۷۶
۱۷:۵۳
با دو مینی بوس راهی مشهد شدیم. درست بعد از پنج ساعت و نیم مچاله شدن در آن مینی بوسهای کوچک، ساعت دو نیم شب، پشت باغ نادری پیاده شدیم. هوا سردتر از آن چیزی بود که فکرش را میکردیم. سریع خودمان را به حوزه علمیه آیت الله شیرازی رساندیم. نگهبان که حسابی بد خواب شده بود، فقط کم مانده بود که ما را بزند. بالاخره هرطور بود ابتدا راضی شد در آن هوای سرد در حیات بمانیم و بعد هم بالاخره کلید زیرزمین را آورد. تا صبح یخ زدیم!صبح برای شست و شوی صورت که به حیات حوزه آمدم، دیدم حسینه حوزه پر از پیرمردها و آخوندهایی هست که مشغول نمازند؛ نگو که دارند نماز استیجاری را به صورت جماعت و با سرعت بالا میخوانند! برنامه امروز حرم گردی بود، آن هم حرم گردی نیمه اجباری! بچهها درخواست غذای حضرتی داده بودند و مسئولین حرم گفته بودند که غذا همراه با بازدید است، آن هم فقط بیست پرس غذا!بالاخره هم فال بود و هم تماشا. زیارت نکرده وارد موزههای مختلف حرم شدیم و نکات جالبی از راهنماها در مورد آثار این موزه شنیدیم. بعد هم به پاساژ کنار صحن غدیر رفتیم و به بخشی که به نام شمیم رضوان بود وارد شدیم. کار شمیم رضوان این هست که گلهای روی ظریح مطهر امام رضا (ع) را جمع آوری، خشک و بسته بندی میکند و آن را معمولا به معلولین و در اعیاد به زائران هدیه میدهد. دقایق شیرینی در آنجا بودیم و یکی از خدام برایمان از شفا گرفتن بیمارانی گفت که به دست امام رئوف بهبود پیدا کرده بودند.وقت نماز شد و در همان صحن غدیر نماز ظهر و عصرمان را خواندیم و در نهایت برای بازدید از آخرین موزه به سمت صحن کوثر برگشتیم.
#جنگل#مشهد
#جنگل#مشهد
۷۵
۱۸:۱۵
زیارت نکرده از حرم برگشتیم. هر دو نفر یک ذای حضرتی و یک غذای معمولی سهمشان بود. من و محمدحسین با هم تیم شدیم. بعد از ناهار نتوانستم جلوی خستگی پیاده روی بازدیدهای امروز را بگیرم و خوابم برد. هرسال آخر شهریور در مشهد نمایشگاه خودرو برگزار میشود. دو سال قبل هم که شهریور مشهد بودم این نمایشگاه را شرکت کرده بودم. طبق برنامه عصر امروز را باید به نمایشگاه میرفتم. به یکی دو نفر از بچهها گفتم اما استقبالی نشد و تنها راهی نمایشگاه شدم. از محل اسکان ما، چهارراه شهدا تا محل نمایشگاه بین المللی مشهد بیش از بیست کیلومتر فاصله بود. با تپسی خودم را به نمایشگاه رساندم. چیز خاصی برای گفتن نداشت. همانی که نتظار میرفت. پر از خودروهای چینی و تعدادی هم خودروی وارداتی غیرچینی. دو سه ساعتی در نمایشگاه چرخی زدم و برگشتم.
#جنگل#مشهد
#جنگل#مشهد
۷۶
۱۸:۴۴
همین یک شب را قرار بود مشهد باشیم. شب جمعه بود و بچهها وعده روضه در صحن قدس گذاشته بودند. قبل از اینکه صالح بیاید و برایمان بخواند، پسر نوجوان عرب در گوشه نشسته بود و با حال خوشی داشت میخواند. نوای بهشت در گوشهای بهشت بود...صالح آمد و با بچهها مقداری به سینه زدیم و بعد هم بالاخره فرصت شد تا به پابوس ضریح غریب الغربا بروم.خسته بودم و توان تا اذان مانده را نداشتم. برگشتم.
#جنگل#مشهد
#جنگل#مشهد
۷۷
۱۸:۵۰
شگفتانههای امام رضا (ع) هنوز تمام نشده بود. بعد از صبحانه و عدسیهایی که میهمان خان کرم امام بودیم، حسین آقا آمد گفت که خادمی در حرم جور شده است و هرکه میآید بسم الله. ساعت یازده در صحن آزادی و در قسمت خادمی در بهشت جمع شدیم و بعد از وارد کردن اطلاعات در سامانه رسما به عنوان خادم افتخاری بهشت برگزیده شدیم. جوانترها به قسمت ویلچر و انقال زوار کم توان و ناتوان رفتند و ما پیرمردها برای خدمت در قسمت آبخوری و نایلون جمع کردن ماندیم. شاید کلا دو ساعت خادم بودیم و حسابی بهمان چسبید. بعد هم که به صحن قدس رفتیم تا عکس یادگاری آخر را بگیرم. لطف و کرم آقا تمامی نداشت باز هم ناهار را میهمانشان بودیم و در همان گوشه صحن قدس با بچهها خوردیم.ساعت 7 حرکت بود. ابتدا به زیارت حضرت رفتم و بعد از وداع، سری به کتاب فروشی حرم زدم و چند کتاب خریدم. نماز را در صحن جمهوری خواندم و با آقا خداحافظی کردم. راهی اقامتگاه شدم.
#جنگل#مشهد
#جنگل#مشهد
۷۸
۱۸:۵۴
هرچند قرار بود ساعت هشت شب از مشهد به سمت تهران راه بیافتیم، اما تا اتوبوس بیاید و راه بیافتد ده شد. شام شله بود که در اتوبوس توزیع شد. خیلی تعریف شله را از مشهدیها شنیده بودم اما همان حلیم بود با تزئین لپههای خورشت قیمه!نماز صبحمان در نزدیکی شاهرود خواندیم و تا به تهران و دانشگاه برسیم وقت اذان شده بود. بالاخره سفر دوازده روزه ما به روستای دوچاهی سفلی و مشهد تمام شد. سفری که با همه سختیها و فشارهایش، هرروزی دنیایی از خاطره بود.۱۴۰۳.۰۶.۲۰ الی ۱۴۰۳.۰۶.۳۱
#دوچاهی_سفلی#جنگل#مشهد
#دوچاهی_سفلی#جنگل#مشهد
۸۱
۱۹:۰۱
تصاویر کامل جنگل بیدرخت
@jahannama2024
۸۱
۲۰:۱۷
#۱۲سکوت کویر
باران توئی و من کویر، ببار تا خیس یادت شوم …
مدتها بود که دلم هوای یزد را کرده بود. شش سالی از آخرین باری که به یزد سفر کرده بودم میگذشت. در پی برنامه ریزی و مقدمه چینی برای سفری نزدیک به یزد بودم که ناگهان صبح شنبه با خبری شکه شدم. امیرمحمد، دوست و هم کلاسی یزدی ما، دیروز در مسیر بازگشت از یزد به تهران خودرویش چپ کرده بود و ...خیلی زودتر و سبک بارتر از آنچه اندیشده بودم به سمت یزد راهی شدم. راهی که با غم و اشک و اه هم سفر شدم.یکشنبه شب، آخرین بلیط تهران-یزد را با باقی رفقا گرفتیم. عدهای زودتر از ما خود را به یزد رسانده بودند و با ما جمع هم کلاسیهای به داغ نشسته امیرمحمد تکمیل شد. صبح حوال ساعت نه به ترمینال یززد رسیدیم. نوید دنبالمان آمد و ما را با خودش به خانهشان برد. محمد با امیرمحمد چند سالی هم اتاقی بود و حالا حسابی شکسته شده بود. انگار که دو برادر از هم جدا شده باشند.ظهر دست جمعی به امامزاده نصرالله رفتیم و بر مزارش به سوگ نشستیم. عصر مراسم سوم در امامزاده برگزار میشد. با پدر و برادرر دادغدار امیرمحمد کمی ابراز هم دردی کردیم و برای آخرین بار بر سر مزارش زیارت عاشورا خواندیم.دیدار بعدیمان شاید در قیامت باشد...
#یزد
باران توئی و من کویر، ببار تا خیس یادت شوم …
مدتها بود که دلم هوای یزد را کرده بود. شش سالی از آخرین باری که به یزد سفر کرده بودم میگذشت. در پی برنامه ریزی و مقدمه چینی برای سفری نزدیک به یزد بودم که ناگهان صبح شنبه با خبری شکه شدم. امیرمحمد، دوست و هم کلاسی یزدی ما، دیروز در مسیر بازگشت از یزد به تهران خودرویش چپ کرده بود و ...خیلی زودتر و سبک بارتر از آنچه اندیشده بودم به سمت یزد راهی شدم. راهی که با غم و اشک و اه هم سفر شدم.یکشنبه شب، آخرین بلیط تهران-یزد را با باقی رفقا گرفتیم. عدهای زودتر از ما خود را به یزد رسانده بودند و با ما جمع هم کلاسیهای به داغ نشسته امیرمحمد تکمیل شد. صبح حوال ساعت نه به ترمینال یززد رسیدیم. نوید دنبالمان آمد و ما را با خودش به خانهشان برد. محمد با امیرمحمد چند سالی هم اتاقی بود و حالا حسابی شکسته شده بود. انگار که دو برادر از هم جدا شده باشند.ظهر دست جمعی به امامزاده نصرالله رفتیم و بر مزارش به سوگ نشستیم. عصر مراسم سوم در امامزاده برگزار میشد. با پدر و برادرر دادغدار امیرمحمد کمی ابراز هم دردی کردیم و برای آخرین بار بر سر مزارش زیارت عاشورا خواندیم.دیدار بعدیمان شاید در قیامت باشد...
#یزد
۶۲
۱۱:۴۵
بعد از اینکه نماز مغرب و عشا را در امامزاده خواندیم، حدود سه ساعت تا زمان بلیط برگشتمان وقت داشتیم. تصمیم گرفتیم که سری به مسجد جامع بزنیم. بعد هم تا میدان امیرچخماق قدم زدیم و زمان وداع با این خاک سرد فرا رسیده بود. خودمان را به خانه نوید که حسابی به زحمت افتاده بود رساندیم و بعد از شام راهی ترمینال شدیم.سفری تلخ که کمی بیشتر از سی ساعت طول کشید و تا آخر عمر به خاطرمان خواهد ماند.5 و 6 آذر 1403
#یزد
#یزد
۹۵
۱۱:۵۸
تصاویر کامل سکوت کویر
@jahannama2024
۹۱
۱۲:۰۴