@radvinfatahii | ابی ✯𖦹
۵۹۲
۱۶:۵۰
پایان چلنج
۵۸۹
۱۸:۲۳
سلام سلاممم با پارت جدید اومدم اومیدوارم خوشتون بیاد
#jiwoon
۱۴۰
۱۱:۱۱
عشقی دوباره
#jiwoon۱۵۴
۱۱:۱۲
ریکشن هارو زیاد کنید که بریم برای پارت بعد
#jiwoon
۱۴۸
۱۱:۱۳
سلامم من اد #Nadia هستم و همیشه دوست داشتم تا سناریو های کمی احمقانیه تو ذهنمو با بقیه به اشتراک بزارم و امیدوارم که از رمانم خوشتون بیاد(دوسم نداشتی باز معرفیو بخون شاید بخای ادامشو بدونی:)

۱۵۶
۲۰:۵۹
معرفی رمان
چایه سمی
#Nadia۱۵۸
۲۰:۵۹
پنجتا اتیش برای پارته اول
#Nadia
#Nadia
۱۶۹
۴:۲۵
سلاممم، بریم برا پارته اول
#Nadia
۱۱۷
۱۵:۴۸
```[چایه سمی]
#1
همچی از ده ساله پیش شروع شد ،روزی که زندگیم از این رو به اونرو شد،حدودا ساعتهای 12 شب بود و مامانم روی مبل نشسته بود و من هم به دروغ گفتم میرم بخوابم اما،مامانم جوابمو نداد وقتی برگشتم سمتش دیدم خشکش زده گفتم داره فکر میکنه و سرمو برگردوندم اما یهو افتاد به هق هق ، دستشو رو قلبش گذاشت و نشست رو زمین،و خب منم عین سگ ترسیده و دست پاچه شده بودم نمیدونستم چه غلطی کنم دویدم کنارش زنگ زدم به پدرم تا سریع بیاد و ببرتش بیمارستان اما جواب نداد یزره بعد خودش هم تماس گرفت و گفت خارج از شهره ،من با گوشیه مامانم به مادر بزرگم زنگ زدم خونیه اون چند کوچه پایین تره اما خب خیلی پیره ،اما ترسیدم بهش بگم چی شده چون نمیخواستم شوکش کنم و حاله یکی دیگه هم بد بشه دویدم سمت خونش و با بدبختی به خونمون رسوندمش اما وقتی رسیدمو دیدم آمبولانس ها رسیدن جلوی در و دارن مادمو میبرن فورا خواستم سوال شما اما مادر بزرگم نزاشت،میگفتن حاله مادرم وخیمه و باید خیلی سریع به بیمارستان منتقل بشه اونا رفتن و منمنتظره پدرم موندم تا بیاد و منو ببره بیمارستان و حدودا یک ساعته بعد رسید ولی وقتی رسیدیم بیمارستان ..
:راستش میدونم اولای داستان یزره بیخوده ولی در ادامه قول میدم خیلی بهتر باشه:)) ``` | #Nadia | 𝅄 ﹀﹀ ⸼ ࣪ ׅ୨୧⸼ ࣪ ׅ ﹀﹀ 𝖳︎𝗈𝗉
𝖳︎𝗈𝗉*
#1
همچی از ده ساله پیش شروع شد ،روزی که زندگیم از این رو به اونرو شد،حدودا ساعتهای 12 شب بود و مامانم روی مبل نشسته بود و من هم به دروغ گفتم میرم بخوابم اما،مامانم جوابمو نداد وقتی برگشتم سمتش دیدم خشکش زده گفتم داره فکر میکنه و سرمو برگردوندم اما یهو افتاد به هق هق ، دستشو رو قلبش گذاشت و نشست رو زمین،و خب منم عین سگ ترسیده و دست پاچه شده بودم نمیدونستم چه غلطی کنم دویدم کنارش زنگ زدم به پدرم تا سریع بیاد و ببرتش بیمارستان اما جواب نداد یزره بعد خودش هم تماس گرفت و گفت خارج از شهره ،من با گوشیه مامانم به مادر بزرگم زنگ زدم خونیه اون چند کوچه پایین تره اما خب خیلی پیره ،اما ترسیدم بهش بگم چی شده چون نمیخواستم شوکش کنم و حاله یکی دیگه هم بد بشه دویدم سمت خونش و با بدبختی به خونمون رسوندمش اما وقتی رسیدمو دیدم آمبولانس ها رسیدن جلوی در و دارن مادمو میبرن فورا خواستم سوال شما اما مادر بزرگم نزاشت،میگفتن حاله مادرم وخیمه و باید خیلی سریع به بیمارستان منتقل بشه اونا رفتن و منمنتظره پدرم موندم تا بیاد و منو ببره بیمارستان و حدودا یک ساعته بعد رسید ولی وقتی رسیدیم بیمارستان ..
۱۲۷
۱۶:۰۹