لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل آتی‌نویس✍️آ
۲۵۲ عضو

آتی‌نویس✍️

قلم یک نویسنده روح اوست که هر بار در جسم یک نفر به نگارش در می‌آید و از حال دل او می‌نویسد. #آتوسارازانی #رمان #دلنوشته #داستان #تکست #دکلمهundefinedکپی با ذکرundefined لینک ناشناسble.ir/harafatobot?start=iABr4dwcWY41sEGArACGOnvxN
آیدی کانال ایتا، بلهundefined atinevis@
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۹ تیر
سلام دوستان عزیز شبتون بخیرundefinedلطفا اگر کانال با محتوای مناسب دارید، لینک کانالتون رو به این آیدی adminnn11@ پیام بدید تا کانالتون از نظر محتوا بررسی بشه. لیست تبادل قراره درست کنیم به جای هزینه‌های الکی و ریزش‌های سریع تبلیغات و گروه‌های بی‌فایده.

۵۱۴

۱۹:۳۱

۳۰ تیر
بازارسال شده از آتی‌نویس✍️
undefinedبه امید روزی که تمام نوشته‌های جهان خبر خوش آمدنتان باشد.اَلسّلامُ عَلَیْکَ یا صاحِبَ الزَّمانِ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا خَلیفَةَ الرَّحْمانِ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا شَریکَ الْقُرْآنِ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا قاطِعَ الْبُرْهانِ .ble.ir/join/6yk2U3WdXzhttps://eitaa.com/joinchat/3993830590C8b877a986d

۱

۴:۴۶

بازارسال شده از آتی‌نویس✍️
این روزها دلتنگیمان رنگ دیگری به خود گرفته است.گویی عاشورایی درونمان برپاست.این روز‌ها مدعیان زیادی کوفی می‌شوند و بی‌ادعا‌ترین‌ها عاشورایی.دلهره‌ای عجیب به جانمان افتاده‌است؛ نکند در این‌ غربالگری‌ها و جنگ رسانه از غافله عشق جا بمانیم نکند کوفیان بی‌وفایی شویم که غفلت از امامشان دورشان کند؛ نکند توابینی شویم که به موقع به یاری امام نشتابیم.آقا‌جانم!روزهای‌ سختی است و سخت‌تر از آن فتنه‌ها.ما دوری از شما و اسارت شیطان را نمی‌خواهیم؛ دستمان را بگیر و قلبمان را مملو از محبت خود کن و نگذار از این محبت دور شویم.#الّلهُـمَّ‌عَجِّــلْ‌لِوَلِیِّکَـــ‌الْفَـــرَج #آتوسارازانی #کپی‌با‌ذکر‌نام ble.ir/join/6yk2U3WdXzhttps://eitaa.com/joinchat/3993830590C8b877a986d

۱

۷:۳۲

حرف‌هایی از جنس دل؛ حرفاتو اینجا نگفته بخونمجموعه دلنوشته انزوا🫠undefinedhttps://online.romankade.com/novel.php?id=255
undefined۱
🥲۱

۱۷۸

۱۱:۵۴

آتی‌نویس✍️
پیام
undefinedundefined

۱۸۶

۲۰:۵۷

۳۱ تیر
بازارسال شده از آتی‌نویس✍️
undefinedبه امید روزی که تمام نوشته‌های جهان خبر خوش آمدنتان باشد.اَلسّلامُ عَلَیْکَ یا صاحِبَ الزَّمانِ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا خَلیفَةَ الرَّحْمانِ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا شَریکَ الْقُرْآنِ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا قاطِعَ الْبُرْهانِ .ble.ir/join/6yk2U3WdXzhttps://eitaa.com/joinchat/3993830590C8b877a986d

۱

۴:۴۶

آتی‌نویس✍️
به نام آفریننده‌ی بی‌همتا #داستان #طلوع_یک_نگاه #آتوسارازانی تمام حواسش پی آن پسر خپل با موهای فر مشکی بود که عینکی ته استکانی چشمانش را احاطه کرده بود و از برنامه‌هایش برای زندگی مشترک می‌گفت. به مادرش قول داده بود دیگر برای این خواستگار جدید بی‌حوصلگی نشان ندهد. پسر عینک بزرگش را کمی جا‌به‌جا کرد و با چاشنی خنده ادامه داد:«این عینکم دیگه آخرای عمرشه. نوبت زدم برای عمل، نگران این نباشید.» همین که پریسا خواست چیزی بگوید، دیگر خبری از آن کت و شلوار سرمه‌ایش روی پیراهن سفیدش نبود. قاب عکس بزرگ خانوادگی‌شان روی دیوار رو به رو را نمی‌توانست ببیند. همه جا تاریک شده بود. پسر مضطرابانه گفت:«فکر کنم برقاتون رفتن.» اما پریسا دیگر گوش‌هایش درگیر حرف‌های این پسر نبود بلکه فریاد‌های کمک کمک در آن‌ها پیچیده بود. نفسش بند آمده بود و هر لحظه حس خفگی‌اش بیشتر می‌شد. زانوهایش سست شده بود و در حالی که می‌لرزید به روی زمین افتاد. پسر که با نور گوشی احوال پریسا را دید با نگرانی و بهت گفت:«وای چیزی شده؟ چرا این طوری شدین؟» اما پریسا غرق شده بود در ریزش سقف خانه و افتادن یکی یکی آجر‌ها و لرزش‌های زمین و فرارش در تاریکی و پناه بردن به در و دیواری که هر لحظه در حال فرو پاشی بودند. مادرش سراسیمه آمد و در اتاق را باز کرد و او را در آغوش گرفت و در حالی که با دست به صورتش می‌زد گفت: #طلوع_یک_نگاه #کپی‌با‌ذکر‌نام #آتوسارازانی #پارت_اول ble.ir/join/6yk2U3WdXz https://eitaa.com/joinchat/3993830590C8b877a986d
«:پریسا مامان برقا اتصالی کردن. چیزی نشده! پاشو این جا خونه‌ی خودمونه. زلزله نیست. پاشو دخترم! **
ساعتی بعد
چشم‌هایش را به آرامی باز کرد و با دیدن قرص‌های کنار تختش فهمید که باز حالش بد شده است. دستی به چشمانش کشید و روی تخت نشست و با یادآوری این که امشب باز یک مراسم خواستگاری را بهم زده است، عمیقا دلش برای مادرش سوخت که چقد سفارش امشب را کرده بود. آخر پسر همکارش بود.
بلند شد که به سمت پذیرایی برود و عذر‌خواهی کند اما با شنیدن پچ‌پچ‌هایی از پشت پنجره‌ی اتاقش، متوقف شد.
سرش را به شیشه‌ی سرد پنجره‌ای که رو به حیاط باز می‌شد، چسباند و شنید که همکار مادرش آهسته به پسرش با حرص می‌گفت:«شانس اوردیم برقا رفتن. همین اول کاری فهمیدیم دخترشون مریضه وگرنه یک عمر وبال گردنت بود. خدا رحم کرد.»
و بعد با شنیدن صدای مادرش که نزدیک آن‌ها می‌شد، لحن مادر پسر به مهربانی تغییر کرد و گفت:«وای صبا جون! چقد امشب بهت زحمت دادیم. مواظب پریسا جون باش از طرف ما ازش خداحافظی کن.»
پریسا گرمای اشک‌های بی‌رحم را روی پهنای صورتش حس کرد. همان جا نشست و زانوهایش را بغل کرد و شروع به گریستن بر طعنه‌های کسی کرد که پسرش اصلا در حد پریسا نبود و فقط به خاطر این که دل مادرش نشکند به آن‌ها اجازه‌ی خواستگاری داد.
پریسا می‌دانست که این کابوس زلزله هیچ‌وقت تمامی ندارد و قید ازدواج را همان جایی زده بود که دو ماه از برگشتنش از سرپل ذهاب می‌گذشت و هر روزش عذابی بود زجر‌آور؛ پس در یکی از غروب‌های دل‌گیر همان روز‌ها به معشوقه‌اش که او نیز مانند پریسا معلم در مناطق محروم کرمانشاه بود زنگ زد
و همه چیز را تمام کرد.
اما مادرش فکر می‌کرد پریسا با ازدواجش حواسش پی زندگی پرت می‌شود و کمتر حالش بد می‌شود. شاید هم از سرزنش‌های دیگران که مدام از او می‌پرسیدن کی پریسا را راهی خانه‌ی بخت می‌کنی، خسته شده بود!
مدام خواستگار‌های متفاوت را به خانه راه می‌داد که هر کدامشان به دلایلی به وصال نمی‌انجامید.
تمامی شور و نشاط جوانی پریسا زیر آوار‌های آن خانه‌ی کاه‌گلی گوشه‌ی حیاط مدرسه‌ی روستا در سر‌پل ذهاب جا ماند.
و پریسایی همراه با ترس و ضعف تنها بازمانده‌ی آن آوار بود.
در اتاقش کوبیده شد و بعد مادرش که ناامیدی از صورتش موج می‌زد وارد شد.
- بسه حالا نمی‌خواد انقد فین فین کنی و اشک بریزی. دست خودت که نبوده.
حالام بخواب فردا صحبت می‌کنیم.
دلش می‌خواست به مادرش بگوید علت فین فینش چیز دیگری است اما از طرفی طاقت غصه خوردن و دل شکستن او را نداشت. پس سکوت کرد. در میان اشک‌های روان بر صورتش، لب‌هایش رنگ لبخند گرفت تا مادرش با خیال راحت بخوابد.
**
#آتوسارازانی #طلوع_یک_نگاه #داستان #کپی‌با‌ذکر‌نام#پارت‌دومble.ir/join/6yk2U3WdXzhttps://eitaa.com/joinchat/3993830590C8b877a986d
undefined۲

۱۳۷

۵:۰۱

thumbnail
undefinedundefinedundefinedundefinedوقتی این صحنه‌ها رو می‌بینم همش میگم خدایا خانم زینب کبری(س) چی کشیده... انگار هرچی به سمت ظهور نزدیک‌تر میشیم این درک عاشورا این دیدن صحنه‌های عاشورایی بیشتر میشهundefinedundefinedخدایا به حق مصیبت خانم زینب کبری(س) خودت صبر زینبی به تمامی خانواده‌های شهدا بدهundefinedبه حق خون پاک شهدا، هر چقدر از ظهور مونده رو به ما ببخشundefined#آتوسارازانی #مینابble.ir/join/6yk2U3WdXzhttps://eitaa.com/joinchat/3993830590C8b877a986d
undefined۴

۱۷۷

۸:۰۵

امام حسین در برابرِ عایشه و مروان، که مانع دفن امام حسن در کنار پیامبر شدند، فرمود: «اگر وصیت برادرم نبود که حتی به اندازهٔ خون حجامت، خون ریخته نشود، او را همین‌جا دفن می‌کردم.»
سپس حضرت را در بقیع دفن کرد.
undefinedارشاد مفید، ج۲، ص۲۹#شهادت_امام_حسن علیه‌السلام
الهی بِفاطمةَ عجّل لولیّک الفرجأللهمّ العن الجبت و الطاغوتundefined
undefined۱
undefined۱

۱۰۰

۱۹:۲۱

تکست خفن🥲undefinedble.ir/join/6yk2U3WdXz
سیگنال بورس بازیگر محورundefinedundefined@signalboursi
آشپزی اقتصادیundefinedundefined ble.ir/join/7U6GrAGF7e
خفن‌ترین رمان‌هاundefinedundefined
ble.ir/join/72ESW4Z9CD
🫵اگه کانال با محتوای مناسب داری برای قرار گرفتن توی لیست پیام بده. @adminnn11

۱۱۹

۲۰:۲۶