالید را گرفتم و یک میلیون تومان هم پول کاغذ شده بود که پول را هم به انتشارات آگاه دادم. من و آقای امامی و آقای حقیقی، خودمان ماندیم و اوزالید و بیپولی. هشت ماه کتاب خوابید تا توانستیم پول انتشارش را جمع کنیم. در این میان با مدیر چاپخانهی داد که از دوستان آقای حقیقی بود صحبت کردیم و قرار شد کتاب را آنجا چاپ کنیم و پولش را بعداً بدهیم. در مراحل نهایی چاپ کتاب بودیم که یک نامه از طرف آقایان نجف دریابندری و احمد محمود و ابراهیم یونسی آمد که اگر عکسهای ما در کتاب باشد شکایت میکنیم. به ارشاد هم نامه فرستاده بودند. خوشبختانه من قبلاً عکسهای این سه نفر را برداشته بودم کتاب در مرحلهی صحافی بود.
من اسمش را میگذارم تنگنظری. همین الان هم میبینید که چپ و راست و غیره همدیگر را قبول ندارند. میگفتند عکس من کنار عکس فلانی نباشد. برای فضای آن زمان، کتاب کار نو و تازهای بود و ایجاد حساسیت میکرد.
نه بابا! ما سالهاست نفس راحت نکشیدهایم. وقتی کتاب چاپ شد همه چیز بههم ریخت. کتاب که درآمد رضا براهنی یک نامه نوشت و چاپ کرد و گفت که ما به شما اعتماد کردیم اما در این کتاب عدهای هستند که ارزش ندارند و شما عکس اینها را کنار عکس من گذاشتید. یا آقای نویسندهای گفت عکس سانسورچی من را کنار عکس من گذاشتی و از این حرفها.
@andishepouyamag
۵۱۲
۱۲:۳۹