نشنیدهام که ماهی، بر سر نَهَد کُلاهییا سرو با جوانان، هرگز رَوَد به راهی
سروِ بلندِ بُستان، با این همه لطافت
هر روزش از گریبان، سر بَرنَکرد ماهی
گر من سخن نگویم، در حسنِ اعتدالت
بالات خود بگوید، زین راستتر گواهی
روزی چو پادشاهان، خواهم که برنشینیتا بشنوی ز هر سو، فریادِ دادخواهی
با لشکرت چه حاجت، رفتن به جنگِ دشمن؟
تو خود به چشم و ابرو، بر هم زنی سپاهی
خیلی نیازمندان، بر راهت ایستادهگر میکنی به رحمت، در کُشتگان نگاهی
ایمن مَشو که رویات، آیینهایست روشنتا کی چُنین بماند، وز هر کناره آهی؟
گویی چه جرم دیدی، تا دشمنم گرفتی؟خود را نمیشناسم، جز دوستی گناهی
ای ماهِ سرو قامت! شکرانهٔ سلامت
از حالِ زیردستان، میپرس گاه گاهی
شیری در این قَضیَّت، کهتر شده ز موری
کوهی در این ترازو، کمتر شده ز کاهی
ترسم چو بازگردی از دست رفته باشم
وز رُستَنی نبینی، بر گورِ من گیاهی
سعدی به هر چه آید، گردن بنه که شایدپیشِ که داد خواهی، از دستِ پادشاهی؟
سعدی
#شعر
سروِ بلندِ بُستان، با این همه لطافت
هر روزش از گریبان، سر بَرنَکرد ماهی
گر من سخن نگویم، در حسنِ اعتدالت
بالات خود بگوید، زین راستتر گواهی
روزی چو پادشاهان، خواهم که برنشینیتا بشنوی ز هر سو، فریادِ دادخواهی
با لشکرت چه حاجت، رفتن به جنگِ دشمن؟
تو خود به چشم و ابرو، بر هم زنی سپاهی
خیلی نیازمندان، بر راهت ایستادهگر میکنی به رحمت، در کُشتگان نگاهی
ایمن مَشو که رویات، آیینهایست روشنتا کی چُنین بماند، وز هر کناره آهی؟
گویی چه جرم دیدی، تا دشمنم گرفتی؟خود را نمیشناسم، جز دوستی گناهی
ای ماهِ سرو قامت! شکرانهٔ سلامت
از حالِ زیردستان، میپرس گاه گاهی
شیری در این قَضیَّت، کهتر شده ز موری
کوهی در این ترازو، کمتر شده ز کاهی
ترسم چو بازگردی از دست رفته باشم
وز رُستَنی نبینی، بر گورِ من گیاهی
سعدی به هر چه آید، گردن بنه که شایدپیشِ که داد خواهی، از دستِ پادشاهی؟
سعدی
#شعر
۳۲
۱۱:۵۱
از دو عالم دردت ای دلدار بس باشد مراکافر عشقم اگر غیر تو کس باشد مرا
با تو باشم وسعت دل بگذرد از عرش همبی تو باشم هر دو عالم یک قفس باشد مرا
من نمیدانم چسان جانم فداخواهد شدن
این قدر دانم نگاهی از تو بس باشد مرا
عمر خواهم پایدار و جان شیرین بیشمار
بر تو می افشانده باشم تا نفس باشد مرا
هر کسی دارد هوس چیزی نخواهم من جز آنک
سرنهم در پای جانان این هوس باشد مرا
توتیای دیدهٔ گریان کنم تا بینمش
گر بخاک پای جانان دست رس باشد مرا
جهد کن تا کام من شیرین شود از شهد وصلفیض تا کس دست بر سر چون مگس باشد مرا
فیض کاشانی
#شعر
با تو باشم وسعت دل بگذرد از عرش همبی تو باشم هر دو عالم یک قفس باشد مرا
من نمیدانم چسان جانم فداخواهد شدن
این قدر دانم نگاهی از تو بس باشد مرا
عمر خواهم پایدار و جان شیرین بیشمار
بر تو می افشانده باشم تا نفس باشد مرا
هر کسی دارد هوس چیزی نخواهم من جز آنک
سرنهم در پای جانان این هوس باشد مرا
توتیای دیدهٔ گریان کنم تا بینمش
گر بخاک پای جانان دست رس باشد مرا
جهد کن تا کام من شیرین شود از شهد وصلفیض تا کس دست بر سر چون مگس باشد مرا
فیض کاشانی
#شعر
۳۶
۱۲:۳۲
آن که از سُنبُلِ او، غالیه تابی داردباز با دلشدگان ناز و عِتابی دارد
از سَرِ کُشتهٔ خود میگذری همچون باد
چه توان کرد؟ که عمر است و شتابی دارد
ماهِ خورشید نُمایَش ز پسِ پردهٔ زلف
آفتابیست که در پیش سَحابی دارد
چشمِ من کرد به هر گوشه روان سیلِ سرشک
تا سَهی سَروِ تو را تازهتر آبی دارد
غمزهٔ شوخِ تو خونم به خطا میریزد
فرصتش باد که خوش فکر صوابی دارد
آب حَیوان اگر این است که دارد لبِ دوستروشن است این که خِضِر بهره سرابی دارد
چشمِ مخمورِ تو دارد ز دلم قصدِ جگرتُرک مست است مگر میلِ کبابی دارد
جانِ بیمارِ مرا نیست ز تو روی سؤال
ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد
کِی کُنَد سویِ دلِ خستهٔ حافظ نظریچشمِ مستش که به هر گوشه خرابی دارد
حافظ
سحاب: ابر - سرشک: اشک - سهی: راست قامت - غمزه: چشمک، پلک زدن - صواب: درست، سزاوار - آب حیوان: آب حیات - خضر: حضرت خضر پیامبر
#شعر
از سَرِ کُشتهٔ خود میگذری همچون باد
چه توان کرد؟ که عمر است و شتابی دارد
ماهِ خورشید نُمایَش ز پسِ پردهٔ زلف
آفتابیست که در پیش سَحابی دارد
چشمِ من کرد به هر گوشه روان سیلِ سرشک
تا سَهی سَروِ تو را تازهتر آبی دارد
غمزهٔ شوخِ تو خونم به خطا میریزد
فرصتش باد که خوش فکر صوابی دارد
آب حَیوان اگر این است که دارد لبِ دوستروشن است این که خِضِر بهره سرابی دارد
چشمِ مخمورِ تو دارد ز دلم قصدِ جگرتُرک مست است مگر میلِ کبابی دارد
جانِ بیمارِ مرا نیست ز تو روی سؤال
ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد
کِی کُنَد سویِ دلِ خستهٔ حافظ نظریچشمِ مستش که به هر گوشه خرابی دارد
حافظ
سحاب: ابر - سرشک: اشک - سهی: راست قامت - غمزه: چشمک، پلک زدن - صواب: درست، سزاوار - آب حیوان: آب حیات - خضر: حضرت خضر پیامبر
#شعر
۲۸
۱۲:۴۹
ندارد خواب چشم عاشق دیوانه در شبهانمیافتد ز جوش خویشتن میخانه در شبها
به غفلت مگذران چون شمع شب را از سیهکاری
که دل روشن شود از گریه مستانه در شبها
ازان هردم بود جایی درین ظلمتسرا سالک
که گردد خواب تلخ از بستر بیگانه در شبها
ندارد خلق، با هرکس سیه شد روز او، کاریز سنگ کودکان ایمن بود دیوانه در شبها
ز حرف پوچ دلهای سیه را نیست پروایی
که خوابآلودگان را خوش بود افسانه در شبها
گوارا میشود روز سیاه از آتشینرویان
که رقص شادمانی میکند پروانه در شبها
نگردد خواب گرد دیده خونبار عاشق را
که از می گرم گردد دیده پیمانه در شبها
ز روی انجم از شبزندهداری نور میباردتو هم چون شمع، قدی راست کن مردانه در شبها
پریشان میکنی جمعیت شبزندهداران را
به زلف خود مکش ای عنبرینمو، شانه در شبها
ندارم خلوتی تا میکشم تنها، خوشا زاهدکه از محراب دارد گوشهای رندانه در شبها
ره خوابیده هیهات است بیشبگیر طی گرددبه مهد خواب شیرین تن مده طفلانه در شبها
ندارد خواب با پای نگارآلود، بوی گل
به گرد باغ سیری کن سبکروحانه در شبها
دل افگار ما را نیست غیر از داغ، دلسوزیز چشم جغد دارد روشنی ویرانه در شبها
مبادا آه کم فرصت به دامانت درآویزدز خلوت برمیا زنهار بیباکانه در شبها
رفیقان موافق میبرند از دل سیاهی راحریفی نیست به از شیشه و پیمانه در شبها
مکن پهلو به بستر آشنا صائب چو بیدردان
سری چون غنچه بر زانو بنه رندانه در شبها
صائب تبریزی
#شعر
به غفلت مگذران چون شمع شب را از سیهکاری
که دل روشن شود از گریه مستانه در شبها
ازان هردم بود جایی درین ظلمتسرا سالک
که گردد خواب تلخ از بستر بیگانه در شبها
ندارد خلق، با هرکس سیه شد روز او، کاریز سنگ کودکان ایمن بود دیوانه در شبها
ز حرف پوچ دلهای سیه را نیست پروایی
که خوابآلودگان را خوش بود افسانه در شبها
گوارا میشود روز سیاه از آتشینرویان
که رقص شادمانی میکند پروانه در شبها
نگردد خواب گرد دیده خونبار عاشق را
که از می گرم گردد دیده پیمانه در شبها
ز روی انجم از شبزندهداری نور میباردتو هم چون شمع، قدی راست کن مردانه در شبها
پریشان میکنی جمعیت شبزندهداران را
به زلف خود مکش ای عنبرینمو، شانه در شبها
ندارم خلوتی تا میکشم تنها، خوشا زاهدکه از محراب دارد گوشهای رندانه در شبها
ره خوابیده هیهات است بیشبگیر طی گرددبه مهد خواب شیرین تن مده طفلانه در شبها
ندارد خواب با پای نگارآلود، بوی گل
به گرد باغ سیری کن سبکروحانه در شبها
دل افگار ما را نیست غیر از داغ، دلسوزیز چشم جغد دارد روشنی ویرانه در شبها
مبادا آه کم فرصت به دامانت درآویزدز خلوت برمیا زنهار بیباکانه در شبها
رفیقان موافق میبرند از دل سیاهی راحریفی نیست به از شیشه و پیمانه در شبها
مکن پهلو به بستر آشنا صائب چو بیدردان
سری چون غنچه بر زانو بنه رندانه در شبها
صائب تبریزی
#شعر
۲۱
۱۴:۰۲
گفتمش: در عینِ وصل، این نالِه و فریاد چیست؟گفت ما را جلوهی معشوق در این کار داشت
#موقت
#موقت
۲۱
۱۹:۲۴
افسوس بر آن دیده که روی تو ندیدهست
یا دیده و بعد از تو به رویی نِگریدهست
گر مدعیان نقش ببینند پری رادانند که دیوانه چرا جامه دریدهست
آن کیست که پیرامُن خورشید جمالشاز مشک سیه دایرهٔ نیمه کشیدهست
ای عاقل اگر پای به سنگیت برآید
فرهاد بدانی که چرا سنگ بریدهست
رحمت نکند بر دل بیچاره فرهاد
آنکس که سخن گفتن شیرین نشنیدهست
از دست کمان مهرهٔ ابروی تو در شهردل نیست که در بر چو کبوتر نتپیدهست
در وهم نیاید که چه مطبوع درختیپیداست که هرگز کس از این میوه نچیدهست
سر قلم قدرت بی چون الهی
در روی تو چون روی در آیینه پدید است
ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا
حلوا به کسی ده که محبت نچشیدهست
با این همه باران بلا بر سر سعدینشگفت اگرش خانهٔ چشم آب چکیدهست
سعدی
پ.ن: افسوس بر آن دیده که روی تو ندیده...
#شعر
یا دیده و بعد از تو به رویی نِگریدهست
گر مدعیان نقش ببینند پری رادانند که دیوانه چرا جامه دریدهست
آن کیست که پیرامُن خورشید جمالشاز مشک سیه دایرهٔ نیمه کشیدهست
ای عاقل اگر پای به سنگیت برآید
فرهاد بدانی که چرا سنگ بریدهست
رحمت نکند بر دل بیچاره فرهاد
آنکس که سخن گفتن شیرین نشنیدهست
از دست کمان مهرهٔ ابروی تو در شهردل نیست که در بر چو کبوتر نتپیدهست
در وهم نیاید که چه مطبوع درختیپیداست که هرگز کس از این میوه نچیدهست
سر قلم قدرت بی چون الهی
در روی تو چون روی در آیینه پدید است
ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا
حلوا به کسی ده که محبت نچشیدهست
با این همه باران بلا بر سر سعدینشگفت اگرش خانهٔ چشم آب چکیدهست
سعدی
پ.ن: افسوس بر آن دیده که روی تو ندیده...
#شعر
۲۴
۹:۳۶
ماه چنین کس ندید خوشسخن و کشخرامماه مبارکطلوع سرو قیامتقیام
سرو درآید ز پای گر تو بجنبی ز جای
ماه بیفتد به زیر گر تو برآیی به بام
تا دل از آن تو شد دیده فرو دوختمهر چه پسند شماست بر همه عالم حرام
گوش دلم بر در است تا چه بیاید خبر
چشم امیدم به راه تا که بیارد پیام
دعوت بیشمع را هیچ نباشد فروغمجلس بیدوست را هیچ نباشد نظام
در همه عمرم شبی بیخبر از در درآی
تا شب درویش را صبح برآید به شام
بار غمت میکشم وز همه عالم خوشمگر نکند التفات یا نکند احترام
رای خداوند راست حاکم و فرمانرواستگر بکشد بندهایم ور بنوازد غلام
ای که ملامت کنی عارف دیوانه را
شاهد ما حاضر است گر تو ندانی کدام
گو به سلام من آی با همه تندی و جور
وز من بیدل ستان جان به جواب سلام
سعدی اگر طالبی راه رو و رنج بر
یا برسد جان به حلق یا برسد دل به کام
سعدی
#شعر
سرو درآید ز پای گر تو بجنبی ز جای
ماه بیفتد به زیر گر تو برآیی به بام
تا دل از آن تو شد دیده فرو دوختمهر چه پسند شماست بر همه عالم حرام
گوش دلم بر در است تا چه بیاید خبر
چشم امیدم به راه تا که بیارد پیام
دعوت بیشمع را هیچ نباشد فروغمجلس بیدوست را هیچ نباشد نظام
در همه عمرم شبی بیخبر از در درآی
تا شب درویش را صبح برآید به شام
بار غمت میکشم وز همه عالم خوشمگر نکند التفات یا نکند احترام
رای خداوند راست حاکم و فرمانرواستگر بکشد بندهایم ور بنوازد غلام
ای که ملامت کنی عارف دیوانه را
شاهد ما حاضر است گر تو ندانی کدام
گو به سلام من آی با همه تندی و جور
وز من بیدل ستان جان به جواب سلام
سعدی اگر طالبی راه رو و رنج بر
یا برسد جان به حلق یا برسد دل به کام
سعدی
#شعر
۱۹
۱۰:۲۰
ستارهای بدرخشید و ماهِ مجلس شددل رمیدهٔ ما را رفیق و مونس شد
نگارِ من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسألهآموزِ صد مُدَرِّس شد
به بویِ او دلِ بیمارِ عاشقان چو صبا
فدایِ عارضِ نسرین و چشمِ نرگس شد
به صدرِ مَصطَبهام مینِشانَد اکنون دوستگدایِ شهر نِگَه کُن که میرِ مجلس شد
خیالِ آبِ خِضِر بست و جامِ اسکندربه جرعهنوشیِ سلطان ابوالفَوارِس شد
طربسرایِ محبت کنون شود مَعمور
که طاقِ اَبرویِ یارِ مَنَش مهندس شد
لب از تَرَشُّحِ مِی پاک کن برایِ خدا
که خاطرم به هزاران گُنَه مُوَسوِس شد
کرشمهٔ تو شرابی به عاشقان پیمود
که عِلم بیخبر افتاد و عقل بیحس شد
چو زر عزیزِ وجود است نظمِ من، آریقبولِ دولتیان کیمیایِ این مس شد
ز راهِ میکده یاران عِنان بگردانیدچرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد
حافظ
عارض: چهره - مصطبه: جایگاه ویژه، میخانه - معمور: آباد، برپا - ابوالفوارس: کنیه چند تن است از شاهان و امیران .
#شعر
نگارِ من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسألهآموزِ صد مُدَرِّس شد
به بویِ او دلِ بیمارِ عاشقان چو صبا
فدایِ عارضِ نسرین و چشمِ نرگس شد
به صدرِ مَصطَبهام مینِشانَد اکنون دوستگدایِ شهر نِگَه کُن که میرِ مجلس شد
خیالِ آبِ خِضِر بست و جامِ اسکندربه جرعهنوشیِ سلطان ابوالفَوارِس شد
طربسرایِ محبت کنون شود مَعمور
که طاقِ اَبرویِ یارِ مَنَش مهندس شد
لب از تَرَشُّحِ مِی پاک کن برایِ خدا
که خاطرم به هزاران گُنَه مُوَسوِس شد
کرشمهٔ تو شرابی به عاشقان پیمود
که عِلم بیخبر افتاد و عقل بیحس شد
چو زر عزیزِ وجود است نظمِ من، آریقبولِ دولتیان کیمیایِ این مس شد
ز راهِ میکده یاران عِنان بگردانیدچرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد
حافظ
عارض: چهره - مصطبه: جایگاه ویژه، میخانه - معمور: آباد، برپا - ابوالفوارس: کنیه چند تن است از شاهان و امیران .
#شعر
۱۲
۴:۳۳