رمان #معشوقه به قلم آزاده عزیزان را در سایت باغاستور با تخفیف تابستانه بخوانید.
خلاصه رمان معشوقه:سپیده، آزرده از همسری بددل و پارانوئید تصمیم به جدایی میگیرد و در آستانه جدایی با نریمان آشنا میشود که در همان دیدار اول خودش را عاشق و دلباختهی سپیده نشان میدهد، اما حقیقت ماجرا چیز دیگریست و این حقایق زندگی سپیده را به چالش میکشد و ...
خلاصه رمان معشوقه:سپیده، آزرده از همسری بددل و پارانوئید تصمیم به جدایی میگیرد و در آستانه جدایی با نریمان آشنا میشود که در همان دیدار اول خودش را عاشق و دلباختهی سپیده نشان میدهد، اما حقیقت ماجرا چیز دیگریست و این حقایق زندگی سپیده را به چالش میکشد و ...
۳۰۲
۶:۰۷
#آستیگمات پارت شصتویک#آزاده_عزیزان
در پاسخش سر تکان دادم و او بعد از مکثی کوتاه و نفسی عمیق، رفت و در را پشتسرش بست. من ماندم و حسرت آغوش شوهری که حتی اگر این حادثه هم اتفاق نمیافتاد، باز بر دلم میماند.من عاشقانههای گیسو و سهیل را دیده بودم. رنگ و جنس نگاهشان بههم حرف دلشان را فریاد میزد. عشق از سهیل بدعنق و اخموی دوران مجردی آدم متفاوتی ساخته بود. امیریزدان، خوشاخلاق و مهربان بود، اما نگاه و رفتارش فقط محبت داشت و خالی از عشق بود.تلخندی زدم و شانه بالا انداختم. کاری از من برنمیآمد. باید صبوری میکردم تا زمان همهچیز را حل کند.برای تعویض لباس به اتاقم در طبقهی بالای عمارت پدری رفتم که صبح همان روز با تمام بههم ریختگیهایش ترکش کرده بودم. نگاهی به وضعیت اتاق انداختم و خدا را شکر کردم که امیریزدان دعوت مادر را رد کرد. شنل را از تنم خارج کردم و به دنبال آن پتو را روی زمین انداختم. حالا من مانده بودم و همان لباس خواب ساتن آبی که تمام آن دو ساعت که در هتل بودیم بزرگترین دغدغهام بود. چند تقه به در خورد و به دنبالش مادرم وارد اتاق شد. از وضعیتی که داشتم در مقابلش احساس شرمندگی میکردم، اما آنقدر سریع و دستپاچه آمد که نتوانستم هیچ واکنشی نشان دهم. بغضکرده سمتم آمد و همانطور که دستان تپل و گوشتیاش را دورم حلقه میکرد، گفت:
- زبونم لال گفتم از دست دادمت. وقتی گیسو عکسهای آتیشسوزی رو از تو گوشی نشونم داد، شما هم به تلفن جواب نمیدادین، گفتم دیگه...
گریه مجال ادامهی حرف را از او گرفت و من از خودم متنفر شدم که چرا به عمد جواب تلفنش را نداده بودم. حتماً باید اتفاق بدی میافتاد تا بعد از سالها آغوشش را نثارم میکرد؟ چرا گمان میکرد اگر محبت خرجم کند از حرمتش کم میشود؟
در پاسخش سر تکان دادم و او بعد از مکثی کوتاه و نفسی عمیق، رفت و در را پشتسرش بست. من ماندم و حسرت آغوش شوهری که حتی اگر این حادثه هم اتفاق نمیافتاد، باز بر دلم میماند.من عاشقانههای گیسو و سهیل را دیده بودم. رنگ و جنس نگاهشان بههم حرف دلشان را فریاد میزد. عشق از سهیل بدعنق و اخموی دوران مجردی آدم متفاوتی ساخته بود. امیریزدان، خوشاخلاق و مهربان بود، اما نگاه و رفتارش فقط محبت داشت و خالی از عشق بود.تلخندی زدم و شانه بالا انداختم. کاری از من برنمیآمد. باید صبوری میکردم تا زمان همهچیز را حل کند.برای تعویض لباس به اتاقم در طبقهی بالای عمارت پدری رفتم که صبح همان روز با تمام بههم ریختگیهایش ترکش کرده بودم. نگاهی به وضعیت اتاق انداختم و خدا را شکر کردم که امیریزدان دعوت مادر را رد کرد. شنل را از تنم خارج کردم و به دنبال آن پتو را روی زمین انداختم. حالا من مانده بودم و همان لباس خواب ساتن آبی که تمام آن دو ساعت که در هتل بودیم بزرگترین دغدغهام بود. چند تقه به در خورد و به دنبالش مادرم وارد اتاق شد. از وضعیتی که داشتم در مقابلش احساس شرمندگی میکردم، اما آنقدر سریع و دستپاچه آمد که نتوانستم هیچ واکنشی نشان دهم. بغضکرده سمتم آمد و همانطور که دستان تپل و گوشتیاش را دورم حلقه میکرد، گفت:
- زبونم لال گفتم از دست دادمت. وقتی گیسو عکسهای آتیشسوزی رو از تو گوشی نشونم داد، شما هم به تلفن جواب نمیدادین، گفتم دیگه...
گریه مجال ادامهی حرف را از او گرفت و من از خودم متنفر شدم که چرا به عمد جواب تلفنش را نداده بودم. حتماً باید اتفاق بدی میافتاد تا بعد از سالها آغوشش را نثارم میکرد؟ چرا گمان میکرد اگر محبت خرجم کند از حرمتش کم میشود؟
۲۰۵
۶:۱۰
#آستیگمات پارت شصتودو#آزاده_عزیزان
مادرانههایش فقط در کودکی نصیبم شده بود و بعد از اینکه به بلوغ رسیدم و استخوان ترکاندم، فقط در روزهای بیماری دست نوازشی بر سرم یا بوسهای روی پیشانی سهمم بود. پدر که همین را هم از من دریغ میکرد. تفکر بسته و رفتار سرد و خشک آنها باعث شده بود که تمام بیتوجهیها و سردی امیریزدان برایم عادی باشد و اندک توجه و مهربانیاش دلم را بلرزاند.من، دختری بودم پر از خلاهای معنوی و روحی که در هیچکدام از لحظات سرنوشتساز زندگیاش اجازه نداشت خودش تصمیم بگیرد. ازدواجم هم که نقطهی عطف بیاختیاریام بود. من اختیار خودم را هم نداشتم و باید چشموگوشبسته اطاعت میکردم. من یاد نگرفته بودم بایستم و خواستههایم را بگویم و روی آنها پافشاری کنم. چه فایده از افسوس خوردن وقتی که راه برگشتی وجود نداشت؟ این مسیر باید تا انتها طی میشد.دستم را نوازشوار پشت مادرم بالا و پایین کردم و با لحنی که به سختی آرامش در آن میریختم، گفتم:
- آروم باش مامان! خوشبختانه امیریزدان زود متوجه آتیشسوزی شد و ما سریع از هتل خارج شدیم.
دستش را گرفتم، روی تخت نشاندمش و با ترسی که هنوز در جانم بود، ادامه دادم:
- نمیدونی چه خبر بود! از هر طرف دود و آتیش بود. نفسم بالا نمیاومد. امیریزدان دستم رو گرفته بود و همینطور دنبال خودش میکشید. اگه اون نبود که من تا به خودم میومدم با همون هتل خاکستر میشدم.
دستش آرام نشست روی دهانم و اخم کرده گفت:
- خدا نکنه دخترجان! نگو! ترس منم از همین بود. گفتم نکنه دوباره دست و پات قفل بشه و نتونی حرکت کنی. خدا امیریزدان رو حفظ کنه که حواسش بهت بود.
در سکوت به مادرم نگاه میکردم. میدانست که من وقت شوکه شدن اعصاب بدنم از کار میافتد؟ پس آنقدرها هم که فکر میکردم از من غافل نبود!
مادرانههایش فقط در کودکی نصیبم شده بود و بعد از اینکه به بلوغ رسیدم و استخوان ترکاندم، فقط در روزهای بیماری دست نوازشی بر سرم یا بوسهای روی پیشانی سهمم بود. پدر که همین را هم از من دریغ میکرد. تفکر بسته و رفتار سرد و خشک آنها باعث شده بود که تمام بیتوجهیها و سردی امیریزدان برایم عادی باشد و اندک توجه و مهربانیاش دلم را بلرزاند.من، دختری بودم پر از خلاهای معنوی و روحی که در هیچکدام از لحظات سرنوشتساز زندگیاش اجازه نداشت خودش تصمیم بگیرد. ازدواجم هم که نقطهی عطف بیاختیاریام بود. من اختیار خودم را هم نداشتم و باید چشموگوشبسته اطاعت میکردم. من یاد نگرفته بودم بایستم و خواستههایم را بگویم و روی آنها پافشاری کنم. چه فایده از افسوس خوردن وقتی که راه برگشتی وجود نداشت؟ این مسیر باید تا انتها طی میشد.دستم را نوازشوار پشت مادرم بالا و پایین کردم و با لحنی که به سختی آرامش در آن میریختم، گفتم:
- آروم باش مامان! خوشبختانه امیریزدان زود متوجه آتیشسوزی شد و ما سریع از هتل خارج شدیم.
دستش را گرفتم، روی تخت نشاندمش و با ترسی که هنوز در جانم بود، ادامه دادم:
- نمیدونی چه خبر بود! از هر طرف دود و آتیش بود. نفسم بالا نمیاومد. امیریزدان دستم رو گرفته بود و همینطور دنبال خودش میکشید. اگه اون نبود که من تا به خودم میومدم با همون هتل خاکستر میشدم.
دستش آرام نشست روی دهانم و اخم کرده گفت:
- خدا نکنه دخترجان! نگو! ترس منم از همین بود. گفتم نکنه دوباره دست و پات قفل بشه و نتونی حرکت کنی. خدا امیریزدان رو حفظ کنه که حواسش بهت بود.
در سکوت به مادرم نگاه میکردم. میدانست که من وقت شوکه شدن اعصاب بدنم از کار میافتد؟ پس آنقدرها هم که فکر میکردم از من غافل نبود!
۲۱۰
۶:۱۱
#آستیگمات پارت شصتوسه#آزاده_عزیزان
دست نوازشش را اول به صورتم و بعد به دست لختم کشید و با لبخند روی لبش گفت:
- مار ته بلورِ تنِ ره بمیره(مادر برای تن عین بلورت بمیره)
خجالتزده سرم را پایین انداختم.
- ببخشید! یهو اومدین تو اتاق، نتونستم چیزی بپوشم.
صورتم را با دستانش قاب کرد و با لبخند بوسهای روی پیشانیام گذاشت.
ـ برو یه دوش بگیر، بیا پایین، حاج بابا هم دیگه پیداش میشه.
و حینی که برای بیرون رفتن از اتاق، سمت در میرفت، زمزمهکنان گفت:
- خدا بهخیر بگذرونه. این چه نصیب و قسمتی بود؟ چرا امشب آخه؟
مادر رفت و من به این فکر کردم که پدر حتماً ماجرای آتشسوزی را شنیده اما حتی یک تماس هم نگرفته که حالم را بپرسد.آنقدر زیر دوش آب گرم ماندم که پوستم قرمز شد و کرختی عجیبی وجودم را پر کرد. خسته بودم. روز شلوغ و پرحادثهای را از سر گذرانده بودم و حالا فقط دلم یک خواب راحت میخواست. موهایم را خشک میکردم که صدای زنگ موبایل بلند شد و دیدن نام امیریزدان دلم را زیر و رو کرد؛ حسی که از آن حالم بههم میخورد. هرچه به دلم نهیب میزدم که این رابطهی عاریهای به تپیدنهای وقت و بیوقت تو نیازی ندارد، حرف سرش نمیشد. گوشی را با دستی لرزان برداشتم و ارتباط را وصل کردم.
- سلام خانوم! خوبی؟ بهتری؟
لعنت به لحن آرامَش که گرما به جانم میریخت! با لحن سردی که به کمکش میتوانستم احساساتم را پنهان کنم، پاسخ دادم:
- خوبم، ممنون! خودت خوبی؟
دست نوازشش را اول به صورتم و بعد به دست لختم کشید و با لبخند روی لبش گفت:
- مار ته بلورِ تنِ ره بمیره(مادر برای تن عین بلورت بمیره)
خجالتزده سرم را پایین انداختم.
- ببخشید! یهو اومدین تو اتاق، نتونستم چیزی بپوشم.
صورتم را با دستانش قاب کرد و با لبخند بوسهای روی پیشانیام گذاشت.
ـ برو یه دوش بگیر، بیا پایین، حاج بابا هم دیگه پیداش میشه.
و حینی که برای بیرون رفتن از اتاق، سمت در میرفت، زمزمهکنان گفت:
- خدا بهخیر بگذرونه. این چه نصیب و قسمتی بود؟ چرا امشب آخه؟
مادر رفت و من به این فکر کردم که پدر حتماً ماجرای آتشسوزی را شنیده اما حتی یک تماس هم نگرفته که حالم را بپرسد.آنقدر زیر دوش آب گرم ماندم که پوستم قرمز شد و کرختی عجیبی وجودم را پر کرد. خسته بودم. روز شلوغ و پرحادثهای را از سر گذرانده بودم و حالا فقط دلم یک خواب راحت میخواست. موهایم را خشک میکردم که صدای زنگ موبایل بلند شد و دیدن نام امیریزدان دلم را زیر و رو کرد؛ حسی که از آن حالم بههم میخورد. هرچه به دلم نهیب میزدم که این رابطهی عاریهای به تپیدنهای وقت و بیوقت تو نیازی ندارد، حرف سرش نمیشد. گوشی را با دستی لرزان برداشتم و ارتباط را وصل کردم.
- سلام خانوم! خوبی؟ بهتری؟
لعنت به لحن آرامَش که گرما به جانم میریخت! با لحن سردی که به کمکش میتوانستم احساساتم را پنهان کنم، پاسخ دادم:
- خوبم، ممنون! خودت خوبی؟
۱۱۹
۶:۲۰
#آستیگمات پارت شصتوچهار#آزاده_عزیزان
یکه خورد. مکث کوتاهی کرد و اینبار لحنش جدی شد.
- منم خوبم. زنگ زدم بگم حاجخانوم گفت که مراسم فردا رو نمیشه کنسل کرد، چون یهسری فامیل از راه دور اومدن و باید برگردن. حالا قسمت این بوده که شب زفاف ما به یه وقت مبارک دیگه موکول بشه.
ناخواسته لب گزیدم و تمام تنم داغ شد. شک نداشتم بهعمد آنقدر واضح و موکدانه دربارهی این شب لعنتی حرف میزد تا تلافی لحن سردم را بکند. سکوتم را که دید، خندهی بلندی سر داد و به دنبالش گفت:
- برو یه دوش بگیر، بخواب. فردا صحبت میکنیم. چیزی لازم نداری؟
خیلی خوب میشد که من هم مثل او بیحیا بودم و میتوانستم بگویم:
«آغوشت را نیاز دارم، بیشتر از آن دستان مردانهات را که مرا دربرگیرند، نه چیزی فراتر از این...»، اما با آهی که از عمق جانم بیرون آمد، گفتم:
- ممنونم. شبت بهشت!
با لحنی اغواگرانه گفت:
- امشب باید کنار تو بهشت میشد که نشد. خوب بخوابی عروس زیبا!...
و تماس را قطع کرد. لبم از شوق کلماتی که بر زبان آورد به خنده باز شد و در کنارش حسرتی به جانم خلید. نگفت عروس زیبای من، چون مرا متعلق به خودش نمیدانست. من هم باید تلاش میکردم به دلم بفهمانم که امیریزدان فقط یک اسم در شناسنامه است؛ همین!
یکه خورد. مکث کوتاهی کرد و اینبار لحنش جدی شد.
- منم خوبم. زنگ زدم بگم حاجخانوم گفت که مراسم فردا رو نمیشه کنسل کرد، چون یهسری فامیل از راه دور اومدن و باید برگردن. حالا قسمت این بوده که شب زفاف ما به یه وقت مبارک دیگه موکول بشه.
ناخواسته لب گزیدم و تمام تنم داغ شد. شک نداشتم بهعمد آنقدر واضح و موکدانه دربارهی این شب لعنتی حرف میزد تا تلافی لحن سردم را بکند. سکوتم را که دید، خندهی بلندی سر داد و به دنبالش گفت:
- برو یه دوش بگیر، بخواب. فردا صحبت میکنیم. چیزی لازم نداری؟
خیلی خوب میشد که من هم مثل او بیحیا بودم و میتوانستم بگویم:
«آغوشت را نیاز دارم، بیشتر از آن دستان مردانهات را که مرا دربرگیرند، نه چیزی فراتر از این...»، اما با آهی که از عمق جانم بیرون آمد، گفتم:
- ممنونم. شبت بهشت!
با لحنی اغواگرانه گفت:
- امشب باید کنار تو بهشت میشد که نشد. خوب بخوابی عروس زیبا!...
و تماس را قطع کرد. لبم از شوق کلماتی که بر زبان آورد به خنده باز شد و در کنارش حسرتی به جانم خلید. نگفت عروس زیبای من، چون مرا متعلق به خودش نمیدانست. من هم باید تلاش میکردم به دلم بفهمانم که امیریزدان فقط یک اسم در شناسنامه است؛ همین!
۱۲۰
۶:۲۱
#آستیگمات پارت شصتوپنج#آزاده_عزیزان *زن درون آینه را نمیشناختم. این چهرهی تکیده با پنجهکلاغیهای دور چشم متعلق به یک زن بیستویک ساله نبود. کهنسالی درونم به بیرونم هم رخنه کرده بود و بیشتر خودنمایی میکرد. زخم ناسوری که در قلبم بود، هی داشت عمیقتر میشد و دردش جانم را میگرفت. این روزها هیچکس مثل من معنی «دست خودم نیست» را نمیفهمید. دست خودم نبود که آشفته بودم؛ که سرگردان بودم؛ که بیجان بودم؛ که بیانگیزه بودم... یک کلام! دست خودم نبود که در اوج ناامیدی از زمین و زمان بریده بودم. خاله برای بار چندم در ماههای بارداریام برایم آش ترش پخت، (آش محلی که به رسم گیلانیها برای زنان باردار میپزند) اما اضطراب دادگاه فردا قفل محکمی بر معدهام زده بود. احساس میکردم حتی اگر یک قاشق از آن را به دهان ببرم، درجا بالا خواهم آورد. سوگل و کیان با اشتها میخوردند. کیان مدام سربهسرم میگذاشت و شوخی میکرد. میدانستم در تلاش است که حالوهوای مرا عوض کند، وگرنه در نگرانی دستکمی از من نداشت. رفاقت او و پارسا خیلی عمیق بود و هرکدام داشتیم یکجور میسوختیم، اما او قدرت داشت و برای خودش نقاب میساخت، من ضعیف بودم و حال زارم را نمیتوانستم پنهان کنم. درواقع آنقدر در سالهایی که گذشت، قوی بودم که دیگر از این قوی بودن خسته شده بودم و ترجیح میدادم گوشهای بنشینم و زار بزنم.کیانا و خاله کیوانه در آشپزخانه مشغول صحبت بودند و من داشتم از این حجم تنهایی دق میکردم. این حضورهای فیزیکی و لبخندهای مصنوعیشان که سعی میکردند امید را به من تزریق کنند، بیشتر حالم را بد میکرد و حس تنهایی به من میداد. کاش نگاهشان این اندازه رنگ ترحم نداشت!
۴۱
۶:۲۳
#آستیگمات پارت شصتوشش#آزاده_عزیزان
- زیاد فکر نکن؛ یا خودش میاد یا خبرش!
تکانی خوردم و کوسن کنار دستم را پرت کردم سمت کیان که در هر شرایطی لودگیاش به راه بود. سوگل چشمغرهای نثارش کرد و حینی که ظرفهای خالی آش را از روی میز جمع میکرد گفت:
- شرمنده سهاجون! خودت کیان رو بهتر میشناسی. میخواد جو رو عوض کنه، اما متاسفانه راهش رو بلد نیست...
کیان از گوشهی چشم نگاهی به همسرش کرد که با دستمال دور لبش را پاک میکرد و با لحنی خونسرد گفت:
- من بلد نیستم؟ من این قدرت رو دارم که آبوهوا رو عوض کنم، جو که جای خودش رو داره... درضمن، شما خانوما عادت دارین ذکر مصیبت قبل عزا بخونین.
نباید عصبی میشدم. دکتر تاکید کرده بود در این ماههای آخر برای پسرکم اصلاً خوب نیست. نفس عمیقی کشیدم و تا خواستم دهان باز کنم، بغض نشست در گلویم و چشمانم کاسهی اشک شدند. شانس آوردم کیانا توی هال نبود و قیافهام را نمیدید، والا سرم غر میزد که آخرش غمباد میگیرم، بس که بغض میکنم. نمیدانم چه شد که از دهانم پرید:
- دلم براش تنگ شده!
سوگل با ظرفهایی که در دست داشت، همانجا خشک شد، سر کیان پایین افتاد و صدای شکستن چیزی از آشپزخانه آمد.
- زیاد فکر نکن؛ یا خودش میاد یا خبرش!
تکانی خوردم و کوسن کنار دستم را پرت کردم سمت کیان که در هر شرایطی لودگیاش به راه بود. سوگل چشمغرهای نثارش کرد و حینی که ظرفهای خالی آش را از روی میز جمع میکرد گفت:
- شرمنده سهاجون! خودت کیان رو بهتر میشناسی. میخواد جو رو عوض کنه، اما متاسفانه راهش رو بلد نیست...
کیان از گوشهی چشم نگاهی به همسرش کرد که با دستمال دور لبش را پاک میکرد و با لحنی خونسرد گفت:
- من بلد نیستم؟ من این قدرت رو دارم که آبوهوا رو عوض کنم، جو که جای خودش رو داره... درضمن، شما خانوما عادت دارین ذکر مصیبت قبل عزا بخونین.
نباید عصبی میشدم. دکتر تاکید کرده بود در این ماههای آخر برای پسرکم اصلاً خوب نیست. نفس عمیقی کشیدم و تا خواستم دهان باز کنم، بغض نشست در گلویم و چشمانم کاسهی اشک شدند. شانس آوردم کیانا توی هال نبود و قیافهام را نمیدید، والا سرم غر میزد که آخرش غمباد میگیرم، بس که بغض میکنم. نمیدانم چه شد که از دهانم پرید:
- دلم براش تنگ شده!
سوگل با ظرفهایی که در دست داشت، همانجا خشک شد، سر کیان پایین افتاد و صدای شکستن چیزی از آشپزخانه آمد.
۴۰
۶:۲۳
💔آستیگمات/ آزاده عزیزان🪷
#آستیگمات پارت شصتوپنج #آزاده_عزیزان * زن درون آینه را نمیشناختم. این چهرهی تکیده با پنجهکلاغیهای دور چشم متعلق به یک زن بیستویک ساله نبود. کهنسالی درونم به بیرونم هم رخنه کرده بود و بیشتر خودنمایی میکرد. زخم ناسوری که در قلبم بود، هی داشت عمیقتر میشد و دردش جانم را میگرفت. این روزها هیچکس مثل من معنی «دست خودم نیست» را نمیفهمید. دست خودم نبود که آشفته بودم؛ که سرگردان بودم؛ که بیجان بودم؛ که بیانگیزه بودم... یک کلام! دست خودم نبود که در اوج ناامیدی از زمین و زمان بریده بودم. خاله برای بار چندم در ماههای بارداریام برایم آش ترش پخت، (آش محلی که به رسم گیلانیها برای زنان باردار میپزند) اما اضطراب دادگاه فردا قفل محکمی بر معدهام زده بود. احساس میکردم حتی اگر یک قاشق از آن را به دهان ببرم، درجا بالا خواهم آورد. سوگل و کیان با اشتها میخوردند. کیان مدام سربهسرم میگذاشت و شوخی میکرد. میدانستم در تلاش است که حالوهوای مرا عوض کند، وگرنه در نگرانی دستکمی از من نداشت. رفاقت او و پارسا خیلی عمیق بود و هرکدام داشتیم یکجور میسوختیم، اما او قدرت داشت و برای خودش نقاب میساخت، من ضعیف بودم و حال زارم را نمیتوانستم پنهان کنم. درواقع آنقدر در سالهایی که گذشت، قوی بودم که دیگر از این قوی بودن خسته شده بودم و ترجیح میدادم گوشهای بنشینم و زار بزنم. کیانا و خاله کیوانه در آشپزخانه مشغول صحبت بودند و من داشتم از این حجم تنهایی دق میکردم. این حضورهای فیزیکی و لبخندهای مصنوعیشان که سعی میکردند امید را به من تزریق کنند، بیشتر حالم را بد میکرد و حس تنهایی به من میداد. کاش نگاهشان این اندازه رنگ ترحم نداشت!
درود و ارادت همراهان عزیزم
پارتهای امروز، اول مرداد تقدیم به نگاه ارزشمندتون
۴۰
۶:۲۴
طوفانخان یک مافیای مهارنشدنی با آتیش تند و پرصلابت، یعنی کاملاً برازندهی اسمش، طوفان! بهخاطر پروندهای که مدتهاست دنبالشه به لیلی، دخترِ سرهنگ معین نزدیک میشه تا لیلی رو عاشق خودش کنه و به مقصدش برسه… اداهاشو در میاره… لیلی هم عاشقش میشه… اما دل خودش چی؟ کدوم مردی میتونه این حجم زنانگی و ناز و زیبایی رو ببینه و… غیرتش اجازهی از دستدادنش رو بده؟
(گندهلاتی که ناز یه دختر ریزهمیزه رو میکشه موردعلااااقهمه
)ble.ir/join/97rRyauL1V
۱۹
۲۰:۳۹
بازارسال شده از برکه ویراستار
سورمهسنگ #عاطفه_منجزی -میدونه! میدونه دوستش دارم، اصلاً از همون وقتی که دستم براش رو شد، یه پاشای دیگه مقابلم جون گرفت! حالام بازیم گرفته تا فرصت دستش بیفته نشونم بده بلده چه طور به مگسای مزاحمی مثل من کیش بده! نمیذارم لهام کنی پاشا!... مگه یادم میره چه طور چشماتو با بدجنسی میخ صورتم کردی و بهم گفتی پرندهی ترسو... من ترسو نیستم!ساعدش را کنارکشید و اینبار صورتش پشت هر دو دستش پناه گرفت و صدای هق خفه اش بلند شد و باز زیر لبی ناله زد:- بیمعرفت، دلم واسه همین غد بازیات تنگ شده... برای همین به خود مطمئن بودنات... واسه اون نگاه کرکسی جسور و مچ گیرت... آخه کجا از دستت فرار کنم که اون نگاه لعنتیت دنبال نباشه؟... داره بارون میآد و تو نیستی پاشا... اما حتی اگه بمیرمم جواب تلفنتو نمیدم... بیخدافظی برو... طاقت ندارم...ble.ir/join/3zX5qJxbkp
۱
۲۰:۴۰