۸۲۵
۱۸:۱۱
۸۲۵
۱۸:۱۱
۸۲۶
۱۸:۱۱
#من_هم_بودمبسم الله الرحمن الرحیم پنجم آذر ۱۴۰۴ بود؛ دیدار بسیجیان با رهبر.فقط یک روز از برگشتنم از راهیان نور گذشته بود. هنوز چمدانم را باز نکرده بودم که فرماندهمان تماس گرفت.«میخواهم اسمت را برای دیدار رهبر بنویسم، مشخصاتت را بفرست.»برای چند لحظه خشکم زد. تا آن روز هیچوقت آرزو نکرده بودم در شانزدهسالگی به دیدار بروم. همیشه با خودم میگفتم: «وقتی دانشجو شدم، آن وقت میروم.» برای همین، ذوقم از جنس هیجان نبود؛ بیشتر شبیه حس عجیبی بود که هیچ اسمی نمیتوانستم رویش بگذارم.شنبه خبر دادند که فردا حرکت میکنیم. هنوز چمدان راهیان نورم همان گوشه مانده بود. فقط وسایل لازم را برداشتم و دوباره راهی شدم.آن شب تقریباً نخوابیدم؛ نه از شوق، نه از اضطراب... فقط دلتنگ بودم، آنقدر که هنوز هم دلیلش را نمیدانم.از استان ما فقط من، یک دانشآموز دیگر که فرمانده واحد بودیم اعزام شدیم. در مسیر، با همان دختر دوست شدم؛ دوستیای که قرار بود شریک یکی از تلخترین خاطرات زندگیام شود.تهران که رسیدیم، از صبح تا شب برنامه پشت برنامه بود؛ تمرین سرود، آموزش، روضهی حضرت زهرا سلاماللهعلیها و انتظار...غروب گفتند رهبر برای دخترها پارچهی چادر هدیه دادهاند. ساعتها در صف ایستادیم تا چادرهایمان دوخته شود. بعد هم با هزار ذوق، چادر و چفیههایمان را اتو کردیم. آن شب با دوستم میخندیدیم و میگفتیم: «انگار دیدارمان خصوصی است، حتماً روبهروی آقا مینشینیم.»حتی دلمان نمیخواست روی چفیههایمان یک چین کوچک بماند.تا ساعت دو بیدار بودیم و فقط یک ساعت خوابیدیم.صبح، بعد از نماز و صبحانه، راه افتادیم.وقتی به خیابان کشور دوست رسیدیم، دلم عجیب گرفته بود؛ انگار قلبم چیزی را میدانست که من نمیدانستم.بعد از بازرسی، میان جمعیت دوستم را گم کردم. هرچه صبر کردم پیدایش نشد و مجبور شدم تنها وارد حسینیه شوم.اولین چیزی که حس کردم، آرامش عجیبی بود...چشمهایم ناخودآگاه دنبال یک نفر میگشت.نشستیم.حاج مهدی رسولی مداحی خواند، سرود اجرا شد، نقالی تمام شد.همه منتظر بودیم.ساعت نزدیک دوازده شد.گفتند: «بلند شوید دعای فرج بخوانید.»با خودمان گفتیم یعنی تا چند لحظه دیگر آقا میآیند...دعای فرج تمام شد.و بعد...گفتند:«رهبر به دلیل مسائل امنیتی امروز تشریف نمیآورند.»اولین جملهای که به خودم گفتم این بود:«اشکالی ندارد... دفعهی بعد میبینمش.»اما همان لحظه، انگار کسی در دلم گفت:«نه... شاید دیگر فرصتی نباشد.»وقتی همه شروع کردند به خواندن «ای پسر فاطمه، منتظر شماییم...»، تازه فهمیدم چه فرصت بزرگی از دست رفته است.دیگر اشک دست خودم نبود.فقط به صندلی خالی آقا نگاه میکردم و بلندبلند گریه میکردم.آنقدر گریه کردم که وقتی به اتوبوس برگشتیم، از شدت حال بد بیهوش شدم.در راه برگشت گفتند به جمکران هم میرویم.اولین بار بود که قسمت میشد بروم.رو به مسجد گفتم:«آقا... شما را ندیدم؛ لااقل کاری کنید هوای صاحب این خانه، امام زمانم، به دلم بخورد.»و خدا خواست که آن زیارت نصیبم شود.ماهها گذشت...تا آن سحر شوم که خبر شهادت رهبر رسید.انگار همان جملهای که آن روز در دلم افتاده بود، حقیقت شده بود.باز هم گذشت...خبر تشییع آمد.فکر میکردم دیگر قسمت نیست بروم؛ کسی همراهم نبود.هر روز با عکس آقا که روی دیوار اتاقم بود حرف میزدم.گفتم:«آقا شهیدم... اگر این بار هم نگذارید بیایم، دیگر حتی اسم شما را هم نمیآورم...»چند ساعت بعد، فرماندهمان تماس گرفت.گفت:«دوست داری برای تشییع بیایی؟»فقط توانستم با بغض بگویم:«آره...»در تمام مسیر اتوبوس گریه میکردم.آنقدر که صدای گریهام بقیه را هم به گریه انداخته بود.به قم رسیدیم.نماز صبح را خواندیم.گفتند پیکر را به جمکران بردهاند.از ساعت سه و چهل و پنج دقیقه تا نزدیک شش صبح، بیشتر مسیر را پیاده دویدیم.تمام راه فقط یک جمله را تکرار میکردم:«آقا شهیدم... این همه راه نیامدم دست خالی برگردم...»خدا خواست که نماز را به جماعت در مسیر جمکران درک کنیم.اما،شلوغی جمعیت،گم شدن از کاروان،و بسته شدن مسیرها...باز هم نرسیدم.باز هم قسمت نشد حتی پیکر بی جان رهبرم را ببینم.وقتی فیلمهای بچههای کاروان را در گروه دیدم، هم خوشحال بودم که آنها توانستند آخرین دیدار را داشته باشند، و هم قلبم آرامآرام شکست.امروز اگر از من بپرسند:«تو هم بودی؟»میگویم:آری من هم بودم...در دیداری که به صندلی خالی ختم شد.در تشییعی که فقط چند قدم با آخرین دیدار فاصله داشت.و هنوز، هر وقت یاد آن دو روز میافتم، دلم همان دختر شانزدهسالهای میشود که روبهروی یک صندلی خالی نشست و باور نمیکرد حسرت یک دیدار، تا آخر عمر همراهش بماند.و حالا... تنها امیدم به همان روزی است که این حسرت، بالاخره به دیدار در آخرت تبدیل شود
۸۴۰
۲۱:۲۵
#من_هم_بودم بسم الله الرحمن الرحیم
برای یک دوره چند روز قراره بود برویم تهران برای شرکت در اجلاسیه مجمع عالی ، غروب بود که رسیدم به محل اقامتمون اردوگاه شهید باهنر و فردا صبح مراسم افتتاحیه اجلاسیه برگزار میشد در طی مراسم افتتاحیه یکی از مسئولین حاج آقا (نماینده رهبری در بسیج دانش اموزی) برای سخنرانی روی سن آمدند و شروع کردن به صبحت کردن و در ادامه گفته هاشون از ما سوال کردن وگفتن روز ۱۳ ابان کجا هستین ؟
و صدای همهمه بود که بلند شد و هر کسی چیزی گفت
+ بعضیا گفتن قراره در مدرسه مراسم داشته باشیم..
بعضیا گفتن همراه با بچهای مدرسه در راهپیمایی شرکت میکنن..
و البته یکی و دونفر اهل دل هم گفتن انءشاالله دیدار رهبری با دانش آموزان
حاج اقا لبخند زدن و گفتن:
که از دفتر حضرت آقا برای دیدار رهبری به ما یه ظرفیتی دادن که شما ۱۳ ابان ببریم دیدار
همه تعجب کردن و یهو صدای جیغ و صوت و هورااا در سالن بلند شد
حاج آقا بچاها رو به سکوت دعوت کرد و ادامه داد : البته تقریبا ۲۰۰ خورده ای به ما بیشتر ظرفیت ندادن
یهو انگار باد همه خوابید و یکمی پکر شدن و اون شور و اشتیاق توی چهره ها کمرنگشد و حال و روز احوال منم شبیه بچاها بود ولی درصد تعجب من خیلی بیشتر بود و باورم نمیشد
اما من مخالفت کردم و گفتم من ۳۰۰ خورده ای دانش اموز دختر و ۳۰۰ خورده ای دانش اموز پسر دارم و چجوری از بین این افراد فقط ۲۰۰ خورده ای گلچین کنم نمیشه باید همه دانش آموزان من توی این دیدار باشند و خلاصه بالاخره موافقت گرفتم که همه ای شما ها توی دیدار شرکت کنین
وااای یعنی چی ؟ یعنی همه ما میریم دیدار آقا؟ باور نکردنیه دوباره صدای جیغ و صوت و دست به هوا رفت و بعضی هم گریه میکردن از شوق و ذوق و من با اینکه خیلی خوشحال شده بودم ولی هنوز باورم نمیشد و توی شوک باقی موندم و از این حرکت حاج آقا خیلی خوشمون اومد و تشویقش میکردیم
تا روز آخر دوره مدام لحظه شماری میکردیم وبا دوستان خیال پردازی میکردیم که چجوری ازحضرت اقا چفیه یا انگشتر بگیریم و البته یکمی هم دلهره داشتیم چون حاج آقا در برنامه افتتاحیه گفته بودن ممکنه آقا بخاطر مسائل امنیتی در بیت حضور پیدا نکنند اما بهمون امید داده بود که : از من نشنیده بگیرین آقا میاد ولی بازم ما نگران بودیم و خدا خدا میکردیم حضرت آقا حتما بیان
ما اصلا از دیدار رهبری مطلع نبودیم و قرار بود روز ۱۲ ابان ماه روز پایان دوره و برگشت ما به شهرمان اراک باشه ولی با خبر خیلییی عالی دیدار رهبری ما یه روز بیشتر در تهران موندیم و بلاخره روز وصال ما فرا رسید و صبح همه با شوق حاضرشدیم و آماده بودیم برای حرکت به سمت بیت رهبری در داخل اتوبوس همش دلهره داشتیم و البته پر از شوق بودیم رسیییدیمپیاده شدیم و ما رو هدایت کردن به سمت کوچه ای ،ک داخل شدیم و متوجه شدیم برای ورودیه اصلی باید توی صف باشیم و ما همینطور که منتظر بودیم تا بریم جلو ، خانمی به ما یه برچسب" یا مهدی ادرکنی " هدیه دادن و اون برچسب شد تنهااا یادگاری ما از بیت رهبری و رسیدیم به محلی که گیت بازرسی بود بعد ازگذروندن چند تا گیت بازرسی وارد محوطه حیاط شدیم و داخل صف بودیم که ناگهان دیدم" حاج آقا حاج علی اکبری ( نماینده رهبری در انجمن اسلامی )" دارن به ما نزدیک میشن و من از دیدن ایشون کلی ذوق کردم و وقتی میخواستن از کنار ما عبور بکنند بهشون سلام کردم و ایشون یک لبخند ملیح زدن و جواب سلامم دادن و من کلی ذوق کردم و بعد وارد ساختمان دیگه ای شدیم و وارد شدیم و آقایی داشتن نقالی خوانی میکردن و منتظر بودیم تا پدر عزیزمون بیان و فک کنم حدودا ساعت ۱۱ بود که حضرت آقا اومدن و ناگهان همه بلند شدن و صدای تکبیر و شعار بود که بلند شد و همه با شوق فریاد میزدند و من فقط چشم شده بودم از بین جمعیت بتونم آقا رو ببینم و همش سرم رو به چپ و راست حرکت میدادم قد بلندی میکردم که آقا ببینم و یهو چشمم به آقا خورد و بُهت زده شدم و اولین چیزی که به ذهنم اومد چهره ای مثل قرص قمر ماه حضرت آقا بود و نورانیت چهره اشون منو شگفت زده کرد و آقا کم کم شروع به سخنرانی کردن و من همچنان گیج و گُنگ بودم و فقط چشمم به آقا بود و انگار از دیدنشون سیر نمیشدم و انگار به چشمه سراب رسیدم ، هنوز که هنوزه وقتی بهش فکر میکنم باورم نمیشه من پدرامت دیدم و احساس میکنم خواب بوده.
و اون دیدار شد اولین و آخرین دیدار ۱۴۰۴/۲/۱۳سال وصال و ۱۴۰۴/۱۲/۹ سال فراغ و دوری رهبر و پدر عزیزم هیچ وقت اون چهره نورانی و اون قامت مثل کوه استوار شما و اون دیداروصال فراموش نخواهم کرد از اینکه شد آخرین دیدار پر از غمم ولی خوشحالم که شما دیدم . سعادت حضور در وداع و تشییع شما نصیبم نشد که باری دیگر شما رو ببینم و دیدار ما شد همون ۱۳ ابان در بیت رهبری

برای یک دوره چند روز قراره بود برویم تهران برای شرکت در اجلاسیه مجمع عالی ، غروب بود که رسیدم به محل اقامتمون اردوگاه شهید باهنر و فردا صبح مراسم افتتاحیه اجلاسیه برگزار میشد در طی مراسم افتتاحیه یکی از مسئولین حاج آقا (نماینده رهبری در بسیج دانش اموزی) برای سخنرانی روی سن آمدند و شروع کردن به صبحت کردن و در ادامه گفته هاشون از ما سوال کردن وگفتن روز ۱۳ ابان کجا هستین ؟
و صدای همهمه بود که بلند شد و هر کسی چیزی گفت
+ بعضیا گفتن قراره در مدرسه مراسم داشته باشیم..
بعضیا گفتن همراه با بچهای مدرسه در راهپیمایی شرکت میکنن..
و البته یکی و دونفر اهل دل هم گفتن انءشاالله دیدار رهبری با دانش آموزان
حاج اقا لبخند زدن و گفتن:
که از دفتر حضرت آقا برای دیدار رهبری به ما یه ظرفیتی دادن که شما ۱۳ ابان ببریم دیدار
همه تعجب کردن و یهو صدای جیغ و صوت و هورااا در سالن بلند شد
حاج آقا بچاها رو به سکوت دعوت کرد و ادامه داد : البته تقریبا ۲۰۰ خورده ای به ما بیشتر ظرفیت ندادن
یهو انگار باد همه خوابید و یکمی پکر شدن و اون شور و اشتیاق توی چهره ها کمرنگشد و حال و روز احوال منم شبیه بچاها بود ولی درصد تعجب من خیلی بیشتر بود و باورم نمیشد
اما من مخالفت کردم و گفتم من ۳۰۰ خورده ای دانش اموز دختر و ۳۰۰ خورده ای دانش اموز پسر دارم و چجوری از بین این افراد فقط ۲۰۰ خورده ای گلچین کنم نمیشه باید همه دانش آموزان من توی این دیدار باشند و خلاصه بالاخره موافقت گرفتم که همه ای شما ها توی دیدار شرکت کنین
وااای یعنی چی ؟ یعنی همه ما میریم دیدار آقا؟ باور نکردنیه دوباره صدای جیغ و صوت و دست به هوا رفت و بعضی هم گریه میکردن از شوق و ذوق و من با اینکه خیلی خوشحال شده بودم ولی هنوز باورم نمیشد و توی شوک باقی موندم و از این حرکت حاج آقا خیلی خوشمون اومد و تشویقش میکردیم
تا روز آخر دوره مدام لحظه شماری میکردیم وبا دوستان خیال پردازی میکردیم که چجوری ازحضرت اقا چفیه یا انگشتر بگیریم و البته یکمی هم دلهره داشتیم چون حاج آقا در برنامه افتتاحیه گفته بودن ممکنه آقا بخاطر مسائل امنیتی در بیت حضور پیدا نکنند اما بهمون امید داده بود که : از من نشنیده بگیرین آقا میاد ولی بازم ما نگران بودیم و خدا خدا میکردیم حضرت آقا حتما بیان
ما اصلا از دیدار رهبری مطلع نبودیم و قرار بود روز ۱۲ ابان ماه روز پایان دوره و برگشت ما به شهرمان اراک باشه ولی با خبر خیلییی عالی دیدار رهبری ما یه روز بیشتر در تهران موندیم و بلاخره روز وصال ما فرا رسید و صبح همه با شوق حاضرشدیم و آماده بودیم برای حرکت به سمت بیت رهبری در داخل اتوبوس همش دلهره داشتیم و البته پر از شوق بودیم رسیییدیمپیاده شدیم و ما رو هدایت کردن به سمت کوچه ای ،ک داخل شدیم و متوجه شدیم برای ورودیه اصلی باید توی صف باشیم و ما همینطور که منتظر بودیم تا بریم جلو ، خانمی به ما یه برچسب" یا مهدی ادرکنی " هدیه دادن و اون برچسب شد تنهااا یادگاری ما از بیت رهبری و رسیدیم به محلی که گیت بازرسی بود بعد ازگذروندن چند تا گیت بازرسی وارد محوطه حیاط شدیم و داخل صف بودیم که ناگهان دیدم" حاج آقا حاج علی اکبری ( نماینده رهبری در انجمن اسلامی )" دارن به ما نزدیک میشن و من از دیدن ایشون کلی ذوق کردم و وقتی میخواستن از کنار ما عبور بکنند بهشون سلام کردم و ایشون یک لبخند ملیح زدن و جواب سلامم دادن و من کلی ذوق کردم و بعد وارد ساختمان دیگه ای شدیم و وارد شدیم و آقایی داشتن نقالی خوانی میکردن و منتظر بودیم تا پدر عزیزمون بیان و فک کنم حدودا ساعت ۱۱ بود که حضرت آقا اومدن و ناگهان همه بلند شدن و صدای تکبیر و شعار بود که بلند شد و همه با شوق فریاد میزدند و من فقط چشم شده بودم از بین جمعیت بتونم آقا رو ببینم و همش سرم رو به چپ و راست حرکت میدادم قد بلندی میکردم که آقا ببینم و یهو چشمم به آقا خورد و بُهت زده شدم و اولین چیزی که به ذهنم اومد چهره ای مثل قرص قمر ماه حضرت آقا بود و نورانیت چهره اشون منو شگفت زده کرد و آقا کم کم شروع به سخنرانی کردن و من همچنان گیج و گُنگ بودم و فقط چشمم به آقا بود و انگار از دیدنشون سیر نمیشدم و انگار به چشمه سراب رسیدم ، هنوز که هنوزه وقتی بهش فکر میکنم باورم نمیشه من پدرامت دیدم و احساس میکنم خواب بوده.
و اون دیدار شد اولین و آخرین دیدار ۱۴۰۴/۲/۱۳سال وصال و ۱۴۰۴/۱۲/۹ سال فراغ و دوری رهبر و پدر عزیزم هیچ وقت اون چهره نورانی و اون قامت مثل کوه استوار شما و اون دیداروصال فراموش نخواهم کرد از اینکه شد آخرین دیدار پر از غمم ولی خوشحالم که شما دیدم . سعادت حضور در وداع و تشییع شما نصیبم نشد که باری دیگر شما رو ببینم و دیدار ما شد همون ۱۳ ابان در بیت رهبری
۸۳۴
۸:۵۰
سلام۲۵سال از روزهای نوجوانی و جوانی من با انجمن اسلامی عزیز گذشت...۲۵سالی که همواره نگاهم به آقا بود...اصلا به خاطر آقا و دیدنش اومده بودم...ولی دیدم کار مهمتری دارم... کاری که با اون بتونم آقارو خوشحال کنم و لبخند روی لباش بیارم...هرچند میدونستم که من یه قطره از این دریا هستم و شاید هیچوقت به چشم مبارکشون نیام...دوبار تو دوره دانش آموزی سعادت دیدار داشتم...یه بار هم موقعی که مربی بودمدیدارهایی که هرلحظه و ثانیهش به خاطرم مونده...از توی حرم امام خوابیدن آبان ۸۱...مصلی شهریور ۸۲ و دفتر اتحادیه آبان ۹۵... شربت های قبل دیدار و منی که حال ندار بودم و زنده میکرد... همهمه بچه ها قبل اومدن آقا...نگرانی هام که چرا آقا نمیان ساعت ۱۰ شد...نکنه نیان
. شعر خوندنامون... یا رب یا رب به حرمت زهرا...یاران انجمن اسلامی باشند بر دین مصطفی حامیخانه فاطمه و حیدر بوداولین انجمن اسلامیما بچه های انجمن اسلامی اون موقع ها تا آقا بیاد فقط میگفتیم آقا بیا آقا بیا ...و بعدها ای پسر فاطمه منتظر شماییم...اومدن آقا و پریدنامون و صدای گریه های بلندمون...اشکهای بی امان که چشمامون و تار میکرد و ... نمیخواستیم حتی پلک بزنیم ... برا مهربونی آقا غش میکردیم...ماهایی که سالها اینطوری دلداده بودیم دیدن تابوت آقا خیلی سخت بود...مصلی و خیابونای تهران و خیابونای مشهد و رفتم و رفتم ... تا بازم ببینمش... شده تابوت... گفتم آقا الان دیگه منو میبینه...صدامو میشنوه... گفتم آقا من همونم... ولی دلخسته...ولی یتیم...ولی بیقرار تر از قبل...
توی این دیدارها نامه نوشتم و کلی هدیه از آقا دارم...من هنوزم نامه مینویسم ...مثل سالها قبل... نامه هایی که توی دفترم مینوشتم و هیچوقت پست نمیشدن... چون یقین دارم که آقا میبینن میشنون ...همین الانی که دارم مینویسم...با بغض توی گلو و حسرت بر دل...
زینب
آیدی ارسال اثر: @anjoman_eslami_58
آینده سازان در شبکههای اجتماعی:
بله | ایتا | شاد | سایت | آپارات
توی این دیدارها نامه نوشتم و کلی هدیه از آقا دارم...من هنوزم نامه مینویسم ...مثل سالها قبل... نامه هایی که توی دفترم مینوشتم و هیچوقت پست نمیشدن... چون یقین دارم که آقا میبینن میشنون ...همین الانی که دارم مینویسم...با بغض توی گلو و حسرت بر دل...
۶۰۸
۷:۴۳
#من_هم_بودم به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست
بازم هم یه روز سرد زمستانی بود که پدر از اداره زنگ زد که دارن برای دیدن حضرت آقا نفر جمع می کنن و اسم من و مادرم هم در آن لیست نوشته شد . کلی ذوق داشتم به هر حال اولین باری بود که داشتم رهبرمان رو میدیدم . واما روز سرنوشت ساز رسید و ما با اتوبوس از تبریز به تهران راه افتادیم. نمی تونستم صبر کنم حتی شب رو هم به زور خوابیدم فقط داشتم تصور می کردم که از نزدیک چطوری هستن . و ما رسیدیم به تهران و وارد کوچه کشور دوست شدیم . در حال ورود چون سن من از ۱۵ کم بود کارتم عکس نداشت و مامور ها من رو نذاشتن برم داخل و من احساس کردم که دیگه نمی تونم برم و در اوج نا امیدی یه مامور اومد و گفت که اونایی که عکس ندارن هم می تونن برن داخل ومن با خوشحالی وارد حسینیه شدم . تا وارد حسینیه بشیم یه ده دوازده باری ما رو گشتن بعد توی جای خودمون نشستیم خیلی شلوغ بود نمی تونستیم راحت بشینیم جمعیت زیادی اونجا بود . یک دفعه صدای "این همه لشکر آمده به عشق رهبر آمده "بلند شد و آقا وارد حسینیه شدن من درست نمی دیدم چون اشگ هایم جلوی چشمم بودن و تصویر را تار می کردند . آدم احساس می کرد که یک امام واقعی را می بیند من تا آخر سخنرانی ایشان گریه کردم و بعد که رفتند من هنوز به خودم نیامده بود .این هم خاطره ای از دیدار با رهبر شهید در سال ۱۴۰۲/۱۱/۲۹
حنانه رجب زاده مدرسه فرشتگان
آیدی ارسال اثر: @anjoman_eslami_58
آینده سازان در شبکههای اجتماعی:
بله | ایتا | شاد | سایت | آپارات
بازم هم یه روز سرد زمستانی بود که پدر از اداره زنگ زد که دارن برای دیدن حضرت آقا نفر جمع می کنن و اسم من و مادرم هم در آن لیست نوشته شد . کلی ذوق داشتم به هر حال اولین باری بود که داشتم رهبرمان رو میدیدم . واما روز سرنوشت ساز رسید و ما با اتوبوس از تبریز به تهران راه افتادیم. نمی تونستم صبر کنم حتی شب رو هم به زور خوابیدم فقط داشتم تصور می کردم که از نزدیک چطوری هستن . و ما رسیدیم به تهران و وارد کوچه کشور دوست شدیم . در حال ورود چون سن من از ۱۵ کم بود کارتم عکس نداشت و مامور ها من رو نذاشتن برم داخل و من احساس کردم که دیگه نمی تونم برم و در اوج نا امیدی یه مامور اومد و گفت که اونایی که عکس ندارن هم می تونن برن داخل ومن با خوشحالی وارد حسینیه شدم . تا وارد حسینیه بشیم یه ده دوازده باری ما رو گشتن بعد توی جای خودمون نشستیم خیلی شلوغ بود نمی تونستیم راحت بشینیم جمعیت زیادی اونجا بود . یک دفعه صدای "این همه لشکر آمده به عشق رهبر آمده "بلند شد و آقا وارد حسینیه شدن من درست نمی دیدم چون اشگ هایم جلوی چشمم بودن و تصویر را تار می کردند . آدم احساس می کرد که یک امام واقعی را می بیند من تا آخر سخنرانی ایشان گریه کردم و بعد که رفتند من هنوز به خودم نیامده بود .این هم خاطره ای از دیدار با رهبر شهید در سال ۱۴۰۲/۱۱/۲۹
آیدی ارسال اثر: @anjoman_eslami_58
۴۴۶
۱۸:۰۳
#نشست_معرفتی_تشکیلاتی مربیان و شبکه پشتیبان خواهر و برادر با حضور حجت الاسلام والمسلمین حاج علی اکبری نماینده محترم مقام معظم رهبری در تشکل
۱.۲K
۱۲:۱۳