ا

از امروز

۱۴ عضو
قسمت اولموکب میدانی ما

دستانم گزگز می‌کردند. تار به تار موهایم را باران لمس کرده بود.انگار زیر دوش آب ایستاده بودم.سرم را برگرداندم تا وضعیت بقیه را چک کنم.همه مثل هم بودیم.کارتن شعار در دستانم کاملا خیس شده بود و داشت از هم می‌پاشید.عصر بود که دوستم پیشنهاد این شعر را داد تا روی کارتن بنویسم.میان دشمن و وطن ننگ بر آن که شک کند
ننگ به آنکه خواسته شمر به ما کمک کند
همه چیز از شب اول عید شروع شد.خسته از عیددیدنی ها رسیدیم میدان آزادی.به رسم این چند شب دو دور چرخیدیم.راسته شریعتی را پایین می‌رفتیم که صفحه گوشی همسر خاموش و روشن شد.سرعت را کمتر کرد برای پاسخگویی.بعد از احوالپرسی با مشترک آن طرف خط فقط گفت: ((باشه، آهان،می‌آیم )) و قطع کرد.گفتم:((کی بود؟)) راهنما زد و گفت:((همسایه گفت میدون مشتاق وایستیم کارمون داره.))پنجره را بالاتر دادم تا باد کمتر اذیت کند.به میدان که رسیدیم فاطمه نورا موکب را که دید صدایش بلند شد:((تایی می‌قام))خنده ام را خوردم و روی موهاش بوسه کاشتم و گفتم:((مگه الان چایی نخوردی؟))و او مثل ربات تکرار کرد:((تایی می‌قام))رسالت این شبهایش خوردن چایی از هر موکبی است که کنارش می‌ایستیم.تا پدر جان رفت برای دخترک چایی بیاورد،همسایه هم رسیدند.پیاده شدیم و روبوسی عیدانه زدیم.مردها پرچم های بزرگ را برداشتند به سمت وسط میدان راه افتادند،ما هم پشت سرشان .دخترها روی چمن ها غلت میزدند و پسرها دنبال هم می‌کردند.چقدر ماندیم یادم نیست که مردها اشاره کردند برویم.ماشین را که روشن کرد گفتم:((همسایه چکار داشت؟))دنده را عوض کردو گفت:((همسایه میگه ماشالله خودمون یه گردانیم بیا شبها بریم یه میدون خلوت و چایی بدیم و شلوغش کنیم.))نگاهم را به روبه رو دادم و نیشخند زدم:((مگه به همین آسونیه؟))سکوت کرد.چهارراه نزدیک خانه را که رد کرد،به پشت سر نگاه کردم و ماشین شاسی بلند همسایه را دیدم.دو چهاراه بعد در میدان خواجو ایستادیم.پرنده پر نمیرد.سفره هفت سین قشنگی در این ضلع میدان زیر نور پروژکتور ها خودنمایی می‌کرد.یاد حرف چند روز پیش خودم افتادم:((سیستم صوتی که این روزها گوشه خونه خاک بخوره به درد لا جرز دیوار میخوره))۱۵ سالی است لیاقت روضه خوانی امام صادق را داریم و خرید سیستم صوت صدقه سری ائمه است.حالا ورق برگشته است و قرار است تجهیزات‌مان بیایند وسط میدان.
#ادامه‌دارد...«از امروز»
undefined شناسه:https://ble.ir/azemroz
undefined۸

۱۹۲

۴:۳۱

قسمت دومموکب میدانی ما

((بدون برق چجوری میخواین کار کنین؟؟))مثل یه معلم سخت گیر ایستاده بودم و نکات امتحانی را گوشزد می‌کردم.مردها به فکر فرو رفته بودند و اطراف هفت سین میدان قدم ميزند.صدای صحبت بچه ها با هم و ذوقشان از دیدن حوض و توصیف هفت سین قطع نمی‌شد.مرد همسایه گفت:((آبنما باید به برق وصل باشه!))نگاهمان چرخ زد،برای پیدا کردن نقطه اتصال آبنما.صدای همسر جان از دورتر شنیده شد که صدایمان کرد.دختران بزرگتر کوچکترها را سرگرم کردند تا ما به کارمان برسیم.رسیدم به کنار همسر جان که کابل ارتباطی برق با علامت خطر برق گرفتگی به رویمان چشمک زد.معلم گیرم فعال شد:((میدونی چند متر سیم رابط میخواد تا برسه به سیستم؟))زن همسایه گفت:((مادر شوهرم ظهر تاسوعا آبگوشت میده همه چی دارن یه سیم رابط بلند هم دارن۳۰ متری میشه))لبخند روی لبهای همسر جا خوش کرد.مردها ایستادند به قرار گذاشتن و من نگران سختی ها و نتوانستن ها.صدای هشدار دخترک بلند شد. چایی خوردن جواب پس دادن هم دارد.همین را کم داشتم.وقت جواب پس دادن چایی خوردن های دخترک بود.هرچه چشم چرخاندم اطراف سرویس بهداشتی نیافتم که نیافتم.دستش را گرفتم و به سمت وسط میدان و درختان کاچ راه افتادیم. وقتی برگشتیم کنار ماشین ها زن همسایه توضیح داد که قرار است ما سیستم صوت و چای و شکر بیاوریم و آنها لیوان کاغذی و میز پلاستیک و فلاکس برقی.داخل ماشین نگاهی به صورت نتراشیده و موهای سفید ریش همسر جان انداختم و گفتم:((اگه بارون بگیره چی؟))فرمان را چرخاند به سمت کوچه خانه و گفت:((خدا بزرگه...))


#ادامه‌دارد...
undefined۸

۱۲۳

۷:۵۴

thumbnail
مردم کوفهامشب هم پالتوی زیبایی پوشیده بود. دیشب زیر سیلی که از آسمان می بارید، بارانی خوش رنگی پوشیده بود.پرچم را داد به همسرش تا چسب چشم دخترکش را عوض کند. شنیده بودم که یکی از درمان تنبلی چشم این است که هر کدام از چشم ها را نوبتی ببندند. دستش از بند چسب زدن فارغ شد و پرچم را گرفت.سینی دمنوش را برداشتم و به طرفش رفتم.نگاهش میخ رقص پرچم بود که گفتم:(( بفرمایید، بخوریدگرم شید.))لبخند ملیحش قلبم را به ادامه ی گفت و گو امیدوارتر کرد. سینی که خالی شد گذاشتمش روی میز موکب و برگشتم. با نگاهش استقبال کرد از صحبت و در جواب سوالم که اینجا چیکار می کنید گفت:((مردم کوفه از لشکر ابن زیاد بیشتر بودند ولی از ترسشون فرار کردن تو کوه ها من همش با خودم میگم اگه از تو همون کوه فریاد الله اکبر سر می دادند امام حسین شهید نمی شد))چشمانم به بازترین حد خودشان رسید که لبخندش پررنگ تر شد و دوباره ادامه داد:(( من عاشق مطالعه ام کتابهای مذهبی هم زیاد می‌خونم، عاشق اهل بیتم.اگه اینجام اومدم فریاد الله اکبر بزنم که کربلا دوباره اتفاق نیفته))المیرااسماعیلیجنگ رمضانکرمان
undefined۸

۱۴۴

۷:۲۰

محرم
《می خوام به موکب تون کمک کنم کارتخون دارین یا شماره کارتت بده؟》نگاهش کردم,چین و چروک های صورت‌اش از عمر رفته اش خبر می دادـگفتم:《ممنون حاج خانم ما خودمون خرج موکب رو میدیم.》 دستم را گرفت و گفت:《دخترم بذارن بقیه هم تو ای کار شریک شن، نمی شه یه تنه همه کار بکنی.》شرمنده ی این همه لطف لبخند به رویش پاشیدم. به اصرارش شماره کارت را داخل گوشی اش نوشتم، تا فردا کارت به کارت کند. صبح پیامک واریز آمد. شب سرگرم ریختن چای بودم که سبدی بزرگ روی میز موکب قرار گرفت.سرم را که بالا آوردم همان خانم دیشبی بود.گفت:《سلام دخترجون مَ خوار شهید ابوالحسنیم،دیشب میخواستم برم میدون آزادی دیدم ایجا موکب دارن اومدم. هر سال محرم تو خونم ده رو روضه امام حسین میخونم. ای چای،شکر و لیوان ها رو برای محرم امسال خریده بودم. آوردمشون چون امروز عاشورایه اگه امروز رو ول کنیم، تاسوعا و عاشورای محرم رو دیگه نمی بینیم.》
المیرااسماعیلی جنگ رمضان کرمان
undefined۷

۱۲۴

۳:۴۰

thumbnail
ایستاده در غبار
امشب دیر آمده بود.خستگی از چشمانش می‌بارید.دمنوش تمام شده بود و در حال جمع کرد وسایل موکب بودیم که رسید. حتما صاحب کارش نگذاشته زودتر بیاد.یا شاید مهمانی دعوت بوده است.حتی شاید اتفاقی ناگوار برایش افتاده است. همسرم گفت:《دیر کردی مرد.》لبخندی بی جان صورت خسته اش را پوشاند :《مهم اینه رسیدم》پرچم بزرگ موکب را گرفت و رفت وسط میدان.
المیرااسماعیلی جنگ رمضانکرمان
undefined۱۱

۱۳۰

۵:۳۶

thumbnail
اَلا اَبَر


《ببخشید شما یه دختر کوچولو ندیدید؟ لباس زرد شلوار لی پوشیده.》 با هر بار جواب منفی شنیدن ،قلبم می‌ایستاد.تا دَم موکب که لیوان کاغذ چای را دستش دادم،کنارم بود.هر چقدر حواسم را جمع می کنم، باز هم هر چند شب یک بار گم می شود و زود پیدا می شود. اما این بار هر چه می گشتم، پیدا نمی شد. جلوی سیستم صوت شلوغ بود. بچه ها به صف شده بودند،برای شعار دادن.آنها الله اکبر میگفتند و جمعیت روی میدان پاسخ می‌دادند.از نگرانی نفسم بالا نمی‌آمد.《اَلا اَبَر》گوشهایم تیز شد.دوباره گفت و جمعیت تکرار می‌کردند الله اکبر.رسیدم کنار مداحان. اشکم چکید.بین جمعیت مردان و بچه های شعارگو،ایستاده بود. میکروفن به دست ،شعار می‌داد.دختر دو ساله ام میدان داری می‌کرد.

@azemroz
undefined۱۰
undefined۱۴

۱۸۹

۱۳:۰۲

thumbnail
*همه آمدن

چهارده سال است که برای شهادت امام صادق خانه‌یمان عزادار می‌شود.پنج شب روضه رزق هر ساله‌‌ی ما است برای ریئس مذهب شیعه.امسال اما با هر سال فرق دارد.روز سوم عید نوروز با پیشنهاد همسایه تصمیم گرفتیم، در میدان نزدیک خانه موکب بزنیم. باند ها و سیستم صوتی را که برای روضه خریده بودیم،را بار وانت کار همسر کردیم.فلاسک ده لیتری را از خانه چای می‌کردیم و راه می‌افتادم.میز سفید همسایه موکب کوچک ما بود.یک هفته‌ای از آغاز کار موکب که گذشت،تازه یادمان آمد نزدیک قرار هر سال‌یمان با امام صادق است.هر چه فکر کردیم دیدیم نمی‌شود، میدان را خالی کنیم.از همان شب اول کار موکب غریبه ها می‌آمدند و خوشحال بودند از برپایی تجمع.از فاصله ی زیاد میدان های اصلی تجمعات می‌گفتند.حالا می‌توانستند بیابند در تجمعات آن هم میدانی در مرکز شهر.تصمیم بر این شد مراسم شهادت را روی میدان برگذار کنیم اما چگونه؟هزار فکر کردیم.اول خواستیم فرش کنیم.اما حمل و نقل این همه فرش برای پنج شب خیلی سخت بود.صندلی گرفتیم تا سن بالاها راحتتر باشند.حالا ماندیم با آمدن حضور اقوامی که هر سال برای، روضه می‌آمدند و اما با تجمعات مخالف بودند.شب اول و دوم که گذشت کم کم اقوام هم جمع شدند.شب آخر همه آمدند.با هر پوشش و تفکری،زیر بیرق یاحسین و پرچم سه رنگ کشورمان.

@azemroz
undefined۳

۱۲۹

۵:۰۲

thumbnail
شهدا زنده اند

دخترک دو ساله‌ام را سپردم به دختر بزرگتر و راهی شدم.چند روز بود در گروه دوستان هم محله ای پیگیر رفتن به خانه یکی از شهدای جنگ رمضان بودیم.از صبح درگیر کارهایم بودم،از طرفی دلم به رفتن بود.به آدرس که رسیدم،جمع دوستان منتظر را دیدم.هدیه ها را به دستم دادند و استرس کار را به جانم انداختند.پله ها را که بالا رفتیم با بنر بزرگ عکس شهید کنار در خانه مواجه شدیم.همسر و فرزندان شهید جلوی در منتظرمان بودند.روز دختر را به دختران شهید که هفت ساله و چهار ساله بودند تبریک گفتیم و بوسیدیمشان.باب گفت و گو که باز شد از همه جا شروع کردیم تا مجلس گرمتر شود.از همسر شهید خواستیم کمی از این روزها و سختی هایشان برایمان بگوید.《چرخ خیاطی دخترم خراب شده بود و جایی دعوت بودیم.دخترم گفت اگه بابام بود درستش می‌کرد،منم گفتم برو به بابات بگو بیاد درستش کنه.》بغضش را خورد،تا دخترک چهار ساله اش که روی پایش نشسته بود،متوجه حال مادرش نشود.اشکم را پاک کردم و نگاهی به بقیه دوستانم انداخت تا شاید یکی بحث را ادامه دهد ولی همه در حال گریه بودند.گفتم:《بعد چی شد؟فاطمه جان ناراحت نشد؟》نفس عمیقی کشید برای تسلطش :《از عصر که دیده بود چرخ خیاطیش خراب شده یه بند میگفت اگه بابام بود درستش می‌کرد. برای رفتن به مراسم دیرمان شده بود با اصرار من و وقتی دید درست نمیشود راضی شد با ما بیاد بریم . باور نمی‌کنید وقتی برگشتیم چرخ خیاطی درست شده بود.》نگاهی به عکس بزرگ شهید کنار تلویزیون انداختم.همسر شهید ادامه داد:《این چند وقت به اینکه شهدا زنده هستند پی بردم،به مو رسیده ام،گله کردم از نبودنش و خودش را رسانده بود و کارمان را درست کرده بود》صدا گریه بلند دوستم اشک من را هم سرازیر کرد.دخترک چهار ساله شهید روسری صورتی هدیه دوستم را کج انداخته بود روی سرش.مادرش گفت:《عاشق رنگ صورتیه همیشه باباش براش بستنی صورتی می‌خرید این چند وقت بهانه بستنی صورتی های باباش را می‌گیرد.》مجتبی پسر شهید مسئول پذیرایی ظرف کلمپه است.شباهتش به شهید از خواهرانش بیشتر است.همسر شهید از علاقه شهید به امام حسن مجتبی و دلیل انتخاب نام پسرشان گفت.
#شهید‌علی‌حجار#شهید‌جنگ‌رمضان
undefined۱۰

۱۷۸

۱۴:۴۷

گاهی فکر میکنی اتفاق های بد فقط برای دیگرانهتا اینکه خودت میوفتی وسط ،یکی از همون اتفاقاتازه حالاست که باید بشینیو با خودت دو دو تا چهار تا کنی ببینی اونقدری برای دیگران لالایی میخوندی تا خوابشون ببره اون لالایی ها روی خودت تاثیر دارن یا نه ؟دو روزه دارم میبینم حوادث دنیایی از اونچه فکر میکردم بهم نزدیکترندو روزه هی میگم راضیم به رضاش اما بعد دوباره ناراضی میشمباید پاشم یکم راه برم تا برسم به خدا و دستش رو محکمتر بگیرم و بگم دستم و رهام نکن که من بدون تو کسی رو ندارم

یا ارحم الراحمین
undefined۵

۸۳

۶:۴۶

خدایا بعضی وقتها امتحاناتت خیلی سخت میشنundefinedundefinedundefined
undefined۱
undefined۱
undefined۴

۲۴

۱۲:۰۳