عکس پروفایل کانال انجمن ادبی موژک

کانال انجمن ادبی موژ

۱۳۰ عضو
undefined چالش این هفته (۷) undefined
undefined «تنهاترین لحظه‌ی جنگ...»
undefined این هفته درباره‌ی «تنهایی در جنگ» بنویسید؛ نه فقط جنگی که با گلوله و پهباد و موشک و انفجار شناخته می‌شود، بلکه جنگ‌های کوچک و بزرگی که آدم‌ها در دلشان تجربه می‌کنند. تنهاییِ مادری که چشم‌به‌راه بازگشت فرزندش است، تنهاییِ رزمنده‌ای در سنگر، تنهاییِ کودکی زیر صدای موشک‌ها، یا حتی تنهاییِ کسی که در آتش‌بس هنوز با خاطراتش می‌جنگد.
undefined موضوع روایت را خودتان انتخاب کنید:تنهایی در جنگ، تنهایی در پشت جنگ، تنهاییِ خانواده‌های چشم‌انتظار، تنهاییِ مهاجرت و آوارگی، تنهاییِ کودکان جنگ، تنهایی پس از بازگشت، یا هر زاویه‌ی دیگری که کمتر به آن پرداخته شده است.
undefined ادامه‌ی جمله‌ی بالا را در قالب یک روایت و تجربه‌ی زیسته بنویسید.
undefined حداقل حجم متن: ۵۰۰ کلمه(هرچه روایت انسانی‌تر، جزئی‌نگرتر و صادقانه‌تر باشد، تأثیر بیشتری خواهد داشت.)
undefined معیار انتخاب آثار:• خلاقیت در روایت• زاویه‌ی نگاه متفاوت• پرداخت جزئیات و تصویرسازی• توانایی لمس تجربه‌ی انسانی• پرهیز از شعارزدگی و کلی‌گویی
undefined آثار برگزیده در کانال منتشر خواهند شد و فرصتی ویژه برای نویسندگان برتر در نظر گرفته شده است.

undefined این‌جا موژ است؛ جایی برای جاری‌شدن واژه‌ها و آغاز قصه‌های تازه.undefinedآدرس موژ در کوچه‌پس‌کوچه‌های اینستاگرام و تلگرام:
undefined @anjoman_moozh
undefined آدرس موژ در بله:undefined @anjoman_mooozh

۸۸

۱۶:۳۱

‏بگو‌! نشان نده!‏#مریم_طباطبایی‏#چالش۷‏باید دلتان به یک پیام کوتاه خوش باشد، تا حرفم را بفهمید!‏بکذارید این روایت را، از کمی عقب‌تر برایتان تعریف کنم.‏از آن وقت‌ها که من فقط بیست‌ساله بودم.‏از زندگی‌ای که از نگاه همه، هیجان داشت و برای من رنج!‏من پذیرفته بودم که همسر یک مهندس کشتی باشم و بااین انتخاب، زندگی خودم و تمام خانواده را به چالش کشیده بودم.‏همه سختیهای زیستن در کشتی، یک طرف! مصیبت بی‌خبری از خانواده یک طرف دیگر!‏بیست و شش سال پیش، هنوز دنیای ارتباطات اینهمه گسترده نبود.‏اپلیکیشن‌های پیام‌رسان متولد نشده بودند و تنها راه ارتباطی، تلفن ماهواره‌ای کشتی بود. آن هم در شرایط اضطرار و بسیار کوتاه!‏روزانه نویسی‌های مامان از همان وقتها شروع شد.‏از وقتی که من رفتم و تا ماه‌ها بعد، پشت سرم را نگاه نکردم.‏مامان، زحمت زنده‌نگه‌داشتن این ارتباط را کشیده بود. می‌خواست وقتی که برمی‌گردم، تمام جزییات اتفاقات ماه‌های غیبت در جمع خانواده و فامیل را بدانم. می‌خواست به دلیل نبودن‌های طولانی از جریان زندگی و آدمهای مورد علاقه‌ام، حذف نشوم.‏مثلا توی مهمانی ولیمه دایی‌حسن که کربلا رفته، چه خبر بوده. یا وقتی عموکمال به رحمت خدا رفت، چطور گذشت، یا نوه عمه بتول چند روز توی آی‌سی‌یو نوزادان مانده بود به خاطر زردی و ...‏روزهای زیادی هم گذشته بودند، بی‌آنکه اتفاق خاصی افتاده باشد.‏در یادداشت آن روزها، مامان روزمرگی‌هایش را نوشته بود و گاهی که از دستش دررفته بود، از دلتنگی هم گفته بود.‏رفته رفته، این بدعت تازه، رسم ماندگار شد.‏ما عادت کردیم به خاطرات روزانه مامان که ارزش تاریخ‌نگاری هم داشتند.‏گاهی که نمی‌دانستیم فلان قضیه چه روزی اتفاق افتاده یا سررسید فلان پرداخت در چه تاریخی‌ست، مستقیم می‌رفتیم سراغ سررسیدهای مامان.‏صفحات تقویم مامان، همه چیز داشتند.. تاریخ هر واقعه، همراه با جزییات و رنگ و بوی یک احساس مادرانه!‏بعدترها، من هم این جاده را دو طرفه کردم.‏مامان توی سررسیدش روزانه‌نویسی می‌کرد و من توی واتساپ، گزارش روزانه می‌دادم.‏تا اینکه یک روز گرم تیرماه، بی‌آنکه هیچ کدام‌مان آماده باشیم یا حتی توی مخیله‌مان گنجیده باشد، بابا رفت!‏بدون خداحافظی رفت. برای همیشه!‏هنوز هم بعداز چهار سال، هیچ‌کس، صفحه‌ی یادداشت آن روز سررسید مامان را نخوانده.‏نمی‌دانم آن روز، مامان چند تا کلمه توانسته بنویسد و چه چیز را شرح داده!‏من توی تقویم خودم نوشته‌ام: بابا رفت ...‏دو کلمه، که هنوز هم نتوانسته‌ام، هضم کنم و بارش را زمین بگذارم.‏توی گزارش بیمارستان نوشته شده بود:‏علت مرگ: ایست قلبی!‏اما مطمئنم توی یادداشت مامان، می‌شود فهمید چطور قلب بابا ایستاده!‏بابا که رفت، من ماندم و یک حسرت بزرگ:‏چرا هیچ‌وقت صاف و پوست کنده به بابا نگفتم دوستش دارم؟ چرا زل نزدم توی چشمهاش و نگفتم نفسم به نفسش بند است؟ چرا هی نگفتم و نشان دادم؟ آدم که به پاره تنش، دوست داشتن را فقط نشان نمی‌دهد! می‌گوید؛ به تکرار!‏بی وقفه! لازمان! لامکان!‏وقتی گیج‌کیج خوردنهام از سیلی سنگین فقدان تمام شد، با خودم عهد بستم، بعداز این، دوست‌داشتنهام را بگویم. هرچه نشان داده‌‌بودم، کافی بود.‏از همان زمان، هر روز صبح، توی گروه خانواده برای مامان یک جمله عاشقانه فرستادم. یک تصویر لطیف با عطر و بوی مادرانه، یا یک ویدیوی کوتاه!‏خواهر و برادرها به پاچه‌خواری متهمم کردند و هشتگ خودشیرین‌کن برایم زدند. اما مامان در جواب همه پیام‌هایم فقط می‌نوشت: فدایت مادر.‏جنگ که شد، حتی به گروه خانواده هم حمله شد. گروه برهوت بود. خشک و بی‌آب و علف. نه خانی می‌رفت، نه خانی می‌آمد!‏من مانده بودم بدون هیچ مخاطبی.‏اما هرروز، حوالی همان ساعتی که می‌دانستم مامان بیدار می‌شود برایش پیام «دوستت دارم» را می‌فرستادم! ‏من مومنانه و ثابت قدم، هر روز، همان ساعت، سر قرار می‌آمدم و به پیام قبلی که تیک دوم نخورده بود، نگاه می‌کردم.‏حتی برای « دوستت دارم»های به مقصد نرسیده سوگواری می‌کردم؛ دوستت‌دارم‌هایی که مثل خودم تنها مانده و مظلوم واقع شده بودند.‏کسی در این شلوغی و آشوب، حواسش به کلمات معلق و بی‌گیرنده‌ی من نبود.‏هشتاد و هشت روز بعد، هشتاد و هشت تا «دوستت‌دارم» تیک نخورده توی گروه خانواده، زل زده بودند به من که هنوز منتظر تیک دوم بودم!‏من هربار، برای هر پیام، یک بار شکسته بودم و تنهایی‌ام را دوره کرده بودم!‏باور کنید ادم تنها، خیلی جنگ‌زده‌ است!#چالش۷undefined این‌جا موژ است؛ جایی برای جاری‌شدن واژه‌ها و آغاز قصه‌های تازه.undefinedآدرس موژ در کوچه‌پس‌کوچه‌های اینستاگرام و تلگرام:
undefined @anjoman_moozh
undefined آدرس موژ در بله:undefined @anjoman_mooozh
undefined۳

۸۱

۱۹:۰۲

شام آخر#زیبا_وردی_پسندی
ساعت از نه شب گذشته، برنج دم کشیده و قورمه‌سبزی جا افتاده، اما از مهمان‌ها خبری نیست.علی می‌گوید: «حتما توی ترافیک شبِ عید موندن.»چای را دم می‌کنم، آخرین شیرینی را که توی ظرف می‌گذارم، صدای زنگ در بلند می‌شود. ظرف شیرینی را به علی می‌دهم و در را باز می‌کنم.
صورت تکیده‌ی زهره، خنده‌ام را جمع می‌کند. زهره نه آغوش باز دارد نه لبخندِ تا بناگوش. لبخندش کمرنگ است؛ بی‌جان. لاغر شده است و زیر چشم‌هایش گود افتاده.با خودم می‌گویم: «خب طبیعیه، تو دل جنگ بری سر کار و بیایی و‌ دو تا بچه‌ رو ضبط و ربط کنی، می‌شه همین دیگه.»می‌گویم: «چرا تنها؟ پس دخترها کجان؟»شهریار می‌گوید: «نخواستن خاله‌شون و تنها بزارن.»علی می‌گوید: «خب خاله‌شونم می‌آوردین.»چای را روی میز می‌گذارم و رو به زهره می‌گویم: «یعنی سپیده خونه‌تون بود، نیاوردیش.»زهره می‌گوید: «سپیده رو که می‌شناسی.»می‌شناختم، دختر کم‌رو و خجالتی که همیشه‌ی خدا اشکش دم مشکش بود.علی می‌رود دنبال‌شان.زهره می‌گوید: دوست دارد تنها باشد. می‌گویم: «تو این شرایط تنهایی خریت محضه.»رهره می‌خندد، من هم. تا علی بیایید با زهره میز شام را می‌چینم. از حال و روز سپیده می‌پرسم. می‌گوید: «سپیده پیرم کرد، زیبا!»چشمش پر و خالی می‌شود. روی صندلی می‌نشیند و با گُلِ زرد سفره ور می‌رود.می‌گویم: «نتونست حضانت بچه‌ها رو بگیره؟»«پدر شوهرش به هیچ صراطی مستقیم نیست، انگار عصر حَجَره. هنوز میگه: قیّم منم.»زهره اشک روی گونه‌اش را پاک می‌کند.«سپیده خیلی تنهاست؛ خیلی. چه خوبه مامان بابام نیستن و این روزا رو نمی‌بینن.» صدایش می‌لرزد.می‌گویم: «خدا بزرگه، درست می‌شه.»زهره پوزخند می‌زند. کمی مکث می‌کند و دوباره می‌گوید: «اینا فعلا مهم نیستن، مهم خونه‌شه که... .» درباز می‌شود. علی و سپیده و دخترها وارد می‌شوند.خانه از صدای بچه‌ها پر می‌شود. سپیده توی بغلم مثل پر کاه می‌ماند.توی دلم می‌گویم: «کو اونهمه قشنگی؟»سپیده می‌خندد و قربان صدقه‌ام می‌رود. اما من تمام حواسم به دستش است، انگار لقوه گرفته. فنجان چای را با این‌که دو دستی می‌گیرد، باز نزدیک است از دستش بیفتد.شهریار دستمالی دستش می‌دهد. اول روی چشمش می‌کشد، بعد چای ریخته‌ی روی میز را پاک می‌کند. بعد انگار خجالت کشیده باشد، زل می‌زند به بخار چای.
بعد از شام مردها و دخترها، روی زمین حلقه می‌زنند برای ورق بازی. سپیده دستکش به دست می‌رود کنار سینک.آرام دستکش را از دستش در می‌آورم و روی صندلی می‌نشانمش.می‌گوید: «قول می‌دم ظرف‌هاتو نشکونم.»اشک آمده است پشت پلکم. پشت به آن‌ها می‌ایستم، مثلا دارم کاسه ترشی را توی شیشه بر‌می‌گردانم. می‌گویم: «تو فقط برامون حرف بزن. از خودت بگو، از کارت. زهره داشت از خونه‌ت می‌گفت که اومدین.»هیچ‌کدام حرف نمی‌زنند. برمی‌گردم طرف‌شان. سپیده به پهنای صورت گریه می‌کند، زهره هم آرام اشکش را پاک می‌کند.می‌گویم: «چی‌ شده؟»چشمم حلقه می‌زند. زهره دماغش را بالا می‌کشد و بریده بریده می‌گوید: «چندجا براش وام گرفتیم، طلاهاش و فروخت، هر چی پس‌انداز داشت و گذاشت یه آپارتمان نقلی خریدیم براش، که مثلا پدرشوهرش .... .»حرفش بین هق‌هق سپیده گم می‌شود.اشکم را پاک می‌کنم و می‌گویم: «خب؟»«چند روز مونده به عید، تو بمباران با خاک.... .»به کابینت تکیه می‌دهم و دست سردم را روی قلبم می‌گذارم، دستم پر از تپش قلب می‌شود. توی دلم می‌گویم: «مگه می‌شه؟ به همین راحتی؟»سپیده اشکش را پاک می‌کند و می‌گوید: «اونوقت که مستاجر بودم بچه‌ها رو نمیدادن بهم، حالا هم که خونه خراب شدم.»پاهای بی‌حسم خم می‌‌شوند، همان‌جا، روی سرامیک سرد آشپزخانه، می‌نشینم. به خانه خرابی فکر می‌کنم، به تنهایی سپیده. به موهای سفید زهره نگاه می‌کنم، و به دست پر تپش قلبم. داد و قال مردها خانه را برداشته که می‌خواهند حکم بازی کنند و‌ دخترها زیر بار نمی‌روند.
#چالش۷undefined این‌جا موژ است؛ جایی برای جاری‌شدن واژه‌ها و آغاز قصه‌های تازه.undefinedآدرس موژ در کوچه‌پس‌کوچه‌های اینستاگرام و تلگرام:
undefined @anjoman_moozh
undefined آدرس موژ در بله:undefined @anjoman_mooozh
undefined۲

۷۷

۱۹:۰۵

میان بمب و بهشت‌زهرا ۱ #زینب_عبداله‌پور
روزی که برای همیشه به خاک سپردیمش، فکر می‌کردم‌ بالاتر از سیاهی و تنهایی قبر، دیگر برایش چیزی نیست. فرزانه تمام عمر کوتاهش تنها بود: چه آن‌روزی که جنازه‌ی پدرش را از بیمارستانی که خودش توش کار می‌کرد دست‌تنها تحویل گرفت، چه وقتی به‌خاطر زیبایی‌اش مورد توجه بود، چه وقت‌هایی که با وسواس زیاد کارش را انجام می‌داد، چه حتی وقت‌هایی که خاطرخواه زیاد داشت و آدم دور و برش زیاد بود. با دوستان زیاد، تنها بود، سر کارش تنها بود و توی خانه از همه تنها‌تر. با همه‌ی این‌ها آن‌قدر خوب توی نقش دختر خوشحال و بی‌غم فرو رفته بود، آن‌قدر هنرمندانه نقاب شادی را روی صورتش فیکس کرده بوده که کسی فکر نمی‌کرد آخرش از زور همین تنهایی‌هایی که هیچ‌وقت به چشم کسی نیامد، شبی قلبش بایستد.تنهایی بعد از مرگ هم گریبانش را سفت چسبیده بود؛ در تمام طول مراسم حجم تنهایی و غریبی این بچه بیشتر می‌شد، تا اینکه اربعینش هم زیر سایه‌ی جنگ ناتمام ماند. خودش اگر بود می‌گفت: «آخ جون چه هیجانی!» حاضر بود کلیّه‌اش را بفروشد، تا یک کار هیجان‌انگیز انجام دهد. هرچقدر من از سرعت زیاد ماشین، پاهام بی‌حس می‌شدند و حتی ممکن بود آب‌قند لازم شوم، او خیلی جسور و سرتق بود. سر نشستن روی صندلی جلو دعوا راه می‌انداخت تا ظرف هیجانش را پُر کند. مخصوصا آن‌روزی که برادرش مرتضی، پسرِ بزرگ خاله، بدون گواهی‌نامه بُردمان بهشت‌زهرا و هی لایی کشید و من خودم را سیاه و کبود کردم. سقف دلخوشی‌هایش خیلی کوتاه بود؛ برخلاف ظاهر غلط‌اندازش، با یک مشت کشمش خوشحال می‌شد. هیجان را توی هر سوراخ سمبه‌ای دنبال می‌کرد، ولی هیچ چیز از حجم تنهایی‌اش کم نمی‌کرد.
صبح روزی که خبر فوتش را دادند، خواب دیده بودم مامان مُرده و خواهر و برادرم نشسته‌اند بالای سرش مویه می‌کنند، ولی من آگاهم که دارم خواب می‌بینم. دلداری‌شان می‌دهم که مامان نمرده دارد نفس می‌کشد. مامان که زنده شد، من با خیال راحت از خواب بیدار شدم. گوشی را برداشتم. «یک تماس بی‌پاسخ از مصطفی»؛ حوالی ساعت یک. دلم به چیز بدی گواهی نمی‌داد. با مرتضی، عادت داشتند گاهی زنگ بزنند و کلّه‌پاچه‌ی هم را بار بگذارند.
ساعت حوالی دو بعدازظهر، دیگر توی جاده بودم؛ با پدر، برادر و دایی‌ها. من توی بهت و ماتم غرق بودم و مردها مشغول نبرد سیاسی. از همان ابتدا معلوم بود که قرارست این دختر خیلی زود فقط یک یادِ کمرنگ شود در کنجِ حافظه‌ها. هرازگاهی کلافه می‌شدم و یادآوری می‌کردم داریم کجا می‌رویم. میزگرد سیاسی چند دقیقه‌ای جمع می‌شد و دوباره از نو همه‌چیز شروع می‌شد.تا یک‌هفته بعد از مراسم هفتم‌ فرزانه، خانه خاله ماندم. خانه، شبیه خرابه‌ای بود که مصیبت از سر و روی‌اش می‌بارید.‌ انگار سال‌ها جارو به خودش ندیده بود. بوی مرگ، بیشترین بویی بود که شامه‌ام را قلقلک می‌داد.مرتضی و زنش دیگر زبان هم را نمی‌فهمیدند. هنوز کفن فرزانه خشک نشده بود که حرف طلاق‌شان، سقز دهان کلّ آشنا و فامیل شد. آن‌قدر هر روز مصیبت‌های جدید روی سر خاله می‌ریختند که طفلی خیلی زودتر از آنچه انتظار داشتم فرزانه را فراموش کرد. حسرت یک عزاداریِ بی‌دغدغه مانده بود به دل‌مان.
خاله را راضی کردم که برویم خانه‌ی ما حال و هوایی عوض کنیم.توی روستا برایش مراسم یادبود آبرومندی گرفتیم. خیلی از برگشت‌مان نگذشته بود که خاله دلش هوای فرزانه کرد. پایش را کرد توی یک کفش که برگردیم تهران. کارش این شده بود که هر روز می‌رفت سر مزار مادرجون و یک‌جور عزاداری نیابتی می‌کرد و برمی‌گشت خانه. یک روزهایی همراهش می‌رفتم. دل سنگ را آب می‌کرد با حرف‌هاش. به‌زور تا بیست روز مانده به مراسم چهلم نگهش داشتیم. خودم کم سمن داشتم، این وسط وابستگی شدید خاله به من هم برای خودش یاسمنی بود. خلقم تنگ بود. تازه مراحل درمان مادرم تمام شده بود؛ غم روی غم آمده بود. نمی‌توانستم نفس بکشم. دلم می‌خواست توی حال خودم باشم و هیچ‌کسی از من انتظاری نداشته باشد.
undefined۳

۷۷

۱۹:۱۱

بالاخره دست‌هایم را بالا آوردم. ۲همراه خاله برگشتیم خانه‌شان. صبح تا ظهر خیرات می‌دادیم بیرون، عصر می‌رفتیم توی اتاق فرزانه، کرور کرور لباس و وسایلش را جمع می‌کردیم که بدهیم خیریه. خاله این‌جور وقت‌ها فرصت می‌کرد یک دل سیر عزاداری کند؛ امیریِ سوزناک می‌خوانْد و باهم اشک می‌ریختیم. چند‌باری هم رفتیم بهشت‌زهرا. توی راه برادرها ریز‌ریز اشک می‌ریختند؛ خاله هم یادشان می‌انداخت که دیگر خواهری ندارند که راه‌به‌راه رگ غیرت‌شان را برایش باد کنند، از محبت برادرانه سیرابش کنند و یک‌بار هم که شده پای درددل‌هایش بشینند؛ ناله‌‌های‌شان بلند‌تر می‌شد.
یک‌هفته مانده بود به چهلم. قرار بود آخر هفته فامیل‌ها از شمال بیایند.صبح روز جنگ با خاله رفته بودیم سرکوچه که برای حاج‌اسماعیل،پیرمرد همسایه‌شان، پولی را جابجا کنم. جوان موتورسواری گفت جنگ شده. دست و پای‌مان قاطی شد. صدای بمب اول به سوم نرسیده من چمدان به دست در راه ترمینال بودم. به خیال‌مان فرزانه جایش از همه امن‌تر بود. همین هم ذهن خاله را آرام کرد که راضی شد چند روز بعد راهی شمال شود. خاله که آمد، باز هم هر روز می‌رفتیم مزار مادرجون. دلش توی بهشت زهرا بود و خودش توی برزخی بی‌انتها. مرتب می‌گفت: «خاک بر سر من که بچه‌ام رو تنها گذاشتم». خیلی طول کشید تا آرام بگیرد. یک روزهایی می‌گفت: «خوب شد فرزانه رفت». جنگ با همه‌ی زشتی‌اش، جمع ما را بزرگ‌تر کرد، ولی تنهایی فرزانه همچنان تمامی نداشت. تنها‌ترین لحظه‌ها را هم دید میانِ بمب و بهشت‌زهرا، درست مثل اربعین‌ تنهایی‌اش که ناتمام ماند.
#چالش۷undefined این‌جا موژ است؛ جایی برای جاری‌شدن واژه‌ها و آغاز قصه‌های تازه.undefinedآدرس موژ در کوچه‌پس‌کوچه‌های اینستاگرام و تلگرام:
undefined @anjoman_moozh
undefined آدرس موژ در بله:undefined @anjoman_mooozh
undefined۳

۱۱۲

۱۹:۱۳

thumbnail

۸۴

۷:۳۵

thumbnail
undefinedانجمن ادبی موژ برگزار می‌کند:نشست پنجاه‌ویکم
undefined موضوع آموزش: «چرا نبودن، روایت می‌سازد؟»undefined مدرس: دکتر مصطفی سلیمانی undefined میهمان:undefined احمد نوری با روایت «زنگ آخر»
undefined یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰.
undefined برای دریافت لینک جلسه و اطلاعات بیشتر: در بله و تلگرام به آیدی زیر پیام بدهید. undefined @atefedelkhoshآدرس کانال موژ در تلگرام:@anjoman_moozhآدرس کانال موژ در بله:@anjoman_mooozh
undefined۳

۱۷۱

۷:۳۶

کانال انجمن ادبی موژ
undefined undefinedانجمن ادبی موژ برگزار می‌کند: نشست پنجاه‌ویکم undefined موضوع آموزش: «چرا نبودن، روایت می‌سازد؟» undefined مدرس: دکتر مصطفی سلیمانی undefined میهمان: undefined احمد نوری با روایت «زنگ آخر» undefined یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰. undefined برای دریافت لینک جلسه و اطلاعات بیشتر: در بله و تلگرام به آیدی زیر پیام بدهید. undefined @atefedelkhosh آدرس کانال موژ در تلگرام: @anjoman_moozh آدرس کانال موژ در بله: @anjoman_mooozh
نشست پنجاه‌ویکم
چرا نبودن روایت می‌سازد؟مدرس: دکتر مصطفی سلیمانی
خلاصه آموزش، به‌قلم: #فاطمه_رامندی
undefinedبعضی وقت‌ها فکر می‌کنیم روایت یعنی تعریف کردن اتفاق. چیدن چند حادثه کنار هم. اما واقعیت این است که روایت از کمبود و خلأ ساخته می‌شود.
undefined "قصه فرزند فقدان است."یعنی تا زمانی که همه‌چیز سر جایش هست، آرزویی شکل نگرفته، کسی ما را ترک نکرده، حرکتی هم نیست. اما به محض از دست دادن چیزی روایت آغاز می‌شود.
اتفاق‌های معمولی و روال بدون هیچ کمبودی تنها گزارش است. هیچ مساله‌ای وجود ندارد که ذهن درگیرش شود. پس روایتی هم نیست. لحظه‌ای که یک نبودن آغاز می‌شود، سؤال‌‌های ما شکل می‌گیرد. و موتور هر روایتی سؤالاتی است که یک حادثه برای ما رقم می‌زند.
undefined خاطرات ما هم امروزه دور یک فقدان شکل می‌گیرد. از خانه‌ی کودکی‌مان که دیگر وجود ندارد. مادربزرگی که دیگر کنارمان نیست. مهاجرتی که ما را در خودش فرو برده. عشقی که تمام شده و حالا سیل اشک و دل‌تنگی ما را برداشته است.
خاطرات بوی دل‌تنگی می‌دهد. چون دل‌تنگی روایت‌ساز است. در خیلی از داستان‌های دنیا عاشق و معشوق از هم دور می‌شوند و داستان متولد می‌شود. موانع‌ و فاصله‌ها هم می‌توانند روایت‌ساز شوند. قصه از کمبود‌ها شکل و شمایل به خودش می‌گیرد.
undefined یک اصل مهم؛شخصیت‌ها به خاطر داشته‌هاشان حرکت نمی‌کنند‌. به خاطر نداشته‌های‌شان حرکت می‌کنند. قهرمان داستان دنبال چیزی می‌رود که ندارد. تنهایی باعث می‌شود ما سراغ چیزی برویم. نیاز باعث حرکت است نه اشباع! هر جا حرکتی دیدید یک کمبود را هم پشتش ببینید. معنا ساخته می‌شود وقتی یک غایب بزرگ وجود دارد. یا مثلا خانواده‌ای فروپاشیده، گذشته‌ی از دست رفته. و تلاش یک انسان برای فهم یا جبران یک فقدان است.
ما می‌توانیم از وسایلی که دیگر صاحب‌شان وجود ندارد، بشقابی تنها روی میز، یا یک قاب عکس روی دیوار روایت بسازیم. هر فقدانی می‌توان داستان‌ساز باشد. همسری که هست و صمیمیتی که نیست. پدری که هست و حمایتی که نیست. آدمی که هست اما حضورش احساس نمی‌شود.
undefined پس روایت از جای خالی کسی که نیست شروع می‌شود‌!انسان‌ها بیشتر از زخم‌های‌شان حرف می‌زنند نه موفقیت‌هاشان. از فقدان حرف می‌زنند. از فقدان عشق، توجه، محبت، یا یک نفر. آدم‌ها تلاش می‌کنند با یک جای خالی کنار بیایند.
انسان کامل که داستان ندارد. کمبود آدم را به راه می‌اندازد. علم از ندانستن به دست می‌آید، دعا از احتیاج می‌آید، تلاش و تکاپو از فقدان و روایت از نبودن آغاز می‌شود.
undefinedیک سوال اصلی:هنگام شروع روایت از خودتان بپرسید شخصیتی که در داستان خود می‌کارم چه چیزی ندارد؟ فقدان‌ش چیست؟ از چه چیزی محروم شده؟
آدم‌ها با داشته‌های‌شان حرکت می‌کنند اما با نداشتن‌هاشان روایت می‌سازند. ببین چه چیزی نداری؟ و حالا روایت کن. وقتی کسی می‌رود روایت آغاز می‌شود. وقتی چیزی را، کسی را، مکانی را ترک می‌کنیم حالا عزیز می‌شود. چون فقدان را احساس می‌کنیم. بعضی خاطره‌ها وقتی دست‌ ما بهشان نمی‌رسد شروع می‌کنند به روایت شدن.
undefined بزرگ‌ترین راز این است؛گاهی نیست، نبودن، فقدان، صدایش از هست، بودن، داشتن بلندتر است. پس روایت کنید از آن‌چه نیست!

undefined این‌جا موژ است؛ جایی برای جاری‌شدن واژه‌ها و آغاز قصه‌های تازه.undefinedآدرس موژ در کوچه‌پس‌کوچه‌های اینستاگرام و تلگرام:
undefined @anjoman_moozh
undefined آدرس موژ در بله:undefined @anjoman_mooozh
undefined۶
undefined۴
undefined۳

۱۶۳

۱۸:۲۱

undefined چالش این هفته (۸) undefined
undefined «آن آدم، من نبودم...»
undefined گاهی آدم به گذشته‌اش نگاه می‌کند و باورش نمی‌شود روزی آن حرف را زده، آن تصمیم را گرفته یا آن آدم بوده است. انگار سال‌ها پیش، کسی دیگر در پوست ما زندگی می‌کرد؛ کسی با ترس‌ها، آرزوها، خشم‌ها یا رؤیاهایی که حالا برایمان غریبه‌اند.
undefined موضوع روایت را خودتان انتخاب کنید:نسخه‌ای از خودتان که دیگر وجود ندارد؛ نوجوانی که بودید، آدمی که عاشق شد، کسی که اشتباه بزرگی کرد، کسی که از چیزی می‌ترسید، یا حتی انسانی که روزی آرزوهایش با امروز فرق داشت.
undefined ادامه‌ی جمله‌ی بالا را در قالب یک روایت و تجربه‌ی زیسته بنویسید.
undefined حداقل حجم متن: ۵۰۰ کلمه(هرچه روایت شخصی‌تر، جزئی‌نگرتر و صادقانه‌تر باشد، تأثیر بیشتری خواهد داشت.)
undefined معیار انتخاب آثار:• خلاقیت در روایت• زاویه‌ی نگاه متفاوت• پرداخت جزئیات و تصویرسازی• توانایی لمس تجربه‌ی انسانی• پرهیز از شعارزدگی و کلی‌گویی
undefined آثار برگزیده در کانال منتشر خواهند شد و فرصتی ویژه برای نویسندگان برتر در نظر گرفته شده است.
undefined این‌جا موژ است؛ جایی برای جاری‌شدن واژه‌ها و آغاز قصه‌های تازه.undefined آدرس موژ در کوچه‌پس‌کوچه‌های اینستاگرام و تلگرام:
undefined @anjoman_moozh
undefined آدرس موژ در بله:undefined @anjoman_mooozh
undefined۵
undefined۱

۳۴

۷:۲۶