برای رفتن هم دیر شده،برای ماندن هم!
آخرین بلیط ترمیتال آباده،برای شیراز بود!
من در میانهی راهپیاده شدم،یادم آمدهیچ آدرسی از تو ندارم!
یک شماره از تو دارم کهیک عدد کم داردحالا از صفر تا ۹مدام عدد میگذارماما تو گوشی را بر نمیداری!
شعر از : #بهرام_شریفی@apoet
شعر از : #بهرام_شریفی@apoet
۵۴
۲۲:۱۹
روی درب کتابفروشی نوشتم :«مرکز خرید و فروشکتب قدیمه و جدیده»از من پرسید : «کتاب ها مؤنث هستند؟»گفتم: «هر چیز زیبایی در این جهان مؤنث است،مثل دخترها!»خندید و رفت...
متن از : #بهرام_شریفی@apoet
متن از : #بهرام_شریفی@apoet
۵۷
۲۲:۳۰
۲۵۲
۲۲:۳۵
۲۷۱
۲۲:۴۸
در قسمت بیو¹نوشتهای : «دل شکسته!»
در قسمت بیونوشتهام : «بند زدن هر چیز شکسته!»
درخواست دوستی مرااکسپت² میکنی؟!
شعر از : #بهرام_شریفی------------------------------------------------------¹.بیوگرافی : biography : شرح حال². Accept : پذیرفتنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ@apoet
شعر از : #بهرام_شریفی------------------------------------------------------¹.بیوگرافی : biography : شرح حال². Accept : پذیرفتنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ@apoet
۲۶
۲۳:۳۴
۱۸۴
۲۳:۴۰
خبر رسیده کهسرودن ممنوع است!
با عجله تمام واژهها را از خانه جمع میکنم،یک واژهی سرخوش داخل دکور جا مانده،دستش را میگیرم و همه رادر چمدان قدیمی زنگزدهایزندانی میکنم!
آخ چه واژهی غریبی استواژهی «زندانی!»
روزی رسیده است کهمن برای رهایی خودواژهها را زندانی کردهام!
شعر از : #بهرام_شریفیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ@apoet
شعر از : #بهرام_شریفیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ@apoet
۱۸۷
۷:۵۰