Asena Mahvari 
چشمامو بستم،راستش میترسم بازشون کنم ،تازه از درمانگاه رسیدیم خونه . سرم گیج میره، سِرُم زدم.
صدای زنگ موبایلم را شنیدم با چشم بسته و همونطور دراز کشیده روی تخت دارم دنبالش میگردم.پسرم میگه مامان دکتر گفت با تلفن صحبت نکنی! بهش میگم تا اخرین لحظه که بچه ها داخل کودکستان هستند ،نگرانم ،بعدش دیگه جواب نمیدم .مامانم پشت خطه ؛بهش میگم سرگیجه شدید دارم،دکتر گفته ممکنه از استرس یا از گوشی موبایل باشه شایدم از گوش میانی هست بهر حال باید عوامل را کاهش بدم و استراحت کنم. بهم میگه خاکشیر بخور خوب میشی میگم چشم !گوشی را کنار میزارم .نیم ساعت نشده دوباره زنگ میزنه خواهرکوچیکه است میگه مامان گفت حالت خوب نبوده براش همه چیز رو بطورخلاصه میگم. میگه از استرس هست،شغلت استرس داره یکم به خودت استراحت بده میگم چشم .
یک ساعت بعد دوستم دریاست براش حال و احوالمو میگم بعد برای اینکه مکالمه طولانی نشه عذرخواهی میکنم و خداحافظی میکنم .
قرص خوردم و سعی میکنم بخوابم دوباره گوشی زنگ میزنه بی هوا میپرم بالا،واای چه سرگیجه ای

خواهر بزرگه است میگه شنیدم حالت خوب نبوده و.....
پسرم باخنده میگه : «*مامان، فکر کنم دکتر باید گوشی رو برات بستری کنه نه تو رو!»* «آسنا»
«آسنا مهوری»
کانال بلهسایت کودکستان[تور مجازی کودکستان نویدصدرا](http://esfahannegar.ir/tour/farhangi/kodakestan-navidsadra)
چشمامو بستم،راستش میترسم بازشون کنم ،تازه از درمانگاه رسیدیم خونه . سرم گیج میره، سِرُم زدم.
صدای زنگ موبایلم را شنیدم با چشم بسته و همونطور دراز کشیده روی تخت دارم دنبالش میگردم.پسرم میگه مامان دکتر گفت با تلفن صحبت نکنی! بهش میگم تا اخرین لحظه که بچه ها داخل کودکستان هستند ،نگرانم ،بعدش دیگه جواب نمیدم .مامانم پشت خطه ؛بهش میگم سرگیجه شدید دارم،دکتر گفته ممکنه از استرس یا از گوشی موبایل باشه شایدم از گوش میانی هست بهر حال باید عوامل را کاهش بدم و استراحت کنم. بهم میگه خاکشیر بخور خوب میشی میگم چشم !گوشی را کنار میزارم .نیم ساعت نشده دوباره زنگ میزنه خواهرکوچیکه است میگه مامان گفت حالت خوب نبوده براش همه چیز رو بطورخلاصه میگم. میگه از استرس هست،شغلت استرس داره یکم به خودت استراحت بده میگم چشم .
یک ساعت بعد دوستم دریاست براش حال و احوالمو میگم بعد برای اینکه مکالمه طولانی نشه عذرخواهی میکنم و خداحافظی میکنم .
قرص خوردم و سعی میکنم بخوابم دوباره گوشی زنگ میزنه بی هوا میپرم بالا،واای چه سرگیجه ای
خواهر بزرگه است میگه شنیدم حالت خوب نبوده و.....
پسرم باخنده میگه : «*مامان، فکر کنم دکتر باید گوشی رو برات بستری کنه نه تو رو!»* «آسنا»
«آسنا مهوری»
کانال بلهسایت کودکستان[تور مجازی کودکستان نویدصدرا](http://esfahannegar.ir/tour/farhangi/kodakestan-navidsadra)
۴۷۸
۱۱:۳۹
من دارم کیف میکنم
عزیزانم بزودی ثبت نام کودکستان نوید صدرا تکمیل خواهد شد.
عزیزانم بزودی ثبت نام کودکستان نوید صدرا تکمیل خواهد شد.
۵۰۳
۹:۴۴
۴۱۲
۱۶:۳۳
Voice 260612_115001.m4a
۰۳:۵۳-۳.۶۴ مگابایت
دلنوش 
۳۵۶
۸:۲۸
۳۶۹
۹:۱۳
۴۰۱
۹:۱۹
بخاطر محدودیت های بله در دو قسمت ارسال کردم.
۴۶۷
۹:۲۰
Asena Mahvari 
سعی میکنم بهترین لحظات صحبت کردن با بچه ها رو از دست ندم و خودم مصاحبه کنم باهاشون
گپ زدن با آنها انرژی بیپایانی به من میدهد.
آنقدر قشنگ و ساده زندگی را معنا میکنند که هر لحظهاش را تبدیل به بهشتی بیبدیل می کنند.راحت حرف میزنند، بدون اینکه نقاب بزنند یا دنبال واژهای بگردند.توی دل این مصاحبهها گاهی رازهایی گفته میشود که دلم را به درد میآورد.
آخر سر، پسر بچهای بود که توی مصاحبه گفت: «بابا منو میزنه» و توی نقاشی دستهای بابا را سیاه رنگ کرد.
و چقدر دردناک است
کودکانی که کتک میخورند، بیشتر در معرض اضطراب، افسردگی، احساس شرم مزمن و عزت نفس پایین قرار دارند. آنها یاد میگیرند که دنیا جای ترسناکی است.
«آسنا مهوری»
کانال بلهسایت کودکستان[تور مجازی کودکستان نویدصدرا](http://esfahannegar.ir/tour/farhangi/kodakestan-navidsadra)
سعی میکنم بهترین لحظات صحبت کردن با بچه ها رو از دست ندم و خودم مصاحبه کنم باهاشون
آنقدر قشنگ و ساده زندگی را معنا میکنند که هر لحظهاش را تبدیل به بهشتی بیبدیل می کنند.راحت حرف میزنند، بدون اینکه نقاب بزنند یا دنبال واژهای بگردند.توی دل این مصاحبهها گاهی رازهایی گفته میشود که دلم را به درد میآورد.
و چقدر دردناک است
کودکانی که کتک میخورند، بیشتر در معرض اضطراب، افسردگی، احساس شرم مزمن و عزت نفس پایین قرار دارند. آنها یاد میگیرند که دنیا جای ترسناکی است.
«آسنا مهوری»
کانال بلهسایت کودکستان[تور مجازی کودکستان نویدصدرا](http://esfahannegar.ir/tour/farhangi/kodakestan-navidsadra)
۳۶۸
۱۳:۴۴
Asena Mahvari 
اومدم کافه دوستم،اسمش بهارِ.با شوهرش با هم کار میکنند.راستش بهانه ام کاپوچینو ست؛و گرنه دلم میخواد ببینمش و باهاش همکلام بشوم.آدم جالبی است.گاهی آرام مینشینم و فقط نگاهش میکنم.پرهیجان و شلوغ است و یک ویژگی خاص دارد:بلد است از هر دری حرف بزند.خیلی زود با مشتریهایش همکلام میشود، همه را میشناسد و خوب بلد است برحسب سبک و سطحشان با آنها گپ بزند.چند مدل کیک و کوکی و دسر که خودش اماده کرده را معرفی میکند و با حوصله بهشون در انتخاب منو کمک میکنه و کاری میکند که نمک خورده میشوند و باز برمیگردند پیشش.
همسرش اما مرد آرومی است،و گاهی که با ذوق بهار را نگاه میکند و لبخند میزند، قند تو دل من آب میشود.چقدر کنار هم خوشبختند.«آسنا مهوری»
کانال بلهسایت کودکستان[تور مجازی کودکستان نویدصدرا](http://esfahannegar.ir/tour/farhangi/kodakestan-navidsadra)
اومدم کافه دوستم،اسمش بهارِ.با شوهرش با هم کار میکنند.راستش بهانه ام کاپوچینو ست؛و گرنه دلم میخواد ببینمش و باهاش همکلام بشوم.آدم جالبی است.گاهی آرام مینشینم و فقط نگاهش میکنم.پرهیجان و شلوغ است و یک ویژگی خاص دارد:بلد است از هر دری حرف بزند.خیلی زود با مشتریهایش همکلام میشود، همه را میشناسد و خوب بلد است برحسب سبک و سطحشان با آنها گپ بزند.چند مدل کیک و کوکی و دسر که خودش اماده کرده را معرفی میکند و با حوصله بهشون در انتخاب منو کمک میکنه و کاری میکند که نمک خورده میشوند و باز برمیگردند پیشش.
همسرش اما مرد آرومی است،و گاهی که با ذوق بهار را نگاه میکند و لبخند میزند، قند تو دل من آب میشود.چقدر کنار هم خوشبختند.«آسنا مهوری»
کانال بلهسایت کودکستان[تور مجازی کودکستان نویدصدرا](http://esfahannegar.ir/tour/farhangi/kodakestan-navidsadra)
۳۵۶
۱۶:۲۸
Asena Mahvari 
ساعت ۷ صبح رسیدم بالای کوه روی نیمکتِ چوبی نشستم،نیمکت بوی چوبِ نم گرفته میداد.
صدای آهنگِ معین، آرام و بی مقدمه، با نسیمِ خنکِ صبح چنان در هم تنیده بود که انگار سالهاست برای همین لحظه ساخته شده اند؛ آرامشی عجیب، سنگین و شیرین، روی دوشِ فضا نشسته بود.
مردم می آمدند و میرفتند. میخندیدند، حرف میزدند، با شتابِ روزمره از کنارِ من عبور میکردند. خانمی درست مقابلِ من ایستاده بود و با گربه ها ور میرفت؛ دستهایش موهای نرمِ گربه را نوازش میکرد و چشمهایم، بی آنکه بخواهم، به او خیره مانده بود.ناگهان، صدای دو جوان که روی نیمکتِ مجاورِ من نشسته بودند، توجهم را از آن صحنه پرت کرد. اولی با گرمیِ خاصی گفت: «مهدی واقعاً با معرفته. تو رفاقت صد خودشو میزاره من از کلاسِ اولِ دبستان تا الان، میشناسمش.»دومی پرسید: «مگه چیکار میکنه؟»اولی لبخندی زد و ادامه داد: «الان بهش زنگ بزنم، بگم فلان جا موندم و ماشینم خراب شده، خودش رو میرسونه. بعد خندید و گفت کلاس اول دبستان که بودم. من عاشقِ قند بودم؛ همیشه یه تیکه قند تو دهنم بود. مامان و بابام هر کاری کردن بی فایده بود، قند خوردن جزءِ عادتهای غیرقابلِ ترکم شده بود. برایِ همین، قندها رو پنهان میکردن یا دیگه نمیخریدن.»مکثی کرد و صدایش نرمتر شد: «تا مهدی فهمید...هر روز از خونۀ خودشون، یک مشت قند می اورد برایِ من.»هر دو با هم خندیدند.اما من، روی همان نیمکتِ سرد، خشکم زده بود. خنده شان محو شد، ولی صدایِ آن «یک مشت قند» هنوز توی گوشم پیچ میخورد. داشتم توی ذهنم،فکر میکردم که چند نفر از ما توی زندگیمون ی مهدی داریم....
نایابند در این دنیایِ شلوغ....
«آسنا مهوری»
کانال بلهسایت کودکستان[تور مجازی کودکستان نویدصدرا](http://esfahannegar.ir/tour/farhangi/kodakestan-navidsadra)
ساعت ۷ صبح رسیدم بالای کوه روی نیمکتِ چوبی نشستم،نیمکت بوی چوبِ نم گرفته میداد.
صدای آهنگِ معین، آرام و بی مقدمه، با نسیمِ خنکِ صبح چنان در هم تنیده بود که انگار سالهاست برای همین لحظه ساخته شده اند؛ آرامشی عجیب، سنگین و شیرین، روی دوشِ فضا نشسته بود.
مردم می آمدند و میرفتند. میخندیدند، حرف میزدند، با شتابِ روزمره از کنارِ من عبور میکردند. خانمی درست مقابلِ من ایستاده بود و با گربه ها ور میرفت؛ دستهایش موهای نرمِ گربه را نوازش میکرد و چشمهایم، بی آنکه بخواهم، به او خیره مانده بود.ناگهان، صدای دو جوان که روی نیمکتِ مجاورِ من نشسته بودند، توجهم را از آن صحنه پرت کرد. اولی با گرمیِ خاصی گفت: «مهدی واقعاً با معرفته. تو رفاقت صد خودشو میزاره من از کلاسِ اولِ دبستان تا الان، میشناسمش.»دومی پرسید: «مگه چیکار میکنه؟»اولی لبخندی زد و ادامه داد: «الان بهش زنگ بزنم، بگم فلان جا موندم و ماشینم خراب شده، خودش رو میرسونه. بعد خندید و گفت کلاس اول دبستان که بودم. من عاشقِ قند بودم؛ همیشه یه تیکه قند تو دهنم بود. مامان و بابام هر کاری کردن بی فایده بود، قند خوردن جزءِ عادتهای غیرقابلِ ترکم شده بود. برایِ همین، قندها رو پنهان میکردن یا دیگه نمیخریدن.»مکثی کرد و صدایش نرمتر شد: «تا مهدی فهمید...هر روز از خونۀ خودشون، یک مشت قند می اورد برایِ من.»هر دو با هم خندیدند.اما من، روی همان نیمکتِ سرد، خشکم زده بود. خنده شان محو شد، ولی صدایِ آن «یک مشت قند» هنوز توی گوشم پیچ میخورد. داشتم توی ذهنم،فکر میکردم که چند نفر از ما توی زندگیمون ی مهدی داریم....
نایابند در این دنیایِ شلوغ....
«آسنا مهوری»
کانال بلهسایت کودکستان[تور مجازی کودکستان نویدصدرا](http://esfahannegar.ir/tour/farhangi/kodakestan-navidsadra)
۳۰۱
۱۳:۱۳