لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل آزاده نگار _ آزاده فراهانیآ
۸۷ عضو

آزاده نگار _ آزاده فراهانی

آزاده فراهانی هستم. اینجا از ریشه‌ها می‌نویسم؛ از ایران، که برای من، نه‌ فقط یک جغرافیا، که خودِ هویت و ضرورتی برای زیستن و ماندن است.
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۸ تیر
thumbnail
"عطار " " منطق الطیر " بیان وادی طلب
حکایت مردی که گشایش میخواست و جواب رابعه به او :

بی‌خودی می‌گفت در پیش خدای
کای خدا آخر دری بر من گشای
رابعه آنجا مگر بنشسته بود
گفت ای غافل کی این در بسته بود ؟
undefined۱۱

۲۳۲

۱۸:۳۸

۱۶ تیر
thumbnail
یه شب مهتابماه میاد تو خوابمنو می‌برهکوچه به کوچهباغ انگوریباغ آلوچهدره به درهصحرا به صحرااونجا که شباپشت بیشه‌هایه پری میادترسون و لرزونپاشو میذارهتو آب چشمهشونه می‌کنهموی پریشون
یه شب مهتابماه میاد تو خوابمنو می‌برهته اون درهاونجا که شبایکه و تنهاتک درخت بیدشاد و پر امیدمی‌کنه به نازدستشو درازکه یه ستارهبچکه مثیه چیکه بارونبه جای میوه‌شسر یه شاخه‌شبشه آویزون
یه شب مهتابماه میاد تو خوابمنو می‌برهاز توی زندونمث شب پرهبا خودش بیرونمی‌بره اونجاکه شب سیاهتا دم سحرشهیدای شهربا فانوس خونجار می‌کشنتو خیابوناسر میدوناعمو یادگارمرد کینه‌دارمستی یا هشیار؟خوابی یا بیدار؟
مستیم و هشیارشهیدای شهرخوابیم و بیدارشهیدای شهرآخرش یه شبماه میاد بیروناز سر اون کوهبالای درهروی این میدونرد میشه خندونیه شب ماه میاد...
احمد شاملو (الف. بامداد)شبانه یه شب مهتاب هوای تازه احمد شاملو
undefined۱۲

۱۹۱

۲۳:۰۶

۱۹ تیر
thumbnail
برای " ناوچه دنا "
در اعماقِ تاریکِ اقیانوس هند، قصه‌ی ناوچه‌ای نهفته است که از جنسِ اراده بود. «دنا»، نه یک کشتی، که یک رویای ملی بود؛ ساخته شده با دست‌های ایرانی، قطعه به قطعه، پیچ به پیچ، تا به دنیا بگوید ما در تنهاییِ تحریم‌ها ماندیم و ساختیم. دنا یک کشتی تماماً ایرانی که با لبخندی بر لب و بی‌سلاح، به سوی هند می‌رفت تا پیام صلح و دوستی را به موج‌ها بسپارد.
و چهره‌های آن جوانان... امان از آن قد و بالا و چهره‌هایی چنان زیبا که انگار تمامِ نورِ ماه را در چشم‌هایشان جمع کرده بودند. جوانانی که در اوج جوانی و شکوه، چنان درخشان بودند که حتی تاریکیِ اقیانوس هند هم نتوانست درخششِ پاکی‌شان را ببلعد. آن‌ها نه تنها کشتیبان، که زیباترین گل‌های گلستانِ ایران بودند که در دورترین نقطه از وطن، برای سرزمینشان سینه سپر کردند.
تضادی تکان‌دهنده میانِ زیباییِ مطلقِ آن جوانان و زشتیِ مطلقِ یک جنایت وجود دارد. تصور کنید، در حالی که پیکرهای این جوانانِ رعنا در آغوشِ سردِ آب غرق می‌شد، دونالد ترامپ در کنفرانس خبری با کمالِ وقاحت خندید و گفت: «می‌توانستیم اسیرشان کنیم، ولی برای فان و تفریح زدیم!»
خنده‌ی ترامپ، لرزه‌ی زمین بود بر پیکرِ انسانیت. خنده‌ی او، تلاشی برای کوچک کردنِ شکوهی است که در آن لحظه، از تمامِ دنیا بلندتر بود.
اما تاریخ فریب بازی ظالمان را نمی‌خورد تاریخ بازگشت این پیکرهای شریف به خاک وطن و اتصال ابدی آن‌ها به ریشه‌های این درخت کهن را به حافظه می‌سپارد.
و امروز باید بنویسیم، باید هر کدام نگهبان این حافظه باشیم و به نسل‌های بعد بگوییم: ما فرزندان دورانی بودیم که زیباترین جوانانمان را در اقیانوس‌های دور از دست دادیم، اما هرگز در برابر خنده‌های توخالی جنایتکاران و دیوانه‌ترین‌های دنیا زانو نزدیم. دنا، سندِ پیروزیِ زیبایی و پاکی بر زشتی و جنون است.
#آزاده_فراهانی#ناوچه_دنا
undefined۱۶

۱۸۳

۹:۴۹

۲۰ تیر
thumbnail
سرزده آمده بودند سری را ببرند ...
undefined۱۱

۱۰۸

۱۸:۵۹

۲۷ تیر
thumbnail
گفتگوی همیشگی نور و سایه در معماری ایرانی
منبع : صفحه ی mg rchy
undefined۱۲

۱۶۰

۶:۳۶

۲۹ تیر
thumbnail
*از اندلس تا بیابان کاشان*
برای من، آنچه یک اثر ادبی را به‌یادماندنی می‌کند، این است که به جایی مشخص، مردمانی خاص و جهانی یگانه تعلق داشته باشد. وقتی در یک نوشته ردپای یک جغرافیا، یک سنت یا حتی طعم یک غذای محلی را می‌بینم، احساس می‌کنم نویسنده دری به جهانی واقعی گشوده است؛ جهانی که پیش از آن هرگز تجربه‌اش نکرده بودم.
این حس را در کتاب «گاه ناچیزی مرگ» زیستم. هر سپیده‌دم، بعد از نماز صبح و هنگام پیاده‌روی، نسخه‌ی صوتی کتاب را گوش می‌دادم و کم‌کم این عادت برایم به نوعی سلوک شخصی تبدیل شد. نام شهرها، محله‌ها، بوها و سنت‌ها در متن جاری بود؛ از اشبیلیه و آندلس تا آناتولی، مکه و دمشق... همین جزئیات مرا به جهان‌هایی می‌برد که هرگز در آن‌ها زندگی نکرده بودم، تا جایی که هنگام شنیدن کتاب، احساس می‌کردم یکی از ساکنان همان سرزمین‌ها هستم. آن‌قدر در فضای کتاب غرق شدم که سفره ام، رنگ همان جهان را گرفت؛ نان و کشک، نان و عسل و آش سبزی، انگار راهی بودند برای نزدیک‌تر شدن به حال‌وهوای" ابن عربی ". خدا را شکر کتاب تمام شد؛ وگرنه بعید نبود از شدت این همذات‌پنداری، پیش از پایان داستان، خود نیز به تاریخ بپیوندم!
این جادوی جزئیات است که حتی در کوتاه‌ترین کلمات هم اثر می‌کند؛ درست مثل هایکوی مشهور ژاپنی: «آه ای حلزون، از کوه فوجی بالا برو، اما آرام‌آرام » که «فوجی» به آن کوه روح دیگری دمیده است .
و درست همین روح است که سال‌ها پیش، از طریق صدای استاد بهروز رضوی، مرا با شعر سهراب آشنا کرد: «و یک شب در بیابان کاشان باران تندی گرفت و من سردم شد؛ آن وقت پشت یک سنگ اجاق شقایق مرا گرم کرد" همین نام خاص «کاشان» بود که بذری در ذهنم کاشت تا سال‌ها بعد، در یک روز بارانی به تماشای شقایق‌هایی بروم که برای من شبیه هیچ شقایق دیگری نبودند. سهراب با چند کلمه، به آن بیابان و آن گل‌ها هویتی یگانه بخشیده بود.
حالا می‌فهمم که بعضی نام‌ها در ادبیات، از یک نشانی جغرافیایی فراتر می‌روند و به بخشی از حافظه و خیال ما تبدیل می‌شوند. به گمانم نویسنده زمانی به هنر واقعی نزدیک می‌شود که بتواند جوی آبی را که هر روز از کنار خانه‌اش می‌گذرد، چنان بنویسد که دیگر هیچ جوی آبی در جهان شبیه آن نباشد؛ نه با توصیف‌های خسته‌کننده، بلکه با جزئیات زنده و یگانه‌ای که فقط به همان مکان تعلق دارند. شاید یکی از رازهای جهان‌شمول شدن ادبیات، نه در گریز از اسم‌ها و مکان‌ها و آداب و رسوم خاص، بلکه در وفاداری به آن‌ها باشد.
#آزاده_فراهانی
undefined۲۰

۱۶۴

۱۵:۱۹

۳ مرداد
thumbnail
ای به سر حد سبا سیر تو خوش تا قیامت منطق الطیر تو خوش
#منطق_الطیر گفتگوی هدهد و بلبل
#آزاده_فراهانی
شخصیت هدهد در منطق‌الطیر را نمی‌توان صرفاً یک راهنمای ساده دانست؛ او در واقع کسی است که با تکیه بر دانش و معرفت و هوش کلامی خود می‌خواهد پرندگان را از لایه‌های گمراهی و دلبستگی‌های کوچک بیرون بکشد تا مسیر سیمرغ را پیدا کنند. اما برای اینکه بفهمیم چرا هدهد این‌قدر دقیق و آگاهانه عمل می‌کند، باید نگاهی به خودِ عطار بیندازیم. فریدالدین که نه تنها شاعر و عارف، بلکه داروفروش هم بود، سال‌ها در بازار نیشابور حجره داشت و به داروفروشی و درمان بیماران مشغول بود؛ کسی که در شلوغ‌ترین نقطه شهر، آدم‌های گوناگون را می‌دید، پای حرفشان می‌نشست و خلق‌وخویشان را می‌شناخت. شاید همین تجربه بود که شناختی کم‌نظیر از روح انسان به او بخشید.
ردّ این شناخت عمیق را در منطق‌الطیر به‌روشنی می‌بینیم؛ جایی که اثر، به جای آنکه صرفاً روایتی خطی باشد، به مجالی برای گفت‌وگو تبدیل می‌شود و هر پرنده، نماینده یکی از دلبستگی‌ها، ضعف‌ها یا شیوه‌های نگاه انسان به جهان است.در این میان، روش هدهد در متقاعد کردن دیگران بسیار جالب است. او ابتدا با حوصله گوش می‌دهد، اما وقتی می‌بیند مخاطب در توهمی ریشه‌دار گرفتار شده، صبوری را کنار می‌گذارد و بی‌پرده پاسخ می‌دهد! کمی تا حدی دموکراتیک :)
مثلاً بلبل با نوعی شیدایی و استغراق در زیبایی می‌گوید:
من چنان در عشق گل مستغرقمکز وجود خویش محو مطلقمدر سرم از عشق گل سودا بس استزانکه معشوقم گل رعنا بس استطاقت سیمرغ نارد بلبلیبلبلی را بس بود عشق گلیچون بود صد برگ دلدار مراکی بود بی‌برگیی کار مراکی تواند بود یک شب بلبلیخالی از عشق چنان خندان گلی
بلبل گمان می‌کند دلبستگی به زیبایی گل برای او کافی است و دیگر نیازی به جست‌وجوی سیمرغ ندارد. اما هدهد درست در همین لحظه، با چند بیت، این توهم را فرو می‌ریزد:
هدهدش گفت ای به صورت مانده بازبیش ازین از عشق رعنایی منازعشق روی گل بسی خارت نهادکارگر شد بر تو و کارت نهادگل اگر چه هست بس صاحب جمالحسن او در هفته‌ای گیرد زوالعشق چیزی کان زوال آرد پدیدکاملان را زان ملال آرد پدیددر گذر از گل که گل هر نوبهاربر تو می‌خندد، نه در تو شرم دار
می‌توان پاسخ هدهد را این‌گونه فهمید که گل، با همه زیبایی‌اش، به دلبستگی بلبل بی‌اعتناست. هر بهار دوباره می‌شکفد و می‌خندد؛ گویی وابستگی بلبل هیچ تغییری در سرشت گذرای آن ایجاد نمی‌کند. هدهد در این مکالمه به ما یادآوری می‌کند که حقیقت، تنها با عبور از این تعلقات آشکار می‌شود و راه رسیدن به سیمرغ، از دلِ رها کردن همان چیزهایی می‌گذرد که گمان می‌کنیم همه‌ی زندگی ما هستند.
undefined۱۴

۱۶۳

۸:۴۶

۱۳ مرداد
thumbnail
*عدد چهل رمز رستاخیز*
در جهانِ رمزیِ عددها، به چهل می‌رسیم، به اربعین؛ رمزآلودترین کهن‌الگوی اعداد. چهل، مسیری میان انتظار و رسیدن است؛ میان تخمیر و تکامل.
سحرگه ره ‎روی در سرزمینیهمی گفت این معما با قرینیکه ای صوفی شراب آن‌گه شود صافکه در شیشه برآرد اربعینی
می‌گویند در آغاز خلقت، گوهرهای لطیف در نهاد انسان تعبیه و گلِ آدم از ملاط بهشت پخته شد. چنان‌که در «مرصاد العباد» آمده است:«چهل هزار سال قالب آدم میان مکه و طایف افتاده بود و هر لحظه از خزاین مکنون غیب گوهری دیگر لطیف و جوهری دیگر شریف در نهاد او تعبیه می‌کردند... چون نوبت به دل رسید، گل دل را از ملاط بهشت بیاوردند و به آب حیات ابدی بسرشتند و به آفتاب سیصد و شصت نظر بپروردند. این لطیفه بشنو که عدد سیصد و شصت از کجا بود؟ از آنجا که چهل هزار سال بود تا آن گل در تخمیر بود. چهل هزار سال، سیصد و شصت هزار اربعین باشد و به هر هزار اربعینی که برمی‌آورد، مستحق یک نظر می‌شد...»
همچنین در اساطیر ایرانی و روایات کهن، این عدد نماد نوزایی و رستاخیز است:«پس از مرگ کیومرث، نطفه او در زمین قرار گرفت و پس از چهل سال، به شکل دو ساقه گیاه ریواس از خاک سر برآورد.»
هر فقدانی آغاز یک رستاخیز است و هر غمی که چهل از آن بگذرد، تبدیل به سبزی و حیات می‌گردد. باید صبور بود و همیشه در اشتیاق. عطار نیشابوری به رمزینه ی چهل که می‌رسد، بیتی عجیب می‌گوید از اشتیاق خالق به مخلوق:
دوست چهل بامداد در گلِ ما داشت دستتا چو گلُ از دست دوست دست به دست آمدیم
عدد چهل، پایان یک چرخه ی تکامل است و آغاز یک رستاخیز و نوزایی؛ تا رسیدن به چهلمی دیگر، به تخمیر و تکاملی دیگر. پایان یک چرخه ی انتظار و غم، و آغاز شوق وصالی دیگر.
#آزاده_فراهانی
undefined۱۵

۱۴۲

۱۲:۰۹

۱۵ مرداد
بازارسال شده از آزاده نگار _ آزاده فراهانی
thumbnail
" انسان در گریز از معنا "
سالهاست ایران ما، گرفتار دو آفتِ بزرگ شده است؛ دو لبه‌ی یک قیچی که روحِ زندگی را نشانه گرفته‌اند: یکی *«بدبینیِ نمایشی» و دیگری «گریختن انسان از معنا ».

از یک سو با جماعتی روبروییم که فلاکت را فریاد می‌زنند؛ برای آن‌ها این فریاد نه یک رنجِ اصیل، که یک «اعتبارِ اجتماعی» است. اگر در جمع‌شان از امید یا زیبایی حرف بزنی، با نگاهی عاقل‌اندر‌سفیه تو را خوش بین و ساده‌لوح خطاب می‌کنند. انگار نالیدن و بیان مداوم سیاهی، تنها راهِ اثباتِ نخبگی است. حتی اگر واقعاً در فلاکت نباشند، اصرار دارند ژستِ بن‌بست بگیرند تا مبادا از قافله‌ی «آگاهانِ ناامید» عقب بمانند. و جالب اینکه این افراد در زندگی شخصی عموما شاد و اهل زندگی هستند و این بدبینی برایشان جنبه ی مد و نمایش دارد .

از سوی دیگر، با پدیده‌ای روبرو هستیم که می‌توان آن را
«ابتذالِ زیستن» نامید. دنیایی که در آن همه‌چیز در لایه‌ی «سطح» می‌گذرد؛ لذت‌های آنی، مصرف‌گراییِ کورکورانه و پوچی‌های رنگ‌آمیزی شده. آدم‌هایی که از هر «عمقی» فراری‌اند و زندگی را در سطحی‌ترین لایه‌های ممکن خلاصه کرده‌اند.

اما فاجعه‌ی اصلی درست در نقطه‌ای رخ می‌دهد که تو بخواهی از «معنا» حرف بزنی؛ از چراییِ زندگی، از ریشه‌های فلسفیِ بودن، یا از شکوه‌ِ یک نگاهِ اصیل و عرفانی. آن‌وقت است که هر دو جبهه متحد می‌شوند تا تو را به مسلخ ببرند! یکی تو را به دل‌خوشیِ کاذب متهم می‌کند و دیگری با برچسب «تحجر»، تو را انسانی عجیب‌ و غریب و مسافرِ زمان می‌بیند!

ما در فضای
«انسان‌های بی‌وزن» نفس می‌کشیم. آدم‌هایی که یا در بدبینیِ نمایشی‌شان «فلاکت» تزریق می‌کنند، یا در روشناییِ مصنوعی ، سرگرمِ هیچ‌وپوچ‌اند. دردناک اینجاست که انسانِ ایرانی، که تاریخش با «در جستجوی معنا بودن» گره خورده بود، حالا دچار یک چرخشِ عجیب شده و به «گریختن از معنا» پناه برده است؛ فرار از هر آنچه عمیق است و هر آنچه پرسش‌برانگیز.

سؤال من از شما این است:
آیا شما هم تا به حال برای جستجوی یک معنای عمیق یا حرف زدن از اصالتِ زندگی، مورد هجمه قرار گرفته اید در میانه‌ی بدبینی و ابتذال، چطور توانسته‌اید چراغِ معنا را در دلتان روشن نگه دارید؟

undefined
آزاده فراهانی*

#معنای_زندگی #بدبینی_نمایشی #ابتذال_زیستن #انسان_در_گریز_از_معنا
@azadehnegar

۳

۱۵:۳۴

۱۹ مرداد
thumbnail
undefined۸

۴۳

۲۲:۳۹