عروسک شیطون من🩵
#پارت۱۱۷
#دریا
رسیدیم خونه. هنوز پامو از ماشین بیرون نذاشته بودم که خاله دستمو گرفت.
-آرومتر راه برو دختر
چشمامو چرخوندم و گفتم:
خاله من فقط یه کم ترسیدم، نمردم که.
سیاوش که کنارمون راه میاومد خندید
+نخند بیشعور
-اخه خیلی خنده دارید
چشم غره ای بهش رفتم
وارد خونه که شدیم، اولین کاری که کردم این بود که خودمو روی مبل پرت کنم.
آخیش... تخت خودم، خونه خودم
خاله با اخم نگام کرد:
بلند شو برو استراحت کن.
باز شروع شد...
-دریا!
+باشه باشه رفتم.
با غرغر بلند شدم و سمت اتاقم رفتم. هنوز دستگیره در رو نگرفته بودم که صدای گوشیام بلند شد.
نگاهی به صفحه انداختم.
ماهان؟
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
چرا زنگ زده بود؟
بالاخره جواب دادم.
+الو؟
چند لحظه سکوت شد.
-رسیدی؟ خوبی؟
لبخند کوچیکی نشست روی لبم.
+آره خوبم. چرا؟
-همینجوری... خواستم مطمئن شم.
ابروهام بالا رفت.
+مطمئن شی؟
-آره. امروز خیلی اتفاق افتاد برات.
ساکت شدم. نمیدونستم چی بگم.
+ماهان...
-هوم؟
+ممنون.
-برای چی؟
+برای اینکه کمکم کردی... برای اینکه کنارم بودی.
اون طرف چند ثانیه سکوت شد.
-کاری نکردم دریا.
لبخند زدم.
+نه، کردی.
دوباره سکوت.
بعد صدای خنده آرومی ازش شنیدم.
-فقط یه چیزی...
+چی؟
-دیگه بدون من سوار آسانسور نشو.
چشمام گرد شد.
+یعنی چی؟
-یعنی اینکه اگه دوباره گیر کردی، من باید بیام نجاتت بدم؟
خندیدم.
+چه اعتماد به نفسی.
-خب مگه دروغ گفتم؟ چند بار تا حالا نجاتت دادم؟
خواستم جواب بدم ولی چیزی پیدا نکردم.
+باشه آقای قهرمان.
-خوبه
لبخندم بیشتر شد.
+زیاد خوشحال نشو.
-دیر گفتی.
با خنده گوشی رو قطع کردم.
چند ثانیه به صفحه خاموش گوشی نگاه کردم.
نمیدونم چرا...
ولی وقتی باهاش حرف میزدم، اون ترسی که امروز داشتم کمتر میشد.
اما یه چیزی ذهنمو درگیر کرده بود...
اون نگاه ماهان توی بیمارستان...
اون لبخند کوچیکش...
نمیفهمیدم چرا هر بار یادش میافتم، قلبم یه جوری میشه.
-دریااا!
با صدای خاله از فکر بیرون اومدم.
+جانم؟
-بیا شام بخور.
+الان میام.
#دریا
رسیدیم خونه. هنوز پامو از ماشین بیرون نذاشته بودم که خاله دستمو گرفت.
-آرومتر راه برو دختر
چشمامو چرخوندم و گفتم:
خاله من فقط یه کم ترسیدم، نمردم که.
سیاوش که کنارمون راه میاومد خندید
+نخند بیشعور
-اخه خیلی خنده دارید
چشم غره ای بهش رفتم
وارد خونه که شدیم، اولین کاری که کردم این بود که خودمو روی مبل پرت کنم.
آخیش... تخت خودم، خونه خودم
خاله با اخم نگام کرد:
بلند شو برو استراحت کن.
باز شروع شد...
-دریا!
+باشه باشه رفتم.
با غرغر بلند شدم و سمت اتاقم رفتم. هنوز دستگیره در رو نگرفته بودم که صدای گوشیام بلند شد.
نگاهی به صفحه انداختم.
ماهان؟
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
چرا زنگ زده بود؟
بالاخره جواب دادم.
+الو؟
چند لحظه سکوت شد.
-رسیدی؟ خوبی؟
لبخند کوچیکی نشست روی لبم.
+آره خوبم. چرا؟
-همینجوری... خواستم مطمئن شم.
ابروهام بالا رفت.
+مطمئن شی؟
-آره. امروز خیلی اتفاق افتاد برات.
ساکت شدم. نمیدونستم چی بگم.
+ماهان...
-هوم؟
+ممنون.
-برای چی؟
+برای اینکه کمکم کردی... برای اینکه کنارم بودی.
اون طرف چند ثانیه سکوت شد.
-کاری نکردم دریا.
لبخند زدم.
+نه، کردی.
دوباره سکوت.
بعد صدای خنده آرومی ازش شنیدم.
-فقط یه چیزی...
+چی؟
-دیگه بدون من سوار آسانسور نشو.
چشمام گرد شد.
+یعنی چی؟
-یعنی اینکه اگه دوباره گیر کردی، من باید بیام نجاتت بدم؟
خندیدم.
+چه اعتماد به نفسی.
-خب مگه دروغ گفتم؟ چند بار تا حالا نجاتت دادم؟
خواستم جواب بدم ولی چیزی پیدا نکردم.
+باشه آقای قهرمان.
-خوبه
لبخندم بیشتر شد.
+زیاد خوشحال نشو.
-دیر گفتی.
با خنده گوشی رو قطع کردم.
چند ثانیه به صفحه خاموش گوشی نگاه کردم.
نمیدونم چرا...
ولی وقتی باهاش حرف میزدم، اون ترسی که امروز داشتم کمتر میشد.
اما یه چیزی ذهنمو درگیر کرده بود...
اون نگاه ماهان توی بیمارستان...
اون لبخند کوچیکش...
نمیفهمیدم چرا هر بار یادش میافتم، قلبم یه جوری میشه.
-دریااا!
با صدای خاله از فکر بیرون اومدم.
+جانم؟
-بیا شام بخور.
+الان میام.
۹۱
۱۷:۱۱
عروسک شیطون من🩵
#پارت۱۱۸
بعد از شام، دوباره رفتم توی اتاقم و خودمو روی تخت انداختم. خستگی کل روز تازه داشت خودش رو نشون میداد.
به سقف خیره شدم.
امروز چقدر اتفاق افتاد...
از گیر کردن توی آسانسور گرفته تا بیمارستان و بعدشم اون حرف دکتر...
نامزدش؟
همین که یادش افتادم، صورتم داغ شد.
وای خدا... چرا باید اونجوری میگفت آخه؟
بالشم رو برداشتم و روی صورتم گذاشتم.
صدای خندهی خودم بلند شد.
اصلاً چرا داشتم بهش فکر میکردم؟
بالش رو از روی صورتم برداشتم و به سقف نگاه کردم.
گوشیم کنارم روشن شد.
با دیدن اسمش قلبم یه لحظه تندتر زد.
ماهان
چند ثانیه فقط به صفحه نگاه کردم.
چرا پیام داده؟
-بیداری؟
لبخند زدم.
+آره. چرا؟
+هیچی... فقط خواستم ببینم حالت خوبه.
چشمامو ریز کردم.
+ماهان، تو امروز چند بار میخوای بپرسی من خوبم یا نه؟
-تا وقتی مطمئن بشم خوب شدی.
ساکت شدم.
نمیدونستم چی بگم.
+من خوبم...
-از اون موقع تا حالا هنوز به آسانسور فکر میکنی؟
نفس عمیقی کشیدم.
+یکم.
-دریا؟
+هوم؟
-میدونی چرا اونجا کنارت موندم؟
ابروهام بالا رفت.
+چرا؟
-چون وقتی ترسیده بودی... با اینکه خودت رو قوی نشون میدادی، معلوم بود یه بچهی کوچولو هنوز از اون اتفاق میترسه.
حرفش باعث شد لبخندم محو بشه.
هیچکس تا حالا اینطوری بهم نگاه نکرده بود.
همیشه همه میگفتن «دریا قویه»، «دریا شیطونه»، «دریا از چیزی نمیترسه».
ولی اون...
نمیدونستم چی بگم.
آخرش فقط گفتم:
+ممنون.
-باز ممنون؟
+خب چی بگم؟
-هیچی
دیگه نمیدونستم چی بگم.. زیادی احساسی شد وقتشه جمعش کنم. نوشتم
+باشه حالا چقدر شلوغش میکنی.. تموم شد و رفت و ممنونم
خنده ای فرستاد
-باشه پس شبت بخیر
+شب بخیر
گوشی رو روی سینهام گذاشتم.
چشمام رو بستم و به خواب رفتم
بعد از شام، دوباره رفتم توی اتاقم و خودمو روی تخت انداختم. خستگی کل روز تازه داشت خودش رو نشون میداد.
به سقف خیره شدم.
امروز چقدر اتفاق افتاد...
از گیر کردن توی آسانسور گرفته تا بیمارستان و بعدشم اون حرف دکتر...
نامزدش؟
همین که یادش افتادم، صورتم داغ شد.
وای خدا... چرا باید اونجوری میگفت آخه؟
بالشم رو برداشتم و روی صورتم گذاشتم.
صدای خندهی خودم بلند شد.
اصلاً چرا داشتم بهش فکر میکردم؟
بالش رو از روی صورتم برداشتم و به سقف نگاه کردم.
گوشیم کنارم روشن شد.
با دیدن اسمش قلبم یه لحظه تندتر زد.
ماهان
چند ثانیه فقط به صفحه نگاه کردم.
چرا پیام داده؟
-بیداری؟
لبخند زدم.
+آره. چرا؟
+هیچی... فقط خواستم ببینم حالت خوبه.
چشمامو ریز کردم.
+ماهان، تو امروز چند بار میخوای بپرسی من خوبم یا نه؟
-تا وقتی مطمئن بشم خوب شدی.
ساکت شدم.
نمیدونستم چی بگم.
+من خوبم...
-از اون موقع تا حالا هنوز به آسانسور فکر میکنی؟
نفس عمیقی کشیدم.
+یکم.
-دریا؟
+هوم؟
-میدونی چرا اونجا کنارت موندم؟
ابروهام بالا رفت.
+چرا؟
-چون وقتی ترسیده بودی... با اینکه خودت رو قوی نشون میدادی، معلوم بود یه بچهی کوچولو هنوز از اون اتفاق میترسه.
حرفش باعث شد لبخندم محو بشه.
هیچکس تا حالا اینطوری بهم نگاه نکرده بود.
همیشه همه میگفتن «دریا قویه»، «دریا شیطونه»، «دریا از چیزی نمیترسه».
ولی اون...
نمیدونستم چی بگم.
آخرش فقط گفتم:
+ممنون.
-باز ممنون؟
+خب چی بگم؟
-هیچی
دیگه نمیدونستم چی بگم.. زیادی احساسی شد وقتشه جمعش کنم. نوشتم
+باشه حالا چقدر شلوغش میکنی.. تموم شد و رفت و ممنونم
خنده ای فرستاد
-باشه پس شبت بخیر
+شب بخیر
گوشی رو روی سینهام گذاشتم.
چشمام رو بستم و به خواب رفتم
۱۴۱
۱۷:۳۳
بازارسال شده از سوپرایز تلفنی💘✨
با یک تماس حرفه ای، لحظاتی پر از هیجان، لبخند و احساس رو برای کسانی که دوست داری رقم بزن
برای رزرو و هماهنگی همین الان پیام بده
@marzii1388
۱
۱۴:۲۹
بازارسال شده از سوپرایز تلفنی💘✨
منتظر پیامهای قشنگتون هستم🫠
۱
۱۴:۳۰
عضو شید بهترین فرصت واسه سوپرایز دوست و اشناتون، بهترین چنلی هست که بهتون معرفی میکنم🩵
۵۰
۱۴:۳۲
به دوستاتونم معرفی کنید خیلی ممنون
🩵
۵۰
۱۴:۳۵
بازارسال شده از سوپرایز تلفنی💘✨
۱
۱۸:۳۲
تا فردا ساعت سه بعد از ظهر رایگانه چی از این بهتر؟ 🩵
۴۵
۱۸:۳۳
عروسک شیطون من .! 💘🫢
دنبال ی سورپرایز متفاوت هستی
سورپرایز تلفنی ی سوپرایز متفاوت برای عزیزانتون با یک تماس حرفه ای، لحظاتی پر از هیجان، لبخند و احساس رو برای کسانی که دوست داری رقم بزن
مناسب تولد
🩹سالگرد آشنایی و ازدواج
تبریک و موفقیت
و هر مناسبتی ک برایت ارزشمند است
متن دلخواه شما
اجرای جذاب و تاثیر گذار
خاطره ای ک تا مدت ها فراموش نمیشود برای رزرو و هماهنگی همین الان پیام بده 
@Marzi13888 @marzii1388
@marzii1388اینم لینک
۳۲
۷:۴۱
عضو شید لطفا
۳۲
۷:۴۱