۴۶
۱۸:۲۱
#روایت_نویسی✍️📝اولین شب وداع
ما در آستانهایم!
امشب عجیب بود..هرچقدر به ورودی های مصلی نزدیک میشدم همهچیز عجیبتر میشد!
از مترو مصلی پیاده شدم، اولین چیزی که با آن مواجه شدم هوای خنک تهران و مردمی بود که در اتوبان همت به اینور و آنور میرفتند! یکی از لذتهای زندگیام در راهپیماییها، راه رفتن در خیابانهایی است که تا قبل از آن نمیتوانم پیاده آنجا را گز کنم! لذتی که حس میکنم دیگر این قسمت شهر متعلق به من است!البته شب خنک تابستانی قدم زدن هم شیرینی خاصی دارد!
مردم به سمت ورودیهای مصلی در حرکت بودند، جمعیت روان بود و پشت سرِ کسی گیر نمیکردی! بعد از رد شدن از در مصلی، با گیتهای شلوغی مواجه شدم که وحشت هربیننده تازهکاری را برمیانگیخت. اما از آنجایی که من شرکت کننده حرفهای مراسمات این چنینی بودم و صبرم آبدیده شده بود، به دل صفهای تو در تو زدم و پشت جمعیت نامنظم زنان ایستادم.از بازرسی بدنی که رد شدیم، قدمزنان به سمت صحن اصلی حرکت کردیم، هرچقدر جلوتر میرفتیم فشار جمعیت بیشتر میشد و قدمها کوتاهتر! علتش؟ ماشین امداد توی جمعیت گیر کرده بود و راه ما را بسته بود! با نفسهای عمیق و گوش دادن به صدای مداح که نریمان پناهی بود، تحمل جمعیت راحتتر شد!

کنار ما دستهای زائر با پرچم قرمز و مشکی و سفید در حال حرکت بودند! همراهم اشاره کرد که پرچم عراق است! دیدم وسطش نشانهای ندارد و گفتم احتمالا یمن است! هرچند که قیافهشان به عرب ها میخورد اما رگههایی از ایرانیزه شدن را در آنها میدیدم! با لهجه سلیس فارسی مداحی را تکرار میکردند و یک جور خاصی که شبیه ایرانیهاست تیپ زده بودند! (هرچند حس میکنم این ایرانیزه شدن در مردم کشورهای خارجیای که بعد از انقلاب اسلامی شیفته ایران شدهاند، خیلی وقت است اتفاق افتاده!)
از صحنی که ارتفاعش بالاتر از صحن اصلی بود، تابوتهای پیچیده در پرچم دیده میشد. به پایین نگاه کردم! جمعیت باشکوه بود! مردم همه سیاهپوش به سمت پیکر ایستاده بودند و پرچم سرخ در دست داشتند! لباس های مشکی و سرخی پرچم چیزی را در ذهنم تداعی کرد! شاید آنچیز ابتدا مبهم بود اما کمی که گذشت حس کردم میتوانم کمی درباره آن بهتر فکر کنم!
آن چیز خون بود! خون نه بعنای متداول آن! بلکه خونی ویژه! خونی که در سال ۶۱ هجری جوشیده بود! خونی که فرامیخواند...🩸وقتی به مردم نگاه میکردم میدیدم که این خون هنوز میجوشد و میجوشاند! که اگر جز این بود من اینجا چه میکردم؟ من خودم را، و نه فقط خودم بلکه همه مردم را در شعاع جوشش این خون دیدم! در مواجهه با انتخابی مهم! حس کردم قلب مردم هنوز هم در تسخیر این خون است و تسلیم آن! در آن لحظه به مسئله مهم دیگری هم فکر کردم و آن در آستانه بودن بود! انگار همه ما در آستانه اتفاق مهمی بودیم که به زودی به وقوع میپیوست! از آن لحظاتی که حس میکنی مرحلهای از زندگیات تمام شده و تو در آستانه مرحله جدیدی هستی!
جمعیت هنوز ایستاده بود، مردم دسته دسته از پلهها بالا میآمدند و پایین میرفتند...به سمت صحن پایین حرکت کردم، جمعیت درحال جوشش بود.
نفیسه سادات جعفری
@AVINARchaanel

از مترو مصلی پیاده شدم، اولین چیزی که با آن مواجه شدم هوای خنک تهران و مردمی بود که در اتوبان همت به اینور و آنور میرفتند! یکی از لذتهای زندگیام در راهپیماییها، راه رفتن در خیابانهایی است که تا قبل از آن نمیتوانم پیاده آنجا را گز کنم! لذتی که حس میکنم دیگر این قسمت شهر متعلق به من است!البته شب خنک تابستانی قدم زدن هم شیرینی خاصی دارد!
مردم به سمت ورودیهای مصلی در حرکت بودند، جمعیت روان بود و پشت سرِ کسی گیر نمیکردی! بعد از رد شدن از در مصلی، با گیتهای شلوغی مواجه شدم که وحشت هربیننده تازهکاری را برمیانگیخت. اما از آنجایی که من شرکت کننده حرفهای مراسمات این چنینی بودم و صبرم آبدیده شده بود، به دل صفهای تو در تو زدم و پشت جمعیت نامنظم زنان ایستادم.از بازرسی بدنی که رد شدیم، قدمزنان به سمت صحن اصلی حرکت کردیم، هرچقدر جلوتر میرفتیم فشار جمعیت بیشتر میشد و قدمها کوتاهتر! علتش؟ ماشین امداد توی جمعیت گیر کرده بود و راه ما را بسته بود! با نفسهای عمیق و گوش دادن به صدای مداح که نریمان پناهی بود، تحمل جمعیت راحتتر شد!
کنار ما دستهای زائر با پرچم قرمز و مشکی و سفید در حال حرکت بودند! همراهم اشاره کرد که پرچم عراق است! دیدم وسطش نشانهای ندارد و گفتم احتمالا یمن است! هرچند که قیافهشان به عرب ها میخورد اما رگههایی از ایرانیزه شدن را در آنها میدیدم! با لهجه سلیس فارسی مداحی را تکرار میکردند و یک جور خاصی که شبیه ایرانیهاست تیپ زده بودند! (هرچند حس میکنم این ایرانیزه شدن در مردم کشورهای خارجیای که بعد از انقلاب اسلامی شیفته ایران شدهاند، خیلی وقت است اتفاق افتاده!)
از صحنی که ارتفاعش بالاتر از صحن اصلی بود، تابوتهای پیچیده در پرچم دیده میشد. به پایین نگاه کردم! جمعیت باشکوه بود! مردم همه سیاهپوش به سمت پیکر ایستاده بودند و پرچم سرخ در دست داشتند! لباس های مشکی و سرخی پرچم چیزی را در ذهنم تداعی کرد! شاید آنچیز ابتدا مبهم بود اما کمی که گذشت حس کردم میتوانم کمی درباره آن بهتر فکر کنم!
آن چیز خون بود! خون نه بعنای متداول آن! بلکه خونی ویژه! خونی که در سال ۶۱ هجری جوشیده بود! خونی که فرامیخواند...🩸وقتی به مردم نگاه میکردم میدیدم که این خون هنوز میجوشد و میجوشاند! که اگر جز این بود من اینجا چه میکردم؟ من خودم را، و نه فقط خودم بلکه همه مردم را در شعاع جوشش این خون دیدم! در مواجهه با انتخابی مهم! حس کردم قلب مردم هنوز هم در تسخیر این خون است و تسلیم آن! در آن لحظه به مسئله مهم دیگری هم فکر کردم و آن در آستانه بودن بود! انگار همه ما در آستانه اتفاق مهمی بودیم که به زودی به وقوع میپیوست! از آن لحظاتی که حس میکنی مرحلهای از زندگیات تمام شده و تو در آستانه مرحله جدیدی هستی!
جمعیت هنوز ایستاده بود، مردم دسته دسته از پلهها بالا میآمدند و پایین میرفتند...به سمت صحن پایین حرکت کردم، جمعیت درحال جوشش بود.
۱۹۴
۲۰:۳۲
کمی #بشنوید از اقتدار رهبر شهید انقلاب از زبان دیگران


چقدر این مرد رو کم شناختیم
پ.ن:منظور از نامه، بیانیه گام دوم انقلاب هست.
@AVINARchaanel

چقدر این مرد رو کم شناختیم
پ.ن:منظور از نامه، بیانیه گام دوم انقلاب هست.
۲۰۷
۱۷:۵۰
به امان الله...یا شهید الله....
نماز لیلهالدفن بخوانیم، به یاد آن کس که لحظهای از ما غافل نشد...
@AVINARchaanel













نماز لیلهالدفن بخوانیم، به یاد آن کس که لحظهای از ما غافل نشد...
۲۴۴
۲۱:۱۲
۲۴۴
۲۱:۱۲
۳۶
۱۸:۵۴