عکس پروفایل ♡استاد مغرور دانشجوی پر رو♡

♡استاد مغرور دانشجوی پر رو♡

۱۲۷ عضو
#استاد مغرور و دانشجوی لجباز
#پارت یک
موضوع رمان :در مورد دختری به اسم سارا هستش که در یه خانواده چهار نفره زندگی میکنه و یه داداش بزرگ تر از خودش به اسم سهیل داره .
*************
وای دیرم شد دانشگاه روز اولی تاخیر زود از اتاقم خارج شدم و به مامان و بابا که تو آشپز خونه بودن سلام و خدافظ گفتم و رفتم یه تاکسی گرفتم هوووف خدا رو شکر هنوز نرفتن کلاس رفتم حیاط دانشگاه و دوستام رو پیدا کردم (رشتم حسابداریه البته علاقه ای نداشتم به زور دوستام به این رشته اومدم ).
ها از هپروت بگذریم دوستام رو پیدا کردم ما اکیپ پنج نفره داریم (من،ساحل ،الهه ،هلیا ،هلن )هلیا و هلن با هم دو قلو هستن
من:سلام دوستای خل و چل بنده خوب هستین ایشالا
ساحل :علیک سلام کرم نریز دارم دوس پسرم رو تعریف میکنم .
من:ووووووع چی ؟خانوم در زمان قدیم دخترا حیا میا سرشون میشد شما هیچی حالیتون نیس
ساحل:میگی قدیم دیع الان جدیده
هلیا:عه سارا بزار تعریف کنه دیع جای حساسش بود
من:ها باشه شوهر ندیده ها undefined
ساحل:قحطه قحط
من:اره به جان عمت
زنگ خورد و رفتیم کلاس چون ما پنج نفر باید پیش همدیگه مینشستیم رفتیم عقب
و شروع به حرف زدن کردیم که یه پسر جوون و خوشتیپ اومد کلاس اولش همه گفتیم پس دانشجو هس ولی بعد دیدیم نخیر این جیگره استاده
استاد:سلام من استاد جدیدتون هستم و شرایط در کلاس من بودن اینه که هنگام درس دادن من کسی حرف نمیزنه وگرنه پایان نامه صفر تقلب کنین اگه ببینم اخراج میشین و مزه پرونی وسط درس تا زنگ آخر سر پا میمونه حالا خودمو معرفی کنم من سینا سهرابی هستم . سوالی هس بفرمایین؟
یه دختر که از قیافش معلوم بود خیلی سمج و با ناز و عشوه هستش به سهرابی گف:استاد یه چیزی بگم
+بفرمایین
-شما زن دارین ؟
+اولا به شما ربطی نداره دوما این و نگفتم بهتون در زندگی شخصی من سوال بپرسین بیرون میرید
داشتم از خنده میمردم وای چه خوب حالش رو گرفت دختره شبیه گوجه فرنگی شده بود
سهرابی یکشنبه ها و سه شنبه ها قرار بود به کلاسمون بیاد
ساحل:بچه ها استاد چه جیگره
من:کجاش ؟خیلی مغرور و سرده اصلا ازش خوشم نیومد
هلیا :تو از کی خوشت میاد ؟
هلن:همین و بگو
من:من از خودم خوشم میاد undefined
در این هنگام دیدیم سهرابی داره ما رو نگا میکنه گف:شما مگه درس ندارین که دارین در مورد من حرف میزنید
ایشششش چه پررو و پر توقع هستش و رو به من کرد و گف:احساس میکنم خیلی شیطونی میکنی
و به یکی از دخترا که اسمش رو نمیدونستم جای من فرستاد و منو آورد جلو نشستم بلاخره زنگ خورد و رفتیم پایین تا یه چیزی کوفت کنیم کمی خوراکی خریدیم خوردیم و آماده شدیم برا کلاس بعدی .
ادامه دارد ......
#نویسنده(آوا)
undefined۱۵

۹۵۰

۱۵:۱۷

#استاد مغرور و دانشجوی لجباز
#پارت دوم
زنگ خورد و رفتیم کلاس و نشستیم الان کلاس فیزیک داریم استادمون یه مرد پیر هس اسمش فضلی هس یادمه دفعه قبل بهم صفر داد یه فکری اومد به سرم از کیفم سنجاق ها رو در آوردم و رفتم سمت صندلیش و سنجاق ها رو طوری گذاشتم که معلوم نباشه آخیش الان بشینه روشون جیگرم حال میاد نشستن من همانا و وارد شدن استاد همانا وای اینکه فضلی نیس سهرابیه اومد نشست رو صندلی زود پاشد که همه بچه ها هم بلند شدن دوباره نشست بازم بلند شد داشت خندم میومد ولی اینم حقشه قورباغه هم قدشه فردا سر عقدشه چه شعری!
یه دفعه هم نشست از جاش بلند شد و صندلی رو چک کرد دید سنجاق ته گرد هس رنگ از صورتم پرید ینی میفهمه گف:کی این سنجاق ها رو گذاشته رو صندلی
خودم رو زدم به کوچه علی چپ و کسی چیزی نگفت رو به من کرد گف:بیا اینجاundefined
وای یا حضرت پشم ینی فهمید کار منه؟
-این چه کاری بود کردی؟
+من نکردم ایمانتون رو ندین
- چرا کاره توئه بیرون !
نه جان عمت منو بیرون میکنی اسکل پلشت حالت رو جا میارم
+گفتم که کار من نبود
-اگه اعتراف کنی هیچ ولی نکنی تجدید میشی در پایان نامه!
با کمال پررویی زل زدم تو چشماش و گفتم:آره من کردم
-بیرون!
+اصلا از کلاست میرم بیرون اصلا تو کلاس استاد اضافیهundefined
و از کلاس خارج شدم میبینی تو رو خدا بخاطر یه آدم خر از کلاس بیرونم کرد کمی در حیاط نشستم که زنگ خورد و بچه ها اومدن طرفم
ساحل:دیوونه شدی چرا با استاد اون جوری حرف زدی
هلیا :دیوونه شدی
هلن:زده به سرت
الهه:پررو هم که هستی
من:عه بس کنین دیگه مادر بزرگ های عزیز
هی من هیچی نمیگم
هلیا:حالا میخوای چیکار کنی دیگه سر کلاس نمیزاره پایان نامت هم صفر
من:هر غلطی میخواد بکنه میمون آفریقایی هیکل نگو بگو نردبان داروخانه وحشی هم که هس به گوریل گفته تو برو من هستم
ساحل:سارا بس کن پشتته
من:منو نترسون هیچ هم ازش نمیترسم مغرور آخه گوریل هم انقد مغرور میشه بابا یکی نیس بگه برو به گوریلیت برس
هلیا:بس کن
من:نمیکنم هر چی فش لایقشه بهش میگم
یه لحظه سرم رو برگردوندم دیدم از شدت عصبانیت قرمز شده یا امام زاده هوشنگ به دادم برس اومد جلو و با صدای خیلی آروم که کسی نشنوه گفت: زیادی زر نزن کوچولو به ضررت تموم میشه
و یه پوزخند زد و رفت امروز کلا به کلاس هام ریدم رف
زنگ آخر رو هم گذروندیم و با بچه ها خدافظی کردم و رفتم سوار تاکسی شدم و به خونه رفتم همونجور که در رو باز میکردم دکمه های مانتوم رو هم باز کردم و رفتم حیاط و گفتم:سلام عزیز خونه اومد خوشگل خونه اومد
سهیل:اه بازم باب اسفنجی خودش رو تحویل گرفت
من:پس چی مامان کو؟
سهیل:آشپز خونس
به به چه بوی غذا هم میاد کوکو سیب زمینی گذاشته مامان بابا هم اومد غذامون رو خوردیم و رفتم اتاقم تا کمی استراحت کنم
ادامه دارد .....
#نویسنده(آوا)
undefined۱۵

۹۲۵

۱۵:۵۴

#استاد مغرور و دانشجوی لجباز
#پارت سوم
ساعت پنج بود که با صدای این خروسی که بهم زنگ میزنه از خواب بیدار شدم
+هوم؟
-هوم زهرمار درد آدم بشو نیستی تو
+زرت رو بزن
-میگم امروز میریم شام بیرون توام میای ؟
+اگه شما حساب کنین آره چرا که نه
- باشه خانوم مفت خور بیا
+آدرس رو بده
-بهت پی ام میدم
+اوکی بای
یه ساعت وقت داشتم رفتم یه حموم دبش کردم و یه تاب قرمز و یه شلوارک قرمز پوشیدم موهام رو سشوار کردم و کمی کج رو صورتم ریختم و بقیه رو دم اسبی بستم
رفتم نشستم رو میز عسلیم و به خودم نگا کردم یه صورت گردو سفید و با ابرو های کمونی و چشای درشت و عسلی با موهای مشکی که تا کمرم میومد یه رژ جیگری زدم و ریمیل هم زدم وای چه جیگری شدم من
رفتم سراغ لباس هام کمدم رو باز کردم و یه شلوار لی نود سانتی با یه مانتو آبی آسمانی کوتاه که خیلی بهم میومد و یه شال سرخابی سرم کردم و کیفم رو هم برداشتم گوشیم رو هم گذاشتم توش اسپرت هام رو هم برداشتم و رفتم پایین
سهیل:وووووع کجا میره این خوجل خانوم؟
من:دارم میرم با دوستام بیرون
سهیل:باشه ولی مواظب خودت باش خواهر جونم و زود برگرد
من:چشم داداش بزرگه
سهیل:بی بلا اون چشمای خوشگلت
از مامان هم خدافظی کردم و ساحل هم نامردی نکرده بود و دم در محله ایستاده بود
ادامه دارد .....
#نویسنده(آوا )
undefined۱۳

۹۴۲

۱۶:۱۵

#استاد مغرور و دانشجوی لجباز
#پارت چهارم
سوار ماشین شدم و اکیپمون کامل تو ماشین ساحل بود
+سلام خل و چل ها
ساحل:یه بار نشد مثل آدم حرف بزنی
+از خر بودن خودته عزیزم
هلیا :وا بس کنین حالا کی پولش رو حساب میکنه
+ساحلundefined
ساحل:از من بد بخت تر پیدا نکردی ساحل
من:نع واقعا
همه خندیدیم رسیدیم به یه رستوران شیک و فوق العاده که غذاهاش عالیه
یه میز پنج نفره که وسط بود نشستیم حالا شدیم گل این رستوران بگذریم گارسون اومد و غذا رو سفارش کردیم برا همه کباب ساتوری سفارش دادیم و با نوشابه غذامون رو با کلی کلکل کردن تمومش کردیم و فردا هم دانشگاه نداشتیم و پس فردا با سهرابی داشتیم که منو بع کلاس راه نمیده بگذریم رفتیم پارک و کمی دور دور کردیم و برگشتیم خونه ساعت ده بود از بچه ها خدافظی کردم و رفتم خونه و یه سلام گرم کردم و همه جوابمو دادن نشستم کمی تلویزیون نگا کردم وخوابم برد و خوابیدم
صبح که بیدار شدم رفتم آشپز خونه دیدم سهیل داره با مامان و بابا صحبت میکنه
سهیل:دختر خوبیه منم دوسش دارم با حجاب هم هس همین باعث شده عاشقش بشم
مامان:الهی قربون پسرم بشم
وای داداشم عاشق شده و من نمیدونستم
سهیل:خدا نکنه مامان جون
بابا:شماره رو بده مامانت هماهنگ کنه
سهیل:بله چشم بابایی
ینی من عاشق داداشم هستم به زنش حسودیم میشه والا دیدم صحبت ها تموم شد اومدم آشپزخونه و گفتم:سلام صبحتون بخیر
بابا:سلام عزیز بابا صبح توام بخیر
گونش رو بوس کردم و گفتم :ملسی بابا جونم
مامان:ناز و عشوه پدر دختری تموم شد ؟
من:آره
مامان:پس صبحونت رو بخور
من:ای به چشم مامانی حال داداشم چطوره؟
سهیل:خوبه
من:منم خوبم ممنون داداشی
سهیل :خودتو لوس نکن
من:بی تو چهundefined
سهیل :بچه ای واقعا
بابا:عه سربه سر دختر من نزار
سهیل :چشم من رفتم سر کار
بابا :منم رفتم
من:به سلامت
مامان:خدا به همراه تون سارا بیا این ظرف ها رو جمع کن
ای خدا من از کار بیزارم به مامان هم وقتی میگم یه خدمتکار بگیریم میگه ادم کار خودش رو باید خودش بکنه نه به دیگران
والا مادربزرگیه برا خودش undefined
ادامه دارد ....
نویسنده (آوا)
undefined۱۶

۱K

۱۶:۴۱

#استاد مغرور و دانشجوی لجباز
#پارت پنجم
رفتم رو مبلا ولو شدم مامان هم اومد و با تلفن به کسی زنگ زد و خیلی محترمانه باهاش حرف میزد وقتی تموم کرد گفتم:مامان باکی حرف میزدی
-امشب قراره بریم برا داداشت خواستگاری
+اخجووووووووووون
اینو که گفتم مامان یه متر پرید بالا و گف:ای درد بگیری چرا جیغ میکشی هان
+ببشید مامان جونم نمیدونستم میترسین undefined
یه چشم غره اساسی بهم رفت خب حالا که قراره بریم خواستگاری باید برا خودم لباس بخرم برا امشب تا خوجل بشم و نگن آقا دوماد خواهرش زشته
وجدان: خیلی پررو هستی میدونستی
من:عه باز پیدات شد میزنمت ها undefined
وجدان:دیدی خود درگیری هم داری اختلال مغزی هم داری
من:برو بزار تو حال خودم باشم داداشم داره داماد میشه
وجدان:حالا بدن ندن
من:خیلی هم دلشون بخواااادundefined
وجدان:باشه من تسلیم رفتم
من:کار عاقلانه رو تو میکنی
عصری بابا و سهیل اومدن خونه و یه چایی خوردن و میخواستن برن برا سهیل لباس بخرن که منم باهاشون رفتم برا داداشم یه کت شلوار توسی برداشتیم و منم یه مانتو و شلوار و شال و کفش خریدم (رنگ هاش رو هنگام پوشیدن میگم )
یه دسته گل و شیرینی هم خریدیم و اومدیم خونه ساعت نه بود شام رو خوردیم و رفتیم حاضر بشیم برا خواستگاری چه شود
یه حموم کردم و اومدم بیرون موهام رو سشوار کشیدم و دم اسبی بستم و یه رژ صورتی دخترانه زدم با کمی ریمیل و یه شلوار کرمی با یه مانتو فیروزه ای و یه شال کرمی هم سرم کردم و کفش های پاشنه بلندم رو پوشیدم وووویی قربون خودم بشم که انقد خوشگل شدم رفتم پایین سهیل هم لباس هاش رو پوشیده بود چه جیگری شده بود سوار ماشینمون شدیم (ماشینمون یه شاسی بلند نقره ای رنگه)و به آدرس رسیدیم آیفون رو زدیم و در رو باز کردن و رفتیم تو با همه سلام و کردیم و رفتیم نشستیم خونشون خیلی خوشگل بود یه پذیرایی بزرگ که با رنگهای سفید و طلایی با مبل های سلطنتی و که از پله ها یه پسر اومد و سلام کرد وای یا خدا این که سینا هستش اونم به من زل زده بود و اصلا چشمک هم نمی زد یه لحظه به خودش اومد به به خدا هم منو دوس داره که آبجی اینو سر راهم قرار داد و نشست خیلی مغرور و سرد وای خواهرش هم مثل خودش باشه که داداشم بیچاره میشه خب عروس خانوم چایی رو آورد و تعارف کرد بهمون و برداشتیم به قیافش نمی خورد بد اخلاق باشه به نظرم مهربونه امیدوارم حدسم درست باشه
خب قرار شد تا پنج ماه نامزد بمونن و بعدش عروسیشون بشه خیلی بهم خوش گذشت این استاد جون هم میخواست منو بخوره عین برج زهرمار نگام میکرد
وجدان:آخه زهرمار هم برج داره به نظرت به جوری حرف میزنی که تخم مرغ هم خندش میگیره
من:باز اومدی خفه شو دیعundefined
وجدان:اعصاب نداری اصلا من رفتم به افکارت برس
من:باشه برو اینجا ها پیدات نشه دیگه
وجدان:میام به تو ربط نداره
من:چرا داره !
خب ساعت دوازده برگشتیم خونمون و مامان و بابا عم از خانواده داماد راضی بودن
و داداشم هم از این بابت خوشحال بود .
ادامه دارد....
نویسنده( آوا)
undefined۳۶
undefined۴

۱.۱K

۱۷:۳۴