ماشین حامل پیکرها که رد شد، هفت قدم پشت سرش رفتم و نشستم. دقیقتر بگویم، از پا درآمدم و نشستم. خیره شدم به آدمها. به زائرها و خادمها. بعضیها انگار اصلا به نیت تشییع و وداع نیامدهبودند. آمدهبودند تا به زوار آقا خدمت کنند. همسایههای خیابانهای مجاور، از داخل خانهشان تند تند برای زائرها آب میآوردند. یکیشان بلند میگفت: "نوش جان! نوش جان! زائر آقایی که تشنه شهید شد." این آب، در آیین ما چه حکایتی دارد! بعضیها در ارتفاع، زیر آفتاب تفتیده ایستادهبودند و روی سر مردم آب میریختند تا کمتر گرما اذیتشان کند. یک نفر اما بیشتر از بقیه چشمم را گرفت. پیکرها دور شدهبودند. آنقدر دور که ماشین به سختی دیده میشد. اما او همه این مدت نگاهش را از آن راه و آن خیابان و آن مسیر برنداشتهبود. برای اینکه حسرت نگاهش را بفهمی لازم نبود حتما نزدیکش باشی. از فاصله دور هم میتوانستی آه درون چشمانش را ببینی. روی سر زوار آب میریخت. شاید هم پشت پیکرها، نمیدانم. کاش اگر همه ما یک کاسه آب پشت سرت میریختیم، ورق برمیگشت و تو برمیگشتی. کاش...
عکس: زهرا زارعشاهی
عکس: زهرا زارعشاهی
۹۴۸
۸:۱۶
روزهای تشییع امام و حرفهای در مورد اون روزها هیچوقت تموم نمیشن. من هر روز هزار حرف و روایت دارم. هزار حکایت، از هزار چشم بدرقه کننده که دیدم.اما حالا که قدمهای خیابون آزادی و پیامبر اعظم و امام رضا، منتهی شدن به جاده نجف_کربلا از این رستخیز بزرگ روایت کنیم؟
۱۶۰
۸:۳۵
از دو شب پیش تا حالا دارم به شکل متفاوتتری به تجمعات شبانه نگاه میکنم. همان شبی که یک امانتی را در میدان شهدا به یکی از دوستانم رساندم و بعد گفتم: "حلال کن. فردا عازمم." بغضش را خورد و بغلم کرد. گفت: "دعام کن. خیلی زیاد!" گفتم:"خودتون راهی نیستید؟" نگاهی به دور تا دورش انداخت. در تمام میدان "باید برخاست" پخش میشد. گفت:"نه، امسال تصمیم گرفتیم به خاطر میدون نریم..." لبخندم خشک شد. چرا حتی یک بار به این فکر نکرده بودم؟ در کمتر از یک صدم ثانیه هزار سؤال از ذهنم گذشت. من واقعا حاضرم به خاطر تجمعاتی که انقدر سنگش را به سینه میزنم، قید اربعین را بزنم؟ نمیدانم. واقعا نمیدانم. بنیانهای اعتقادی را در این چند ثانیه سکوت هزار بار بازخوانی کردم!لبخند خشکی زدم: "خدا ازت قبول کنه این مجاهدت رو." خندید. پر از بغض و اشک. حالا دو روز است، حتی موقع کوله بستن، در مسیر مرز، لحظه کوبیدن مهر خروج، هر لحظه و هر ثانیه به آنهایی فکر میکنم که "ماندند برای میدان!"پیش خودم فکر میکنم شاید آنها از من کربلاییتر باشند. اما به هر حال، اگر صاحبش، نیمقدمی از این هزاران قدم را پذیرفت، تقدیم روح بزرگ و مجاهد آنها.
۱.۴K
۹:۱۱
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
آدم که خسته میشود، وقتی خیلی راه رفته است، خیلی فشار تحمل کرده است یا خیلی مریض میشود، وقتی به یک جای آرام میرسد دلاش میخواهد همهچیز همانجا تمام شود، دلاش نمیخواهد به سختیها برگردد، مثل من، من که دلام نمیخواست به بیرون از این چهاردیواری برگردم! دلام میخواست همانجا بخوابم و بمیرم! کجا از آنجا بهتر؟! آنجایی که بیرون از آن هیچ خبری نبود!
مرتضی درخشان
۱۷۶
۱۰:۵۵
تقریبا سه سال است عادت کردم در سفر اربعین از این حرفها بشنوم که: "اربعین که جای بچه نیست؟ چرا این طفل معصوم رو اذیت میکنید؟ بیچاره بچه! اربعین بچه آوردن حرام شرعیه!" و از این قبیل حکمهای عجیب و غریب.زیاد در این باب نوشتم. در مورد اینکه بله، اربعین واقعا سفر سختی است. برای بچهها سخت تر. برای مادر پدرهایی که بچه میآورند بسیار سختتر. اما این سختی، چشیدنی است. جنسش مطلوب و خواستنی است. رشد دهنده است. برای بچه، برای مادر و پدر، برای همراهان و...اما آنچه میخواهم الان از آن بگویم، حضور بچهها (بهویژه دختر بچهها) و توجه خاص زائران به آنهاست. اگر تجربه سفر اربعین با بچه را داشته باشید، حتما دیدهاید که همراهان شما در این سفر و حتی زائران غریبه و عبوری چطور از او مراقبت میکنند و در هر امری او را به خودشان ترجیح میدهند؟!سبد کالسکه ما در سفر، همیشه پر است از خوراکی هایی که همسفرها بین مسیر دیدند و برایش گرفتهاند تا خوشحالش کنند. تقریبا هر لحظه یکی دارد او را با یک تکه کارتن باد میزند یا دوست دارد کالسکه اش را هل بدهد تا شاید باری سبک کند. قبل از خودشان برای او آب میآورند و دائم دست و صورتش را آب میزنند. مردها گاهی او را روی شانه مینشانند و با او بازی میکنند و زن ها از بازارچه و دستفروشهای راه برایش عروسک میخرند. خلاصه هر چیزی که فکرش را کنید، هر چیزی که به ذهن یک آدم میرسد تا بار سفر را برای بچه و مادر پدرش سبک تر کند.سفر اربعین برای آدمهایی که با بچه میآیند چاشنی بیشتری از روضهها دارد. گاهی من پشت سر این تصاویر اشک میریختم. برای رقیه و همسفرهایش...
۲۶۷
۱۵:۰۷
مأمور مهر خروج از ایران را روی پاسپورتم میکوبد. نفس راحت میکشم. مینشینم تا بقیه همراهان برسند و جمع شویم. اینترنت ایران هنوز جواب میدهد. از سر بیکاری اینستاگرام را چک میکنم و بعد از بالا و پایین کردن چند ریلز، مثل همیشه احساس میکنم ناقص سفر کردهام! اقیانوسی از عباهای چیتان پیتان و چادرهای مثلا کولر دار و روسریهایی با اسمهای جدید که باید با فلان عبا ست شود. کولههای ویژه اربعین دارای لایه تهویه و بند کمر، با جنس آستر فلان و بهمان!بی حوصله، پنجره تمام برنامهها را میبندم و گوشی را خاموش میکنم. سرم را که بالا میآورم، روبهرویم آقای مسنی نشسته که از بالای بالای آن کالاهای مصرفگرا من را پرت میکند این پایین پایین. جایی که یک گونی کهنه با دو سه متر بند شیرینی یک کوله را ساخته! کارکرد و مکانیزم جالبی دارد. مرد مسن، سرحال و راضی به نظر میرسد. بسیار راضی تر از من که همین چند لحظه پیش "اینستاگردی" نسبت به کوله معمولی ام دل زدهام کرده بود.با ذوق نگاهش کردم: تو امام حسین همهای! امام حسین صاحب "کولههای ویژه اربعین" و صاحب "گونیهای بند شیرینیدار"!
۲۸۳
۱۵:۰۸
خودش را چسبانده بود به ضریح. تند تند صلوات میفرستاد و پشتش میگفت: فدای سرتون... فدای سرتون...آنقدر این را زیر لب گفت که توجهم را جلب کرد. به لهجه و نوع حجابش نمیخورد ایرانی باشد. از ضریح که دور شدیم دقیقتر نگاهش کردم. روی چادرش، حمایل یک کاروان لبنانی انداخته بود. طوری که متوجه نشود، قدم تند کردم تا بهش برسم. سعی کردم سر صحبت را باز کنم. پرسیدم: "از لبنان اومدید؟" لبخند زد و فارسی سلیس جواب داد: "ایرانی ام." نگاهم را به اسم کاروان روی حمایل انداختم. قبل از اینکه حرفی بزنم به علامت سؤال نگاهم پاسخ داد: "لبنان زندگی میکنم." لبخند زدم. معمولا معاشرت اجتماعیام بیشتر از یکی دو جمله نمیکشد و رابطهها را با یک لبخند خاتمه میدهم و همیشه از این بابت خودم را سرزنش میکنم.خوشحال شدم که خودش باز ادامه داد: "شما ایرانی هستید؟" شبیه آن وقتهایی که توقع داری جعبه شیرینی به تو که میرسد تمام شده باشد اما دانه آخرش روزیات میشود لبخند زدم: "بله، بله." بعد هم به آن تکه وجودم که همیشه معتقد است"به تو چه؟!" مجال حرف زدن ندادم و با من و من پرسیدم: "شخصی نیست اگر بپرسم چی رو فدای سر امیرالمؤمنین کردید؟"لبخندش عمیقتر شد: "پسرم رو.. پسرم رو فدای یک تار موی غلام امیرالمؤمنین کردم!" دلم برای معرفتش غنج رفت: "شهید شدن؟" سرش را بالا گرفت: " ناقابل بود! اگر قبولش کنن... امروز شد ۹ روز" گوشی موبایلش را برگرداند و عکس پسر جوانی که پشت قاب گوشی بود را مقابل صورتم گرفت.مبهوت روحیه مقاومش شدهبودم! مثل همیشه خودم را جایش تصور کردم. اگر پسری داشتم رشید و جوان، کمتر از ده روز پیش داغش را به دلم گذاشته بودند، به سفر اربعین فکر میکردم؟ شاید هرگز. شاید هم اولین راه چاره و پناهم بود. نمیدانم. به هر حال، احتمالا در پاسخ هر سؤالی، از هر غریبهای لبخند به لب نداشتم.با چشمانم تحسینش کردم. با صدایی بلند تر از قبل گفتم: "مجاهدتون قبول ان شاالله. خدا صبرتون بده..."حرفم تمام نشده یک "هیسسسس" کشیده حوالهام کرد. فکر کردم حرف بدی زدم. با تعجب نگاهش کردم. گفت: "محضر امیرالمؤمنین حرفی از مجاهدت نزن دخترکم! کدوم جهاد؟ امانت بود، برگردوندم. هنوز برای این راه کاری نکردم..."
۴۰۳
۲۳:۴۱
صفحه صفحه حرف ردیف کرده بودم. اما ورودی نجف، نرسیده به حرم گنگ شدم. ترسیدم گلهها بیادبی باشد، شکرها قاصر باشد، عرض ارادتها کافی نباشد و دوستت دارم ها حق را ادا نکند. تمام مدتی که در حرم بودم کأن لال بودم. دوست داشتم فقط نگاهش کنم. میان صحن حضرت زهرا(س) قدم میزدم. پسرکی را دیدم که سرگردانی اش نشان میداد گم شده. سمتش رفتم و اسمش را پرسیدم. فهمیدم همزبان نیستیم. پرسیدم مفقود؟! سر تکان داد. بغض داشت اما غرورش اجازه نمیداد گریه کند. سعی کردم با مفاهیم مشترک آرامش کنم؛ اما فایدهای نداشت. به خادمها نشانش دادم. با آنها هم راضی نشد حرف بزند. چند دقیقه که گذشت، مردی با دشداشه عربی و چهرهای مشوش از دور صدا زد: "حمزه!" فهمیدم پدرش است. این پسر بچه که حالا فهمیدم نامش حمزه است، هیچ کس را حریف غم گم شدنش ندید! اما تا پدرش را از دور شناخت، خودش را به دامن عربی بابا انداخت. بغضش شکست و های های گریه کرد. پشت هم با همان زبان شیرین که دست و پا شکسته میفهمیدم، برای بابا تعریف میکرد که این مدت این شده و آن شده و چقدر بهش سخت گذشته.حلاوت رسیدن حمزه به بابایش قند در دلم آب کرد. رو به روی گنبد نشستم. نمیدانم چه شد که بغضم وا شد و حرفها سرازیر شد. ما هم گم شدهایم آقا. گم شدیم و جز شما هیچ کس را حریف شنیدن غمهایمان پیدا نکردیم. اشک های ما، جز اینجا جاری نشد. و تو بهترین پناهی برای دل های خسته و بریده...
۱۰۰
۱۳:۲۴
تقریبا نصف راه نجف_کربلا را رفته بودیم. تمام شب را پیادهروی کرده بودیم و حالا کم کم زردی طلوع آفتاب از انتهای افق دیده میشد. نای راه رفتن نداشتیم. خسته و خاکی به یک خانه رسیدیم که درب آن باز بود. یکی پیشنهاد داد وارد خانه شویم و استراحت کنیم. دیگری گفت شاید درست نباشد بدون دعوت وارد خانهشان شویم. در نهایت قرار شد یک نفر به نمایندگی از بقیه وارد خانه شود، صاحبخانه را پیدا کند و از او کسب اجازه کند. رفت و چند دقیقه بعد، نا امید برگشت: صاحبخانه نیست! ولی عجب خونه ای بود! لوکس! فکر کنم خونه تازه داماد بود!_ پس چرا در خونه رو باز گذاشتن؟! پاشید، پاشید بریم یه موکب دیگه!راه افتادیم. چند قدم که برداشتیم از پشت سرمان صدای مردی عراقی آمد: زائر! زائر!به سمت صدا برگشتیم. مردی درشت هیکل با دشداشه عربی، به سمت ما میآمد. دامن عربی را بالا گرفته بود و تقریبا میدوید. اول فکر کردم نکند صاحبخانه است و از اینکه بی اجازه وارد خانهاش شدیم شاکی شده؟ اما بعد فهمیدم هنوز عراقی ها را خوب نشناختم. به ما که رسید دست دو تا از مرد هایمان را گرفت و با خودش برد و همزمان نفس نفس زنان میگفت: تعل تعل! استراحة...خوشحال شدیم! با او رفتیم. ما را برد داخل همان خانهای که درش باز بود اما مالکش نبود. سعی کرد دست و پا شکسته چیزهایی را به ما بفهماند: "آنی جار! حمسایه! حمسایه! مفهوم؟!" خستهتر از آن بودیم که تحلیلش کنیم. سر تکان دادیم. هر چه فارسی بلد بود قاطی زبان خودش کرد و وسط گذاشت: "صاحب البیت، یععععنی صاحب خانه، امس، روز قبل، یعععنی دیروز، راح کربلا، یععععنی طریق، الان فی الطریق کربلا، یعععنی رفت کربلا، مفهوم؟ خلّى العباس بيننا، یععععنی به عباس قسم داد، كل زائر يجي، خلي البيت كلّه بخدمته! یععععنی هر زائری إجا، یعنی آمد، کل خانه ما به خدمتش در بیار. به عباس! مفهوم؟؟"یک نفر هر چه فهمیده بود را برایش به فارسی سلیس بازگو کرد: صاحبخانه رفته کربلا و به شما گفته هر زائری اومد خانه ما رو در اختیارش قرار بده؟؟چشمانش برق زد: هاااا، احسنت! حلّفنى بالعباس!! یعععنی، قسم داد به عباس... والله العلی العظیم! تفضل... تفضل...
۱۶۱
۲۳:۲۷