در خلوتِ تنهایی، وقتی به چهرههای خسته و در جستوجویِ پناهِ بعضی افراد فکر میکنم، مدام به این فکر میافتم که ریشهٔ تمامِ اضطرابهای ما، گم کردنِ آن «دلبستگی امن» است.
ما در این جهانِ پرآشوب، به دنبالِ رفیقی میگردیم که «آقا» باشد؛ نه از آن آقاییهای قراردادی، بلکه از جنسِ اصالت و جوانمردیِ مطلق.
گاهی که دلم از تکرارِ رنجها میگیرد، با خودم واگویه میکنم: او آقاترین و جوانمردترین مردِ این عالم است. در دنیایی که همه چیز «معامله» شده،او تنها کسی است که رابطهاش با ما، فراتر از حسابوکتابهایِ زمینی است.
یادِ این کلامِ نورانی میافتم: «وَإِذَا حُيِّيتُم بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا...».
خداوند قانونی را وضع کرده که امام، به عنوانِ کاملترین الگوی اخلاقی، بیش از هر کسی به آن پایبند است.
تصور میکنم که این فقط یک دستورِ اخلاقی نیست؛این قانونِ اصیلِ زیستِ کریمان است. و چه کسی کریمتر و بااصالتتر از او؟محال است من با تمامِ بضاعتِ مزجاتم و در میانِ مشغلههایِ روزمره، لحظهای به یادش بیفتم و برای سلامتیاش دعا کنم (که همان تحیتِ قلبی من است)، و او که مظهرِ تمامعیارِ جوانمردی است، پاسخی «احسن» و زیباتر به من ندهد.
تصورِ این «عملِ متقابلِ متعالی» چقدر به زندگیام معنا میدهد.انگار وقتی زیر لب برای تندرستیِ آن جوانمردِ غریب دعا میکنم، موجی از مهر را به اقیانوسِ هستی پرتاب میکنم که طبقِ همان قاعدهٔ قرآنی، با شدتی صدچندان به سمتِ زندگی خودم و خانوادهام برمیگردد.
او که معدنِ فتوت است، حتماً با دعایی لایقِ مقامِ خودش، برای آرامشِ روان و برکتِ خانهام دعا میکند.
در عصرِ تنهاییهایِ مدرن، داشتنِ چنین «پناهگاهِ امنی» که پاسخِ یک یادآوریِ کوچک را با دریایی از خیر و سلامتی میدهد، چقدر شفابخش است.
حس میکنم هر بار که برایش آرزوی سلامت میکنم، در واقع دارم ریشههایِ امنیتِ درونیِ خودم و عزیزانم را در خاکِ دعای او محکم میکنم.
او «آقا»ست؛ و آقا یعنی کسی که هرگز اجازه نمیدهد ترازویِ محبت به نفعِ او سنگینی کند؛ او همیشه زیباتر پاسخ میدهد...
سیدحجت سیدوکیلیسه شنبه ۱۱ فروردین ۱:۲۷ دقیقه بامداد
۳.۱K
۲۱:۵۷
۱K
۱۶:۱۱
امشب ساعت ۲۲
تنبلی نکنیم...
گرچه خوبه این ایام هر شب استغاثه رو جدی بگیریم...
۱K
۱۶:۱۱
۱K
۱۶:۱۱
بازارسال شده از خانه مهــــرروان
اگر حس میکنید همسرتان از شما فاصله گرفته، قبل از اینکه با فرزندتان «تیم» تشکیل دهید و علیه شریک زندگیتان جبههبندی کنید، این ۵ نکته حیاتی را بخوانید:
۱. این تیمسازی، یک «سمِ مهلک» است!* 🧪وقتی فرزندتان را محرمِ درددلهای علیه همسرتان میکنید، او را در فشار اخلاقی قرار میدهید. کودک مدام میترسد که مبادا محبت کردن به پدر/مادرش، خیانت به شما باشد. این جبههبندی نه تنها مشکل را حل نمیکند، بلکه همسرتان را تنهاتر و دورتر میکند.
۲. نمایشِ وحدت در حضور تماشاگران کوچک
۳. فرزند شما، «پل» است نه «دیوار»!
۴. فرزند شما «مشاور» شما نیست!
۵.حتی وقت دلخوری، «قانون» را دور نزنید
سخن پایانی:در این روزهای سخت، فاصله گرفتنها تا حدی طبیعی است؛ اما مراقب باشید برای آرامش موقت خودتان، امنیت روانی فرزندانتان را قربانی نکنید. مشکل زناشویی، راهکار زناشویی میطلبد، نه یارکشی خانوادگی.
خانه مهــــرروانخانه مشاوره و روان درمانیmehrravan.com@mehrravanhome
۴۲
۱۰:۲۶
یا صاحبالزمان...
ببخش که دعاهای ما تاریخ انقضا دارد؛ که تا آسمان صاف میشود و غبارِ حادثه فرو مینشیند؛ یادمان میرود راهِ زمین به آسمان، تنها از میان دستان شما میگذرد.
ما را ببخش که الغوثهایمان، بیشتر بوی نیاز به "امنیتِ تن" میدهدتا اشتیاق به "حضورِ جان".
این روزها که طعمِ تلخِ "خائفٌ یترقب" را با تمام وجود چشیدهایم؛ بیش از هر زمان دیگری میفهمیم که غیبت شما، نه یک روالِ عادی،که طولانیترین اضطرارِ تاریخ است.
حتی اگر برای چند روز صدای موشکها خاموش شود، قلبهای برادرانمان در لبنان، یمن، عراق و فلسطین هنوز زیر آوارِ سنگینِ بیعدالتی میتپد و این یعنی هنوز دلیل برای بلندترین استغاثهها باقیست.
آقا جان! ما را از این خوابِ سنگینِ بعد از طوفان بیدار نگه دار. نگذار آرامشِ موقتِ این آتشبسها، ما را به فراموشیِ آن آرامشِ ابدیکه تنها با "آمدن" شما میرسد، دچار کند.
حقیقتِ محض اینجاست که تمام این جنگها، آوارگیها و بیمناکیها، چیزی جز عوارضِ جانبیِ غیبتِ شما نیست.
ما درگیرِ درمانِ زخمهای کوچکی هستیم، در حالی که ریشهی تمامِ دردها در غیابِ طبیب است.
کاش یاد میگرفتم، استغاثه نباید منحصر به این شبها و روزها باشد! چرا که ما به جای این امنیتِ لرزان، تشنهی آن امنیتی هستیم که در سایهی بیرقماندگار حضورِ توست.
سید حجت سیدوکیلیشامگاه چهارشنبه ۱۹ فروردین
۲K
۱۹:۴۸
چهل شب است که هر وقت دخترم را در آغوش میگیرم و بوی گیسوانش مستم میکند، ناگهان فرو میریزم؛یاد تو میافتم و آن لحظهای که موشکهای بیرحم، عطرِ دخترانهی «میناب» را با بوی باروت و خون عوض کردند.هر روز تصور میکنمچهل روز است که کیف مدرسهاش گوشهی اتاق مانده و تو جرئت نمیکنی لای زیپش را باز کنی. چهل روز است که آن گیرهسرهای فانتزی و آن مدادِ گلیِ نیمهتراشیده سوهان روحت شدهاند. سخت است، نه؟ اینکه از در وارد شوی و هیچ صدای ظریفی نگوید: «بابا اومدی؟»؛ اینکه کلید را بچرخانی و به جای صدای دویدنِ پاهای کوچک، فقط سکوتِ سنگینِ دیوارها به استقبالت بیاید.
دخترها با همه فرق دارند؛آنها جوری خودشیرینی میکنند که انگار تمام خستگیهای جهان با یک حلقه شدنِ دستهایشان دور گردنِ پدر، دود میشود. اما حالا، تو ماندهای و تصویری که از ذهنت پاک نمیشود: بیرون کشیدنِ آن تَنِ نحیف و سرد از زیر آوار. پدری که نمیگذاشت خار به پای دخترش برود، حالا باید خاک از روی صورت ماهِ او کنار میزد.
اما برادر، اگر دروغ نگویم،همهی این شبها روایت این چهل روز را جای دیگری تمام میکنم.بهخودم آرامش میدهم کهدخترِ کوچک تو، از آن ویرانههای سرد، مستقیم به گرمترین آغوشِ جهان پرتاب شد.
شک ندارم حالا سرش را روی زانوی ریحانهی حضرت حسین گذاشته است؛ همان بانویی که خودش «باباییترین» دختر تاریخ است و بهتر از هر کسی میداند چطور موهای خاکآلودِ یک دخترِ شهید را شانه بزند.
خودم را آرام میکنمکه اگر حالا خانهات ساکت است؛او در بهشتیترین آغوش،برای غربتِ چشمهای تو دعا میکند.
سیدحجت سیدوکیلی نیمه شب ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
پی نوشت:نماهنگ نیمکت خالی با صدای محمد حسین حدادیان
۱.۹K
۲۰:۳۸
تو همآوای آفتابی؛ دعوتکننده به خورشیدی؛ سلام بر تو که نوری پس از نوری!
صبحت بخیر محبوب خدا
۶۴۰
۱:۵۰
میان شلوغیِ این جهان، میان تمام صداهایی که از بیرون میآیند و سکوتی که درونم را پر میکند، فقط یک چیز آرامم میکند؛ اینکه تو حالم را میبینی.
لازم نیست همیشه قوی باشم، لازم نیست همیشه لبخند بزنم و وانمود کنم همهچیز خوب است. تو لرزش صدایم را میفهمی، سنگینیِ دلم را میدانی، و حتی اشکهایی را که نیامده، میشماری.
خدایا... چقدر آرامشبخش است دانستن اینکه در این دنیا هیچ احساسی در من گم نمیشود، هیچ بغضی بیصاحب نمیماند، و هیچ دردِ ناگفتهای از نگاه تو پنهان نیست.
وقتی خستهام و نمیدانم چه بگویم، وقتی حتی دعا کردن هم برایم سخت میشود، تو پیش از کلماتم، پیش از صدایم، حالِ دلم را میخوانی.
من خوشحالم... نه چون همیشه همهچیز خوب است، بلکه چون تو هستی. چون میدانم دیده میشوم، فهمیده میشوم، و تنها نیستم.
خدایا، ممنون که بیهیاهو مراقبی، ممنون که حتی وقتی خودم را گم میکنم، تو مرا پیدا میکنی.


عصر دانا، پنجرهای به جهان از نگاه یک معلم سابقble.ir/asredana
لازم نیست همیشه قوی باشم، لازم نیست همیشه لبخند بزنم و وانمود کنم همهچیز خوب است. تو لرزش صدایم را میفهمی، سنگینیِ دلم را میدانی، و حتی اشکهایی را که نیامده، میشماری.
خدایا... چقدر آرامشبخش است دانستن اینکه در این دنیا هیچ احساسی در من گم نمیشود، هیچ بغضی بیصاحب نمیماند، و هیچ دردِ ناگفتهای از نگاه تو پنهان نیست.
وقتی خستهام و نمیدانم چه بگویم، وقتی حتی دعا کردن هم برایم سخت میشود، تو پیش از کلماتم، پیش از صدایم، حالِ دلم را میخوانی.
من خوشحالم... نه چون همیشه همهچیز خوب است، بلکه چون تو هستی. چون میدانم دیده میشوم، فهمیده میشوم، و تنها نیستم.
خدایا، ممنون که بیهیاهو مراقبی، ممنون که حتی وقتی خودم را گم میکنم، تو مرا پیدا میکنی.
۲۹۵
۱۹:۴۲
یکشنبه بود که مادرم پیام داد: «اگر میتوانی سری به مادرجون بزن.»
این جملهی ساده برای ما معنای دیگری دارد؛ یعنی حال مادرجون خوب نیست. یعنی باید زودتر برسی. یعنی شاید زمان، آرام آرام دارد شکل دیگری به خودش میگیرد.
کلاسها و جلسههایی را که قول داده بودم، کنسل کردم و راه افتادم. در مسیر رانندگی ذهنم آرام نمیگرفت. فکرها مثل قطاری از جلوی ذهنم رد میشدند. مادربزرگی که یک عمر عزادار فرزندان سفرکردهاش بود، حالا خودش به ایستگاه آخر نزدیک شده بود. همیشه با شوخی میگفتیم انگار آنهایی که رفتهاند را بیشتر از ما که ماندهایم دوست دارد. و حالا شاید خودش میخواست به همانها برسد.
در راه، ذهنم بازی عجیبی با من میکرد.خودم گفتم: اگر او برود، چه کسی قرار است برایم نماز امام جواد و موسی بن جعفر بخواند؟ چه کسی قرار است پشت سرم دعا کند؟چه کسی قرار است آن حرزِ مادربزرگی را دور زندگیام نگه دارد؟
بعد همانجا، پشت فرمان، متوجه شدم ذهن انسان در مواجهه با ترسِ فقدان چطور عمل میکند. روان ما وقتی با احتمال از دست دادن یک تکیهگاه عاطفی روبهرو میشود، ناگهان به آیندهی خودش پناه میبرد. شاید نوعی دفاع باشد؛ شاید تلاشی برای کنار آمدن با اضطراب. و همان لحظه با خودم گفتم: ای وای…باز هم دارم فقط خودم را میبینم.
... در همهی این سالها هیچ وقت از او دستوری نشنیدهام. حتی خواهشی هم نه. حضورش آرام بود، بیادعا، بیصدا. زنی که سواد خواندن قرآن داشت اما در کودکی من، به بهانهی کلاسهای نهضت سوادآموزی شاگردم بود! بعد از آن سالها، همیشه با من مثل معلمش رفتار میکرد و احترام میگذاشت.
گاهی فکر میکنم بعضی آدمها در خانواده نقش عجیبی دارند. نه مدیرند، نه تصمیمگیر، نه پر سر و صدا… اما ستونِ روانیِ یک خانوادهاند. حضورشان مثل دعایی است که بیصدا در زندگی جاری است.
وقتی رسیدم، دیدم مادربزرگ چشم و لب فروبسته است.گاهی از درد نالهی کوتاهی میکرد. وقتی صدایش کردم و چشمهایش را بازکرد، چشمهایش فروغ و دستهایش توان نداشت. نگاه کردن برایم سخت بود. ذهنم دوباره پر از همان فکرها شد.
سعی کردم با کمی شوخی فضا را عوض کنم؛ شاید خودم را هم آرامتر کنم. اما انگار بعضی لحظهها آنقدر جدیاند که شوخی هم در آنها جا نمیشود.
حالا که این چند خط را مینویسم، بیشتر از هر زمان دیگری معنای یک چیز را میفهمم: گاهی حضور یک آدم در زندگی ما آنقدر آرام و بیادعاست که تا وقتی احتمال رفتنش را نبینیم، نمیفهمیم چه پناه بزرگی بوده است.
اگر این دلنوشته را میخوانید، از شما یک خواهش دارم. برای مادرجون ما دعا کنید.
اگر تقدیرش ماندن است، خدا به او آرامش و سلامتی بدهد. و اگر قرار است به همان فرزندان سفرکردهاش برسد، خدا رفتنش را آرام و سبک قرار دهد.
و برای ما هم دعا کنید؛ برای روزهایی که شاید مجبور شویم بدون دعای مادربزرگ، زندگی را ادامه بدهیم.


عصر دانا، پنجرهای به جهان از نگاه یک معلم سابقble.ir/asredana
این جملهی ساده برای ما معنای دیگری دارد؛ یعنی حال مادرجون خوب نیست. یعنی باید زودتر برسی. یعنی شاید زمان، آرام آرام دارد شکل دیگری به خودش میگیرد.
کلاسها و جلسههایی را که قول داده بودم، کنسل کردم و راه افتادم. در مسیر رانندگی ذهنم آرام نمیگرفت. فکرها مثل قطاری از جلوی ذهنم رد میشدند. مادربزرگی که یک عمر عزادار فرزندان سفرکردهاش بود، حالا خودش به ایستگاه آخر نزدیک شده بود. همیشه با شوخی میگفتیم انگار آنهایی که رفتهاند را بیشتر از ما که ماندهایم دوست دارد. و حالا شاید خودش میخواست به همانها برسد.
در راه، ذهنم بازی عجیبی با من میکرد.خودم گفتم: اگر او برود، چه کسی قرار است برایم نماز امام جواد و موسی بن جعفر بخواند؟ چه کسی قرار است پشت سرم دعا کند؟چه کسی قرار است آن حرزِ مادربزرگی را دور زندگیام نگه دارد؟
بعد همانجا، پشت فرمان، متوجه شدم ذهن انسان در مواجهه با ترسِ فقدان چطور عمل میکند. روان ما وقتی با احتمال از دست دادن یک تکیهگاه عاطفی روبهرو میشود، ناگهان به آیندهی خودش پناه میبرد. شاید نوعی دفاع باشد؛ شاید تلاشی برای کنار آمدن با اضطراب. و همان لحظه با خودم گفتم: ای وای…باز هم دارم فقط خودم را میبینم.
... در همهی این سالها هیچ وقت از او دستوری نشنیدهام. حتی خواهشی هم نه. حضورش آرام بود، بیادعا، بیصدا. زنی که سواد خواندن قرآن داشت اما در کودکی من، به بهانهی کلاسهای نهضت سوادآموزی شاگردم بود! بعد از آن سالها، همیشه با من مثل معلمش رفتار میکرد و احترام میگذاشت.
گاهی فکر میکنم بعضی آدمها در خانواده نقش عجیبی دارند. نه مدیرند، نه تصمیمگیر، نه پر سر و صدا… اما ستونِ روانیِ یک خانوادهاند. حضورشان مثل دعایی است که بیصدا در زندگی جاری است.
وقتی رسیدم، دیدم مادربزرگ چشم و لب فروبسته است.گاهی از درد نالهی کوتاهی میکرد. وقتی صدایش کردم و چشمهایش را بازکرد، چشمهایش فروغ و دستهایش توان نداشت. نگاه کردن برایم سخت بود. ذهنم دوباره پر از همان فکرها شد.
سعی کردم با کمی شوخی فضا را عوض کنم؛ شاید خودم را هم آرامتر کنم. اما انگار بعضی لحظهها آنقدر جدیاند که شوخی هم در آنها جا نمیشود.
حالا که این چند خط را مینویسم، بیشتر از هر زمان دیگری معنای یک چیز را میفهمم: گاهی حضور یک آدم در زندگی ما آنقدر آرام و بیادعاست که تا وقتی احتمال رفتنش را نبینیم، نمیفهمیم چه پناه بزرگی بوده است.
اگر این دلنوشته را میخوانید، از شما یک خواهش دارم. برای مادرجون ما دعا کنید.
اگر تقدیرش ماندن است، خدا به او آرامش و سلامتی بدهد. و اگر قرار است به همان فرزندان سفرکردهاش برسد، خدا رفتنش را آرام و سبک قرار دهد.
و برای ما هم دعا کنید؛ برای روزهایی که شاید مجبور شویم بدون دعای مادربزرگ، زندگی را ادامه بدهیم.
۲۶۵
۱۵:۵۲