طرز تهیه شربت خنک بهاری در ۳ دقیقه
🧊
فوری / راحت
آموزش رایگان ۱۰۰ مدل شربت و طب سنتی ...

ble.ir/join/HAKUGMakMRble.ir/join/HAKUGMakMRble.ir/join/HAKUGMakMR
فوری / راحت
آموزش رایگان ۱۰۰ مدل شربت و طب سنتی ...
ble.ir/join/HAKUGMakMRble.ir/join/HAKUGMakMRble.ir/join/HAKUGMakMR
۱.۹K
۱۹:۵۸
خونهمون شده بود پر از بحث و ناراحتی؛من خسته شده بودم، بچههام هم تحتتأثیرش بودن… 🥺
تا اینکه یه روز، اتفاقی تبلیغ این کانال رو دیدم.اولش فکر کردم مثل بقیهست، ولی وقتی واردش شدم، مطالبی دربارهی رفتار با همسر، جذابیت و سیاست زنانه دیدم که واقعاً برام جالب بود
کمکم چند تا از تکنیکهاش رو امتحان کردم و تازه فهمیدم بعضی واکنشهایی که فکر میکردم درستن، نتیجهی برعکس میدادن
روی این متن آبی کلیک کن وارد کانالش میشی
۷.۸K
۱۶:۱۱
#پارت۲ـ تصادف با خودرو، حدود سی دقیقه پیش. راننده بوده، ضربه به سر داشته ولی بیهوشی نداشته. توی صحنه هوشیار و GCS پانزده بوده، علائم حیاتی پایدار.سرم چرخید به طرف تخت و بیمار.صدای بقیه برای چند ثانیه از من دور شد. نه آلارم مانیتور را میشنیدم، نه صدای پرستار را، نه همهمهی اورژانس را. فقط صورت مردی را میدیدم که محال بود فراموشش کنم. نگاهش روی صورتم ماند. طولانی. سنگین. و شاید ناباور. اما من نگاه از او گرفتم.ـ اسمتون رو میگید؟چند ثانیه سکوت کرد. انگار همین سؤال ساده برای او هم چیزی بیشتر از یک سؤال پزشکی بود.ـ لهراسب…چیزی در سـ*ـینهام فرو ریخت.صدایش… همان صدای مردانهای، که روزی جادویم میکرد. تا کی میتوانستم همان پزشک خونسردی باشم که سالها بالای سر بیمارهای زیادی حاضر شده بود؟ چراغ معاینه را برداشتم.ـ به نور نگاه کنید.نور را مقابل چشمهایش گرفتم. مردمکهایش را بررسی کردم. واکنش مردمکها مناسب بود. بدون اینکه به صورتش نگاه کنم، دستم را جلو بردم.ـ دستهام رو فشار بدید.هر دو دستش را در دستم گرفتم. نفس نکشیدم. در هم شکستم. فشار داد.با این دستها وقتهای زیادی نـ*ـوازشم کرده بود. نـ*ـوازشهایی که هرگز از یادم نرفتند. انگشتهایم را خیلی زود از دستش بیرون کشیدم.ـ دکتر، برای زخم پیشانی بخیه لازمه؟در جواب پرستار گفتم.ـ فعلاً روی محل خونریزی فشار مستقیم بدید و پانسمانش کنید. سطح هوشیاری، مردمکها و علائم حیاتی رو مرتب چک کنید. با توجه به ضربهی سر، سیتی اسکن مغز هم لازمه.ناگهان او با صدای مردانهی جدی گفت.ـ اندیکاسیون واضحی برای CT ندارم. هوشیارم، GCS پانزده دارم، مردمکها قرینه و واکنشدارن و معاینهی نورولوژیکم طبیعیه. اگر علائم جدیدی پیدا کنم یا سطح هوشیاریم تغییر کنه، طبیعتاً بعدش تصویربرداری لازمه.نگاهم روی چشمهایش تیز شد. خانم شریفی با تعجب نگاهش کرد.- شما پزشکید؟
ادامه رو در کانال زیر بخونید:ble.ir/join/FySbGmBfpG
من جُلگه آذرنیا؛ وقتی دانشجوی پزشکی بودم عاشق لهراسب امینی سال بالایی نابغهی دانشگاهمون شدم ولی اون رویای رفتن به آمـ•ریکا و تخصص گرفتن داشت...
وقتی رفت خبر نداشت ازش حامـلهام... حالا بعد از پانزده سال؛ اون... دکتر لهراسب امینی؛ جراح مغز و اعصاب معروف و کاربلدی که تازه برگشته ایران، یه شب وقتی با ماشین تصادف میکنه، منتقل میشه همون بیمارستانی که من پزشک اورژانسش هستم... ما دوباره بعد از پانزده سال همدیگه رو میبینیم و اون نمیدونه پدر دختریه که منو مامان صدا میزنه...ble.ir/join/FySbGmBfpGعشقی که از زیر خاکستر خودش قراره دوباره شعله بکشه
یه رمان با فضای پزشکی و فول عاشقانه
🩺
خیلی رمانش قشنگه؛ معتادش میشی🥹
ادامه رو در کانال زیر بخونید:ble.ir/join/FySbGmBfpG
من جُلگه آذرنیا؛ وقتی دانشجوی پزشکی بودم عاشق لهراسب امینی سال بالایی نابغهی دانشگاهمون شدم ولی اون رویای رفتن به آمـ•ریکا و تخصص گرفتن داشت...
وقتی رفت خبر نداشت ازش حامـلهام... حالا بعد از پانزده سال؛ اون... دکتر لهراسب امینی؛ جراح مغز و اعصاب معروف و کاربلدی که تازه برگشته ایران، یه شب وقتی با ماشین تصادف میکنه، منتقل میشه همون بیمارستانی که من پزشک اورژانسش هستم... ما دوباره بعد از پانزده سال همدیگه رو میبینیم و اون نمیدونه پدر دختریه که منو مامان صدا میزنه...ble.ir/join/FySbGmBfpGعشقی که از زیر خاکستر خودش قراره دوباره شعله بکشه
خیلی رمانش قشنگه؛ معتادش میشی🥹
۲.۱K
۲۰:۰۰
۲.۴K
۱۷:۵۱
برای بهبود و کنترل قند خون وارد کانال زیر شوید و رضایت هارا مشاهده کنید
۲K
۱۹:۵۸
برای مشاوره سریعتر
۲K
۲۰:۰۴
وای بعد مدتها، تا صبح بیدار موندم پای یه قصه... عاشق پسرش شدم. غیرتی و جذاب
از اون ازدواج اجباریای پرهیجان🫠
_باید کلاهم و بندازم بالاتر که زنِ من... قبلا عاشق یکی دیگه بودهفریادش قلبم رو لرزوند. با لباس عروس گوشهی اتاق جمع شده بودم و داشتم اشک میریختم و اون... پسر ارشد حاج مهرآیین، داشت از زور خشم دیوونه میشد.__چندبار لمست کرده بود؟ هان؟ چندبار اون طوری که من لامصب نگات میکنم نگات کرده بود؟هق زدم:_ به خدا دستشم بهم نخورده بود، چرا باور نمیکنی؟جلوم نشست و با کشیدن دامن لباس عروسم، با همون چشمهای سرخ نالید:_ چرا گریه عمرِ مهدیار؟؟ خودم امشب میفهمم با اون آشغال تا کجا پیش رفتی... فقط دعا کن راست گفته باشی وگرنه فردا قراره مادرت جای کاچی، برات حلوا درست کنه*ble.ir/join/5dCmSByi5bble.ir/join/5dCmSByi5b
_باید کلاهم و بندازم بالاتر که زنِ من... قبلا عاشق یکی دیگه بودهفریادش قلبم رو لرزوند. با لباس عروس گوشهی اتاق جمع شده بودم و داشتم اشک میریختم و اون... پسر ارشد حاج مهرآیین، داشت از زور خشم دیوونه میشد.__چندبار لمست کرده بود؟ هان؟ چندبار اون طوری که من لامصب نگات میکنم نگات کرده بود؟هق زدم:_ به خدا دستشم بهم نخورده بود، چرا باور نمیکنی؟جلوم نشست و با کشیدن دامن لباس عروسم، با همون چشمهای سرخ نالید:_ چرا گریه عمرِ مهدیار؟؟ خودم امشب میفهمم با اون آشغال تا کجا پیش رفتی... فقط دعا کن راست گفته باشی وگرنه فردا قراره مادرت جای کاچی، برات حلوا درست کنه*ble.ir/join/5dCmSByi5bble.ir/join/5dCmSByi5b
۲K
۲۰:۰۰
کم سن بودم که عموی بزرگم بخاطر بیماری پدرم با اجازه دادگاه منو به عقد پسرخاله م درآورد.
من واقعا #عاشقش بودم، قرار شد تو یه اتاق تو حیاط خاله م زندگی کنیم!
تمام اتفاقات درست از شب عروسی شروع شد یک ساعت بعد از رفتن مهمان ها شوهرم یه بهونه ای آورد و از پیش من رفت اتاق خاله!!!
دلیل کارشو نفهمیدم تا صبح منتظرش موندم اما برنگشت
ble.ir/join/AECswj66qAble.ir/join/AECswj66qA
۲K
۱۷:۵۶
وای بعد مدتها، تا صبح بیدار موندم پای یه قصه... عاشق پسرش شدم. غیرتی و جذاب
از اون ازدواج اجباریای پرهیجان🫠
_باید کلاهم و بندازم بالاتر که زنِ من... قبلا عاشق یکی دیگه بودهفریادش قلبم رو لرزوند. با لباس عروس گوشهی اتاق جمع شده بودم و داشتم اشک میریختم و اون... پسر ارشد حاج مهرآیین، داشت از زور خشم دیوونه میشد.__چندبار لمست کرده بود؟ هان؟ چندبار اون طوری که من لامصب نگات میکنم نگات کرده بود؟هق زدم:_ به خدا دستشم بهم نخورده بود، چرا باور نمیکنی؟جلوم نشست و با کشیدن دامن لباس عروسم، با همون چشمهای سرخ نالید:_ چرا گریه عمرِ مهدیار؟؟ خودم امشب میفهمم با اون آشغال تا کجا پیش رفتی... فقط دعا کن راست گفته باشی وگرنه فردا قراره مادرت جای کاچی، برات حلوا درست کنه*ble.ir/join/5dCmSByi5bble.ir/join/5dCmSByi5b
_باید کلاهم و بندازم بالاتر که زنِ من... قبلا عاشق یکی دیگه بودهفریادش قلبم رو لرزوند. با لباس عروس گوشهی اتاق جمع شده بودم و داشتم اشک میریختم و اون... پسر ارشد حاج مهرآیین، داشت از زور خشم دیوونه میشد.__چندبار لمست کرده بود؟ هان؟ چندبار اون طوری که من لامصب نگات میکنم نگات کرده بود؟هق زدم:_ به خدا دستشم بهم نخورده بود، چرا باور نمیکنی؟جلوم نشست و با کشیدن دامن لباس عروسم، با همون چشمهای سرخ نالید:_ چرا گریه عمرِ مهدیار؟؟ خودم امشب میفهمم با اون آشغال تا کجا پیش رفتی... فقط دعا کن راست گفته باشی وگرنه فردا قراره مادرت جای کاچی، برات حلوا درست کنه*ble.ir/join/5dCmSByi5bble.ir/join/5dCmSByi5b
۱.۹K
۲۰:۰۶
https://ble.ir/saat_brando
۱.۸K
۲۰:۰۱