۶۶
۱۱:۵۳
۶۶
۱۱:۵۳
۶۶
۱۱:۵۳
خب دوستان، بریم یه داستان و یکم بامزه تعریف کنیم؟ 

داستان فرزانه و پرویز…
داستان فرزانه و پرویز…
۶۴
۱۱:۵۹
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
حالا چه بخواین چه نخواین، من این داستانو تعریف میکنم 

چون خودم دلم میخواد تعریفش کنم و شما هم فعلاً گیر من افتادین

بریم سراغ فرزانه و پرویز؟
چون خودم دلم میخواد تعریفش کنم و شما هم فعلاً گیر من افتادین
بریم سراغ فرزانه و پرویز؟
۵۹
۱۲:۰۶
«فرزانه یه عادت عجیب داشت…
هر وقت جلوی آینه مینشست، یه چیزی کم بود
همهچی سر جاش بود، ولی خودش میگفت:
“یه جزئیات کوچیکه که استایلمو کامل میکنه…”
»
هر وقت جلوی آینه مینشست، یه چیزی کم بود
همهچی سر جاش بود، ولی خودش میگفت:
“یه جزئیات کوچیکه که استایلمو کامل میکنه…”
۴۷
۱۲:۱۶
بچهها انرژیهاتون رو بیارین بالاااا 

با من همراه باشین، اینجا جای بیحالی نیست

من مخاطب پرانرژی میخوام؛ قلب و ریاکشنهاتون رو ببینم که بدونم هنوز زندهاین

بریم ادامه داستان فرزانه و پرویز؟

با من همراه باشین، اینجا جای بیحالی نیست
من مخاطب پرانرژی میخوام؛ قلب و ریاکشنهاتون رو ببینم که بدونم هنوز زندهاین
بریم ادامه داستان فرزانه و پرویز؟
۴۴
۱۲:۱۹
پرویز مدتها بود این حرفو میشنید…ولی مثل خیلی از آقایون، فقط میگفت:“آره آره فهمیدم”
تا اینکه یه روز واقعاً تصمیم گرفت بفهمه فرزانه دقیقاً چی میخواد…
۲۹
۱۲:۴۵
رفت دنبال چیزی که هم کاربردی باشه،
هم زنونه و خاص،
هم هر بار فرزانه استفادهش کرد یادش بیفته یکی حواسش به جزئیاتش بوده…
و اینجا بود که انتخابش خیلی جالب شد
هم زنونه و خاص،
هم هر بار فرزانه استفادهش کرد یادش بیفته یکی حواسش به جزئیاتش بوده…
و اینجا بود که انتخابش خیلی جالب شد
۲۲
۱۳:۰۳