لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل يوميّـات |  اسماء غفّاريي
۲۵۵ عضو

يوميّـات | اسماء غفّاري

روزنگاشته های یک نویسنده که فاش شد undefinedundefined
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۸ مرداد
دارم لباس ها را از روی بند جمع می کنم. توی ذهنم پیام دوست هام با صدای خودشان خوانده میشود.صدای منصوره بیشتر از همه . صدای نرگس که صبح از حرم برگشته بود و هدی که میگوید همه‌ش جلوی چشمشم. چشمم پر میشود. تند تند پلک میزنم و چیزی را که توی گلوم بدقلقی میکند، محکم قورت میدهم.سیاهی لباس های تا شده ام توی چشم میزند. لباس بچه ها همه‌ش رنگی ست. لباس های امیر هم یکی در میان.دوباره سر میچرخانم سمت لباس های تا شده ی خودم. راستی راستی همه‌ش مشکی ست. یکهو غم سینه ام را پر میکند. چرا امسال صفر تمام نمیشود. یادم می افتد صد و پنجاه و نمیدانم چند روز است که دلم سراغ هیچ رنگی را نگرفته.دچار شده ام به یک سوگ کش آمده ی دنباله دار. میروم سراغ گردگیری. از آن کارهاست که دوستش دارم. مثل اتو. مثل آشپزی.باز نوبت کتابخانه که میشود، زمان از دستم در می رود. نمی دانم چقدر وقت گذاشته ام براش. چشمم به هر کدامشان که می افتد، یا اسم یا طرح روی جلد پرتم میکند به یک دوره ی دور. گاهی هم نزدیک. خودم را به زور از بین کتاب ها میکشم بیرون. قصه ها اما توی سرم وول میخورند. چقدر زنده‌گی با آدم هایی که عمرشان را لای برگه های تا نخورده ی کتاب گذرانده اند سخت می تواند باشد. سخت و شیرین! هر کار کنی، پیش تر، داستانش را خوانده اند و تا ته مسیرش را رفته اند. مثل آدم هایی که زیاد فیلم می بینند. شبیه آدم هایی که خیلی خبر میخوانند. زندگی چقدر سخت است.خیلی سخت و خیلی شیرین .

#اسماءغفاري#روزنگار۱۱۰
undefined۱۶

۱۶۶

۸:۲۲

۱۰ مرداد
توی زندگی پساجنگ، زیاد پیش می آید که از آدم سراغ چیزی یا کسی را بگیرند و آدم گنگ نگاه کند و برگه های نامنظم ذهنش را زیر و رو کند دنبال جواب !مثلا وقتی فاطمه ازم پرسید مجتمعتان را زده اند، شما حالتان خوب است یا نه. من حالم خوب بود و سر سفره ی افطار نشسته بودم. همان افطارهایی که دلم هیچی نمی خواست و از گلوم هیچی پایین نمی رفت. اما چند لحظه ساکت ماندم پای گوشی و فکرم را جمع کردم ببینم راستی راستی خوبم یا نه؟ یا مثلا آن روز که رفتم از خانه وسیله بردارم و دیدم تمام در و پنجره های طبقه های بالایی و حتی چند تا از خانه های طبقه های پایین تر از جا در آمده و از لولا معلق مانده توی هوا، و شیشه ها خرد شده، با ترس کلید انداختم و با ترس بیشتر در را باز کردم. همان لحظه تلفنم زنگ خورد. مامان بود که توی ماشین نشانده بودمش پیش بچه ها که ریسه نشوند دنبالم. که تند کارم را انجام دهم و برگردم. گفت : شیشه های شما هم ریخته ؟ من ایستاده بودم روبروی پنجره ی قدی آشپزخانه و پرده بالا بود و شیشه سالم اما چند لحظه همین طور خیره ایستادم و نگاهش کردم. مامان دوباره و این بار بلندتر پرسید: شیشه های شما سالمه ؟ و من تازه کلمه های توی سرم پیدایشان شد و گفتم : همه‌ش سالمه. داشت میگفت "نصف جانش کردم" که آنتن رفت و دویدم توی اتاق دنبال وسیله هایی که لیست کرده بودم روی کاغذ.یا آن روز که آجودانیه را زده بودند و همه سراغ مامان و بابا را ازم می گرفتند و هر دویشان کنارم نشسته بودند اما بین فایل های درهم و برهم توی سرم یک جواب دو کلمه ای درست پیدا نمیکردم ! یا مثلا همین امروز که یکی سراغ یکی دیگر را ازم گرفت و یکهو هزار خاطره ردیف شد توی سرم و مثل یک فیلم صدو بیست ساعته که گذاشته باشندش روی دور تند از پیش چشمم عبور کرد. من ایستاده بودم و به چشمان منتظر جواب آن یک نفر، خیره نگاه میکردم و توی تاریکی عمیقی دنبال یک اسم میگشتم از کسی که که همه جا بود و یکهو دیگر هیچ جا، هیچ جا نبود.لبخند مسخره ی تلخی زدم و شانه ام را به سختی بالا انداختم که نشان بدهم خیلی هم مهم نیست که چیزی برای گفتن ندارم. اما او منتظر جواب ماند. ساکت و صبور و من لابلای آن همه پرونده و عکس و قصه و خاطره گیج و گنگ تلوتلو میخوردم. باز هم لبخند مسخره تری زدم و سخت تر از قبل، دوباره شانه هایم را انداختم بالا. شانه هایی که وزن کلی خاطره افتاده بود روش.
پ.ن : قصه ی آدم هایی که از جنگ جان سالم به در میبرند، حکایت جان دادن ها و جان کندن های پر تکرار روزی هزار مرتبه ست.حکایت بزرگ شدن های ناگهانی . گذاشتن ها و گذشتن ها و خاطره ها و خاطر ها ....

#اسماءغفاري#روزنگار۱۱۰
undefined۱۱

۳۷۰

۱۸:۲۱

۱۲ مرداد
هی می نویسم، هی پاک میکنم . عضله های پشت پام زق زق میکند. چای دم کرده ام، کولررا روشن کرده ام ، کتابی که دیروز هدیه گرفتم را هم برداشته ام آمدم توی اتاق. بر عکس همیشه که خانه شلوغ است و دلم میخواهد بچه ها را زود بخوابانم و ساعت ده شود و بنشینم توی هال، زیر نور کم جان زرد، کتاب بخوانم، امشب که هیچ کس نیست، دوست دارم بچپم کنج دیوار ، توی اتاق. چشمم از خستگی می سوزد. توی آینه دنبال خودم میگردم.سفیدی‌ش سرخ شده و اشک افتاده توش. چای لبم را میدوزد بهم. سرم را تکیه میدهم به دیوار و پلک هام را میگذارم روی هم. به امروز فکر میکنم. به ساعت ۶ که بیخودی یک ساعت زودتر بیدار شدم، به حلوایی که اول صبح میخواستم درست کنم اما آردمان کم بود . به موهای خیس زیر روسری توی گرمای ۴۷ درجه ی چله ی تابستان، در خیابان انقلاب. به کیسه ی یخ و قطعی برق ساعت یک تا سه بعد از ظهر توی چاپخانه . به برادرهام. به عکس مادر گنجو که صدرا گذاشته بودش کنار صورت گر گرفته ی من و با گوشیم ازمان عکس دوتایی میگرفت. زیر لب میخندم . دیگر نمیتوانم بنشینم. خودم را سر میدهم زیر لحاف. توی سرم مادها و آشوری ها و سکاها افتاده اندبه جان هم. کمرم دارد از ترس آن همه گربه ی بی حال و بد قیافه ای که خودشان را انداخته بودند وسط شلوغی شهر، تیر میکشد و حرف ها توی گوشم مثل بمب ساعتی سوت. سوت های ریز با فاصله های منظم و کوتاه. هی تا مرز انفجار پیش می روم هی میزنم روی شانه خودم و خودم را از فکر می آورم بیرون. کتاب دارد چشمک میزند روی تخت. صورتم را میشورم و می نشینم پاش :*گذر از تجربه های تلخ* .انگار خدا فرستاده باشد برام.

#اسماءغفاري#روزنگار۱۱۰#پریشاننویسی
undefined۴
undefined۱
undefined۱

۱۰۲

۲۰:۳۵

۱۳ مرداد
یک فایل باز کرده ام توی گوشیم اسمش را گذاشته ام‌ بغض . پرش کرده ام از عکس هایی که همین یکی دو هفته ی اخیر برایم فرستاده اند و گفته اند یادمند. از فرودگاه، از پایانه ی مهران و مرز شلمچه و آن کوچه بازار شلوغ نجف که تهش میخورد به حرم. از جاده، از استکانهای کمرباریک چای پررنگ عراقی که از توی عکس هم شیرینی‌ش دل آدم را میزند. پر از عکس عمود ها، پر از نخل و دخترک های دستمال به دست و پسرهای دشداشه پوش. فایل پر شده از عطر حرم. از باد خنک مبالغه آمیزی که وسط آن شلوغی می نشیند روی گونه ی گر گرفته ی آدم. پر از دست های خالی رو به ضریح،پر از ضریح ... پر از ضریح .فایل را پنهان کرده ام گوشه ی دوری که مدام بازش نکنم. که هی نرفتنم را یاد خودم نیاندازم. ماندنم را ... جا ماندنم را هی چماق نکنم توی سر خودم بزنم . اما نمی شود. چشم می چرخانم دارم بین عکس ها و فیلم های همان فایل کوچک که قد دنیای من بی انتهاست ، وول میخورم و بی تاب و سرگردان بین آدم ها قدم میزنم . یکهو به خودم می آیم می بینم از گرمای عکس ها، عرق نشسته روی پیشانیم ، اشک توی چشمم، درد روی زانوم و کوله ام روی دوشم بدجوری سنگینی میکند. انگار، وزن آه از تمام بارهای جهان بیشتر باشد...
#اسماءغفاري #روزنگار۱۱۰#اربعین
undefined۱۰
undefined۱

۱۳۵

۹:۰۳

۱۸ مرداد
مادرها این طوری اند که هر روز بچه هایشان را توی یک لباس جدید زندگی می کنند. توی سن و سال نیامده ! یکهو، دنیا را میگذارند روی دور تند و می نشینند پای بیست سال بعد به تماشا.بچه، لگو هایش را ریخته روی زمین و دارد بین رنگ ها خانه می سازد، ناگهان می ایستد پای دوربین نقشه برداری و پلان های کشیده شده را پهن می کند روی میز نور. یا مثلا توی زمین بازی که میدود سمتش و میگوید: جورابم خیلی سفته تو پام میکنی ؟ و مادر دولا میشود و جوراب بد قلق بلند فوتبال را به زور می کشد تا زیر زانوش، اگر هزار بار بوسه نزند روی این مسیر، یکهو پسر را می بیند که قد کشیده و مادر برای بوسیدنش باید دست بیاندازد دور گردنش و خمش کند و او خجالت میکشد بین آن همه مرد گنده کسی ببوسدشو سرخ می شود و لب میگزد و میدود سمت زمین. دخترها روزی هزار بار عروس می شوند، مادر میشوند، عروسک ها را ردیف میکنند روی تخت و برایشان غذا میپزند و مادر ها آن ها را زن های توی خانه هایشان می بینند . با وقار و مدیر. روزی هزار بار بچه ها توی سر مادرهایشان ، قد میکشند و دوباره بر میگردند توی بغل سفت و محکمش، خودشان را جا می کنند و مادرها نفس راحتی میکشند که هنوز، وقت هست. پیش چشم من هم بارها پسرها مداح شده اند. بارها یکی شان برای آن یکی خوانده و آن یکی سینه زده زیر منبر کوتاه برادرش و من یکهو توی هیات دیدمشان. قد بلند و آشفته. مشغول سینه زني.دیروز که فیلم این جوان خوش روزی دست به دست میشد، دلم یک گوله ی آتش بزرگ شد رفت نشست توی قلب مادرش. پسرهای خودم را میدیدم. مگر فرق میکند؟قلب جوان را بخاطر روضه هایی که خوانده بود زنده زنده از سینه ش کشیدند بیرون. فیلم هم گرفتند. پخشش هم کردند. آن جوان که تکلیفش روشن است عاقبت بخیر شد. میگویند لحظه ی شهادت، آدم درد نمیکشد.روسیاهیش هم ماند به زغال. هر چهارتایشان هم که دستگیر شدند. اما من دلم مانده پیش مادر و پدرش . هی راه میروم با خودم میگویم کاش خواهر نداشته باشد.
پ.ن: این لحظه های زیادی سخت و زیادی غمگین را باید تقطیر کرد ریخت توی ماگ های ماچا و امریکانوها و اسپرسو های یک عده که اگر خواستند هشتگ نه به اعدام بزنند همین درد از هفتاد و هفت جایشان بزند بیرون .
undefined۱۰
undefined۴

۱۱۷

۶:۵۲

۱۹ مرداد
thumbnail
🥲۵
undefined۲

۷۱

۲۱:۱۷

آنقدر خوابم می آید و سرم درد می کند که نگوو آنقدر چیز توی سرم وول میخورد و باید بنویسمشان که نپرس.کاش یکی از امکانات هوش مصنوعی این بود که خودش فرو می رفت توی مغزمان و بی آنکه ما مجبور باشیم تایپ کنیم یا بلند بلند دیکته کنیم براش، لایه های حرف اندود ذهنمان را زیر و رو میکرد و مینوشت جایی که دلمان میخواهد . ولی متاسفانه فعلا برای این درد بزرگ ما کاری ازش بر نمی آید.چه کند بی نوا؟ ندارد بیش!!
#اسماءغفاري#روزنگار۱۱۰
undefined۴
undefined۱

۸۴

۲۲:۰۶

۲۰ مرداد
آن روز، ساعت ده صبح بود که تلفنش زنگ خورد و دیگر هیچ چیز به حالت قبل بر نگشت.دو شب قبلش حال نفيسه خیلی خیلی بد شده بود و بین مرگ و زندگی رفته بودم ملاقاتش. چشم های مات و بی حرکت امیر را که دیدم فکرم تندی رفت سراغ نفیسه. دلم نمی خواست بپرسم. یعنی دلم نمی خواست بشنوم اتفاقی براش افتاده و همان ته مانده های نفس دیشب هم دیگر بالا نمی آید. هنوز خیره هم را نگاه میکردیم که اسمی را زیر لب گفت. بعد کنارم زد و دوید سمت اتاق. اسم توی گوشم چرخ خورد و بزرگ شد و تمام خانه را پر کرد. خیالم از نفیسه راحت شد اما فکری بودم که چرا آن اسم بی هوا از دهانش پریده بیرون. آهسته و مردد رفتم توی اتاق. وزنم را انداختم روی دیوار و گفتم چی شده. سرش را از توی یقه تیشرتش کشید بیرون و دوید سمت در. فقط زیر لب جواب داد : انگار افتاده. خیالم راحت شد. نفسم را محکم دادم بیرون و گفتم : خدا رو شکر.زل زد توی چشم هام و زیر لب گفت: فوت کرده! و از آنجا به بعدش را دیگر زیاد نشنيدم .دیوارهای خانه حمله کردند سمت تنم و دل و روده م پیچید توی هم. قلبم مچاله شد و نفسم ماند بین راهی دور و طولانی .مهدی، کمی پیش از آنکه به دنیا بیاید از دنیا رفته بود و من یکی از محکم ترین تکیه گاه های زندگی ام را توی یک چشم بهم زدن از دست داده بودم. به همسرش فکر میکردم، به پسرش و بچه های خودم که حالا باید با دنیای خشک و تاریک بی عمو مهدی آشنا می شدند. بی اختیار انگشت هام را فرو کردم توی هم و گفتم: اینها هول کرده اند. اشتباه می کنند. برو خودت سرت را بگذار روی سینه ش. حتما قلبش می زند . دستش را بگیر. بلندش کن. بگو مرد که لوس بازی در نمی آورد. امیر رنگش پریده بود.چیزی نگفت. فقط رفت. خزیدم گوشه ی اتاق و زانو هام را محکم گرفتم توی بغلم. انگار که دست های عزرائیل را. پلک هایم را گذاشتم روی هم و سعی کردم به قرار شبمان فکر کنم. به تولدش. به هدیه ای که تازه كادوش كرده بودم. انگار چیزی یادم آمده باشد،دوباره دلم قرص شد. گوشی را برداشتم و زنگ زدم به امیر. گفتم: خیالت راحت! مهدی نمی میرد. خودش گفت امسال تولدم می افتد شب اربعین. چند روز زودتر برام تولد بگیرید.و دوباره جمله ام را تکرار کردم که: اینها دیدند افتاده، هول کرده اند.گوشت را بگذار روی سینه‌ش صدای قلبش را که شنیدی زنگ بزن بهم.سکوت امیر مثل یک سوت ممتد گوشم را خراش میداد. حالت تهوع داشتم. شبیه روزهای اول بارداری. دست کردم توی کشو. قرص قلبم نبود. نبضش را توی سرم حس میکردم. توی سرم و توی چشم هام.حلا در را هل داد و دوید تو. با لبخند عق زدم و دویدم توی حمام. داد زد: مامان خوبی؟براش شعر خواندم و بهش فهماندم که عالی ام‌.چشمم را دوخته بودم به صفحه گوشی. ثانیه ها پا کند کرده بودند و ساعت سلانه سلانه قدم میزد. تلفن زنگ خورد. صدای امیر گرفته بود.مثل گوش های من . مثل هوا .مهدی از پیش چشمم عبور کرد.‌کند و طولانی و مهربان. تصور دنیایی که مهدی توش نیست برایم محال بود. جواب بچه ها را چه میدادم؟ هیچ کس توی دنیا این همه ولع برای خوشحال کردن آدم ها نداشت که مهدی ! هیچ کس بخاطر هیچ کس این همه فکر توی سرش وول نمی زد که او.صدای ساعت مچی‌م بلند شد: ضربان قلب شما خیلی بالا و خیلی نامنظم است.دوباره تصویرش ظاهر شد پیش چشمم. نه! مهدی آدم رفتن نبود. انگار آمده بود که قرن ها بماند و آدم های سالهای نیامده را هم خوشحال کند. چطور ممکن بود هم چه آدمی، پیش چشم همه دود بشود برود توی هوا؟ محال بود. اما محال، پیش چشمم، اتفاق افتاد ودرست یک سال پیش، همین موقع، آقا مهدی برای همیشه از پیش ما رفت....#روزنگار۱۱۰ #اسماءغفاري پ.ن: منت میگذارید اگر فاتحه بخوانید براش
undefined۹
undefined۱

۸۳

۲۱:۰۳

۲۱ مرداد
یک وقت هایی دلم میخواهد بروم توی قدیم های دور و نزدیک، چرخی بزنم و برگردم. گاهی با دیدن چند تا عکس. گاهی با خواندن دو تا پست قدیمی اینستاگرام و چندتا گفت و گوی قدیمی. اما خروجی این کار همیشه یکسان نیست. توی بعضی صفحه های تقویم که قدم بگذاری، جا خوش میکنی . توی بعضی هایشان گریه ت میگیرد.یک سری آدم توی عکس های قدیمی میدوند از پشت بغلت می کنند و باقی آدم ها، خیره زل می زنند توی چشم هات. حالا که زمان گذشته حتی خشم پشت لبخند بعضی هایشان را می توانی ببینی. گاهی گم میشوی بین سطرهای یک رمان کلاسیک، گاهی صدای یک موسیقی پرتت می کند به یک جای خیلی خیلی دور.گاهی هم‌ شبیه امشب من، وقتی چراغ را خاموش میکنی که بخوابی، پات سر می خورد، می افتی توی دنیای نه خیلی دوری که دوستش داشتی . و آنقدر آنجا دلت غنج میرود برای همان خاطرات کوتاه و کم رنگ دنباله دار، که دلت می خواهد دوباره کوچک شوی، خودت را جا کنی بین برگه های دفتر خاطراتت. آن وقت ها که همه ی دوست هات زنده بودند و نفس کشیدن خیلی کار ساده تری بود.به روزهایی که معلمت قلمت را دوست داشت و کاغذهایت را خط به خط میخواند و زیر جمله های قشنگت خط میکشید. دلت میخواهد خودت را جا کنی توی صفحه های قدیم و دیگر هیچ وقت به فرداها، سفر نکنی ...بعد خودت را مچاله کنی توی خودت و با صداهای شیرینی که از توی نامه ها بیرون کشیده ای، خوابت ببرد.یک خواب خیلی عمیق خیلی طولانی.

#اسماءغفاري#روزنگار۱۱۰
🥲۵
undefined۱

۴۱

۲۱:۲۷

۲۲ مرداد
thumbnail
کلاس دوم دبیرستان که بودم، اواخر مهر، که برابر نیمه ی شعبان هم بود ، رفتیم مکه. من، مامان و بابا و تمام خواهرها و برادرهام. از همان سفر، یک جانماز سفید بیست در بیست، از آنهایی که همیشه توی جیب شلوارهای بابا پیدا میشود، شد همراه همیشگی‌م. آن جانماز، چند تا مداد هاش ب ی نرم و انگشترنقره ی عتیقه ای که یکی دو سال بعدش از ابواحمد، کفن فروش وادی السلام نجف، خریدیم. طبیعتا جانماز و انگشتر را نگه داشته بودم برای قبر و مدادها را برای کنکور. هرجا می رفتیم مدادها را میمالیدم به در و دیوار. آن هم توی آن خفقان عربستان.گاهی هم برای محکم کاری پخششان میکردم بین پدر و مادر و بچه ها. هر کس دستش به هر جا رسید همان جا تبرکش کند. بعد هم که برگشتیم ، مسیر ادامه داشت. هر کس می رفت زیارت خودم را میرساندم بهش که مداد را با خودش ببرد، تبرک کند و بیاورد. یک بار، اردیبهشتی که تیرش کنکور داشتم، مامان صدف رفت مشهد.مدادها را هم با خودش برده بود. قبل ترش هم برده بود مکه . خیالم جمع بود که کار را در می آورد و دیگر هیچ جای غمی برای کنکور نیست. داشتم توی اتاق تست میزدم. کتاب نارنجی ماشالله برتون پیش روم باز بود که تلفن زنگ خورد. دایی گفت مامان صدف کارت دارد. گوشی را داد بهش. صداش ذوق داشت و بلند بود. ارتعاش امیدش پیچیده بود توی گوشی. گفتم: زیارت قبول.گفت: خیالت راحت. فکر کردم خوابی دیده . از آن خواب های همیشه اش که تا تعریف میکرد دلم شکوفه میزد و گل از گلم می شکفت. گفتم: چی شده؟گفت: همه شان را دادم دست امام رضا و سپردمت به خودش.پرسیدم : چی را سپردی به‌ش؟ گفت: مدادها را دیگر! همه‌ شان را انداختم توی ضریح. دلت روشن باشد.و شروع کرد به تعریف کردن که یکهو برایش راه باز شده، مثل معجزه خودش را رسانده به ضریح و خادم کلی خاطرش را خواسته و کمکش کرده که مدادها را بباندازد توی ضریح...هنوز صداش را می شنیدم اما کلماتش هر لحظه برایم نا مفهوم تر میشد و سرم روی گردنم سنگین تر.
حالا نزدیک دو دهه از آن روزها گذشته. کلی دلم برای شنیدن صداش، برای آنکه خودم را جا کنم توی بغلش و محکم ببوسمش، تنگ شده و شک ندارم توی تمام ثانیه ها، کنارم ایستاده و مثل همیشه کار و زندگی اش را رها کرده و دارد نگاهم میکند.ولیکاش یک بار دیگر میشد بر گردم به آن روز و دوباره به‌ش بگویم فدای سرت ! این بار بدون بغض و بدون اینکه فکر کنم دنیا به آخر رسیده بخاطر مدادهای کنکور.
پ.ن: گوش شیطان کر انگار آخر صفر است .



#اسماءغفاري#روزنگار۱۱۰
🥲۳
undefined۱

۲۰

۱۲:۲۸