نی که زمانی امنترین و راحتی بخشترین مکان بوده است که همیشه آرزوی آن را دارد (تمدن و ملالتهای آن، ص ۵۳)آرامش و پرواز روحمعرفی کتاب تمدن و ملالتهای آن ۲تصویر زندگی (۱۹)این سوال که هدف و غرض از زندگانی انسان چیست، بارها مطرح شده و پاسخ قانع کننده نیافته است و شاید ممکن نباشد پاسخی به آن داد.این سوال از خودپسندی نوع بشر که آن را در اشکال دیگر نیز میشناسیم ناشی میشود.از هدف زندگی حیوانات حرفی در میان نیست مگر اینکه تقدیر آنها در خدمت کردن به نوع بشر نهفته باشد، اما این قابل قبول نیست، زیرا انسان با بسیاری از حیوانات رابطهای ندارد، جز ابنکه آنها را توصیف، دستهبندی و مطالعه کند. و انواع بی شماری از حیوانات پیش از آنکه چشم بشر به آنها بیفتد منقرض شدهاند، پس باز تنها دین است که میتواند به سوال هدف زندگی پاسخ دهد.به این سوال متواضعانهتر میپردازیم: انسانها با رفتار خود در زندگی در پی چه هدف و مقصودی هستند؟ از زندگی چه انتظاری دارند و به چه چیز میخواهند دست یابند؟در پاسخ به این سوال نمیتوان به بیراهه رفت، آنان در پی سعادتاند میخواهند خوشبخت شوند و خوشبخت بمانند. این کوشش دو جنبه دارد، یک مثبت و یک منفی: از یک طرف فقدان رنج و ناراحتی و از طرف دیگر چشیدن طعم لذتهای شدید. سعادت به معنای دقیق فقط به دومی گفته میشود.به نظر ما هدف زندگی به وسیله اصل لذت تعیین می گردد سعادت انسان در برنامه خلقت منظور نشده است. طبق ماهیتش به مثابه پدیدهای گذرا امکان پذیر است.و این اصل از ابتدا بر فعالیتهای دستگاه روانی حاکم است اما برنامهاش با همه جهان در ستیز است، هم با عالم صغیر و هم با عالم کبیر، اصلا عملی نیست. همه قواعد عالم در جهت خلاف آن در کارند: سعادت به معنای دقیق ارضای نیازهای انباشته شده است و طبق ماهیتش فقط به مثابه پدیدهای گذرا امکان پذیر است تداوم هر وضعی که اصل لذت آرزو میکند فقط خشنودی متوسطی ایجاد میکند.ما چنان ساخته شدهایم که فقط از تباین شدید لذت میبریم و از یک وضع ثابت کمتر احساس لذت میکنیم: گوته: همه چیز در جهان تحمل پذیر است جز سلسلهای از روزهای خوش.سرشت خود ما امکانات سعادتمان را محدود می کند. احساس بدبختی کردن کمتر دشوار است(تمدن و ملالتهای آن، زیگموند فروید، ترجمه محمد مبشری، ص ۳۵-۳۳)آرامش و پرواز روحمعرفی کتاب تمدن و ملالتهای آن ۳
رنج از سه جهت ما را تهدید میکند: -جسم خودمان که محکوم به اضمحلال است-جهان بیرون با نیرویی چیره و بی رحم-رابطه ما با دیکرانرنجی که از این ناشی میشود دردناکتر از هر رنجی است چون گرایش ما این است، که آن را اضافه زاید تلقی میکنیم در حالی که این نیز مانند رنجهای دیگر سرنوشتی محتوم است.روشهای رهایی از رنجروش دیگری هست که نیرومندتر و شاملتر است. واقعیت تنها دشمنی است که سرچشمه همه رنجهاست، آدمی اگر بخواهد سعادتمند باشد باید همه روابطش را با آن قطع کند، به این جهان پشت کند و نخواهد که تماسی با آن داشته باشد. میتوان از این پیشتر رفت و جهان را دوباره ساخت، جهان دیگری ساخت* که در آن تحملناپذیرتربن خصوصیات محو شوند و خصوصیات دیگری که با آرزوهای فرد تطابق دارند جای آنها را بگیرند. دینهای نوع بشر را باید از شمار این هذیانهای جمعی دانست(تمدن و ملالتهای ان، ۴۰)*بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیمفلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دز اندازیم(حافظ)گر بر فلکم دست بدی چون یزدان برداشتمی من این فلک را ز میانوز خود فلکی دگر ز نو ساختمی کآزاده بهذکام دل رسیدی آسان(خیام)آرامش و پرواز روحمعرفی کتاب تمدن و ملالتهای آن ۴
چرا سعادتمند شدن انسان چنین دشوار است؟پاسخ این سوال قبلا با اشاره به سه سرچشمه رنج داده شده است.ارگانیسم ما جزئی از طبیعت است که بنیانی فناپذیر دارد، ما هرگز نخواهیم توانست بر طبیعت چیره شویم، اما این موضوع ما را منفعل نمیکند. اگر قادر نیستیم همه رنجها را از میان ببریم، بعضی از آنها را میتوانیم و بعضی را تسکین میدهیم، اما در مورد رنجهای اجتماعی حاضر نیستیم بپذیریم نهادهایی که به دست خودمان ساخته شده از محافظت و یاری ما ناتوان باشند. ولی باز هم در پیشگیری از رنج ناموفقیم. شاید علت رنج اینجا هم طبیعت چیرگی ناپذیر یعنی سرشت روانی خود ماست و سرانجام به این مطلب میرسبم: آنچه موجب شوربختی ماست تمدن است. اگر آن را رها کنبم و در روابط بدوی باشیم خوشبختتریم، زندگی اقوام بدوی از دید اروپاییها ساده، کمتوقع و سعادتمند بود.زندگیای که برای مهمانان متمدن دست یافتنی نبود. سبکباری زندگی بدوی مدیون سخای طبیعت و آسانی ارضای نیازهای بزرگ بود، ولی به غلط از دید ناظران فقدان مقتضیات فرهنگی دانسته میشد.انسان متمدن نمیتواند این همه ناکامی را که جامعه برای رسیدن به آرمانهای فرهنگی بر او تحمیل کرده تحمل کند و نتیجه گرفته میشود که اگر این مقتضیات
رنج از سه جهت ما را تهدید میکند: -جسم خودمان که محکوم به اضمحلال است-جهان بیرون با نیرویی چیره و بی رحم-رابطه ما با دیکرانرنجی که از این ناشی میشود دردناکتر از هر رنجی است چون گرایش ما این است، که آن را اضافه زاید تلقی میکنیم در حالی که این نیز مانند رنجهای دیگر سرنوشتی محتوم است.روشهای رهایی از رنجروش دیگری هست که نیرومندتر و شاملتر است. واقعیت تنها دشمنی است که سرچشمه همه رنجهاست، آدمی اگر بخواهد سعادتمند باشد باید همه روابطش را با آن قطع کند، به این جهان پشت کند و نخواهد که تماسی با آن داشته باشد. میتوان از این پیشتر رفت و جهان را دوباره ساخت، جهان دیگری ساخت* که در آن تحملناپذیرتربن خصوصیات محو شوند و خصوصیات دیگری که با آرزوهای فرد تطابق دارند جای آنها را بگیرند. دینهای نوع بشر را باید از شمار این هذیانهای جمعی دانست(تمدن و ملالتهای ان، ۴۰)*بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیمفلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دز اندازیم(حافظ)گر بر فلکم دست بدی چون یزدان برداشتمی من این فلک را ز میانوز خود فلکی دگر ز نو ساختمی کآزاده بهذکام دل رسیدی آسان(خیام)آرامش و پرواز روحمعرفی کتاب تمدن و ملالتهای آن ۴
چرا سعادتمند شدن انسان چنین دشوار است؟پاسخ این سوال قبلا با اشاره به سه سرچشمه رنج داده شده است.ارگانیسم ما جزئی از طبیعت است که بنیانی فناپذیر دارد، ما هرگز نخواهیم توانست بر طبیعت چیره شویم، اما این موضوع ما را منفعل نمیکند. اگر قادر نیستیم همه رنجها را از میان ببریم، بعضی از آنها را میتوانیم و بعضی را تسکین میدهیم، اما در مورد رنجهای اجتماعی حاضر نیستیم بپذیریم نهادهایی که به دست خودمان ساخته شده از محافظت و یاری ما ناتوان باشند. ولی باز هم در پیشگیری از رنج ناموفقیم. شاید علت رنج اینجا هم طبیعت چیرگی ناپذیر یعنی سرشت روانی خود ماست و سرانجام به این مطلب میرسبم: آنچه موجب شوربختی ماست تمدن است. اگر آن را رها کنبم و در روابط بدوی باشیم خوشبختتریم، زندگی اقوام بدوی از دید اروپاییها ساده، کمتوقع و سعادتمند بود.زندگیای که برای مهمانان متمدن دست یافتنی نبود. سبکباری زندگی بدوی مدیون سخای طبیعت و آسانی ارضای نیازهای بزرگ بود، ولی به غلط از دید ناظران فقدان مقتضیات فرهنگی دانسته میشد.انسان متمدن نمیتواند این همه ناکامی را که جامعه برای رسیدن به آرمانهای فرهنگی بر او تحمیل کرده تحمل کند و نتیجه گرفته میشود که اگر این مقتضیات
۵۱
۱۲:۲۹
شممت روح وداد و شمت برق وصال بیا که بوی ترا میرم ای نسیم شمال(۳۰۳)بوی خوش عشق را شنیدم و آذرخش دیدارت را مشاهده کردم. ای باد نوید بخش شمال، جانم فدایت بشتاب!۲- ای ساربان سرودخوان شتر معشوق، درنگ کن و فرودآی! که دیگر صبر ندارم بر شوق دیدارش!۳- حال که روز دیدار، پرده شب تاریک فراق را کنار زده است، نیکوست که داستان این شب دردناک را فروگذاریم.۴- معشوقم شتاب کن! که پرده هفت لایه چشم را که چون پرده گلگون بهاری است برای تخیل شیرین چهرهات کشیدهایم(ایهام پرده: کشاندن- پهن کردن-رسم کردن)۵- آنگاه که محبوب از در مهربانی درآمده و دلجویی میکند، میتوان از ستم رقیب در همه احوال گذشت کرد.(عذر میخواهد)۶- در دل به تنگ آمده از عشق، جز خیال دهان کوچکت نیست، کسی چو من در پی خیال ناممکن نباد!(وصال دهان یار را از تنگی و کوچکی ناممکن میدانستند)۷- حافظ در غربت عشق کشته تو شد، خون ما حلال تو، ولی بر خاک ما گذری کن!بیت اضافه در خانلری: ملال مصلحتی مینمایم از جانانکه کس به جد ننماید ز جان خویش ملال( یک روحیه عجین طنز میتواند چنین چیزی بگوید: اکراه و تکدر نشان دادن دروغین در حالی که دل همچنان در هوای یار است و معشوق با فراست دروغین بودن آن را از وجنات شاعر درمییابد. در هر حال نگارنده با وجود عمری زیر و رو کردن متون ملال مصلحتی را جز در حافظ ندیده است. شرح شوق، ۳۰۶۹)آرامش و پرواز روحجهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 126- دورگردون در شعر وحشی بافقی
به خود میگفت هر دم از سر درد
که آخر دور کار خویشتن کرد
به گورم کی توانست این سخن گفت
که در صحرا به گوران بایدم خفت
که پیشم میتوانست این ادا کرد
کزو نتوان به شمشیرم جدا کرد
کسی را کی رسیدی این به خاطر
که گردد دور از منظور ناظر
ولی آنجا که باشد دور گردون*
که میداند که آخر چون شود چون
بسا کس را که یاری همنشین بود
همیشه در گمانش اینچنین بود
که بیهم یک نفس دم بر نیارند
دمی بیدیدن هم بر نیارند
به رنگی چرخ* دور از وی نمودش
که انگشت تعجب شد کبودش
بود این رنگ چرخ* حیله پرداز
کند هر دم به رنگی حیلهای ساز
گهی با بخت ساز جنگ میکرد
سرود بیخودی آهنگ میکرد(ناظر و منظور)
آرامش و پرواز روحجهانشناسی و معرفی حقیقت هستی127-دور گردون در شعر صائب تبریزی
مکن از دور گردون* شکوه، ای جویای آزادی
گشایش نیست بی سرگشتگی سنگ فلاخن را(غزل 419)
نه همین سرگشته ما را دور گردون* کرده است
خضر را خون در جگر این نعل وارون کرده است
مهره مومی است در سر پنجه او آسمان*
آنکه حال ما اسیران را دگرگون کرده است
قمری ما از پریشان ناله های دلفریب
سرو را آشفتهتر از بید مجنون کرده است
گرچه ما چون سرو آزادیم از قید لباس
همت ما دست از این نه خرقه* بیرون کرده است(غزل 1140)
خاطر آزاد ما از دور گردون* فارغ است
شیشه افلاک* را بر طاق نسیان چیده است
در دل ما آرزوی دولت بیدار نیست
چشم ما بسیار ازین خواب پریشان دیده است
اختر ما را کجا از خاک خواهد برگرفت؟
آنکه روی مهر تابان بر زمین مالیده است(1165)
نیم نومید از عقبی گر از دنیا گره خوردم
در آنجا باز خواهم شد اگر اینجا گره خوردم...
ز سیر و دور گردون موبهمو آگه شدم صائب
در این پرگار تا چون نقطه سودا گره خوردم(5510)
داغ عاشق سازگاری کی به مرهم میکند؟
لاله این باغ خون در چشم شبنم میکند
دولت گردنده دنیا به استحقاق نیست
دور گردون* دیو را در دست، خاتم میکند(متفرقات-242)
آرامش و پرواز روحجهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 128 - سپهر در شاهنامه فردوسی 1
برین گونه گردد به ما بر سپهر
بخواهد ربودن چو بنمود چهر
مبر خود به مهر زمانه گمان
نه نیکو بود راستی در کمان
چو دشمنش گیری نمایدت مهر
و گر دوست خوانی نبینیش چهر
یکی پند گویم ترا من درست
دل از مهر گیتی ببایدت شست(بخش فریدون)
چو دیهیم شاهی به سر بر نهاد
جهان را سراسر همه مژده داد
به داد و به آیین و مردانگی
به نیکی و پاکی و فرزانگی
منم گفت بر تخت گردان سپهر
همم خشم و جنگ است و هم داد و مهر
زمین بنده و چرخ یار من است
سر تاجداران شکار من است
همم دین و هم فرهٔ ایزدیست
همم بخت نیکی و هم بخردیست(منوچهر)
شود تخت من گاه افراسیاب
کند بیگنه مرگ بر من شتاب
چنین است رای سپهر بلند
گهی شاد دارد گهی مستمند
بدو گفت پیران کای سرفراز
مکن خیره اندیشهٔ دل دراز
که افراسیاب از بلا پشت تست
به شاهی نگین اندر انگشت تست...
همی گفت و مژگان پر از آب کرد
همی برزد اندر میان باد سرد
بدو گفت پیران که با روزگار
نسازد خرد یافته کارزار
نیابی گذر تو ز گردان سپهر
کزویست آرام و پرخاش و مهر(سیاوش)
آرامش و پرواز روحجهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 129 - سپهر در شاهنامه فردوسی 2
تو بر کردگار روان و خرد
ستایش گزین تا چه اندر خورد
ببین ای خردمند روشنروان
که چون باید او را ستودن توان
همه دانش ما به بیچارگیس
به خود میگفت هر دم از سر درد
که آخر دور کار خویشتن کرد
به گورم کی توانست این سخن گفت
که در صحرا به گوران بایدم خفت
که پیشم میتوانست این ادا کرد
کزو نتوان به شمشیرم جدا کرد
کسی را کی رسیدی این به خاطر
که گردد دور از منظور ناظر
ولی آنجا که باشد دور گردون*
که میداند که آخر چون شود چون
بسا کس را که یاری همنشین بود
همیشه در گمانش اینچنین بود
که بیهم یک نفس دم بر نیارند
دمی بیدیدن هم بر نیارند
به رنگی چرخ* دور از وی نمودش
که انگشت تعجب شد کبودش
بود این رنگ چرخ* حیله پرداز
کند هر دم به رنگی حیلهای ساز
گهی با بخت ساز جنگ میکرد
سرود بیخودی آهنگ میکرد(ناظر و منظور)
آرامش و پرواز روحجهانشناسی و معرفی حقیقت هستی127-دور گردون در شعر صائب تبریزی
مکن از دور گردون* شکوه، ای جویای آزادی
گشایش نیست بی سرگشتگی سنگ فلاخن را(غزل 419)
نه همین سرگشته ما را دور گردون* کرده است
خضر را خون در جگر این نعل وارون کرده است
مهره مومی است در سر پنجه او آسمان*
آنکه حال ما اسیران را دگرگون کرده است
قمری ما از پریشان ناله های دلفریب
سرو را آشفتهتر از بید مجنون کرده است
گرچه ما چون سرو آزادیم از قید لباس
همت ما دست از این نه خرقه* بیرون کرده است(غزل 1140)
خاطر آزاد ما از دور گردون* فارغ است
شیشه افلاک* را بر طاق نسیان چیده است
در دل ما آرزوی دولت بیدار نیست
چشم ما بسیار ازین خواب پریشان دیده است
اختر ما را کجا از خاک خواهد برگرفت؟
آنکه روی مهر تابان بر زمین مالیده است(1165)
نیم نومید از عقبی گر از دنیا گره خوردم
در آنجا باز خواهم شد اگر اینجا گره خوردم...
ز سیر و دور گردون موبهمو آگه شدم صائب
در این پرگار تا چون نقطه سودا گره خوردم(5510)
داغ عاشق سازگاری کی به مرهم میکند؟
لاله این باغ خون در چشم شبنم میکند
دولت گردنده دنیا به استحقاق نیست
دور گردون* دیو را در دست، خاتم میکند(متفرقات-242)
آرامش و پرواز روحجهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 128 - سپهر در شاهنامه فردوسی 1
برین گونه گردد به ما بر سپهر
بخواهد ربودن چو بنمود چهر
مبر خود به مهر زمانه گمان
نه نیکو بود راستی در کمان
چو دشمنش گیری نمایدت مهر
و گر دوست خوانی نبینیش چهر
یکی پند گویم ترا من درست
دل از مهر گیتی ببایدت شست(بخش فریدون)
چو دیهیم شاهی به سر بر نهاد
جهان را سراسر همه مژده داد
به داد و به آیین و مردانگی
به نیکی و پاکی و فرزانگی
منم گفت بر تخت گردان سپهر
همم خشم و جنگ است و هم داد و مهر
زمین بنده و چرخ یار من است
سر تاجداران شکار من است
همم دین و هم فرهٔ ایزدیست
همم بخت نیکی و هم بخردیست(منوچهر)
شود تخت من گاه افراسیاب
کند بیگنه مرگ بر من شتاب
چنین است رای سپهر بلند
گهی شاد دارد گهی مستمند
بدو گفت پیران کای سرفراز
مکن خیره اندیشهٔ دل دراز
که افراسیاب از بلا پشت تست
به شاهی نگین اندر انگشت تست...
همی گفت و مژگان پر از آب کرد
همی برزد اندر میان باد سرد
بدو گفت پیران که با روزگار
نسازد خرد یافته کارزار
نیابی گذر تو ز گردان سپهر
کزویست آرام و پرخاش و مهر(سیاوش)
آرامش و پرواز روحجهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 129 - سپهر در شاهنامه فردوسی 2
تو بر کردگار روان و خرد
ستایش گزین تا چه اندر خورد
ببین ای خردمند روشنروان
که چون باید او را ستودن توان
همه دانش ما به بیچارگیس
۹
۸:۴۴
ت
به بیچارگان بر بباید گریست
تو خستو شو آنرا که هست و یکیست
روان و خرد را جزین راه نیست
ایا فلسفهدان بسیار گوی
بپویم براهی که گویی مپوی
ترا هرچ بر چشم سر بگذرد
نگنجد همی در دلت با خرد
سخن هرچ بایستِ توحید نیست
به ناگفتن و گفتن او یکیست
تو گر سختهای شو سخن سختهگوی
نیاید به بن هرگز این گفت و گوی
به یک دم زدن رستی از جان و تن
همی بس بزرگ آیدت خویشتن
همی بگذرد بر تو ایام تو
سرای جز این باشد آرام تو
نخست از جهانآفرین یاد کن
پرستش بر این یاد بنیاد کن
کزوی است گردونِ گردان بپای
هم اویست بر نیک و بد رهنمای
جهان پر شگفتست چون بنگری
ندارد کسی آلت داوری
که جانت شگفتست و تن هم شگفت
نخست از خود اندازه باید گرفت
دگر آنکه این گرد گردان سپهر
همی نو نمایدت هر روز چهر
نباشی بدین گفته همداستان
که دهقان همیگوید از باستان
خردمند کاین داستان بشنوَد
به دانش گراید بدین نگرود
ولیکن چو معنیش یادآوری
شود رام و کوته کند داوری
تو بشنو ز گفتار دهقان پیر
گر ایدونکه باشد سخن دلپذیر(اکوان دیو)
آرامش و پرواز روحجهانشناسی و معرفی حقیقت هستی130- زمانه و چهار عنصر در شعر نظامی
گر آن نامهربان از مهر سیر است
زمانه بر چنین بازی دلیر است
شکیبایی کنم چندان که یک روز
درآید از در مهر آن دلافروز
کمند دل در آن سرکش چه پیچم
رسن در گردن آتش چه پیچم
زمینم من به قدر او آسمانوار
زمین را کی بود با آسمان کار
کند با جنس خود هر جنس پرواز
کبوتر با کبوتر، باز با باز
نشاید باد را در خاک بستن
نه با هم آب و آتش را نشستن*
چو وصلش نیست از هجران چه ترسم
تنی نازِنده از زندان چه ترسم(خسرو و شیرین بخش 52)
*استعاره از چهار عنصر و زمین و آسمان که مانند دو انسان هستند که از جنس یکدیگر نیستند.
آرامش و پرواز روحجهانشناسی و معرفی حقیقت هستی131-سخن گفتن با زمانه، سپهر، شب و صبح از شدت فراق در شعر نظامی
سیاست بر زمین دامن نهاده
زمانه تیغ را گردن نهاده
زناشویی بههم خورشید و مه را
رحم بسته به زادن صبحگَه را
گرفته آسمان را شب در آغوش
شده خورشید را مشرق فراموش
جنوبیطالعان را بیضه در آب
شمالیپیکران را دیده در خواب...
زبان بگشاد و میگفت ای زمانه
شب است این یا بلایی جاودانه
چه جای شب؟ سیه ماری است گویی
چو زنگی آدمیخواری است گویی
چه افتاد؟ ای سپهر لاجوردی
که امشب چون دگر شبها نگردی
مگر دود دل من راه بستت؟
نفیر من خسک در پا شکستت؟
مرا بنگر چه غمگین داری ای شب
ندارم دین اگر دین داری ای شب
شبا امشب جوانمردی بیاموز
مرا یا زود کش یا زود شو روز
چرا بر جای ماندی چون سیه میغ؟
بر آتش میروی یا بر سر تیغ؟...
گره بین بر سرم چرخ کهن را
بباید خواند و خندید این سخن را
بخوان ای مرغ اگر داری زبانی
بخند ای صبح اگر داری دهانی
اگر کافر نهای ای مرغ شبگیر
چرا بر نآوری آواز تکبیر؟
و گر آتش نهای ای صبح روشن
چرا نآیی برون بیسنگ و آهن؟(خسرو و شیرین-بخش 66)
آرامش و پرواز روحجهانشناسی و معرفی حقیقت هستی132-تظلم خواهی از زمانه و چشم زخم زمانه در شعر نظامی
زنم چندان تظلم در زمانه
که هم تیری نشانم بر نشانه
چرا باید که چون من سرو آزاد
بود در بند محنت مانده ناشاد
هنوزم در دل از خوبی طربهاست
هنوزم در سر از شوخی شغبهاست
هنوزم هندوان آتش پرستند
هنوزم چشم چون ترکان مستند
هنوزم غنچهٔ گل ناشکفتهست
هنوزم دُر دریایی نسفتهست
هنوزم لب پر آب زندگانی است
هنوزم آب در جوی جوانی است(خسرو و شیرین-بخش71)
کآشفتگی مرا در این بند
معجونِ مفرح آمد آن قند
هم چشم بدی رسید ناگاه
کز چشم تو اوفتادم ای ماه
بس میوهٔ آبدار چالاک
کز چشم بد اوفتاد بر خاک
انگشتکش زمانهاش کُشت
زخمیست کُشنده زخم انگشت(لیلی و مجنون-بخش 13)
آرامش و پرواز روحجهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 133- زمانه در شعر نظامی
با زمانه ساختن-خطر زمانه برای آنان که خواسته بیشتر دارند- زمانه قمارباز
از رنج دل تو هستم آگاه
هم چاره شکیب شد در این راه
روزی دو در این رحیل خانه
میباید ساخت با زمانه
عاقل به اگر نظر ببندد
زان گریه که دشمنی بخندد
دانا به اگر نیاورد یاد
زان غم که مخالفی شود شاد
دهقان منگر که دانه ریزد
آن بین که ز دانه دانه خیزد
آن نخل که دارد این زمان خار
فردا رطب تر آورد بار
وآن غنچه که در خسک نهفته است
پیغامده گل شکفته است(لیلی و مجنون-بخش 35)
کز خوردن دانههای ایام
بس مرغ که اوفتاد در دام
آن را که هوای دانه بیش است
رنج و خطر زمانه بیش است
هر کو چو تو قانع گیاه است
در عالم خویش پادشاه است...
مجنون ز شنیدن سلامش
پرسید نشان و جست نامش
گفتا که منم سلیم عامر
سرکوب زمانهٔ مقامر
خال تو ولی ز روی تو فرد
روی تو به خال نیست در خورد
تو خود همه چهره خال گشتی
یعنی حبشی مثال گشتی
مجنون چو شناخت پیش خواندش
همزانوی خویشتن نشاندش(لی
به بیچارگان بر بباید گریست
تو خستو شو آنرا که هست و یکیست
روان و خرد را جزین راه نیست
ایا فلسفهدان بسیار گوی
بپویم براهی که گویی مپوی
ترا هرچ بر چشم سر بگذرد
نگنجد همی در دلت با خرد
سخن هرچ بایستِ توحید نیست
به ناگفتن و گفتن او یکیست
تو گر سختهای شو سخن سختهگوی
نیاید به بن هرگز این گفت و گوی
به یک دم زدن رستی از جان و تن
همی بس بزرگ آیدت خویشتن
همی بگذرد بر تو ایام تو
سرای جز این باشد آرام تو
نخست از جهانآفرین یاد کن
پرستش بر این یاد بنیاد کن
کزوی است گردونِ گردان بپای
هم اویست بر نیک و بد رهنمای
جهان پر شگفتست چون بنگری
ندارد کسی آلت داوری
که جانت شگفتست و تن هم شگفت
نخست از خود اندازه باید گرفت
دگر آنکه این گرد گردان سپهر
همی نو نمایدت هر روز چهر
نباشی بدین گفته همداستان
که دهقان همیگوید از باستان
خردمند کاین داستان بشنوَد
به دانش گراید بدین نگرود
ولیکن چو معنیش یادآوری
شود رام و کوته کند داوری
تو بشنو ز گفتار دهقان پیر
گر ایدونکه باشد سخن دلپذیر(اکوان دیو)
آرامش و پرواز روحجهانشناسی و معرفی حقیقت هستی130- زمانه و چهار عنصر در شعر نظامی
گر آن نامهربان از مهر سیر است
زمانه بر چنین بازی دلیر است
شکیبایی کنم چندان که یک روز
درآید از در مهر آن دلافروز
کمند دل در آن سرکش چه پیچم
رسن در گردن آتش چه پیچم
زمینم من به قدر او آسمانوار
زمین را کی بود با آسمان کار
کند با جنس خود هر جنس پرواز
کبوتر با کبوتر، باز با باز
نشاید باد را در خاک بستن
نه با هم آب و آتش را نشستن*
چو وصلش نیست از هجران چه ترسم
تنی نازِنده از زندان چه ترسم(خسرو و شیرین بخش 52)
*استعاره از چهار عنصر و زمین و آسمان که مانند دو انسان هستند که از جنس یکدیگر نیستند.
آرامش و پرواز روحجهانشناسی و معرفی حقیقت هستی131-سخن گفتن با زمانه، سپهر، شب و صبح از شدت فراق در شعر نظامی
سیاست بر زمین دامن نهاده
زمانه تیغ را گردن نهاده
زناشویی بههم خورشید و مه را
رحم بسته به زادن صبحگَه را
گرفته آسمان را شب در آغوش
شده خورشید را مشرق فراموش
جنوبیطالعان را بیضه در آب
شمالیپیکران را دیده در خواب...
زبان بگشاد و میگفت ای زمانه
شب است این یا بلایی جاودانه
چه جای شب؟ سیه ماری است گویی
چو زنگی آدمیخواری است گویی
چه افتاد؟ ای سپهر لاجوردی
که امشب چون دگر شبها نگردی
مگر دود دل من راه بستت؟
نفیر من خسک در پا شکستت؟
مرا بنگر چه غمگین داری ای شب
ندارم دین اگر دین داری ای شب
شبا امشب جوانمردی بیاموز
مرا یا زود کش یا زود شو روز
چرا بر جای ماندی چون سیه میغ؟
بر آتش میروی یا بر سر تیغ؟...
گره بین بر سرم چرخ کهن را
بباید خواند و خندید این سخن را
بخوان ای مرغ اگر داری زبانی
بخند ای صبح اگر داری دهانی
اگر کافر نهای ای مرغ شبگیر
چرا بر نآوری آواز تکبیر؟
و گر آتش نهای ای صبح روشن
چرا نآیی برون بیسنگ و آهن؟(خسرو و شیرین-بخش 66)
آرامش و پرواز روحجهانشناسی و معرفی حقیقت هستی132-تظلم خواهی از زمانه و چشم زخم زمانه در شعر نظامی
زنم چندان تظلم در زمانه
که هم تیری نشانم بر نشانه
چرا باید که چون من سرو آزاد
بود در بند محنت مانده ناشاد
هنوزم در دل از خوبی طربهاست
هنوزم در سر از شوخی شغبهاست
هنوزم هندوان آتش پرستند
هنوزم چشم چون ترکان مستند
هنوزم غنچهٔ گل ناشکفتهست
هنوزم دُر دریایی نسفتهست
هنوزم لب پر آب زندگانی است
هنوزم آب در جوی جوانی است(خسرو و شیرین-بخش71)
کآشفتگی مرا در این بند
معجونِ مفرح آمد آن قند
هم چشم بدی رسید ناگاه
کز چشم تو اوفتادم ای ماه
بس میوهٔ آبدار چالاک
کز چشم بد اوفتاد بر خاک
انگشتکش زمانهاش کُشت
زخمیست کُشنده زخم انگشت(لیلی و مجنون-بخش 13)
آرامش و پرواز روحجهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 133- زمانه در شعر نظامی
با زمانه ساختن-خطر زمانه برای آنان که خواسته بیشتر دارند- زمانه قمارباز
از رنج دل تو هستم آگاه
هم چاره شکیب شد در این راه
روزی دو در این رحیل خانه
میباید ساخت با زمانه
عاقل به اگر نظر ببندد
زان گریه که دشمنی بخندد
دانا به اگر نیاورد یاد
زان غم که مخالفی شود شاد
دهقان منگر که دانه ریزد
آن بین که ز دانه دانه خیزد
آن نخل که دارد این زمان خار
فردا رطب تر آورد بار
وآن غنچه که در خسک نهفته است
پیغامده گل شکفته است(لیلی و مجنون-بخش 35)
کز خوردن دانههای ایام
بس مرغ که اوفتاد در دام
آن را که هوای دانه بیش است
رنج و خطر زمانه بیش است
هر کو چو تو قانع گیاه است
در عالم خویش پادشاه است...
مجنون ز شنیدن سلامش
پرسید نشان و جست نامش
گفتا که منم سلیم عامر
سرکوب زمانهٔ مقامر
خال تو ولی ز روی تو فرد
روی تو به خال نیست در خورد
تو خود همه چهره خال گشتی
یعنی حبشی مثال گشتی
مجنون چو شناخت پیش خواندش
همزانوی خویشتن نشاندش(لی
۶
۸:۴۴
لی و مجنون-بخش 37)
آرامش و پرواز روحجهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 134- زمانه در شعر نظامی
دور شادی زمانه-زمانه پرنیرنگ در شعر نظامی
داشت دور زمانه طالع ثور
صاحبش زُهره، زُهره صاحب دور
در چنان دور غم کجا باشد؟
که دراو زهره کدخدا باشد*(هفت پیکر-بخش 19)
مطابق علم نجوم، ثور خانه زهره نوازنده فلک است، اگر طالع زمانه ثور باشد دور، دورِ شادی است.
...که ملیخای آسمانفرهنگ
از زمانه چه ریو دید و چه رنگ
زن درون بردش از برون سرای
بر کنار بساط کردش جای
خویشتن روی کرد زیر نقاب
گفت برگو سخن که هست صواب
بشر* هر قصهای که بود تمام
گفت با ماهرویِ سیماندام(هفت پیکر-بخش28)
داستان عاشقانه بشر و ملیخا: بُشرِ پرهیزگار از کوچهای عبور میکرد. زنی نیز در حجاب و نقاب از کوچه در حال گذر بود که ناگهان باد فتنهای آغاز کرد و چادر از سر زن بیفتاد و صورتی پدیدار شد در کمال زیبایی٬ مست از کرشمه٬ آنچنان که صد توبه میشکست...
کرد را بود دختری به جمال
لعبتی تُرکچشم و هندو خال
سروی آب از رگ جگر خورده
نازنینی به ناز پرورده
رسنِ زلف تا به دامن بیش
کرده مه را رسن به گردنِ خویش
جعد بر جعد چون بنفشه باغ
به سیاهی سیهتر از پر زاغ
سحر غمزش که بود از افسون مست
بر فریب زمانه یافته دست(هفت پیکر-بخش31)
آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 135- کردار زمانه در شعر نظامی
زمانه پیلتن و بند ناگشودنی زمانه-چرخش فصل ها-کردار زمانه در شعر نظامی
خسرو پیلتن به نام خدای
کی در این تنگنای گیرد جای
و آگهی نه که پیل آن بستان
دید خوابی و شد به هندوستان
بند بر پیلتن زمانه نهاد
پیل بند زمانه را که گشاد(هفت پیکر-بخش 37)
به مردم درآمیز اگر مردمی
که با آدمی خوگر است آدمی
جوانی شد و زندگانی نماند
جهان گو ممان چون جوانی نماند
جوانی بوَد خوبی آدمی
چو خوبی رود کی بود خرمی؟
چو باد خزانی درآید به باغ
زمانه دهد جای بلبل به زاغ(شرف نامه-بخش6)
زمانه چنین پیشهها پر دهد
یکی دُر ستاند یکی دُر دهد
دلی کو که بی جانخراشی بوَد؟
کمندی که بی دورباشی بود؟
مگر مار بر گنج از آن رو نشست
که تا رایگان مهره ناید به دست
اگر نخل خرما نباشد بلند
ز تاراج هر طفل یابد گزند
به شحنه توان پاس ره داشتن
به خاکستر آتش نگه داشتن
از این خوی خوش کاو سرشت من است
بسی رخنه در کار و کشت من است
دگر رهروان کاین کمر بستهاند
به خوی بد از رهزنان رَستهاند
بدان تا گریزند طفلان راه
چو زنگی چرا گشت باید سیاه(شرف نامه-بخش 7)
آرامش و پرواز روحجهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 136- کردار و رفتار و آبستن بودن زمانه به نیک و بد در شعر نظامی
ز دلدادن چاوشان دلیر
دلاور شده گور بر جنگ شیر
ز گفتن که هوی و دگر باره هان
برآورده سر های و هوی از جهان
ستیز دو لشگر چو از حد گذشت
زمانه یکی را ورق در نوشت
قوی دست را فتح شد رهنمون
به زنهار خواهی درآمد زبون
در آن تاختن لشگر رومیان
به زنگی کشی بسته هر سو میان
سکندر به شمشیر بگشاد دست
به بازار زنگی در آمد شکست...
سیاهی دگر زان ستمگارهتر
به حرب آمد از شیر خونخوارهتر
همان شربت یار پیشینه خوَرد
زمانه همان کار پیشینه کرد
نیامد دگر کس به میدان دلیر
که ترسیده بودند از آن تند شیر
عنان داد خسرو سوی خیل زنگ
برون خواست بدخواه خود را به جنگ(شرف نامه-بخش 16)
بحمدالله از هیچ بالا و پست
نیامد درین مُلک مویی شکست
ولیکن چو گردنده آمد سپهر
بگردد جهان از سر کین و مهر
زمانه به نیک و بد آبستن است
ستاره گهی دوست گه دشمن است
نکشته درختی برآمد ز ری
کند دعوی از تخم کاوس کی(شرف نامه-بخش 29)
آرامش و پرواز روحجهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 137- مهربانی و نامهربانی زمانه در شعر نظامی
درِ طعنه بر رومیان بسته شد
همان رومی از بددلی رسته شد
زمانه چو عاجز نوازی کند
به تند اژدها مور بازیکند
در این آسیا دانه بینی بسی
به نوبت در آس افکنَد هرکسی(شرف نامه-بخش17)
برو بانگ زد شهریار دلیر
که نتوان ستد غارت از تندشیر
زمانه دگرگونه آیین نهاد
شد آن مرغ کاو خایه زرین نهاد
سپهر آن بساط کهن در نوشت
بساطی دگر ملک را تازه گشت
همه ساله گوهر نخیزد ز سنگ
گهی صلح سازد جهان گاه جنگ(شرف نامه-بخش 20)
بساز انجمن کهانجم آمد فراز
فرشته در آسمان کرد باز
ندانم که دیهیم کیخسروی
ز فرق که خواهد گرفتن نوی
زمانه که را کارسازی کند
ستاره به جان که بازی کند
ز خاکی که بر آسمان افکنی
سر و چشم خود در زیان افکنی(شرف نامه -بخش23)
چو دارا خبر یافت کان اژدها
نخواهد پی شیر کردن رها
بجنبید جنبیدنی باشکوه
چو از زلزله کالبدهای کوه
رسیدند لشگر به لشگر فراز
زمانه درِ کینه بگشاد باز
زمینِ جزیره که او موصل است
خوش آرامگاهست و خوش منزلست(شرف نامه-بخش 24)
آرامش و پرواز روحجهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 138-زمانه راه را بر طبیب و چارهجو می
آرامش و پرواز روحجهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 134- زمانه در شعر نظامی
دور شادی زمانه-زمانه پرنیرنگ در شعر نظامی
داشت دور زمانه طالع ثور
صاحبش زُهره، زُهره صاحب دور
در چنان دور غم کجا باشد؟
که دراو زهره کدخدا باشد*(هفت پیکر-بخش 19)
مطابق علم نجوم، ثور خانه زهره نوازنده فلک است، اگر طالع زمانه ثور باشد دور، دورِ شادی است.
...که ملیخای آسمانفرهنگ
از زمانه چه ریو دید و چه رنگ
زن درون بردش از برون سرای
بر کنار بساط کردش جای
خویشتن روی کرد زیر نقاب
گفت برگو سخن که هست صواب
بشر* هر قصهای که بود تمام
گفت با ماهرویِ سیماندام(هفت پیکر-بخش28)
داستان عاشقانه بشر و ملیخا: بُشرِ پرهیزگار از کوچهای عبور میکرد. زنی نیز در حجاب و نقاب از کوچه در حال گذر بود که ناگهان باد فتنهای آغاز کرد و چادر از سر زن بیفتاد و صورتی پدیدار شد در کمال زیبایی٬ مست از کرشمه٬ آنچنان که صد توبه میشکست...
کرد را بود دختری به جمال
لعبتی تُرکچشم و هندو خال
سروی آب از رگ جگر خورده
نازنینی به ناز پرورده
رسنِ زلف تا به دامن بیش
کرده مه را رسن به گردنِ خویش
جعد بر جعد چون بنفشه باغ
به سیاهی سیهتر از پر زاغ
سحر غمزش که بود از افسون مست
بر فریب زمانه یافته دست(هفت پیکر-بخش31)
آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 135- کردار زمانه در شعر نظامی
زمانه پیلتن و بند ناگشودنی زمانه-چرخش فصل ها-کردار زمانه در شعر نظامی
خسرو پیلتن به نام خدای
کی در این تنگنای گیرد جای
و آگهی نه که پیل آن بستان
دید خوابی و شد به هندوستان
بند بر پیلتن زمانه نهاد
پیل بند زمانه را که گشاد(هفت پیکر-بخش 37)
به مردم درآمیز اگر مردمی
که با آدمی خوگر است آدمی
جوانی شد و زندگانی نماند
جهان گو ممان چون جوانی نماند
جوانی بوَد خوبی آدمی
چو خوبی رود کی بود خرمی؟
چو باد خزانی درآید به باغ
زمانه دهد جای بلبل به زاغ(شرف نامه-بخش6)
زمانه چنین پیشهها پر دهد
یکی دُر ستاند یکی دُر دهد
دلی کو که بی جانخراشی بوَد؟
کمندی که بی دورباشی بود؟
مگر مار بر گنج از آن رو نشست
که تا رایگان مهره ناید به دست
اگر نخل خرما نباشد بلند
ز تاراج هر طفل یابد گزند
به شحنه توان پاس ره داشتن
به خاکستر آتش نگه داشتن
از این خوی خوش کاو سرشت من است
بسی رخنه در کار و کشت من است
دگر رهروان کاین کمر بستهاند
به خوی بد از رهزنان رَستهاند
بدان تا گریزند طفلان راه
چو زنگی چرا گشت باید سیاه(شرف نامه-بخش 7)
آرامش و پرواز روحجهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 136- کردار و رفتار و آبستن بودن زمانه به نیک و بد در شعر نظامی
ز دلدادن چاوشان دلیر
دلاور شده گور بر جنگ شیر
ز گفتن که هوی و دگر باره هان
برآورده سر های و هوی از جهان
ستیز دو لشگر چو از حد گذشت
زمانه یکی را ورق در نوشت
قوی دست را فتح شد رهنمون
به زنهار خواهی درآمد زبون
در آن تاختن لشگر رومیان
به زنگی کشی بسته هر سو میان
سکندر به شمشیر بگشاد دست
به بازار زنگی در آمد شکست...
سیاهی دگر زان ستمگارهتر
به حرب آمد از شیر خونخوارهتر
همان شربت یار پیشینه خوَرد
زمانه همان کار پیشینه کرد
نیامد دگر کس به میدان دلیر
که ترسیده بودند از آن تند شیر
عنان داد خسرو سوی خیل زنگ
برون خواست بدخواه خود را به جنگ(شرف نامه-بخش 16)
بحمدالله از هیچ بالا و پست
نیامد درین مُلک مویی شکست
ولیکن چو گردنده آمد سپهر
بگردد جهان از سر کین و مهر
زمانه به نیک و بد آبستن است
ستاره گهی دوست گه دشمن است
نکشته درختی برآمد ز ری
کند دعوی از تخم کاوس کی(شرف نامه-بخش 29)
آرامش و پرواز روحجهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 137- مهربانی و نامهربانی زمانه در شعر نظامی
درِ طعنه بر رومیان بسته شد
همان رومی از بددلی رسته شد
زمانه چو عاجز نوازی کند
به تند اژدها مور بازیکند
در این آسیا دانه بینی بسی
به نوبت در آس افکنَد هرکسی(شرف نامه-بخش17)
برو بانگ زد شهریار دلیر
که نتوان ستد غارت از تندشیر
زمانه دگرگونه آیین نهاد
شد آن مرغ کاو خایه زرین نهاد
سپهر آن بساط کهن در نوشت
بساطی دگر ملک را تازه گشت
همه ساله گوهر نخیزد ز سنگ
گهی صلح سازد جهان گاه جنگ(شرف نامه-بخش 20)
بساز انجمن کهانجم آمد فراز
فرشته در آسمان کرد باز
ندانم که دیهیم کیخسروی
ز فرق که خواهد گرفتن نوی
زمانه که را کارسازی کند
ستاره به جان که بازی کند
ز خاکی که بر آسمان افکنی
سر و چشم خود در زیان افکنی(شرف نامه -بخش23)
چو دارا خبر یافت کان اژدها
نخواهد پی شیر کردن رها
بجنبید جنبیدنی باشکوه
چو از زلزله کالبدهای کوه
رسیدند لشگر به لشگر فراز
زمانه درِ کینه بگشاد باز
زمینِ جزیره که او موصل است
خوش آرامگاهست و خوش منزلست(شرف نامه-بخش 24)
آرامش و پرواز روحجهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 138-زمانه راه را بر طبیب و چارهجو می
۵
۸:۴۴
تی روان و جاری است.۴- از روز ازل از سیاهی قلم تو یک قطره به روی چون ماهت افتاد و این خال زیبا گشایشگر دشواریهای عشق شد(ایهام مه: سیاهی روی ماه: مسلمانان روایت کردهاند که فرشتهای آن لکه را زده است. در آغاز ماه مانند خورشید بود و شب از روز بازشناخته نمیشد پس فرشتهای پر خویش بر ماه کشید و آن را محو کرد و آن همان سیاهی است که در چهره ماه میتوان دید (آفرینش و تاریخ، ۲۹۲)۵- خورشید که این خال زیبا را دبد با خود گفت: ای کاش! من این غلام زیبا میبودم.۶- ای شاه زیبا و بخشنده! فلک گردون در بزم تو در حال پایکوبی است تو نیز با این زمزمه هستی همراه شو و دستی به شادی بگشای.۷- شراب بنوش و همچنان به جهان بخشایش کن(ایهام: به انداره جهان ببخش)که از موهای زیبای چون کمندت، بدخواه در زنجیر است.۸-چرخش فلک پیوسته بر مدار تناسب و تعادل میچرخد، شاد و آسوده باش که ستمگر(آنکه از تعادل و تناسب خارج شود) به مقصود نمیرسد۹-ای حافظ! قلم پادشاه تقسیم کننده روزی است، پس برای گذران زندگی بیهوده نگران نباش!آرامش و پرواز روحمعرفی کتاب جهش اجتماعی ۵
طبیعت یا تربیت؟منتقدان روانشناسی تکاملی بر این باورند که اگر ژنها بر محتوای ذهن ما اثرگذار یاشند، ذهن ما از عوامل محیطی یا اجتماعی هیچ تاثیری نمیپذیرد، بنابراین خارج از کنترل شخص هستند، اما این تصور به کلی نادرست است مثلا در مورد ماهیچهها:تفاوتهای ژنتیکی باعث میشود ماهیچههایمان به اندازههای مختلفی رشد کنند اما سبک زندگی ما تعیین میکند آیا به عضلاتمان فشار میآوریم یا آنها را خوب تغذیه می کنیم؟ بنابراین اندازه مختلف ماهیچهها برآیند ژنها، محیط و تعامل ژنها با محیط است و عضلانی بودن ما وابسته به انتخاب شخصی است.این اصل در مورد ذهنمان نیز صادق است. محتوای ذهن ما محصول ژنها، محیط و تصمیمهای شخصی است ژنها ما را در جهات خاصی هدایت می کنند ولی ما تصمیماتی میگیریم که مسیر زندگیمان را تعیین میکنند.نمونههای زیادی هست که انتخاب انسان بر تمایلات ژنتیکی فائق میآید که آشکارترین نمونه آن تجرد اختیار کردن و ترک رابطه جنسی است که ژنها به عنوان نیرومندترین میلها در درون ما یه وجود آوردهاند. بنابراین به دلیل اینکه ژنها ما را با فشاری عظیم در جهتی که میخواهند میرانند نمیتوان گفت که ما ناچاریم.*در بسیاری از حیوانات ژنها بر ذهن تسلط کامل دارند، اما وقتی در مسیر تکاملی به سوی هوش بیشتر و سبک زندگی متکی بر یادگیری حرکت کردیم ژنها چارهای جز چشمپوشی از قدرت و اختیار خود ندارند*مثلا میرکتها(دمعصاییها) حشرات زیادی میخورند. آنها در صحرای کالاهاری نمیتوانند در مورد اینکه کدام حشرات را بخورند وسواس به خرج دهند. یکی از،اینها عقرب است که میتواند میرکتها را بکشد آنها به طور مادرزادی نمیدانند عقرب را چگونه باید بکشند و بزرگترها به آنها یاد میدهنداین روش آموزشی بستگی به سن بچهها متفاوت است اگر تازه از شیر گرفته باشند عقرب را پیش از آنکه به بچه دهد میکشد، وقتی بزرگتر میشود نیش عقرب را میکشد تا بچه کشتن عقرب را تمرین کندو در انتها عقرب سالم را جلو او میاندازند.این روند کاملا سنجیده و با در نظر گرفتن تمام جوانب شکل گرفته و آنها برای این کار فقط به صدای بچه اتکا دارند(ص ۳۰-۳۶)*جبر ژنتیکی موضوع مهمی است که با این توضیح منتفی میشود آرامش و پرواز روحبه وقت گل شدم از توبه شراب خجلکه کس مباد ز کردار ناصواب خجل(۳۰۵)در بهار گلها شرمنده توبه خویش از شرابم! خدایا کسی را از کردار نادرست شرمنده نکن!(خانلری: عهد گل-طنز و تعریض در کردار نادرست بودن توبه و خجالت زده شدن از آن)۲- درستکاریمان فریب و دام است و من با سعادتی که دارم از معشوق و ساقی شراب خجالت زده نیستم(خانلری: زین بخت)۳- امید است که معشوق با خوشخویی خود از ما رنجیده نشود، چرا که از سوال و بازخواستش دلگیر و از پاسخ دادن خجالت زده میشویم(ایهام در سوال و جواب که از جانب معشوق است یا عاشق یا سوال از یکی وجواب از دیگری)۴-دیشب که در فراق، اشک خونین میریختیم از خیال یار که بر ما گذر میکرد خجالت زده شدیم(از آلوده شدن خیال یار به خوناب چشم)۵- جای آن است که گل نرگس با همه خماری و مستیاش در برابر چشمان زیبایت سر خم کند، چشمانی که با عتاب نرگس را نظارهگر است.۶- تو از خورشید زیباتری و من از خدای سپاس دارم که از زیبایی بینظیرت در برابر خورشید هم شرمگین نیستم.(خانلری: خوبرویتری)۷-آب حیات به آن دلیل در حجاب تاریکی است که از شعر جاودانه و طبع روان حافظ شرمگین است(خانلری: ز طبع حافظ و این شعر همچو آب)دوبیت اضافه در خانلری:رخ از جناب تو عمری است نتافتهایمنیام، به یاری توفیق، از این جناب خجلاز آن نهفت، رخ خویش در نقاب صدفکه شد ز نظم خوشش لولو خوشاب خجلآرامش و پرواز روحمعرفی کتاب جهش اجتماعی ۶زندگی کردن در لحظه و مشکلات آ
طبیعت یا تربیت؟منتقدان روانشناسی تکاملی بر این باورند که اگر ژنها بر محتوای ذهن ما اثرگذار یاشند، ذهن ما از عوامل محیطی یا اجتماعی هیچ تاثیری نمیپذیرد، بنابراین خارج از کنترل شخص هستند، اما این تصور به کلی نادرست است مثلا در مورد ماهیچهها:تفاوتهای ژنتیکی باعث میشود ماهیچههایمان به اندازههای مختلفی رشد کنند اما سبک زندگی ما تعیین میکند آیا به عضلاتمان فشار میآوریم یا آنها را خوب تغذیه می کنیم؟ بنابراین اندازه مختلف ماهیچهها برآیند ژنها، محیط و تعامل ژنها با محیط است و عضلانی بودن ما وابسته به انتخاب شخصی است.این اصل در مورد ذهنمان نیز صادق است. محتوای ذهن ما محصول ژنها، محیط و تصمیمهای شخصی است ژنها ما را در جهات خاصی هدایت می کنند ولی ما تصمیماتی میگیریم که مسیر زندگیمان را تعیین میکنند.نمونههای زیادی هست که انتخاب انسان بر تمایلات ژنتیکی فائق میآید که آشکارترین نمونه آن تجرد اختیار کردن و ترک رابطه جنسی است که ژنها به عنوان نیرومندترین میلها در درون ما یه وجود آوردهاند. بنابراین به دلیل اینکه ژنها ما را با فشاری عظیم در جهتی که میخواهند میرانند نمیتوان گفت که ما ناچاریم.*در بسیاری از حیوانات ژنها بر ذهن تسلط کامل دارند، اما وقتی در مسیر تکاملی به سوی هوش بیشتر و سبک زندگی متکی بر یادگیری حرکت کردیم ژنها چارهای جز چشمپوشی از قدرت و اختیار خود ندارند*مثلا میرکتها(دمعصاییها) حشرات زیادی میخورند. آنها در صحرای کالاهاری نمیتوانند در مورد اینکه کدام حشرات را بخورند وسواس به خرج دهند. یکی از،اینها عقرب است که میتواند میرکتها را بکشد آنها به طور مادرزادی نمیدانند عقرب را چگونه باید بکشند و بزرگترها به آنها یاد میدهنداین روش آموزشی بستگی به سن بچهها متفاوت است اگر تازه از شیر گرفته باشند عقرب را پیش از آنکه به بچه دهد میکشد، وقتی بزرگتر میشود نیش عقرب را میکشد تا بچه کشتن عقرب را تمرین کندو در انتها عقرب سالم را جلو او میاندازند.این روند کاملا سنجیده و با در نظر گرفتن تمام جوانب شکل گرفته و آنها برای این کار فقط به صدای بچه اتکا دارند(ص ۳۰-۳۶)*جبر ژنتیکی موضوع مهمی است که با این توضیح منتفی میشود آرامش و پرواز روحبه وقت گل شدم از توبه شراب خجلکه کس مباد ز کردار ناصواب خجل(۳۰۵)در بهار گلها شرمنده توبه خویش از شرابم! خدایا کسی را از کردار نادرست شرمنده نکن!(خانلری: عهد گل-طنز و تعریض در کردار نادرست بودن توبه و خجالت زده شدن از آن)۲- درستکاریمان فریب و دام است و من با سعادتی که دارم از معشوق و ساقی شراب خجالت زده نیستم(خانلری: زین بخت)۳- امید است که معشوق با خوشخویی خود از ما رنجیده نشود، چرا که از سوال و بازخواستش دلگیر و از پاسخ دادن خجالت زده میشویم(ایهام در سوال و جواب که از جانب معشوق است یا عاشق یا سوال از یکی وجواب از دیگری)۴-دیشب که در فراق، اشک خونین میریختیم از خیال یار که بر ما گذر میکرد خجالت زده شدیم(از آلوده شدن خیال یار به خوناب چشم)۵- جای آن است که گل نرگس با همه خماری و مستیاش در برابر چشمان زیبایت سر خم کند، چشمانی که با عتاب نرگس را نظارهگر است.۶- تو از خورشید زیباتری و من از خدای سپاس دارم که از زیبایی بینظیرت در برابر خورشید هم شرمگین نیستم.(خانلری: خوبرویتری)۷-آب حیات به آن دلیل در حجاب تاریکی است که از شعر جاودانه و طبع روان حافظ شرمگین است(خانلری: ز طبع حافظ و این شعر همچو آب)دوبیت اضافه در خانلری:رخ از جناب تو عمری است نتافتهایمنیام، به یاری توفیق، از این جناب خجلاز آن نهفت، رخ خویش در نقاب صدفکه شد ز نظم خوشش لولو خوشاب خجلآرامش و پرواز روحمعرفی کتاب جهش اجتماعی ۶زندگی کردن در لحظه و مشکلات آ
۳
۸:۴۴
ن
قابلیت سفر در زمان به صورت ذهنی و ریختن برنامهای پیچیده برای آینده مزیت گزینشی بزرگی به ما داده است، اما این مزیت بهایی هم دارد، زیرا زمانی که صرف زیستن در آینده میکنبم ما را از توجه به حال بازمیدارد، در نتیحه بیشتر افراد نمیتوانند لذات یا مقتضیات لحظه حال را درک کنند. در مورد خودم؛ طعم تنقلات خوشمزهای که خوردهام اصلا متوجه نشدم چون ذهنم درگیر سخنرانی پیشرو یا تعطیلات بعدی بوده است.گرایش ما به زندگی در آینده و نادیده گرفتن حال مسالهای نیست که به سادگی حل شدنی باشد، هر چند که روشهای متنوع ذهنآگاهی با تمرکز ذهن در سراسر جهان، بازتابی است از این واقعیت که خیلی از افراد در این راه کوشش میکنند. در بیشتر روشهای مراقبه به افراد میآموزند که در لحظه زندگی کنند. این هدف ستودنی است، اما دستیابی به آن فوقالعاده دشوار است زیرا با یکی از مهارتهای تکاملی ما که در طول بیش از یک میلیون سال گذشته کمک شایانی به ما کرده در تضاد است.فرونشاندن افکار آینده برای ما بسیار دشوار است مگر آنکه مقتضیات با لذات لحظه حال چنان چشمگیر باشد که ما را به اینجا و اکنون بازگرداند.بر خلاف ما انسانها سگهای من هیچ نشانهای از کشمکش درونی بروز نمیدهند آنها در لحظه زندگی میکنند، چون قابلیت معطوف کردن ذهن به جلو را ندارند هر خوراکیای که به آنها میدهم با شور و شوق میبلعند، البته برنامه ریزی برای آینده نقطه قوت آنها نیست. زندگی آنها تحت کنترل من است نه برعکس. اینجا هم مانند بسیاری موارد دیگر تکامل با یک دست میدهد و با دست دیگر میگیرد و ما را به مهمترین پرسش جهان میرساند:چرا ما همیشه شادکام نیستیم؟آرامش و پرواز روحمعرفی کتاب جهش اجتماعی ۷چرا ما همیشه شادکام نیستیم؟
اغلب مردم فکر میکنند اگر در بختآزمایی برنده میشدم تا آخر عمر آسوده بودم. البته من هيچ وقت برنده نمیشوم چون در مسابقه شرکت نمیکنم.برندگان بختآزمایی معمولا از زمان پیش از بردشان شادتر نيستند.بیشتر برندهها نه در همان روز برنده شدن(آن روز، روز خیلی خوبی است) اما در طول یک دوسال با زندگی جدید خود خو میگیرند و شادکامیشان به همان سطح پیش از برنده شدن بازمیگردد شاید اتومبیل قشنگتری سوار شوند، اما ذهنشان متوجه این است، که باز هم در راهیندان گیر کردهاند بعضی از آنها به فکر مشکلاتی هستند که پول بادآورده برایشان آورده است دوستان و بستگان انتظار دارند از این پول سهم ببرند. حقیقت غمبار این است که همه ما آرزوهایی داریم اما وقتی آرزوهایمان برآورده میشوند به ندرت پیش میآید که شادتر از قبل باشیم.موفقیتهای تازه، چالشهای تازه به همراه میآورد. مثل عامیانه آلمانی که میگوید: خیال شادی بزرگترین شادی است، بسیار دقیقتر از پایان داستانهای دیزنی است که میگوید: پس از آن سالها با خوبی وخوشی زندگی کردند.چرا تکامل چنین حقه ناجوانمردانه ای به ما زده است؟آرامش و پرواز روحمعرفی کتاب جهش اجتماعی ۸چرا تکامل چنین حقه ناجوانمردانه ای به ما زده است؟
آرزوی دستیابی به موفقیتهایی را در سرمان میاندازد که شادکامی همیشگی به ارمغان خواهد آورد، اما بعد که به اهدافمان میرسیم به لحاظ عاطفی و احساسی آنچه را که باید به ما نمیدهد. برخی گناه را گردن جهان مدرن انداختهاند و تفاوتهای زندگی کنونی و شیوه زندگی گذشته، اما مساله فراتر از اینهاست.ظهور کشاورزی منجر به تحولات اساسی شد، که شادکامی را به هم زد، اما اجداد شکارگر نیز از دستیابی به شادکامی پایدار ناتوان بودند.پاسخ مهمتر: تا زمانی که در کار تولید مثل موفق باشیم، برای تکامل اهمیتی ندارد، که آیا شاد هم هستیم یا نه.شادکامی ابزاری است که تکامل برای برانگیختن ما انجام میدهد که بیش از همه به نفع ژنهایمان باشد اگر از قابلیت شادکامی پایدار بهرهمند بودیم تکامل یکی از بهترین ابزارهایش را از دست میداد چون انگیزه برای کارهای سخت و ادامه بقا ضعیف میشد.تحقیق دانشگاه ویرجینیا:رابطه شادکامی پیشین و درآمد آینده:کسانی که از زندگی ناراضی بودند از هموطنان شادترشان درآمد کمتری داشتند اما کسانی که شادکامی معتدلتر داشتند ۱۵ سال بعد بیشترین درآمد را خواهند داشت، در حالیکه درآمد افراد بسیار شاد با افراد ناراضی شباهت بسیار دارد.به همین دلیل، تکامل ما را طوری طراحی کرده که در سطح معتدل شادکام باشیم و گاه به گاه لحظات بسیار شادی را تجربه کتیم که زود محو شوند.در فرایند تکامل شادکامی انگیزاننده برای کار است و البته در پیوند میان ذهن و بدن نقش اساسی دارد پس شادکامی برای ادمهای بداخلاق و یکدنده هم مستله مهمی است.آرامش و پرواز روحمعرفی کتاب جهش اجتماعی ۹
جستجوی شادکامی در الزامات تکاملیچه چیزی ما را شادکام میکند؟با در نظر گرفتن الزامات تکاملی شاید خیال کنید شادکامی خوراک و رابطه جنسی باشد.بیتردید این معادله درست است، اما داستان پیچیده
قابلیت سفر در زمان به صورت ذهنی و ریختن برنامهای پیچیده برای آینده مزیت گزینشی بزرگی به ما داده است، اما این مزیت بهایی هم دارد، زیرا زمانی که صرف زیستن در آینده میکنبم ما را از توجه به حال بازمیدارد، در نتیحه بیشتر افراد نمیتوانند لذات یا مقتضیات لحظه حال را درک کنند. در مورد خودم؛ طعم تنقلات خوشمزهای که خوردهام اصلا متوجه نشدم چون ذهنم درگیر سخنرانی پیشرو یا تعطیلات بعدی بوده است.گرایش ما به زندگی در آینده و نادیده گرفتن حال مسالهای نیست که به سادگی حل شدنی باشد، هر چند که روشهای متنوع ذهنآگاهی با تمرکز ذهن در سراسر جهان، بازتابی است از این واقعیت که خیلی از افراد در این راه کوشش میکنند. در بیشتر روشهای مراقبه به افراد میآموزند که در لحظه زندگی کنند. این هدف ستودنی است، اما دستیابی به آن فوقالعاده دشوار است زیرا با یکی از مهارتهای تکاملی ما که در طول بیش از یک میلیون سال گذشته کمک شایانی به ما کرده در تضاد است.فرونشاندن افکار آینده برای ما بسیار دشوار است مگر آنکه مقتضیات با لذات لحظه حال چنان چشمگیر باشد که ما را به اینجا و اکنون بازگرداند.بر خلاف ما انسانها سگهای من هیچ نشانهای از کشمکش درونی بروز نمیدهند آنها در لحظه زندگی میکنند، چون قابلیت معطوف کردن ذهن به جلو را ندارند هر خوراکیای که به آنها میدهم با شور و شوق میبلعند، البته برنامه ریزی برای آینده نقطه قوت آنها نیست. زندگی آنها تحت کنترل من است نه برعکس. اینجا هم مانند بسیاری موارد دیگر تکامل با یک دست میدهد و با دست دیگر میگیرد و ما را به مهمترین پرسش جهان میرساند:چرا ما همیشه شادکام نیستیم؟آرامش و پرواز روحمعرفی کتاب جهش اجتماعی ۷چرا ما همیشه شادکام نیستیم؟
اغلب مردم فکر میکنند اگر در بختآزمایی برنده میشدم تا آخر عمر آسوده بودم. البته من هيچ وقت برنده نمیشوم چون در مسابقه شرکت نمیکنم.برندگان بختآزمایی معمولا از زمان پیش از بردشان شادتر نيستند.بیشتر برندهها نه در همان روز برنده شدن(آن روز، روز خیلی خوبی است) اما در طول یک دوسال با زندگی جدید خود خو میگیرند و شادکامیشان به همان سطح پیش از برنده شدن بازمیگردد شاید اتومبیل قشنگتری سوار شوند، اما ذهنشان متوجه این است، که باز هم در راهیندان گیر کردهاند بعضی از آنها به فکر مشکلاتی هستند که پول بادآورده برایشان آورده است دوستان و بستگان انتظار دارند از این پول سهم ببرند. حقیقت غمبار این است که همه ما آرزوهایی داریم اما وقتی آرزوهایمان برآورده میشوند به ندرت پیش میآید که شادتر از قبل باشیم.موفقیتهای تازه، چالشهای تازه به همراه میآورد. مثل عامیانه آلمانی که میگوید: خیال شادی بزرگترین شادی است، بسیار دقیقتر از پایان داستانهای دیزنی است که میگوید: پس از آن سالها با خوبی وخوشی زندگی کردند.چرا تکامل چنین حقه ناجوانمردانه ای به ما زده است؟آرامش و پرواز روحمعرفی کتاب جهش اجتماعی ۸چرا تکامل چنین حقه ناجوانمردانه ای به ما زده است؟
آرزوی دستیابی به موفقیتهایی را در سرمان میاندازد که شادکامی همیشگی به ارمغان خواهد آورد، اما بعد که به اهدافمان میرسیم به لحاظ عاطفی و احساسی آنچه را که باید به ما نمیدهد. برخی گناه را گردن جهان مدرن انداختهاند و تفاوتهای زندگی کنونی و شیوه زندگی گذشته، اما مساله فراتر از اینهاست.ظهور کشاورزی منجر به تحولات اساسی شد، که شادکامی را به هم زد، اما اجداد شکارگر نیز از دستیابی به شادکامی پایدار ناتوان بودند.پاسخ مهمتر: تا زمانی که در کار تولید مثل موفق باشیم، برای تکامل اهمیتی ندارد، که آیا شاد هم هستیم یا نه.شادکامی ابزاری است که تکامل برای برانگیختن ما انجام میدهد که بیش از همه به نفع ژنهایمان باشد اگر از قابلیت شادکامی پایدار بهرهمند بودیم تکامل یکی از بهترین ابزارهایش را از دست میداد چون انگیزه برای کارهای سخت و ادامه بقا ضعیف میشد.تحقیق دانشگاه ویرجینیا:رابطه شادکامی پیشین و درآمد آینده:کسانی که از زندگی ناراضی بودند از هموطنان شادترشان درآمد کمتری داشتند اما کسانی که شادکامی معتدلتر داشتند ۱۵ سال بعد بیشترین درآمد را خواهند داشت، در حالیکه درآمد افراد بسیار شاد با افراد ناراضی شباهت بسیار دارد.به همین دلیل، تکامل ما را طوری طراحی کرده که در سطح معتدل شادکام باشیم و گاه به گاه لحظات بسیار شادی را تجربه کتیم که زود محو شوند.در فرایند تکامل شادکامی انگیزاننده برای کار است و البته در پیوند میان ذهن و بدن نقش اساسی دارد پس شادکامی برای ادمهای بداخلاق و یکدنده هم مستله مهمی است.آرامش و پرواز روحمعرفی کتاب جهش اجتماعی ۹
جستجوی شادکامی در الزامات تکاملیچه چیزی ما را شادکام میکند؟با در نظر گرفتن الزامات تکاملی شاید خیال کنید شادکامی خوراک و رابطه جنسی باشد.بیتردید این معادله درست است، اما داستان پیچیده
۴
۸:۴۴
تر از این نیز هست. این الزامات اغلب با یکدیگر در تضادند. باید خیلی دانا باشیم تا از میان آن راه خود را پیدا کنیم.تولید مثل اصلیترین هدف تکامل است و بقا تا جایی اهمیت دارد که در خدمت این هدف باشد.بدفهمیها در رابطه با تولید مثل: - برای انتقال ژنهایمان باید خودمان بچهدار شویم. در واقع اگر موفقیت بستگانمان در تولید مثل را افزایش دهیم نیز به لحاظ تکاملی موفق بودهایم.- تکامل میل به تولید مثل را در ما به وجود آورد، در حالیکه تا همین اواخر در تاریخ تکاملی خود نمیدانستیم روابط جنسی، بچه به وجود می آورد.پس تکامل میل شدید به رابطه جنسی را به ما داد و سپس علاقه به فرزند.شادکامی و بقادر فرایند تکامل، واکنشهای عاطفی ما بر اساس ارزششان برای بقا پدید آمدهاند: -ما از خوردن چربی، قند و نمک لذت میبریم چون این چیزها در محیط اجدادمان کمیاب و برای بقا ضروری بود.-وقتی در تاریکی در جنگل قدم میزنیم احساس ترس داریم، چون اتکا به چشمها در مقایسه با گوشها و بینی سبب میشود هنگام تاریکی محتملتر باشد شکار باشیم نه شکارگر.-نسبت به اینکه همسایگانمان ما را طرد کنند فوق العاده حساس هستیم چون رانده شدن از گروه تهدیدی وجودی برای اجدادمان بوده است.-در خانه و کاشانه خود احساس امنیت و راحتی داریم چون اجدادمان را از عوامل طبیعی و خطر شکارگران محافظت میکرد.اما اهداف مرتبط با بقا به رغم اهمیتشان اغلب تحت الشعاع اهداف مرتبط با تولید مثل قرار میگیرند.(ص ۳۰۷-۲۹۳)آرامش و پرواز روحمعرفی کتاب جهش اجتماعی ۱۰
دستیابی به زندگی خوب در ده گامهمانطور که گفتهام نه تنها چیزی به نام شادکامی ماندگار وجود ندارد، بلکه راههای رسیدن به شادکامی برای افراد مختلف، متفاوت است.ولی اگر به شادکامی از منظر تکاملی بنگریم این ده گام در دستیابی به شادکامی کمک کرده و درک و فهم بهتری از آن به ما میدهد ۱- در لحظه زندگی کنیدگرایش به زندگی در آینده توانایی لذت بردن از حال را مختل میکند. یک دوره ذهنآگاهی و مراقبه به این امر کمک میکند. زندگی در لحظه خیلی دشوار است، چون مستلزم خاموش کردن مهارتی است، که تکامل به ما داده یعنی برنامهریزی برای آینده.۲- به دنبال لحظات شیرین باشید ۳- از شادکامی خود محافظت کنید، تا تندرست باشید. گذشتن از شادکامی در بازههای کوتاه معقول است، اما از فدا کردن شادکامی برای بلند مدت پرهیز کنید.۴- تجربه بیندوزید نه جنس و کالااوقات خوشی که گذراندهاید بخشی از شما شده است، آنها را به یاد آورید.۵- خوراک، دوستان و رابطه جنسی را در اولویت قرار دهید، که پایه شادکامی روزمرهاند.۶- همکاری کنید با اعضای خانواده، دوستان و همکاران برای دستیابی به اهداف مشترک. همکاری ذاتا لذتبخش است.۷- با جامعه عجین شوید برای آشنایی با افراد جدید لازم نیست دوستان قدیمی را رها کنید.۸- چیزهای تازه بیاموزید یادگیری سرچشمه شادکامی است از کودکی، میانسالی و کهنسالی. بازی و داستانگویی دو منشا مهم یادگیریاند.۹- به نقاط قوت خود تکیه کنید، که در،طول زندگیتان تغییر میکنند. تغییر تقریبا برای همه ترسناک است، زیرا مستلزم حرکت از شناختهها به سوی ناشناختهها و امور پیشبینی ناپذیر است. تغییر در نتایج شادکامی به شما میگوید زندکی قدیمتان برای شما مناسب نیست.۱۰- به دنبال منبع اصلی باشید جهان مدرن فرصتهایی برای شادکامی در اختیارمان قرار میدهد که شبیه منابع اصلیاند، ولی دقیقا معادلشان نيستند.بعضی بیزیان مثل تلویزیون و سینما و بعضی ضررشان بیش از سودشان است، مثل الکل و مواد مخدر و غذاهای آماده، اما هیچیک بهاندازه شکل اصلیشان در زندگی اجداد ما مفید نیستند.وقت گذراندن با خانواده و دوستان در رده نخست چیزهای لازم برای گونه ما قرار دارد و بهترین نسخه ما برای رسیدن به شادکامی. است(ص۳۲۷-۳۳۱)آرامش و پرواز روحاگر به کوی تو باشد مجال وصولرسد به دولت وصل تو کار من به اصول(۳۰۶)اگر فرصت وصول به بارگاهت و دریافت دیدارت فراهم شود، از این پادشاهی کارم سامان مییابد(خانلری: رسد به دولت وصلت نوای من به اصول: اصول شدن نوا: کنایه از سامان یافتن. اصول جمع اصل به معنای وزن: شاعر در ساقی نامه: که بار غمم بر زمین دوخت پای/ به ضرب اصولم برآور ز جای)۲- از جادوی آن دو چشم زیبا، آرامش و آسایش ندارم(خانلری: آن دو سنبل رعنا-دو نرگس مکحول)۳ و ۴: من بیچاره که نه ثروت و قدرتی دارم و توان رفت و آمد در بارگاهت ندارم، به کجا روم؟! از کجا چارهجویی این فراق کنم؟! که از اندوه و ستم زمانه افسردهام.(خانلری: چون روم؟چه چاره کنم؟)۵-من که از فراق چنین شکستهحال و بدحال شدهام، آنگاه به "حال خوش" رسم که با شمشیر غم عشقت کشته شوم.۶- آری چون غم عشقت از دل من ویرانهتر پیدا نکرد، اقامتگاه خود را اینجا بنا کرد(نزول معشوق در دل تنگ و یافتن گنج در ویرانه- اشاره به حضور خداوند و عرش در
دستیابی به زندگی خوب در ده گامهمانطور که گفتهام نه تنها چیزی به نام شادکامی ماندگار وجود ندارد، بلکه راههای رسیدن به شادکامی برای افراد مختلف، متفاوت است.ولی اگر به شادکامی از منظر تکاملی بنگریم این ده گام در دستیابی به شادکامی کمک کرده و درک و فهم بهتری از آن به ما میدهد ۱- در لحظه زندگی کنیدگرایش به زندگی در آینده توانایی لذت بردن از حال را مختل میکند. یک دوره ذهنآگاهی و مراقبه به این امر کمک میکند. زندگی در لحظه خیلی دشوار است، چون مستلزم خاموش کردن مهارتی است، که تکامل به ما داده یعنی برنامهریزی برای آینده.۲- به دنبال لحظات شیرین باشید ۳- از شادکامی خود محافظت کنید، تا تندرست باشید. گذشتن از شادکامی در بازههای کوتاه معقول است، اما از فدا کردن شادکامی برای بلند مدت پرهیز کنید.۴- تجربه بیندوزید نه جنس و کالااوقات خوشی که گذراندهاید بخشی از شما شده است، آنها را به یاد آورید.۵- خوراک، دوستان و رابطه جنسی را در اولویت قرار دهید، که پایه شادکامی روزمرهاند.۶- همکاری کنید با اعضای خانواده، دوستان و همکاران برای دستیابی به اهداف مشترک. همکاری ذاتا لذتبخش است.۷- با جامعه عجین شوید برای آشنایی با افراد جدید لازم نیست دوستان قدیمی را رها کنید.۸- چیزهای تازه بیاموزید یادگیری سرچشمه شادکامی است از کودکی، میانسالی و کهنسالی. بازی و داستانگویی دو منشا مهم یادگیریاند.۹- به نقاط قوت خود تکیه کنید، که در،طول زندگیتان تغییر میکنند. تغییر تقریبا برای همه ترسناک است، زیرا مستلزم حرکت از شناختهها به سوی ناشناختهها و امور پیشبینی ناپذیر است. تغییر در نتایج شادکامی به شما میگوید زندکی قدیمتان برای شما مناسب نیست.۱۰- به دنبال منبع اصلی باشید جهان مدرن فرصتهایی برای شادکامی در اختیارمان قرار میدهد که شبیه منابع اصلیاند، ولی دقیقا معادلشان نيستند.بعضی بیزیان مثل تلویزیون و سینما و بعضی ضررشان بیش از سودشان است، مثل الکل و مواد مخدر و غذاهای آماده، اما هیچیک بهاندازه شکل اصلیشان در زندگی اجداد ما مفید نیستند.وقت گذراندن با خانواده و دوستان در رده نخست چیزهای لازم برای گونه ما قرار دارد و بهترین نسخه ما برای رسیدن به شادکامی. است(ص۳۲۷-۳۳۱)آرامش و پرواز روحاگر به کوی تو باشد مجال وصولرسد به دولت وصل تو کار من به اصول(۳۰۶)اگر فرصت وصول به بارگاهت و دریافت دیدارت فراهم شود، از این پادشاهی کارم سامان مییابد(خانلری: رسد به دولت وصلت نوای من به اصول: اصول شدن نوا: کنایه از سامان یافتن. اصول جمع اصل به معنای وزن: شاعر در ساقی نامه: که بار غمم بر زمین دوخت پای/ به ضرب اصولم برآور ز جای)۲- از جادوی آن دو چشم زیبا، آرامش و آسایش ندارم(خانلری: آن دو سنبل رعنا-دو نرگس مکحول)۳ و ۴: من بیچاره که نه ثروت و قدرتی دارم و توان رفت و آمد در بارگاهت ندارم، به کجا روم؟! از کجا چارهجویی این فراق کنم؟! که از اندوه و ستم زمانه افسردهام.(خانلری: چون روم؟چه چاره کنم؟)۵-من که از فراق چنین شکستهحال و بدحال شدهام، آنگاه به "حال خوش" رسم که با شمشیر غم عشقت کشته شوم.۶- آری چون غم عشقت از دل من ویرانهتر پیدا نکرد، اقامتگاه خود را اینجا بنا کرد(نزول معشوق در دل تنگ و یافتن گنج در ویرانه- اشاره به حضور خداوند و عرش در
۳
۸:۴۴
دل مومن و مقام فقر عرفانی)۷-آری دل من که با جواهر عشق تو صیقلی و بی آلایش میشود، بیتردید از زنگارهای زمانه پاک و شفاف شده است.۸- ای همه جان و دلم! نمیدانم در حضورت چه کوتاهی کردهام که فرمانبرداری و تسلیمم مورد پذیرش نیست.(استغنای معشوق و پروراندن عاشق)۹-با این وصف، با درد عشق بساز و سکوت کن حافظ! رازهای عشق را در پیش غیر عاشقان فاش نکن که درنمییابند.آرامش و پرواز روح
۳
۸:۴۴
بندد در شعر نظامی
پزشکی که او چاره جان کند
چو درمانده بیند چه درمان کند
شناسندهٔ حرف نه تخت نیل
حساب فلک راند بر تخت و میل
رخ طالع اصل بی نور یافت
نظرهای سعدان از او دور یافت
ندید از مدارای هیچ اختری
در آزرم هیلاج یاریگری
چو دید اختران را دل اندر هراس
هراسنده شد مرد اخترشناس(خردنامه-بخش 38)
آرامش و پرواز روحجهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 139- بازی ایام در شعر نظامی
ز بیپشتی چو عاجز گشت پرویز
ز روی تخت شد بر پشت شبدیز
در آن غوغا که تاج او را گره بود
سری برد از میان کز تاج به بود
کیانی تاج را بیتاجور ماند
جهان را بر جهانجوی دگر ماند
چو شاهنشه ز بازیهای ایام
به قایم ریخت با شمشیر بهرام
به شطرنج خلاف این نطع خونریز
به هر خانه که شد دادش شه انگیز(خسرو و شیرین-بخش34)جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 140- کار ایام و گردون در ضایع نکردن عمل- در شعر نظامی
ایام سفله و جدا کردن جسم و جان
در اندیش ای حکیم از کار ایام
که پاداش عمل باشد سرانجام
نماند ضایع ار نیک است اگر دون
کمربسته بدین کار است گردون
چو خسرو بر فسوس مرگ فرهاد
به شیرین آن چنان تلخی فرستاد(خسرو و شیرین-بخش 62)
که جز شیرین که در خاک درشت است
کسی از بهر کس خود را نکشته است
منه دل بر جهان کاین سردْ ناکس
وفا داری نخواهد کرد با کس
چه بخشد مرد را این سفله ایام؟
که یک یک باز نستاند سرانجام؟
به صد نوبت دهد جانی به آغاز
به یک نوبت ستاند عاقبت باز
چو بر پایی طلسمی پیچ پیچی
چو افتادی شکستی هیچ هیچی
درین چنبر که محکم شهربندیست
نشان ده گردنی کهاو بیکمندیست!
نه با چنبر توان پرواز کردن
نه بتوان بند چنبر باز کردن
درین چنبر، گشایش چون نماییم؟
چو نگشادهست کس، ما چون گشاییم؟
همان به کاندرین خاک خطرناک
ز جور خاک بنشینیم بر خاک
بگرییم از برای خویش یکبار
که بر ما کم کسی گرید چو ما زار
شنیدهستم که افلاطون شب و روز
به گریه داشتی چشم جهانسوز
بپرسیدند ازو کاین گریه از چیست؟
بگفتا چشمِ کس بیهوده نگریست
از آن گریم که جسم و جانِ دمساز
به هم خو کردهاند از دیرگه باز
جدا خواهند گشت از آشنایی
همیگریم بدان روز جدایی(خسرو و شیرین-بخش113)
آرامش و پرواز روحجهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 141-شتاب ایام در شعر نظامی
از هر مثلی که یاد بودش
پندی پدرانه مینمودش
کای جان پدر نه جای خواب است
کایام دو اسبه در شتاب است
زین ره که گیاش تیغ تیز است
بگریز که مصلحت، گریز است
در زخم چنین نشانه گاهی
سالیت نشسته گیر و ماهی
تیری زده چرخ بیمدارا
خون ریخته از تو آشکارا
روزی دو سه پی فشرده گیرت
افتاده ز پای و مرده گیرت
در مرداری ز گرگ تا شیر
کرده دد و دام را شکم سیر
بهتر سگ شهر خویش بودن
تا ذل غریبی آزمودن
چندانکه دوید پی دویدی
جایی نرسیدی و رسیدی
رنجیده شدن نه رای دارد
با رنج کشی که پای دارد؟
آن رودکده که جای آب است
از سیل نگر که چون خراب است
وان کوه که سیل از آن گریزد
در زلزله بین که چون بریزد
زینسان که تو زخم رنج بینی
فرسوده شوی گر آهنینی
از توسنی تو پر شد ایام
روزی دو سه رام شو بیارام(لیلی و مجنون-بخش 30)
آرامش و پرواز روحجهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 142- کاخ زمانه و سالیان عمر در شعر نظامی
زمانه نغزگفتاری ندارد
و گر دارد چو تو باری ندارد
همایی کن برافکن سایه بر کار
ولایت را به جغدی چند مسپار...
حدیث کودکی و خودپرستی
رها کن کان خیالی بود و مستی
چو عمر از ده گذشتت یا خود از بیست
نمیشاید دگر چون غافلان زیست
نشاط عمر باشد تا چهل سال
چهلساله فرو ریزد پر و بال
پس از پنجه نباشد تندرستی
بصر کندی پذیرد، پای سستی
چو شصت آمد نشست آمد پدیدار
چو هفتاد آمد افتاد آلت از کار
به هشتاد و نود چون در رسیدی
بسا سختی که از گیتی کشیدی
وزآن جا گر به صد، منزل رسانی
بود مرگی به صورت زندگانی
اگر صد سال مانی ور یکی روز
بباید رفت ازین کاخِ دلافروز
پس آن بهتر که خود را شاد داری
در آن شادی خدا را یاد داری
به وقت خوشدلی چون شمعِ پُرتاب
دهن پُر خنده داری دیده پر آب
چو صبح آن روشنان از گریه رستند
که برقِ خنده را بر لب ببستند
چو بی گریه نشاید بود خندان
وز این خنده نشاید بست دندان
بیاموزم تو را گر کار بندی
که بیگریه زمانی خوش بخندی
چو خندان گردی از فرخندهفالی
بخندان تنگدستی را به مالی
نبینی آفتاب آسمان را؟
کز آن خندد که خنداند جهان را(خسرو و شیرین-بخش 13)
آرامش و پرواز روحدارای جهان، نصرت دین، خسرو کاملیحیی بن مظفر، ملک عالم عادل(۳۰۴)دارنده جهان، یاریدهنده دین و پادشاهی با کمال یحیی بن مظفر است پادشاهی دانا و دادگر(فرزند امیر مبارز الدین که هر دو ممدوح حافظ بودهاند)۲- درگاه تو پناهگاه اسلام است و روی زمین دریچهای از صفای جان و دل باز کرده است.۳- ستایش تو بر جان و خرد لازم و بخشش تو بر همه هس
پزشکی که او چاره جان کند
چو درمانده بیند چه درمان کند
شناسندهٔ حرف نه تخت نیل
حساب فلک راند بر تخت و میل
رخ طالع اصل بی نور یافت
نظرهای سعدان از او دور یافت
ندید از مدارای هیچ اختری
در آزرم هیلاج یاریگری
چو دید اختران را دل اندر هراس
هراسنده شد مرد اخترشناس(خردنامه-بخش 38)
آرامش و پرواز روحجهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 139- بازی ایام در شعر نظامی
ز بیپشتی چو عاجز گشت پرویز
ز روی تخت شد بر پشت شبدیز
در آن غوغا که تاج او را گره بود
سری برد از میان کز تاج به بود
کیانی تاج را بیتاجور ماند
جهان را بر جهانجوی دگر ماند
چو شاهنشه ز بازیهای ایام
به قایم ریخت با شمشیر بهرام
به شطرنج خلاف این نطع خونریز
به هر خانه که شد دادش شه انگیز(خسرو و شیرین-بخش34)جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 140- کار ایام و گردون در ضایع نکردن عمل- در شعر نظامی
ایام سفله و جدا کردن جسم و جان
در اندیش ای حکیم از کار ایام
که پاداش عمل باشد سرانجام
نماند ضایع ار نیک است اگر دون
کمربسته بدین کار است گردون
چو خسرو بر فسوس مرگ فرهاد
به شیرین آن چنان تلخی فرستاد(خسرو و شیرین-بخش 62)
که جز شیرین که در خاک درشت است
کسی از بهر کس خود را نکشته است
منه دل بر جهان کاین سردْ ناکس
وفا داری نخواهد کرد با کس
چه بخشد مرد را این سفله ایام؟
که یک یک باز نستاند سرانجام؟
به صد نوبت دهد جانی به آغاز
به یک نوبت ستاند عاقبت باز
چو بر پایی طلسمی پیچ پیچی
چو افتادی شکستی هیچ هیچی
درین چنبر که محکم شهربندیست
نشان ده گردنی کهاو بیکمندیست!
نه با چنبر توان پرواز کردن
نه بتوان بند چنبر باز کردن
درین چنبر، گشایش چون نماییم؟
چو نگشادهست کس، ما چون گشاییم؟
همان به کاندرین خاک خطرناک
ز جور خاک بنشینیم بر خاک
بگرییم از برای خویش یکبار
که بر ما کم کسی گرید چو ما زار
شنیدهستم که افلاطون شب و روز
به گریه داشتی چشم جهانسوز
بپرسیدند ازو کاین گریه از چیست؟
بگفتا چشمِ کس بیهوده نگریست
از آن گریم که جسم و جانِ دمساز
به هم خو کردهاند از دیرگه باز
جدا خواهند گشت از آشنایی
همیگریم بدان روز جدایی(خسرو و شیرین-بخش113)
آرامش و پرواز روحجهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 141-شتاب ایام در شعر نظامی
از هر مثلی که یاد بودش
پندی پدرانه مینمودش
کای جان پدر نه جای خواب است
کایام دو اسبه در شتاب است
زین ره که گیاش تیغ تیز است
بگریز که مصلحت، گریز است
در زخم چنین نشانه گاهی
سالیت نشسته گیر و ماهی
تیری زده چرخ بیمدارا
خون ریخته از تو آشکارا
روزی دو سه پی فشرده گیرت
افتاده ز پای و مرده گیرت
در مرداری ز گرگ تا شیر
کرده دد و دام را شکم سیر
بهتر سگ شهر خویش بودن
تا ذل غریبی آزمودن
چندانکه دوید پی دویدی
جایی نرسیدی و رسیدی
رنجیده شدن نه رای دارد
با رنج کشی که پای دارد؟
آن رودکده که جای آب است
از سیل نگر که چون خراب است
وان کوه که سیل از آن گریزد
در زلزله بین که چون بریزد
زینسان که تو زخم رنج بینی
فرسوده شوی گر آهنینی
از توسنی تو پر شد ایام
روزی دو سه رام شو بیارام(لیلی و مجنون-بخش 30)
آرامش و پرواز روحجهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 142- کاخ زمانه و سالیان عمر در شعر نظامی
زمانه نغزگفتاری ندارد
و گر دارد چو تو باری ندارد
همایی کن برافکن سایه بر کار
ولایت را به جغدی چند مسپار...
حدیث کودکی و خودپرستی
رها کن کان خیالی بود و مستی
چو عمر از ده گذشتت یا خود از بیست
نمیشاید دگر چون غافلان زیست
نشاط عمر باشد تا چهل سال
چهلساله فرو ریزد پر و بال
پس از پنجه نباشد تندرستی
بصر کندی پذیرد، پای سستی
چو شصت آمد نشست آمد پدیدار
چو هفتاد آمد افتاد آلت از کار
به هشتاد و نود چون در رسیدی
بسا سختی که از گیتی کشیدی
وزآن جا گر به صد، منزل رسانی
بود مرگی به صورت زندگانی
اگر صد سال مانی ور یکی روز
بباید رفت ازین کاخِ دلافروز
پس آن بهتر که خود را شاد داری
در آن شادی خدا را یاد داری
به وقت خوشدلی چون شمعِ پُرتاب
دهن پُر خنده داری دیده پر آب
چو صبح آن روشنان از گریه رستند
که برقِ خنده را بر لب ببستند
چو بی گریه نشاید بود خندان
وز این خنده نشاید بست دندان
بیاموزم تو را گر کار بندی
که بیگریه زمانی خوش بخندی
چو خندان گردی از فرخندهفالی
بخندان تنگدستی را به مالی
نبینی آفتاب آسمان را؟
کز آن خندد که خنداند جهان را(خسرو و شیرین-بخش 13)
آرامش و پرواز روحدارای جهان، نصرت دین، خسرو کاملیحیی بن مظفر، ملک عالم عادل(۳۰۴)دارنده جهان، یاریدهنده دین و پادشاهی با کمال یحیی بن مظفر است پادشاهی دانا و دادگر(فرزند امیر مبارز الدین که هر دو ممدوح حافظ بودهاند)۲- درگاه تو پناهگاه اسلام است و روی زمین دریچهای از صفای جان و دل باز کرده است.۳- ستایش تو بر جان و خرد لازم و بخشش تو بر همه هس
۱۷
۸:۴۴
پارادوکس (متناقضنما) غم و گریه در آیینهای عزاداری
تعریف متناقضنما :سخنی است که آشکارا متناقض و حتی مهمل به نظر میرسد اما پس از بررسی دقیق در می یابیم که در آن حقیقتی نهفته است که دو امر متناقض را با هم سازگاری می دهد .
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خرابآبادم*
جمع کن به احسانى حافظ پریشان را
اى شکنج گیسویت مجمع پریشانی*
دولت فقر* خدایا بر من ارزانی دار
کین کرامت سبب حشمت و تمکین من است
ز کوی یار میآید نسیم باد* نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی*(لسان الغیب-فنون بلاغت و صناعات ادبی، جلالالدین همایی)(چراغ روش کردن باد، متناقض نماست)چنین نقل دارم ز مردان راه
فقیران منعم، گدایان شاه*
که پیری به دریوزه( گدایی)شد بامداد
در مسجدی دید و آواز داد
یکی گفتش این خانهٔ خلق نیست
که چیزی دهندت، به شوخی( گستاخی)مایست
بدو گفت کاین خانه کیست پس
که بخشایشش نیست بر حال کس؟
بگفتا خموش، این چه لفظ خطاست
خداوند خانه خداوند ماست
نگه کرد و قندیل و محراب دید
به سوز از جگر نعرهای بر کشید
که حیف است از این جا فراتر شدن
دریغ است محروم از این در شدن
نرفتم به محرومی از هیچ کوی
چرا از در حق شوم زردروی؟(بوستان سعدی- باب سوم، عشق و مستی)
* متناقضنما
در آیینهای عزاداری نیز گریه و غم موج میزند، اما از دل آن حال خوش درونی، هماهنگی جمعی و وحدت درونی( رهایی از تضادها) برمیخیزد. انواع سرودهها، دستگاههای موسیقی، حرکات موزون گروهی و ... سرشار این بهجت درونی است.
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح
تعریف متناقضنما :سخنی است که آشکارا متناقض و حتی مهمل به نظر میرسد اما پس از بررسی دقیق در می یابیم که در آن حقیقتی نهفته است که دو امر متناقض را با هم سازگاری می دهد .
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خرابآبادم*
جمع کن به احسانى حافظ پریشان را
اى شکنج گیسویت مجمع پریشانی*
دولت فقر* خدایا بر من ارزانی دار
کین کرامت سبب حشمت و تمکین من است
ز کوی یار میآید نسیم باد* نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی*(لسان الغیب-فنون بلاغت و صناعات ادبی، جلالالدین همایی)(چراغ روش کردن باد، متناقض نماست)چنین نقل دارم ز مردان راه
فقیران منعم، گدایان شاه*
که پیری به دریوزه( گدایی)شد بامداد
در مسجدی دید و آواز داد
یکی گفتش این خانهٔ خلق نیست
که چیزی دهندت، به شوخی( گستاخی)مایست
بدو گفت کاین خانه کیست پس
که بخشایشش نیست بر حال کس؟
بگفتا خموش، این چه لفظ خطاست
خداوند خانه خداوند ماست
نگه کرد و قندیل و محراب دید
به سوز از جگر نعرهای بر کشید
که حیف است از این جا فراتر شدن
دریغ است محروم از این در شدن
نرفتم به محرومی از هیچ کوی
چرا از در حق شوم زردروی؟(بوستان سعدی- باب سوم، عشق و مستی)
* متناقضنما
در آیینهای عزاداری نیز گریه و غم موج میزند، اما از دل آن حال خوش درونی، هماهنگی جمعی و وحدت درونی( رهایی از تضادها) برمیخیزد. انواع سرودهها، دستگاههای موسیقی، حرکات موزون گروهی و ... سرشار این بهجت درونی است.
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح
۴
۸:۱۹