عکس پروفایل انجمن کتاب روشناا

انجمن کتاب روشنا

۴۹۴ عضو
undefined تا پنج دقیقه‌ی دیگر در لینک زیر منتظر شما هستیم! undefinedحیاط خلوت روشناundefinedhttps://skyroom.online/ch/faezounvc/roshana

۱۱:۱۲

thumbnail
undefinedundefinedجعبه‌ی مهمات، جعبه‌ای از طرف روشناundefinedundefined
undefinedجنگ دو وقت دارد؛ یک وقت در دل مبارزه است؛ همان وقتی که فرصت سر خاراندن نداری و دشمن روبرویت ایستاده و یا باید بزنی یا بخوری. یک وقت هم که این روزها اسمش زیاد به گوشمان خورده؛ وقت «آتش‌بس». زمانی که یک طرف دستش را بالا آورده و می‌گوید «یه دقیقه صبر کن، یه دقیقه صبر کن می‌خوام یه چیزی بگم!» این موقع‌ها ظاهرا مبارزهْ نفس‌گیر نیست. ظاهرا همه‌چیز آرام است. اما هنوز چیزی معلوم نیست. تا وقت معلوم شدنش ما هنوز نباید سلاحمان را زمین بگذاریم و باید دنبال مهمّات این جنگ باشیم!
undefined«جعبه‌ی مهمات»، برای دست‌خالی نماندنمان در جنگ است. جنگی که اتفاقا هیچ‌وقت کسی دستش را بالا نمی‌آورد تا نفسی چاق کند، و مدام است و بی‌وقفه. و هر تیرش ممکن است از راه یک پیام، یک خبر اشتباه، یک تحلیل غلط، یک داده‌ی تاریخی نادرست به سمتمان شلیک شود و تنها راهی که باعث می‌شود تا جان سالم به در ببریم، کتاب است.
undefined️«جعبه‌ی مهمات» جعبه‌ای‌ست که با ابزار لازم برای این جنگ نفس‌گیر پر شده! البته «جعبه‌ی مهمات» فقط یک جعبه است! و یک جعبه به تنهایی نمی‌تواند کاری کند. مهم شمایید که چطور و با چه کیفیتی از ابزار داخل این جعبه برای مبارزه استفاده کنید!
undefined ما هر هفته، دوبار، از این جعبه کتاب‌هایی را به شما معرفی می‌کنیم! دست‌چین کردن این کتاب‌ها را ما با وسواس و دقتی زیاد انجام دادیم. اول به دنبال افراد مناسب و باسوادی که هم اقتضائات نوجوانی را بدانند، هم در حوزه‌ی مطالعاتی خود صاحب‌نظر باشند گشتیم، ازشان خواستیم کتاب‌های مناسب برای نشستن در این بسته‌ها را بهمان معرفی کنند و هم بعد معرفی آن‌ها هم مجددا پیشنهادشان را بررسی کردیم، و بعد با نظم و ترتیب و مرتب و منظم، یک به یک این کتاب‌ها را برایتان داخل جعبه چیده‌ایم.باشد که بخوانید و به وقت نیاز، بهره ببرید.این گوی و این میدان.نوبت شماست.
undefinedمنتظر پیام های بعدی از جعبه‌ی مهمات باشید.

۱۳:۳۹

thumbnail
جعبــــه‌ی مهمــّــاتundefinedundefined
نام کتاب: جایی که خیابان‌ها نام داشت
undefined«ظرف نخود را بیرون آوردم و از ماشین پیاده شدم. سامی با من آمد و کنار جاده به حالت چمباتمه نشستیم و با مشت داخل ظرف خاک ریختیم. آن روستای بی‌بی زینب نبود، ولی هدیه‌ای از قدس بود و این کافی بود.»undefined
undefined «حیات» دختری است در سرزمین‌های اشغالی؛ دختری که به خاطر رانده شدن خانواده‌اش از روستای پدری توسط صهیونیست‌ها، هیچ‌وقت اجازه‌ی ورود به قدس را ندارد و نمی‌تواند از دیوار حائل عبور کند. اما خاطرات، مثل بادهای سرگردان همیشه دوروبر حیات هستند؛ بادهایی سهمگین، که زندگی مادربزرگ و مادر و پدر را زیرورو کرده‌اند و او، حتی اگر در خاطراتشان نبوده، با این بادها روزگارش زیرورو شده. خاطره‌ای که نمی‌داند چطور و کجا شکل‌گرفته، زخمی عمیق بر صورتش شده. حیات در میان این‌همه خاطره گیر کرده، اما دختر منفعلی نیست. می‌خواهد اگر خودش در میان گردباد است، مادربزرگ که پیر و فرتوت و رنج‌کشیده است در آرامش باشد. پس با دوستش سامی که پسری مسیحی است راهی سفری می‌شود. سفری قهرمان‌گونه، سفری به آن‌سوی دیوارها، سفری برای آوردن بخشی از زندگی گذشته مادربزرگ که بتواند مرهمی باشد بر دل‌ خسته‌اش، آرامشی باشد بر طوفان زندگی‌اش. اما ماجرا به همین راحتی پیش نمی‌رود. حیات باید آن‌سوی دیوار یک مبارز کوچک باشد، یک مبارزِ کاشف!
undefined رمان «جایی که خیابان‌ها نام داشت»، رمان زندگی در سرزمینی است که اشغال شده. سرزمینی که مردمش تحت ستم و ظلم هستند، و باید برای زندگی در خاکی که برای خودشان و اجدادشان بوده، مبارزه کنند؛ و مبارزه می‌کنند. مبارزه‌ی آن‌ها از جنس زندگی است. آن‌ها ازدواج می‌کنند، می‌رقصند، شادی می‌کنند، بچه‌دار می‌شوند، فوتبال بازی می‌کنند، و خاطره‌ی خاکشان را به نسل‌های بعد منتقل می‌کنند تا شاید در یک قوطی نخود چیزی زنده بماند که امید است...undefined
نویسنده‌ی معرفی‌نامه:معصومه میرابوطالبی، نویسنده کتاب نوجوان و بزرگسال، کارشناسی ارشد ادبیات کودک و نوجوان

۱۷:۱۰

انجمن کتاب روشنا
undefined ما هم به قدر شما دلتنگیم! دلتنگ پیچیدن در کوچه‌ی امر اللهی و بالا آمدن از پله‌های بلند راهروی مدرسه. دیدن شما بین پله‌ها و میان زمین و هوا ایستادن به بغل کردن‌تان. پهن کردن کیف و کتاب‌مان روی میز کتابخانه و خوردن صدای زنگ تفریح و سر رسیدن شما، احوال‌پرسی‌ها و از هر دری سخنی گفتن و آمدن خانم بیده‌ئی برای سخت‌ترین ماموریت جهان؛ هدایت‌تان به راه راست ِ کلاس درس! دیدن چشم‌هایتان که از شیطنت و خوشحالی پیچاندن معلم‌ها برق می‌زند و برمی‌گردید پیش‌مان! undefinedحالا که چاره‌ای برای رفع این دلتنگی نداریم و نمی‌شود که دور میز چوبی کتاب‌خانه جمع شویم، گفتیم با همان امکانی که داریم، کمی از این تنگی دل بکاهیم و به جای میز چوبی، در همین اتاقک آسمانی گرد هم جمع شویم! از هر دری سخنی بگوییم و دیدار تازه کنیم. به قدر همان زنگ تفریح‌های کوتاه اما باکیفیت! undefined می‌خواهیم دوشنبه‌ها در حیاط خلوت روشنا، مثل همان روز های روشن که زنگ تفریح‌هایش را کنار هم می‌گذراندیم، در اتاق اسکای روم آنلاین شویم، تصویر بدهیم و صدا باز کنیم و کمی از این دلتنگی کم کنیم. همین. undefinedاهالی روشنا، بی صبرانه و از اعماق قلب، منتظر حضور گرم شما هستند! undefinedدوشنبه، یعنی همین فردا، ساعت ۱۶ تا ۱۶:۳۰ undefinedاتاق آسمانی ماundefined https://skyroom.online/ch/faezounvc/roshana
undefinedحیاط خلوت روشنا ساعت ۱۴:۴۵ تا ۱۵:۱۵ برگزار می‌شود.undefinedمنتظرتان هستیمundefined

۱۰:۳۰

انجمن کتاب روشنا
undefinedحیاط خلوت روشنا ساعت ۱۴:۴۵ تا ۱۵:۱۵ برگزار می‌شود.undefined منتظرتان هستیمundefined
thumbnail
جعبــــه‌ی مهمــّــاتundefined
نام کتاب: پانصد صندلی خالی
undefined تا به حال نام روستای «الفوعه» را شنیده‌اید؟ «کفریا» را چطور؟ با کمال تاسف باید اعتراف کنم من تا پیش از خواندن این کتاب جز نام چیزی از این دو روستا نشنیده بودم و فقط چیزی محو در ذهنم‌ بود که روزگاری در سوریه گرفتار محاصره شده بودند. اما با خواندن این کتاب متوجه شدم چه فاجعه‌ای در این دو روستا رخ داده است؛ در حالی که در محافل خبری دنیا خبر چندانی از این ماجرا منتشر نشد.undefined اوایل سال ۲۰۱۵ میلادی گروه‌های ائتلافی شورشی مخالف بشار اسد این دو روستا را محاصره کردند و تا سال ۲۰۱۸ هفده هزار سکنه این دو روستا در مضیقه‌ی آب و غذا و دارو و مایحتاج زندگی بودند چون انگار این محاصره پایانی نداشت. بالاخره با توافق نیروهای دولتی و نیروهای شورشی، تصمیم بر این شد که این مردم با اسرای شورشیان‌ مبادله شوند؛ اما در حین همین مبادله که در چند مرحله اجرا شد، اتفاق دردناکی افتاد که من نمی‌توانم برایتان فاش کنم. باید خودتان بخوانید تا با فاجعه چشم در چشم شوید...undefined «پانصد صندلی خالی» روزنوشت‌های یک مادر معلم اهل الفوعه در روزهای محاصره است که ماجرا را به صورت ملموس و دردناکی برای ما روایت می‌کند.چرا خواندن این کتاب را به شما توصیه می‌کنم؟ پاسخ این سوال را مترجم در مقدمه‌ی کتاب به خوبی داده است: چون این بخشی از تاریخ شیعه است که نباید به فراموشی سپرده شود. ماجرای محاصره‌ای طولانی و مقاومت مظلومانه‌ی شیعیانی که در اخبار بین‌المللی هرگز نامی از آن‌ها برده نشد. ماجرای جان‌های عزیزی که بر سر این محاصره‌ی خصمانه از دست رفتند و صندلی‌هایی که صاحبانشان مظلومانه به شهادت رسیدند و اینک خالی هستند.
نویسنده‌ی معرفی‌نامه:خانم زهرا توکلی، کارشناس کتاب کودک و نوجوان، معلم کتابخوانی

۱۳:۳۶

thumbnail
جعبــــه‌ی مهمــّــاتundefined
نام کتاب: بابل
undefinedما، در این زمانه‌ی مدرن، در این قرن بیست و یکم با پیشرفت‌های چشم‌گیرش، هنوز که هنوز است با مسئلهٔ استعمار درگیریم. جالب است، نه؟ این‌که با وجود قیافه‌های زیبا و لباس‌های شیک و دهان‌های پر از حرف‌های اخلاقی، هنوز در این دنیا هزار هزار کودک کشته می‌شود و انگار نه انگار؟undefinedپس کار ما با استعمار هنوز تمام نشده است و در این صورت، چه بهتر که برگردیم و کمی از تاریخ این پدیده‌ی منحوس را مرور کنیم. undefinedو اگر حوصله‌ی کتاب‌های تاریخ خشک و خالی را نداشته باشیم چه؟ مشکلی نیست :) چون پیشنهاد من نه یک کتاب تاریخی عادی، که یک فانتزی تاریخی است!undefinedکتابی که ماجرایش در نیمه‌ی اول قرن نوزدهم اتفاق می‌افتد، حدود سال‌های ۱۸۳۰ به بعد. وقتی که امپراطوری بریتانیا هنوز در اوج بود و سفیدها هنوز در سودای گسترش قلمرو و دایره‌ی نفوذشان.قهرمان کتاب هم یک پسربچه‌ی چینی است که به انگلستان آورده می‌شود تا مترجمی بخواند.همه چیز هم حول همین مترجمی دور می‌زند، اینکه چطور می‌شود معنا را از زبانی به زبان دیگر منتقل کرد و چطور از مفاهیم گمشده‌ی این مسیر، می‌توانیم نیرویی فراتر از نیروهای معمول تولید کنیم...undefinedبا وجود فانتزی بودن و با وجود این‌که نویسنده در روند اصلی تاریخ دست برده، این رمان همچنان اطلاعات تاریخی ارزشمندی دارد. ساختارهای استعمار انگلیس به زیبایی در این داستان تصویر شده‌اند و کتاب پر است از نکات نغز در رابطه با این استعمار و ابعاد فرهنگی و اقتصادیش. undefinedو البته که این تمام ماجرا نیست و شما در این کتاب به فضای جذاب «دارک آکادمیا» پا می‌گذارید و با شخصیت‌پردازی عالی نویسنده احتمالا بیشتر از آنچه انتظار دارید از لحاظ عاطفی درگیر ماجراها و شخصیت‌ها می‌شوید، حداقل برای من که این‌طور بود...
نویسنده‌ی معرفی‌نامه:خانم زینب موسوی، دکتری علوم شناختی، کتاب‌خوان قهار (مخصوصاً در ژانر فانتزی!)

۱۵:۴۵

پیامی از سوی کتابخانه‌undefined
سلام همه دیدیم که روزهای حضورمان در مدرسه آب رفتند و کتابخانه‌مان از رونق افتاد. و این شد که مدت زمان دو هفته‌ای امانت کتاب‌ها کِش پیدا کرد.بعضی از شما را دیدم که با یک نامه کتاب را به کتابخانه برگرداندند و ممنون از همه‌تان که در ملاقات حضوری گفتید حواس‌تان هست کتاب‌ها دست‌تان هستند، فقط برای حفاظت از آنها و گم نشدن‌شان آنها را به مدرسه نیاوردید.
با توجه به اینکه سال تحصیلی پرحاشیه‌ی ۴۰۴_۴۰۵ دارد تمام می‌شود وقتش است که کتاب‌ها به خانه برگردند.
من (بابایی) از فردا صبح تا ظهر در مدرسه هستم. به محض اینکه پیام را دیدید، کتاب‌ها را در کیف بگذارید تا تحویل‌شان دهید.
اگر هم در روزهای غیر از دوشنبه مدرسه هستید، اسم‌تان را با مداد در صفحه اول کتاب بنویسید کفایت می‌کند. آنها را به خانم سیدی تحویل دهید. ایشان تا هفته آینده کتاب‌ها را در محلی می‌گذارند که گم نشوند.

۱۷:۱۵

انجمن کتاب روشنا
undefined ما دوشنبه‌ها در حیاط خلوت روشنا منتظر شما هستیم🥰 قرار است شعر بخوانیم، قصه تعریف کنیم و گپ بزنیم مثل همه‌ی دوشنبه‌ها که از پله‌ها بالا می‌آمدید و کتاب‌ها، فصل مشترکمان می‌شدندundefinedundefined undefinedهمین امروز ساعت ۱۴:۴۵ تا ۱۵:۱۵
undefined امروز آخرین جلسه‌ی حیاط خلوت روشنا ساعت ۱۴:۴۵ تا ۱۵:۱۵ برگزار می‌شود.undefined
منتظرتان هستیمundefinedhttps://skyroom.online/ch/faezounvc/roshana

۷:۲۰

انجمن کتاب روشنا
undefined امروز آخرین جلسه‌ی حیاط خلوت روشنا ساعت ۱۴:۴۵ تا ۱۵:۱۵ برگزار می‌شود.undefined منتظرتان هستیمundefined https://skyroom.online/ch/faezounvc/roshana
ما اینجا منتظرتونیمundefined

۱۱:۲۲