لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل اَزونِویسا
۶۱ عضو

اَزونِویس

اینجا بناست از او نویس باشم، تا اینکه خودنویس باشم.

لینک برای ارسال شعر های پیشنهادی:ble.ir/SendHarfBot?start=16a03de353aac7
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲ شهریور
نشنیده‌ام که ماهی، بر سر نَهَد کُلاهییا سرو با جوانان، هرگز رَوَد به راهی
سروِ بلندِ بُستان، با این همه لطافت
هر روزش از گریبان، سر بَرنَکرد ماهی

گر من سخن نگویم، در حسنِ اعتدالت
بالات خود بگوید، زین راست‌تر گواهی

روزی چو پادشاهان، خواهم که برنشینیتا بشنوی ز هر سو، فریادِ دادخواهی
با لشکرت چه حاجت، رفتن به جنگِ دشمن؟
تو خود به چشم و ابرو، بر هم زنی سپاهی

خیلی نیازمندان، بر راهت ایستادهگر می‌کنی به رحمت، در کُشتگان نگاهی
ایمن مَشو که روی‌ات، آیینه‌ای‌ست روشنتا کی چُنین بماند، وز هر کناره آهی؟
گویی چه جرم دیدی، تا دشمنم گرفتی؟خود را نمی‌شناسم، جز دوستی گناهی
ای ماهِ سرو قامت! شکرانهٔ سلامت
از حالِ زیردستان، می‌پرس گاه گاهی

شیری در این قَضیَّت، کهتر شده ز موری
کوهی در این ترازو، کم‌تر شده ز کاهی

ترسم چو بازگردی از دست رفته باشم
وز رُستَنی نبینی، بر گورِ من گیاهی

سعدی به هر چه آید، گردن بنه که شایدپیشِ که داد خواهی، از دستِ پادشاهی؟
سعدی
#شعر
undefined۱

۳۲

۱۱:۵۱

۳ شهریور
اَزونِویس
هر که سودای تو دارد، چه غم از هر که جهانش؟ نگران تو، چه اندیشه و بیم از دگرانش؟ آن پی مهر تو گیرد، که نگیرد پی خویشش وان سر وصل تو دارد، که ندارد غم جانش هر که از یار، تحمل نکند، یار مگویش وان که در عشق، ملامت نکشد، مرد مخوانش چون دل از دست به در شد، مثَل کُرهٔ توسن نتوان باز گرفتن، به همه شهر عنانش به جفایی و قفایی، نرود عاشق صادق مژه بر هم نزند، گر بزنی تیر و سنانش خفته خاک لحد را، که تو ناگه به سَر آیی عجب ار باز نیاید، به تن مرده‌روانش شرم دارد چمن از قامت زیبای بلندت که همه عمر نبوده‌ست چنین سروِ روانش گفتم «از ورطه عشقت، به صبوری به درآیم» باز می‌بینم و دریا، نه پدید است کرانش عهد ما با تو نه عهدی، که تغیّر بپذیرد بوستانی‌ست که هرگز نزند باد خزانش چه گنه کردم و دیدی، که تعلق ببریدی؟ بنده بی‌جرم و خطایی، نه صواب است، مرانش نرسد ناله سعدی، به کسی در همه عالم که نه تصدیق کند، کز سر دردی‌ست فغانش گر فلاطون به حکیمی، مرض عشق بپوشد عاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش سعدی #شعر
هر که سودای تو دارد، چه غم از هر که جهانش؟نگران تو، چه اندیشه و بیم از دگرانش؟
#موقت

۲۷

۱:۳۹

اَزونِویس
هر که سودای تو دارد، چه غم از هر که جهانش؟ نگران تو، چه اندیشه و بیم از دگرانش؟ آن پی مهر تو گیرد، که نگیرد پی خویشش وان سر وصل تو دارد، که ندارد غم جانش هر که از یار، تحمل نکند، یار مگویش وان که در عشق، ملامت نکشد، مرد مخوانش چون دل از دست به در شد، مثَل کُرهٔ توسن نتوان باز گرفتن، به همه شهر عنانش به جفایی و قفایی، نرود عاشق صادق مژه بر هم نزند، گر بزنی تیر و سنانش خفته خاک لحد را، که تو ناگه به سَر آیی عجب ار باز نیاید، به تن مرده‌روانش شرم دارد چمن از قامت زیبای بلندت که همه عمر نبوده‌ست چنین سروِ روانش گفتم «از ورطه عشقت، به صبوری به درآیم» باز می‌بینم و دریا، نه پدید است کرانش عهد ما با تو نه عهدی، که تغیّر بپذیرد بوستانی‌ست که هرگز نزند باد خزانش چه گنه کردم و دیدی، که تعلق ببریدی؟ بنده بی‌جرم و خطایی، نه صواب است، مرانش نرسد ناله سعدی، به کسی در همه عالم که نه تصدیق کند، کز سر دردی‌ست فغانش گر فلاطون به حکیمی، مرض عشق بپوشد عاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش سعدی #شعر
هر که از یار، تحمل نکند، یار مگویشوان که در عشق، ملامت نکشد، مرد مخوانش
#موقت

۳۱

۱:۴۰

از دو عالم دردت ای دلدار بس باشد مراکافر عشقم اگر غیر تو کس باشد مرا
با تو باشم وسعت دل بگذرد از عرش همبی تو باشم هر دو عالم یک قفس باشد مرا
من نمیدانم چسان جانم فداخواهد شدن
این قدر دانم نگاهی از تو بس باشد مرا

عمر خواهم پایدار و جان شیرین بیشمار
بر تو می افشانده باشم تا نفس باشد مرا

هر کسی دارد هوس چیزی نخواهم من جز آنک
سرنهم در پای جانان این هوس باشد مرا

توتیای دیدهٔ گریان کنم تا بینمش
گر بخاک پای جانان دست رس باشد مرا

جهد کن تا کام من شیرین شود از شهد وصلفیض تا کس دست بر سر چون مگس باشد مرا
فیض کاشانی
#شعر
undefined۱

۳۶

۱۲:۳۲

۴ شهریور
آن که از سُنبُلِ او، غالیه تابی داردباز با دلشدگان ناز و عِتابی دارد
از سَرِ کُشتهٔ خود می‌گذری همچون باد
چه توان کرد؟ که عمر است و شتابی دارد

ماهِ خورشید نُمایَش ز پسِ پردهٔ زلف
آفتابیست که در پیش سَحابی دارد

چشمِ من کرد به هر گوشه روان سیلِ سرشک
تا سَهی سَروِ تو را تازه‌تر آبی دارد

غمزهٔ شوخِ تو خونم به خطا می‌ریزد
فرصتش باد که خوش فکر صوابی دارد

آب حَیوان اگر این است که دارد لبِ دوستروشن است این که خِضِر بهره سرابی دارد
چشمِ مخمورِ تو دارد ز دلم قصدِ جگرتُرک مست است مگر میلِ کبابی دارد
جانِ بیمارِ مرا نیست ز تو روی سؤال
ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد

کِی کُنَد سویِ دلِ خستهٔ حافظ نظریچشمِ مستش که به هر گوشه خرابی دارد
حافظ
سحاب: ابر - سرشک: اشک - سهی: راست قامت - غمزه: چشمک، پلک زدن - صواب: درست، سزاوار - آب حیوان: آب حیات - خضر: حضرت خضر پیامبر
#شعر

۲۸

۱۲:۴۹

۵ شهریور
ندارد خواب چشم عاشق دیوانه در شب‌هانمی‌افتد ز جوش خویشتن میخانه در شب‌ها
به غفلت مگذران چون شمع شب را از سیه‌کاری
که دل روشن شود از گریه مستانه در شب‌ها

ازان هردم بود جایی درین ظلمت‌سرا سالک
که گردد خواب تلخ از بستر بیگانه در شب‌ها

ندارد خلق، با هرکس سیه شد روز او، کاریز سنگ کودکان ایمن بود دیوانه در شب‌ها
ز حرف پوچ دل‌های سیه را نیست پروایی
که خواب‌آلودگان را خوش بود افسانه در شب‌ها

گوارا می‌شود روز سیاه از آتشین‌رویان
که رقص شادمانی می‌کند پروانه در شب‌ها

نگردد خواب گرد دیده خونبار عاشق را
که از می گرم گردد دیده پیمانه در شب‌ها

ز روی انجم از شب‌زنده‌داری نور می‌باردتو هم چون شمع، قدی راست کن مردانه در شب‌ها
پریشان می‌کنی جمعیت شب‌زنده‌داران را
به زلف خود مکش ای عنبرین‌مو، شانه در شب‌ها

ندارم خلوتی تا می‌کشم تنها، خوشا زاهدکه از محراب دارد گوشه‌ای رندانه در شب‌ها
ره خوابیده هیهات است بی‌شبگیر طی گرددبه مهد خواب شیرین تن مده طفلانه در شب‌ها
ندارد خواب با پای نگارآلود، بوی گل
به گرد باغ سیری کن سبک‌روحانه در شب‌ها

دل افگار ما را نیست غیر از داغ، دلسوزیز چشم جغد دارد روشنی ویرانه در شب‌ها
مبادا آه کم فرصت به دامانت درآویزدز خلوت برمیا زنهار بی‌باکانه در شب‌ها
رفیقان موافق می‌برند از دل سیاهی راحریفی نیست به از شیشه و پیمانه در شب‌ها
مکن پهلو به بستر آشنا صائب چو بی‌دردان
سری چون غنچه بر زانو بنه رندانه در شب‌ها

صائب تبریزی
#شعر
undefined۱

۲۱

۱۴:۰۲

گفتمش: در عینِ وصل‌، این نالِه و فریاد چیست؟گفت ما را جلوه‌ی معشوق در این کار داشت
#موقت
undefined۱

۲۱

۱۹:۲۴

۶ شهریور
افسوس بر آن دیده که روی تو ندیده‌ست
یا دیده و بعد از تو به رویی نِگریده‌ست

گر مدعیان نقش ببینند پری رادانند که دیوانه چرا جامه دریده‌ست
آن کیست که پیرامُن خورشید جمالشاز مشک سیه دایرهٔ نیمه کشیده‌ست
ای عاقل اگر پای به سنگیت برآید
فرهاد بدانی که چرا سنگ بریده‌ست

رحمت نکند بر دل بیچاره فرهاد
آنکس که سخن گفتن شیرین نشنیده‌ست

از دست کمان مهرهٔ ابروی تو در شهردل نیست که در بر چو کبوتر نتپیده‌ست
در وهم نیاید که چه مطبوع درختیپیداست که هرگز کس از این میوه نچیده‌ست
سر قلم قدرت بی چون الهی
در روی تو چون روی در آیینه پدید است

ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا
حلوا به کسی ده که محبت نچشیده‌ست

با این همه باران بلا بر سر سعدینشگفت اگرش خانهٔ چشم آب چکیده‌ست
سعدی
پ.ن: افسوس بر آن دیده که روی تو ندیده...
#شعر
undefined۱

۲۴

۹:۳۶

۷ شهریور
ماه چنین کس ندید خوش‌سخن و کش‌خرامماه مبارک‌طلوع سرو قیامت‌قیام
سرو درآید ز پای گر تو بجنبی ز جای
ماه بیفتد به زیر گر تو برآیی به بام

تا دل از آن تو شد دیده فرو دوختمهر چه پسند شماست بر همه عالم حرام
گوش دلم بر در است تا چه بیاید خبر
چشم امیدم به راه تا که بیارد پیام

دعوت بی‌شمع را هیچ نباشد فروغمجلس بی‌دوست را هیچ نباشد نظام
در همه عمرم شبی بی‌خبر از در درآی
تا شب درویش را صبح برآید به شام

بار غمت می‌کشم وز همه عالم خوشمگر نکند التفات یا نکند احترام
رای خداوند راست حاکم و فرمانرواستگر بکشد بنده‌ایم ور بنوازد غلام
ای که ملامت کنی عارف دیوانه را
شاهد ما حاضر است گر تو ندانی کدام

گو به سلام من آی با همه تندی و جور
وز من بی‌دل ستان جان به جواب سلام

سعدی اگر طالبی راه رو و رنج بر
یا برسد جان به حلق یا برسد دل به کام

سعدی
#شعر
undefined۱
undefined۱

۱۹

۱۰:۲۰

۸ شهریور
ستاره‌ای بدرخشید و ماهِ مجلس شددل رمیدهٔ ما را رفیق و مونس شد
نگارِ من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسأله‌آموزِ صد مُدَرِّس شد

به بویِ او دلِ بیمارِ عاشقان چو صبا
فدایِ عارضِ نسرین و چشمِ نرگس شد

به صدرِ مَصطَبه‌ام می‌نِشانَد اکنون دوستگدایِ شهر نِگَه کُن که میرِ مجلس شد
خیالِ آبِ خِضِر بست و جامِ اسکندربه جرعه‌نوشیِ سلطان ابوالفَوارِس شد
طرب‌سرایِ محبت کنون شود مَعمور
که طاقِ اَبرویِ یارِ مَنَش مهندس شد

لب از تَرَشُّحِ مِی پاک کن برایِ خدا
که خاطرم به هزاران گُنَه مُوَسوِس شد

کرشمهٔ تو شرابی به عاشقان پیمود
که عِلم بی‌خبر افتاد و عقل بی‌حس شد

چو زر عزیزِ وجود است نظمِ من، آریقبولِ دولتیان کیمیایِ این مس شد
ز راهِ میکده یاران عِنان بگردانیدچرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد
حافظ
عارض: چهره - مصطبه: جایگاه ویژه، میخانه - معمور: آباد، برپا - ابوالفوارس: کنیه چند تن است از شاهان و امیران .
#شعر

۱۲

۴:۳۳