۱۱:۱۲
۱۳:۳۹
جعبــــهی مهمــّــات

نام کتاب: جایی که خیابانها نام داشت
«ظرف نخود را بیرون آوردم و از ماشین پیاده شدم. سامی با من آمد و کنار جاده به حالت چمباتمه نشستیم و با مشت داخل ظرف خاک ریختیم. آن روستای بیبی زینب نبود، ولی هدیهای از قدس بود و این کافی بود.»
«حیات» دختری است در سرزمینهای اشغالی؛ دختری که به خاطر رانده شدن خانوادهاش از روستای پدری توسط صهیونیستها، هیچوقت اجازهی ورود به قدس را ندارد و نمیتواند از دیوار حائل عبور کند. اما خاطرات، مثل بادهای سرگردان همیشه دوروبر حیات هستند؛ بادهایی سهمگین، که زندگی مادربزرگ و مادر و پدر را زیرورو کردهاند و او، حتی اگر در خاطراتشان نبوده، با این بادها روزگارش زیرورو شده. خاطرهای که نمیداند چطور و کجا شکلگرفته، زخمی عمیق بر صورتش شده. حیات در میان اینهمه خاطره گیر کرده، اما دختر منفعلی نیست. میخواهد اگر خودش در میان گردباد است، مادربزرگ که پیر و فرتوت و رنجکشیده است در آرامش باشد. پس با دوستش سامی که پسری مسیحی است راهی سفری میشود. سفری قهرمانگونه، سفری به آنسوی دیوارها، سفری برای آوردن بخشی از زندگی گذشته مادربزرگ که بتواند مرهمی باشد بر دل خستهاش، آرامشی باشد بر طوفان زندگیاش. اما ماجرا به همین راحتی پیش نمیرود. حیات باید آنسوی دیوار یک مبارز کوچک باشد، یک مبارزِ کاشف!
رمان «جایی که خیابانها نام داشت»، رمان زندگی در سرزمینی است که اشغال شده. سرزمینی که مردمش تحت ستم و ظلم هستند، و باید برای زندگی در خاکی که برای خودشان و اجدادشان بوده، مبارزه کنند؛ و مبارزه میکنند. مبارزهی آنها از جنس زندگی است. آنها ازدواج میکنند، میرقصند، شادی میکنند، بچهدار میشوند، فوتبال بازی میکنند، و خاطرهی خاکشان را به نسلهای بعد منتقل میکنند تا شاید در یک قوطی نخود چیزی زنده بماند که امید است...
نویسندهی معرفینامه:معصومه میرابوطالبی، نویسنده کتاب نوجوان و بزرگسال، کارشناسی ارشد ادبیات کودک و نوجوان
نام کتاب: جایی که خیابانها نام داشت
نویسندهی معرفینامه:معصومه میرابوطالبی، نویسنده کتاب نوجوان و بزرگسال، کارشناسی ارشد ادبیات کودک و نوجوان
۱۷:۱۰
انجمن کتاب روشنا
ما هم به قدر شما دلتنگیم! دلتنگ پیچیدن در کوچهی امر اللهی و بالا آمدن از پلههای بلند راهروی مدرسه. دیدن شما بین پلهها و میان زمین و هوا ایستادن به بغل کردنتان. پهن کردن کیف و کتابمان روی میز کتابخانه و خوردن صدای زنگ تفریح و سر رسیدن شما، احوالپرسیها و از هر دری سخنی گفتن و آمدن خانم بیدهئی برای سختترین ماموریت جهان؛ هدایتتان به راه راست ِ کلاس درس! دیدن چشمهایتان که از شیطنت و خوشحالی پیچاندن معلمها برق میزند و برمیگردید پیشمان!
حالا که چارهای برای رفع این دلتنگی نداریم و نمیشود که دور میز چوبی کتابخانه جمع شویم، گفتیم با همان امکانی که داریم، کمی از این تنگی دل بکاهیم و به جای میز چوبی، در همین اتاقک آسمانی گرد هم جمع شویم! از هر دری سخنی بگوییم و دیدار تازه کنیم. به قدر همان زنگ تفریحهای کوتاه اما باکیفیت!
میخواهیم دوشنبهها در حیاط خلوت روشنا، مثل همان روز های روشن که زنگ تفریحهایش را کنار هم میگذراندیم، در اتاق اسکای روم آنلاین شویم، تصویر بدهیم و صدا باز کنیم و کمی از این دلتنگی کم کنیم. همین.
اهالی روشنا، بی صبرانه و از اعماق قلب، منتظر حضور گرم شما هستند!
دوشنبه، یعنی همین فردا، ساعت ۱۶ تا ۱۶:۳۰
اتاق آسمانی ما
https://skyroom.online/ch/faezounvc/roshana
۱۰:۳۰
انجمن کتاب روشنا
حیاط خلوت روشنا ساعت ۱۴:۴۵ تا ۱۵:۱۵ برگزار میشود.
منتظرتان هستیم
جعبــــهی مهمــّــات
نام کتاب: پانصد صندلی خالی
تا به حال نام روستای «الفوعه» را شنیدهاید؟ «کفریا» را چطور؟ با کمال تاسف باید اعتراف کنم من تا پیش از خواندن این کتاب جز نام چیزی از این دو روستا نشنیده بودم و فقط چیزی محو در ذهنم بود که روزگاری در سوریه گرفتار محاصره شده بودند. اما با خواندن این کتاب متوجه شدم چه فاجعهای در این دو روستا رخ داده است؛ در حالی که در محافل خبری دنیا خبر چندانی از این ماجرا منتشر نشد.
اوایل سال ۲۰۱۵ میلادی گروههای ائتلافی شورشی مخالف بشار اسد این دو روستا را محاصره کردند و تا سال ۲۰۱۸ هفده هزار سکنه این دو روستا در مضیقهی آب و غذا و دارو و مایحتاج زندگی بودند چون انگار این محاصره پایانی نداشت. بالاخره با توافق نیروهای دولتی و نیروهای شورشی، تصمیم بر این شد که این مردم با اسرای شورشیان مبادله شوند؛ اما در حین همین مبادله که در چند مرحله اجرا شد، اتفاق دردناکی افتاد که من نمیتوانم برایتان فاش کنم. باید خودتان بخوانید تا با فاجعه چشم در چشم شوید...
«پانصد صندلی خالی» روزنوشتهای یک مادر معلم اهل الفوعه در روزهای محاصره است که ماجرا را به صورت ملموس و دردناکی برای ما روایت میکند.چرا خواندن این کتاب را به شما توصیه میکنم؟ پاسخ این سوال را مترجم در مقدمهی کتاب به خوبی داده است: چون این بخشی از تاریخ شیعه است که نباید به فراموشی سپرده شود. ماجرای محاصرهای طولانی و مقاومت مظلومانهی شیعیانی که در اخبار بینالمللی هرگز نامی از آنها برده نشد. ماجرای جانهای عزیزی که بر سر این محاصرهی خصمانه از دست رفتند و صندلیهایی که صاحبانشان مظلومانه به شهادت رسیدند و اینک خالی هستند.
نویسندهی معرفینامه:خانم زهرا توکلی، کارشناس کتاب کودک و نوجوان، معلم کتابخوانی
نام کتاب: پانصد صندلی خالی
نویسندهی معرفینامه:خانم زهرا توکلی، کارشناس کتاب کودک و نوجوان، معلم کتابخوانی
۱۳:۳۶
جعبــــهی مهمــّــات
نام کتاب: بابل
ما، در این زمانهی مدرن، در این قرن بیست و یکم با پیشرفتهای چشمگیرش، هنوز که هنوز است با مسئلهٔ استعمار درگیریم. جالب است، نه؟ اینکه با وجود قیافههای زیبا و لباسهای شیک و دهانهای پر از حرفهای اخلاقی، هنوز در این دنیا هزار هزار کودک کشته میشود و انگار نه انگار؟
پس کار ما با استعمار هنوز تمام نشده است و در این صورت، چه بهتر که برگردیم و کمی از تاریخ این پدیدهی منحوس را مرور کنیم.
و اگر حوصلهی کتابهای تاریخ خشک و خالی را نداشته باشیم چه؟ مشکلی نیست :) چون پیشنهاد من نه یک کتاب تاریخی عادی، که یک فانتزی تاریخی است!
کتابی که ماجرایش در نیمهی اول قرن نوزدهم اتفاق میافتد، حدود سالهای ۱۸۳۰ به بعد. وقتی که امپراطوری بریتانیا هنوز در اوج بود و سفیدها هنوز در سودای گسترش قلمرو و دایرهی نفوذشان.قهرمان کتاب هم یک پسربچهی چینی است که به انگلستان آورده میشود تا مترجمی بخواند.همه چیز هم حول همین مترجمی دور میزند، اینکه چطور میشود معنا را از زبانی به زبان دیگر منتقل کرد و چطور از مفاهیم گمشدهی این مسیر، میتوانیم نیرویی فراتر از نیروهای معمول تولید کنیم...
با وجود فانتزی بودن و با وجود اینکه نویسنده در روند اصلی تاریخ دست برده، این رمان همچنان اطلاعات تاریخی ارزشمندی دارد. ساختارهای استعمار انگلیس به زیبایی در این داستان تصویر شدهاند و کتاب پر است از نکات نغز در رابطه با این استعمار و ابعاد فرهنگی و اقتصادیش.
و البته که این تمام ماجرا نیست و شما در این کتاب به فضای جذاب «دارک آکادمیا» پا میگذارید و با شخصیتپردازی عالی نویسنده احتمالا بیشتر از آنچه انتظار دارید از لحاظ عاطفی درگیر ماجراها و شخصیتها میشوید، حداقل برای من که اینطور بود...
نویسندهی معرفینامه:خانم زینب موسوی، دکتری علوم شناختی، کتابخوان قهار (مخصوصاً در ژانر فانتزی!)
نام کتاب: بابل
نویسندهی معرفینامه:خانم زینب موسوی، دکتری علوم شناختی، کتابخوان قهار (مخصوصاً در ژانر فانتزی!)
۱۵:۴۵
پیامی از سوی کتابخانه
سلام همه دیدیم که روزهای حضورمان در مدرسه آب رفتند و کتابخانهمان از رونق افتاد. و این شد که مدت زمان دو هفتهای امانت کتابها کِش پیدا کرد.بعضی از شما را دیدم که با یک نامه کتاب را به کتابخانه برگرداندند و ممنون از همهتان که در ملاقات حضوری گفتید حواستان هست کتابها دستتان هستند، فقط برای حفاظت از آنها و گم نشدنشان آنها را به مدرسه نیاوردید.
با توجه به اینکه سال تحصیلی پرحاشیهی ۴۰۴_۴۰۵ دارد تمام میشود وقتش است که کتابها به خانه برگردند.
من (بابایی) از فردا صبح تا ظهر در مدرسه هستم. به محض اینکه پیام را دیدید، کتابها را در کیف بگذارید تا تحویلشان دهید.
اگر هم در روزهای غیر از دوشنبه مدرسه هستید، اسمتان را با مداد در صفحه اول کتاب بنویسید کفایت میکند. آنها را به خانم سیدی تحویل دهید. ایشان تا هفته آینده کتابها را در محلی میگذارند که گم نشوند.
سلام همه دیدیم که روزهای حضورمان در مدرسه آب رفتند و کتابخانهمان از رونق افتاد. و این شد که مدت زمان دو هفتهای امانت کتابها کِش پیدا کرد.بعضی از شما را دیدم که با یک نامه کتاب را به کتابخانه برگرداندند و ممنون از همهتان که در ملاقات حضوری گفتید حواستان هست کتابها دستتان هستند، فقط برای حفاظت از آنها و گم نشدنشان آنها را به مدرسه نیاوردید.
با توجه به اینکه سال تحصیلی پرحاشیهی ۴۰۴_۴۰۵ دارد تمام میشود وقتش است که کتابها به خانه برگردند.
من (بابایی) از فردا صبح تا ظهر در مدرسه هستم. به محض اینکه پیام را دیدید، کتابها را در کیف بگذارید تا تحویلشان دهید.
اگر هم در روزهای غیر از دوشنبه مدرسه هستید، اسمتان را با مداد در صفحه اول کتاب بنویسید کفایت میکند. آنها را به خانم سیدی تحویل دهید. ایشان تا هفته آینده کتابها را در محلی میگذارند که گم نشوند.
۱۷:۱۵
انجمن کتاب روشنا
ما دوشنبهها در حیاط خلوت روشنا منتظر شما هستیم🥰 قرار است شعر بخوانیم، قصه تعریف کنیم و گپ بزنیم مثل همهی دوشنبهها که از پلهها بالا میآمدید و کتابها، فصل مشترکمان میشدند
همین امروز ساعت ۱۴:۴۵ تا ۱۵:۱۵
منتظرتان هستیم
۷:۲۰
انجمن کتاب روشنا
امروز آخرین جلسهی حیاط خلوت روشنا ساعت ۱۴:۴۵ تا ۱۵:۱۵ برگزار میشود.
منتظرتان هستیم
https://skyroom.online/ch/faezounvc/roshana
ما اینجا منتظرتونیم
۱۱:۲۲