دفترچه بازمانده – صفحه ۱روز ۱بیدار که شدم، روی زمین فرش زرد چرک بود. بوی نم و رطوبت همهجا پیچیده بود… هیچ پنجرهای نبود، فقط دیوارهای بیپایان.چراغها با صدای «زززز» مدام روشن بودند، اما انگار نورشان زنده بود، مثل اینکه چشمهایم را نگاه میکنند.چند دقیقه راه رفتم… ولی همهچیز تکراری بود. هر راهرو به راهروی دیگری ختم میشد.گوشم را نزدیک دیوار بردم… قسم میخورم صدای نفس کشیدن کسی را از آن طرف شنیدم.روی دیوار با ناخن یک فلش کشیدم که مسیر را گم نکنم. چند قدم جلو رفتم… ولی دوباره همان فلش را دیدم، دقیقاً با همان خط و همان خش روی رنگ.انگار اینجا خودش را تکرار میکند.Link : 𝕭𝖆𝖈𝖐𝖗𝖔𝖔𝖒𝖘 𝖈𝖎𝖙𝖞